۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

استدراک بزرگ امام خمینی(ره) در 12 بهمن 57

امام خمینی(ره) در 12 بهمن 57 پس از پانزده سال تبعید پا به خاک پاک وطن نهاد و بی درنگ بر سر مزار شهدای انقلاب حاضر شد و در حضور میلیون ها نفر از طرفداران خود سخنرانی تاریخی خود را ارائه کرد. مهمترین فراز از این سخنرانی این جمله معروف بود که «من تو دهن این دولت می زنم، من دولت تعیین می کنم» اما گویا این جمله به گونه ای مبهم بود و نیاز به استدراک و توضیح داشت. امام خمینی این ابهام را اینگونه برطرف کرد که «من به واسطه اینکه مردم مرا قبول دارند دولت تعیین می کنم»(صحیفه نور، ج4، ص285). توضیحی که امام دراین عبارت کوتاه دادند این بود که فرد، هر کس که باشد، قدرتی ندارد و این مردم هستند که قدرت دارند و به هر کس خواستند می دهند. 
البته قبل از این تاریخ هنگامی که در پاریس خبرنگار تلویزیون ایتالیا از ایشان می پرسد که شکل حکومت اسلامی شما در ایران چگونه است؛ ایشان پاسخ می دهد: «حکومت جمهوری است مثل سایر جمهوری ها و احکام اسلام هم احکام مترقی و مبتنی بر دموکراسی و پیشرفته و با همه مظاهر تمدن موافق است»(همان، ص209). 
همچنین در پاسخ خبرنگار آمریکایی که نظر ایشان را در رابطه با دولت اسلامی پرسیده بود، گفتند: 
«دولت اسلامی که ما می خواهیم یک جمهوری است که به آراء ملت درست می شود و احکام اسلام هم در آن اجرا می شود. قانون اساسی همان قانون اسلام است و قانون اسلام مسبب آزادی ها و دموکراسی حقیقی است»(همان، ص205). 
پس ارمغان امام خمینی(ره) برای مردم ایران یک حکومت دموکراتیک، که در آن تمام قدرت در دست مردم است، بود. ایشان دقیقا دو ماه پس از ورودشان به ایران یک رفراندوم برگزار کردند و از مردم ایران خواستند که به حکومتی که او می گوید رای دهند(صحیفه نور، ج5، ص207). امام خمینی مکرر بر کلمه «جمهوری اسلامی» تاکید می کردند. و اینگونه بود که اکثریت قاطع مردم ایران با اعتماد به ایشان به پیشنهاد او رای دادند و نظامی را برگزیدند که در ابتدای عنوان آن کلمه جمهوری قرار داشت؛ کلمه ای که معنا و مفهوم آن این بود که در این نظام قدرت در دست مردم است. از نظر امام خمینی «جمهوریت» با «اسلامیت» به معنای واقعی کلمه قابل جمع بود و به همین خاطر بعدها تاکید کردند که: «میزان رای ملت است». به هر حال آن نظامی که مردم به آن رای دادند در آن رای و نظر مردم محور همه چیز بود و اگر به هر دلیل شخص حضرت امام نظرش عوض شده باشد باید دوباره از مردم رای می گرفت و اگر دیگران نظر دیگری داشته باشند باید از مردم رای بگیرند. 
پس بنا بر نظریاتی که امام خمینی(ره) صریحا اعلام و بر آنها پافشاری کرده است، «جمهوریت» و «اسلامیت» با هم سازگاری دارند و البته مانند سخنان هر شخصیت دیگری باید متشابهات را به محکمات ارجاع داد. 
اما نکته مهمی که باید مورد توجه قرار گیرد این است که این استدراک امام خمینی(ره) و این عبارت اصلاحی او نه تنها تاکید بر بعد جمهوریت نظامی بود که او در نظر داشت، بلکه بدون آن بعد اسلامیت آن هم تمام نبود. این نکته به وضوح تمام از روایات اسلامی برداشت می شود. امام علی(ع) هنگامی که به حکومت می رسد و مهاجر و انصار با او بیعت می کنند بالای منبر می رود و می فرماید: 
«ای مردم انبوه و بصیر، امر حکومت از آنِ شماست. هیچ کس حق ندارد آن را به خود اختصاص دهد، مگر آن کسی که شما او را امیر و حاکم نمایید»(تاریخ طبری، ج3، ص456 به نقل از سبحانی، جعفر، مسائل جدید کلامی، ص606). 
آن حضرت نامه ای به فرمانداران خود نوشته، و آنان را موظف ساخته بود که آن را در هر جمعه بر مردم بخوانند. در بخشی از آن نامه آمده بود: 
«پیامبر خدا با من پیمانی بست و فرمود: ای پسر ابوطالب، پیشوایی و رهبری امت من در حقیقت از آن توست. اگر مردم بدون نزاع و با رضایت جمعی تو را پذیرفتند پس در امر حکومت قیام کن و اگر درباره تو اختلاف کردند، آنان را به حال خود واگذار، خدا برای تو راه نجاتی قرار خواهد داد»(ابن طاوس، کشف المحجه، ص18). 
آن حضرت در جای دیگر تصریح می کند که حکومت تنها و تنها حق مردم و در دست آنان است: 
«ای مردم، امر حکومت مربوط به شماست و احدی در آن حقی ندارد. مگر کسی که او را برای حکومت برگزیده اید. من در مقابل شما حقی ندارم جز اینکه حافظ کلید های بیت المال شما هستم»(کامل ابن اثیر، ج3، ص193). پس امام علی(ع) حکومت را حق مردم می دانست و هرگز خود را مجاز نمی دانست که آن را بدون رضایت و خواست مردم بدست بگیرد و از عبارت های فوق به خوبی بر می آید که آن حضرت چنین کاری را نامشروع می دانست. آن حضرت در جایی دیگر بر این نکته تاکید می کند که اگر مردم به او اصرار نمی کردند حکومت را نمی پذیرفت: 
«ازدحام فراوانی که همچون یال های کفتار بود مرا به قبول خلافت وا داشت...به خدا سوگند...اگر نه این بود که جمعیت بسیاری گرداگردم را گرفته، وبه یاریم قیام کرده اند، و از این جهت حجت تمام شده است... من مهار شتر خلافت را رها می کردم»(نهج البلاغه، خ3). 
امام حسن مجتبی(ع) نیز در نامه ای به معاویه می نویسد: 
«پس از آنکه علی(ع) از دنیا رفت مردم مرا به خلافت برگزیدند... در آنچه مردم وارد شده اند تو هم وارد شو...»(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ح4، ص12). 
و امام حسین(ع) نیز در نامه ای به اهالی کوفه می فرماید که مسلم ابن عقیل را به سوی شما می فرستم تا تحقیق کند که آیا رای مردم با من است یا نه و اگر اینگونه بود به سوی شما می آیم(مفید، ارشاد، ص183). 
اگر امام علی و امام حسن و امام حسین(علیهم السلام) اجرایی شدن حکومتشان منوط و مشروط به رضایت و رای مردم است، تکلیف دیگران و از جمله امام خمینی(ره) روشن است. معنای استدارک امام خمینی این است که حکومت بدون رضایت و رای مردم مجاز و مشروع نیست و حکومتی که رای مردم را نداشته باشد به هیچ معنایی نمی تواند اسلامی باشد. به هر حال امام خمینی سخن از مردم و رای آنان و جمهوریت نظام به زبان آورد و مردم به چنین نظامی رای دادند. اولین کلمه ای که مردم به آن رای داده اند جمهوریت نظام است و هیچ سخن و موضع و تصمیمی نباید با این امر معارض باشد. هیچ کس حق ندارد به گونه ای عمل کند که جمهوریت نظام را زیر سوال برد. اگر روزی نظامی که امام خمینی به وجود آورد جمهوریتش خدشه دار شود قطعا اسلامیتش نیز خدشه دار شده است. 
مردم از طریق حضور در پای صندوق های رای و نیز شرکت در تجمعات و راهمپیمایی ها می توانند نظر خود را بیان کنند. اما در وضعیت فعلی جامعه ما سوالاتی مطرح است. با تفسیرهایی که از قانون شده و شیوه هایی که قانون اجرا شده وضعیت به اینجا انجامیده که برای مثال در انتخابات خبرگان در سه دوره اخیر در بسیاری از حوزه ها تعداد نمایندگان مورد نیاز با تعداد کاندیداها برابر بوده یا حتی گاهی تعداد کاندیداها کمتر بوده و در شهرهایی که تعداد کاندیداها بیش از تعداد نمایندگان مورد نیاز بوده همه کاندیداها از یک خط و حزب و جناح بوده اند. به هر حال وقتی یک حوزه یک نماینده می خواهد و یک کاندیدا هم بیشتر ندارد و بقیه کاندیداها با نظارت استصوابی رد شده اند و مردم به هر تعدادی که به او رای دهند او نماینده می شود، رای مردم در انتخاب او تاثیری ندارد. 
مجلس شواری اسلامی نیز وضعیتی شبیه همین داشته است. به هر حال وضعیت به اینجا انجامیده که نماینده اول تهران با رای حدود 12% واجدین شرایط بر کرسی نمایندگی مردم تکیه زده و البته نماینده سی ام شاید با رایی کم تر از 5% این پست را اشغال کرده است. 
این وضعیت رای مردم است. در قانون اساسی آمده است که مردم با شرکت در تجمعات و راهپیمایی ها می توانند به گونه ای نظر خود را بیان کنند. در حالی که موافقان وضع موجود کاملا آزادند که هر تجمعی که خواستند تشکیل دهند، به مخالفان تاکنون هیچ گونه مجوزی داده نشده و مسئولان به بهانه های مختلف از آن طفره رفته اند. با این وضعیت آیا جمهوریت نظام زیر سوال نرفته است؟

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

نشانه های ایمان در سخنی از امام رضا(ع)

امام رضا(ع) می فرماید: 
مومن تا سه خصلت در او نباشد مومن نباشد: 
سنتی از پروردگارش و سنتی از پیامبرش و سنتی از امامش. 
سنتی که از پروردگارش باید داشته باشد رازپوشی است. 
اما سنتی که از پیامبرش باید داشته باشد مدارا کردن با مردم است. 
و اما سنتی که از امامش باید داشته باشد شکیبایی در شدت و سختی است (تحف العقول،ص442). 
امام رضا(ع) قوام ایمان را در سه خصلت و ویژگی و روش می داند و این سه ویژگی چنان مهم هستند که اگر یکی از آنها نباشد در واقع ایمان نیست. این سه خصلت و ویژگی یکی از آن خداست و یکی از آن پیامبر و سومی از آن امامان و مومن باید از آنان این سه ویژگی را بگیرد. این سه ویژگی عبارتند از: 
1-رازپوشی 
خداوند ستارالعیوب است. خدا عیب و نقص های انسان ها را می پوشاند. مومن نیز باید مانند خدا عیوب دیگران را بپوشاند و آنها را برملا نکند. او نباید آبروی دیگر انسان ها را بریزد. پیامبر خدا می فرماید: «هر که از آبروی برادر خود دفاع کند، این کار حجابی میان او و آتش است» (امالی المفید، ص338) و امام سجاد(ع) می فرماید: «هر که از لطمه زدن به آبروی دیگران خودداری کند، خداوند در روز قیامت از لغزشش در گذرد»(صحیفة الامام الرضا(ع)، ص85). پیامبر خدا می فرماید: «عیب های مومنان را جستجو نکنید زیرا هر کس در پی عیب های دیگران باشد خداوند عیب های او را پی گیرد...»(ثواب الاعمال، ج2، ص288). و می فرماید: «هر کس زشتکاری و گناهی را فاش کند، مانند کسی است که آن را انجام داده است» (الکافی، ج2، ص356). 
به هر حال انسان حرمت دارد و وظیفه همه مومنان حفظ و رعایت حرمت و کرامت اوست. فاش کردن راز دیگران و به زبان آوردن آن باعث بی آبرویی او می شود. و البته حاکمان بیش از بقیه مردم وظیفه دارند که عیب مردم را بپوشانند، نه اینکه گناه پوشیده مردم را وسیله سرکوب آنان کنند و بدین وسیله آنان را چه بسا از حقوقشان محروم سازند. امام علی(ع) خطاب به مالک اشتر می فرماید: 
«مردم عیب هایی دارند و زمامدار سزاوارترین کس به پوشاندن آنهاست. بنابراین درباره آن دسته از عیب های مردم که بر تو پوشیده است، پی جویی و کنجکاوی نکن»(نهج البلاغه، نامه 53). 
بزرگ کردن گناه مردم و تکفیر انسان ها به خاطر گناهانشان شیوه خوارج است. امام علی(ع) در اینباره به سختی با آنان سخن می گوید و آنان را محکوم می کند. آن حضرت پس از اینکه خشونت های ناروای آنان را محکوم می کند، می فرماید شما همه روش و سیره پیامبر(ص) را می دانید. آن حضرت مجرم را مجازات می کرد، اما هرگز او را از حقوق خود محروم نمی کرد و حرمت او را زیر پا نمی گذاشت. پیامبر خدا(ص) حتی کسی را که جرمی را مرتکب شده بود که مجازاتش اعدام بود، اعدام می کرد، اما بر جنازه اش نماز می خواند و ارث او را بین ورثه اش تقسیم می کرد، بر مجرمان حد جاری می کرد، اما حقوق آنان را از بیت المال قطع نمی کرد و نام آنان را از دفتر مسلمانان خارج نمی کرد(نهج البلاغه، خ127). 
پس حاکم نه تنها نمی تواند عیب و گناه انسان ها را برملا سازد بلکه وظیفه دارد آنها را بپوشاند. این گونه نیست که کسی که گناه کرده خود و خاندانش هیچ حرمتی نداشته باشند و از حقوق شهروندی و اجتماعی خود محروم شوند. آن کس که گناهی کرده و مجازات خود را کشیده دیگر یک شهروند عادی است. اینگونه نیست که به فرض کسی که جرمی مرتکب شده و به زندان محکوم شده و مجازات خود را تحمل کرده، خود و خاندانش از حقوق اجتماعی محروم شوند. حتی جنازه مجرمی که اعدام شده حرمت و احترام دارد و حتی باید بر آن نماز گذارد. به هر حال ریختن آبروی مردم به بهانه گناه یا جرم به هر صورت که باشد با دستورات دین و شیوه پیامبر(ص) و ائمه(ع) ناسازگار است. انسان، حتی انسانی که بدترین گناه را مرتکب شده و مجازات خود را کشیده، حرمت دارد و از تمام حقوق شهروندی و اجتماعی برخوردار است. 
2- مدارای با مردم 
امام رضا(ع) می فرماید از ویژگی های مومن مدارای با مردم است و این ویژگی و خصلت از آن پیامبر خداست. خداوند تعالی در قرآن مجید علت موفقیت پیامبر و این که مردم پروانه وار گرد او می گردند را نرمش و مدارای پیامبر می داند: «فبما رحمة من الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القب لانفضوا من حولک فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فی الامر...»(ال عمران، 159). پس به برکت رحمت الهی با آنان نرمخو و مهربان شدی و اگر تندخو و سخت دل بودی قطعا از پیرامون تو پراکنده می شدند. پس از آنان در گذر و برایشان آمرزش بخواه و در امور حکومت با آنان مشورت کن. 
آن حضرت می فرماید: «پروردگارم همان طور که مرا به انجام واجبات فرمان داده، به مدارا کردم با مردم نیز فرمان داده است». و می فرماید: «مدارا کردن با مردم نصف ایمان است و نرمی و مهربانی کردنِ با آنان نصف زندگی است»(الکافی، ج2، ص117). و می فرماید: «خردمنترین مردم با مداراترین آنان با مردم است»(امالی الصدوق، ص28). و می فرماید: «خداوند نرم و مهربان است و نرمی را در هر کاری دوست دارد»(کنز العمال، ح5370). 
امام علی(ع) می فرماید: «میوه خرد، مدارا کردن با مردم است» و می فرماید: سلامت دین و دنیا، در مدارا کردن با مردم است» و می فرماید: «نرمی کلید کامیابی است» (غررالحکم، ح4629 و 5610 و 294). امام باقر(ع) می فرماید: «هرچیزی را قفلی باشد و قفل ایمان نرمی است» (الکافی، ج2، ص118). 
و چه دورند از سنت و سیره نبوی و علوی کسانی که گمان می کنند رمز موفقیت و کامیابی یک حکومت، خشونت و بی رحمی است! و چقدر از پیام دین فاصله دارند کسانی که بی رحمی و زجر و آزار مردم را تکلیف دینی خود می شمارند! و چه نزدیک اند به سنت و سیره امویان کسانی که زندان و داغ و درفش را سرلوحه برنامه حکومت خود قرار می دهند! 
3-شکیبایی 
سومین چیزی که امام رضا(ع) از نشانه های ایمان می شمارد شکیبایی در سختی ها است که آن را سیره ائمه می داند. یکی از اموری که در تاریخ زندگی ائمه برجسته و مشهود است این است که آنان بیشتر تحت حکومت ظالمان و غاصبان زیسته اند. آنان همیشه وظیفه داشته اند که حق و حقیقت را برای مردم بیان کنند و البته معمولا از طرف حاکمان ستمگر به فتنه گری متهم بوده و تحت زجر و آزار و فشار و شکنجه و زندان بوده اند. اما روش و سیره ائمه، شکیبایی و استقامت بوده است. این فشارها و زندان ها هزینه حق پرستی است و باید پرداخت شود. یکی مانند امام موسی ابن جعفر(ع) در زندان غل و زنجیر است و البته خدا را سپاس می گوید که برای او این مکان خلوت را برای راز و نیاز فراهم کرده است. اما فرزند او حضرت امام رضا(ع) به ظاهر ولیعهد است و پست و مقام دارد، اما در واقع در حصر است و تحت نظر؛ و البته پایان کار هر دو امام شهادت است. سیره و روش ائمه اطهار این بوده است که آماده بوده اند هزینه حق پرستی خود را به طور کامل بپردازند. آنان در راه حق و حقیقت از همه چیز خود گذشته اند. 
از نشانه های ایمان این است که انسان حاضر باشد هزینه حق پرستی را بپردازد. اما کسی که خود را مومن می شمارد، اما ترس از دست دادن مال و پست و مقام و شغل و ... او را از حق گویی و حق پرستی باز می دارد، هر چند به زبان مومن است اما در واقع اینگونه نیست.

۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

گوهر ديانت و سياست از نگاه امام حسن (ع)

امام حسن مجتبي (ع) مي‌فرمايد:
«اعرف الناس بحقوق اخوانه و  اشدهم قضاءا لها اعظمهم عندالله شأنا و من تواضع في الدنيا لاخوانه فهو عندالله من الصديقين ومن شيعه علي بن ابي طالب (ع)» (شريف قرشي، باقر، حياه الامام الحسن بن علي (ع)، ج1، ص319).
والاترين مقام نزد خداوند از آن كسي است كه آشنا به حقوق مردم باشد و سعي در اداء آن نمايد وكسي كه در برابر برادران خود فروتني كند خداوند او را از صديقين و شيعيان علي ابن ابي طالب (ع) محسوب خواهد كرد.
پس دو امر است كه در مقام و جايگاه ديني انسان نقش اصلي را ايفاد مي‌كند، يكي توجه به حقوق مردم است و ديگري تواضع و فروتني در برابر آنان. در واقع عدالت، كه واژه‌اي مهم و اساسي در ادبيات ديني است، به دو معنا به كار مي‌رود يكي در مقابل ظلم و ديگري در مقابل فسق. معناي اول در واقع مضيق‌تر است. ظالم كسي است كه حقوق ديگر انسان‌ها را رعايت نمي‌كند و به آن تجاوز مي‌كند. در مقابل، عادل كسي است كه مراقب است كه به حقوق ديگران تجاوز نكند. البته كسي كه مي‌خواهد به حقوق ديگران تجاوز نكند نخست بايد مطالعه و انديشه كند تا حقوق ديگران را بشناسد.
معناي ديگر عدالت كه در مقابل فسق است اعم از معناي اول است و فاسق كسي است كه حق خدا يا حق انسان‌ها را رعايت نمي‌كند. البته كسي كه حق خدا را رعايت نكند در ادبيات ديني در واقع ظلم به نفس كرده است. پس عادل به معناي اول كسي است كه ظلم به ديگران نمي‌كند و عادل به معناي دوم كسي است كه نه ظلم به ديگران مي‌كند و نه ظلم به خويشتن. اما از آنجا كه در متون ديني مكرر آمده است كه حق مردم مقدم بر حق خداست، در اين حديث در واقع امام حسن (ع) تأكيد بر حق مردم مي‌كند و مي‌فرمايد كسي كه حق مردم را بشناسد و رعايت كند نزد خداوند داراي شأني والاتر است.
مطابق اين حديث شريف امر ديگري كه تعيين كننده مقام و جايگاه ديني انسان است فروتني در مقابل مردم است. انساني كه در مقابل مردم متكبرانه برخورد نمي‌كند و اگر به پست و مقامي رسيده است مردم را خوار و خفيف نمي‌گرداند و خود را خادم مردم مي‌شمارد از مقام والاي صديقين برخوردار است و از شيعيان واقعي علي (ع) است. در مقابل، انسان متكبر به لحاظ ديني از جايگاهي بسيار پايين و پست برخوردار است. پيامبر (ص) مي‌فرمايد: «هر كس دوست داشته باشد كه او نشسته باشد و مردم در برابرش بايستند، جايگاهش در آتش است (بحار الانوار، ج16، ص240). و امام علي (ع) مي‌فرمايد: «از جباري كردن بر بندگان خدا بپرهيز؛ زيرا خداوند هر انسان جباري را در هم مي‌شكند» (غرر الحكم، ح2695)
در حديثي ديگر از امام حسن مجتبي (ع) پرسيده مي‌شود كه : «سياست چيست؟»
امام پاسخ مي‌دهد كه:
«سياست رعايت حقوق خدا و مردم، اعم از زندگان و مردگان، است.
رعايت حقوق خداوند عبارت است از انجام دادن آنچه او خواسته و پرهيز كردن از آنچه او نهي كرده است.
اما رعايت حقوق انسان‌هاي زنده آن است كه وظيفه خود را نسبت به مردم انجام دهي و هرگز از خدمت به جامعه خود باز نماني و همان طور كه زمامدار با تو با صداقت و اخلاص رفتار مي‌كند تو هم بايد با حقيقت و اخلاص رفتار نمايي و چون اقوام و بستگانت از راه راست منحرف شدند، آنان را به راه راست رهنمون باشي.
اما رعايت حقوق اموات، آن است كه از خوبي‌هاي آنان سخن گوييد و از زشتي‌هايشان چشم‌پوشي كنيد، زيرا براي آنان خداوندي است كه حساب آنان را رسيدگي خواهد كرد» (الروائع المختاره، ص118، به نقل از زماني، احمد، حقايق پنهان، ص395)
پس سياست در نگاه امام حسن مجتبي (ع) مساوي با رعايت حق است، هم حق خدا و هم حق مردم. نه تنها زندگان حقوقي دارند كه بايد رعايت شود، بلكه مردگان نيز حقوقي دارند. انسان‌ها حقوق واجب و لازمي دارند و جامعه حقوقي دارد. همه انسان‌ها وظيفه دارند كه به اين حقوق توجه كنند و آنها را رعايت كنند. همه بايد به جامعه خود خدمت كنند و هيچ كس نمي‌تواند نسبت به آنچه در جامعه مي‌گذرد بي تفاوت باشد. مطابق اين سخن همه مردم بايد سياسي باشند و در سياست مداخله كنند، چرا كه اگر چنين نكنند حقوق واجب ديگر انسان‌ها و جامعه را رعايت نكرده‌اند. امام مي‌فرمايد كه در صورتي كه زمامدار و حاكم با صداقت و اخلاص رفتار مي‌كند شما هم وظيفه داريد كه با او با صداقت و اخلاص رفتار نماييد. مفهوم اين سخن آن است كه اگر زمامدار و حاكم با صداقت و اخلاص رفتار نمي‌كند مردم وظيفه‌اي ديگر دارند. حاكمي كه اين گونه رفتار نمي‌كند حقوق مردم را رعايت نمي‌كند و همگان در رابطه با حفظ حقوق مردم وظيفه دارند.
پس مطابق سخن امام حسن مجتبي (ع) هم گوهر و اساس ديانت رعايت حقوق مردم است و هم گوهر و اساس سياست. بنابراين كسي كه مي‌گويد سياست ما عين ديانت ما و ديانت ما عين سياست ماست. بايد توجه داشته باشد كه هم ديانت و هم سياست، آن گونه كه بزرگان دين بيان كرده‌اند، رعايت حقوق مردم را طلب مي‌كند و در واقع گويا نه دين چيزي جز رعايت حقوق است و نه سياست چيزي جز آن است. نه به نام اجراي دين و دفاع از آن مي‌توان حقوق مردم را ناديده گرفت و نه به نام سياست.
امام حسن مجتبي (ع) در حديثي ديگر اين مطلب را به طريقي ديگر بيان مي‌فرمايد: از حضرت سوال مي‌شود كه «جوانمردي چيست؟» امام (ع) پاسخ مي‌دهد: «جوانمردي عبارت است از: رعايت دين، عزت نفس، نرمش، مداومت بر نيكي و احسان، ادا كردن حقوق و دوستي با مردم» (تحف العقول، ص225)
آري، سياست و ديانت علوي عين يكديگرند و هر دو در راستاي خدمت به مردم‌اند و بنابراين حكومت آنان رعايت حقوق مردم اصل اساسي، بلكه مهمترين اصل است، اما در حكومت اموي كه همه چيز ابزاري در خدمت قدرت و براي قدرت است، حقوق مردم نه تنها اصل نيست بلكه كم‌ترين توجهي به آن نيست.

نگراني هاي پيامبر(ص) در واپسين لحظات زندگي

محمدتقی فاضل میبدی

بر اساس روايت امام صادق (ع) (اصول كافي، ج2، ص 348) آخرين سخنراني پيامبر(ص) در مسجد، در حضور مهاجرين و انصار راجع به چگونه حكومت كردن واليان پس از خود بود. يعني درآخرین نطق پیامبر(ص) سخن بر سرمسایل فرعی یاکلامی ،امثال جبرواختیار،حدوث وقدم قرآن نبودوسخن برسراین نیست كه چه كسي حكومت كند؛چرا که بر اساس پاره اي از روايات، و در اعتقاد شيعه اين مسئله را بارها در پيش متذكر شده بود.
اما آن چه اهميت آن بيشتر مي نمود اين كه حاكمان مسلمان با چه شيوه اي بايد حكومت نمايند تا راه ورسم جاهليت قريش دگربار به جامعه اسلامي باز نگردد، مردم گرفتار جهل و جور حاكمان نشوند و كساني به نام اسلام و به عنوان خليفه پيامبرویا امیرالمومنین بساط سلطه و سيطره بر مردم نگسترانند. اين از دغدغه هاي مهم پيامبر اسلام در واپسين لحظات عمر شريفشان بود. رسول اكرم داستان احبار و رهبان در اديان يهوديت و مسيحيت نيك مي دانست كه چگونه آنان به نام دين، آدميان را اسير و بي اراده ساختندوبندگی خدارابه بندگی قدرت برگرداندند و در نهايت دين خداوند را به نفع طبقه حاكم به تحريف بردند . در هر صورت هنگامي كه پيامبر(ص) داستان مرگش برايش حتمي گشت ودر]تش تب می سوخت، لحظاتي احساس آرامش کرد وفرمود: مهاجر و انصار با سلاح براي نماز جمع شوند. مردم در مسجد گرد هم آمدند و حضرت بر فراز منبر قرار گرفت و سخن خود را چنين آغاز كرد: «اذكرالله الوالي من بعدي علي امتي؛ خدا را به ياد آن كس مي آورم كه پس از من والي مسلمين است»، «الايرحم علي جماعة المسلمين؛ اين كه –براي حفظ قدرت- بر ملت رحم نياورد.- و غضبش را بررحمتش چيره سازد.-برای جلوگیری ازاین بی رحمی می فرماید: « فاجل كبيرهم و رحم ضعيفهم؛ حاكم مسلمين بايد بر بزرگان و سالخوردگان حرمت گذارد».- در جامعه براي آنان نگاه و حقوق ويژه منظور بدارد- و نسبت به ناتوانان و درماندگان و كساني كه ضعف فكري و مالي دارند شفقت و مهرباني بورزد. «و وقر عالمهم و لم يضر بهم فيذلهم؛ دانشمندان و خردمندان را مورد كرامت و وقار قرار دهد». – به گونه اي نباشد كه به فرموده امام علي(ع): عالمان دهان بسته و جاهلان بر فراز نشسته باشند.
به تعبير مولوي:
 جاهلان سرور شدستند و زبيم             عالمان سرها كشيده در گليم
يا به قول فردوسي:
هنر خوار شد جادويي ارجمند              نهان راستي آشكارا گزند
شده بر بدي دست ديوان دراز              به نيكي نبودي سخن جز به راز
يا به قول حافظ:
فلك به مردم نادان دهد زمام مراد           تو اهل فضلي و دانش همين گناهت بس
يا به قول عشقي:
به جاي اين كه نشينيد مرغهای قشنگ      بر سر شاخه گل، خفته اند بر سر سنگ
و در نهايت به قول سعدي:
نفس خروس بگرفت كه تو بتي بخواند      همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابي

دلسوزي پيامبر براي عالمان به گونه ای است كه به حاكمان پس از خودهشدار مي دهدکه مبادا آنان به ذلت و خواري بيفتند وجامعه مسلمین راترک گفته وبه جای دیگرپناه برند ،يا به خاطر استقلال انديشه آنان را راهي زندان ساخته يا به چوبه دار بسپارند.
«ولم يغفر هم فيكفرهم؛ روش حكومتها به گونه‌اي نباشند تا جامعه را گرفتار فقر و تهيدستي نمايند كه نتيجه آن كفر و الحاد خواهد بود.
پيامبر اسلام در جايي ديگر فرمودند: «كادالفقران يكون كفرا؛ زود باشد كه فقر ،كفر در پي داشته باشد» بعداً فرمودند: پرورداگارا از فقر و كفر به تو پناه مي برم. سخن افلاطون اين است: دو چيز جامعه را به نابودي مي‌كشاند؛ يكي ثروت انباشته و ديگري فقر. زيراتراکم ثروت باعث فساد است و فقر موجب جهالت. در جوامع استبدادزده همواره دو چيز حكومت مي كرده؛ يكي فساد اقليت و ديگري جهالت اكثريت و مهم ترين عامل جهالت فقر و ناداري مردم است.
حاكمان مستبد تلاش مي‌كرده اند تا مهم‌ترين عامل جهالت را،یعنی فقر، براي تداوم سلطه خود حفظ كنند. لهذا اين دغدغه پيامبر اسلام است كه مبادا واليان پس از او جامعه رادراثرسوء تدبیریاسودجویی به فقر و تباهي بكشانند. امروز عالمان جرم شناس بر اين باورند كه درصد بالای جرايم اجتماعي زاييده فقر و ناداري است و عامل عمده آن سوء تدبيریاسودجویی حاكمان است. علت اين كه در اجراي حد سرقت گفته اند اگر سرقت در سال قحطي (عام المجاعة) صورت گرفت، نبايد اجرای حد شود؛ زيرا گرسنگي و فقر از شدت جرم مي‌كاهد. پيامبر اسلام نيك مي‌دانست كه اين فقر چه بلايي به سر جامعه مي‌آورد و مسئول آن را حاكمان دانست. لهذااین هشدارفراروی والیان گذاشت و فرمود: حاكم  پس ازمن خدا را در نظر داشته باشد تا جامعه را به فقر نكشاند. در ادامه فرمودند: و لم يغلق با به دونهم فیاكل قويهم ضعيفهم. حاكمان خود را پشت پرده‌هاي حفاظت نبردند تا مردم به آنان دسترسي نداشته باشند.- ممكن است معناي ديگري مراد باشد؛ يعني واليان خود را از انتقاد مردم دور ندارند و درهاي دارالحكومة را به روي مردم نبدند تا مظلومان و ستمديدگان سخن خود را به گوش آنان برسانند. نكته مهم واعجازگونه ای كه در اين سخنان آخرين پيامبر(ص) مورد توجه است، «چگونه حكومت كردن» است كه بسيار مهم‌تر است از اين كه «چه كسي حكومت كند»درفلسفه های سیاسی امروز کمتر بحث چه کسی حکومت کند مطرح است .آنچه مهم است باچه روشی حکومت شود تاجامعه گرفتاراستبداد ودرنتیجه ظلم نگردد. در باب حكومت کردن معيارها و شيوه‌ها در صدر اهميت است. پيامبر اسلام اين پيش بيني را در حيات خود مي‌كرد كه اگر اسلام در سطح قدرت – نه درسطح فرهنگ و مذهب- بسط پيدا كند،وشیوه های انسانی وبشری معمول نگردد، بر سر آن قدرت چه جنگها و چه خونريزي‌ها بروز خواهد كرد كه تماماً به عنوان دين است. انسان‌هاي پاك و خدادوست چون ابوذر، حجربن عدي و امثال آنان كه محبوب پيامبر بودند، مطرود خواهند شد و كساني چون طايفه ابي العاص كه مطرود پيامبر بودند محبوب حاكميت خواهند شد. به نظر مي‌رسد علت اين كه پيامبر اين سخنان را به عنوان آخرين خطابه‌هاي خود قرار دادند، براي اين كه بيشتر در حافظه تاريخ بماند تا اين دينی كه براي نجات بشريت آمده، به دست حاكمان اشرار – بفرموده امام علي(ع)- طمع قدرت قرار نگيرد و منافع مردم به پاي منافع طبقه حاكم قرباني نشود. زيرا اگر حاكمان اسلامي، به عنوان اسلام، استبداد بورزند و تهديد و دروغ و پيمان شكني و هنجاركشي را وسيله حكومت كردن قرار دهند،-روش معاویه یاماکیاول- نتیجه  آن بازگشت جاهليت و محو حقيقت اسلام خواهد بود. هر چند شعاير آن بماند.

۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

مصلحت امت و سياست حكيمانه امام حسن(ع)

چند ماه پس از شهادت امام علي (ع) جانشينش امام حسن مجتبي (ع) تن به صلح با فردي داد كه به هيچ وجه شايستگي خلافت بر مسلمين را نداشت و عهدنامه با كسي امضا كرد كه به هيچ عهد و پيماني پايبند نبود. سؤال مهم و اساسي اين است كه چرا آن امام همام به اين امر تن داد و چرا به جنگ ادامه نداد؟ پاسخ خود امام به اين پرسش چيست؟
امام (ع) پس از صلح از سوي افراد مختلف، گاهي دشمن و گاهي دوست، مورد اعتراض يا سؤال واقع شده و امام پاسخ‌هاي متفاوتي داده است كه مي‌توان آنها را به دو دسته تقسيم كرد. آن حضرت در پاسخ دشمنان و معاندان،‌ضعف و بي فايي ياران خود را علت پذيرش صلح مي شمارد اما در جواب دوستان، مصلحت امت را مطرح مي‌فرمايد.
فردي به نام سفيان ابن ابي ليلي كه از خوارج و مخالفان علي (ع) است، نزد امام مي‌آيد و با لحني بي‌ادبانه مي‌گويد: «السلام عليك يا مذل المؤمنين» سلام بر تو اي خوار كننده مؤمنان»
امام در پاسخ او مي‌فرمايد:
«واي بر تو! اي خارجي، با من به خشنونت سخن مگوي، زيرا رفتار و كردار ناپسند و ناشايست شما مرا مجبور به پذيرش صلح كرد. شما پدرم را كشتيد و سپس به روي من خنجر كشيديد و اردوگاهم را غارت كرديد... واي بر تو! من ديدم كه مردم كوفه قابل اعتماد نيستند و تكيه بر ياري آنان به شكست مي‌انجامد. دو نفر از آنان با يكديگر توافق ندارند. آنان زجر و آزارهاي زيادي بر پدرم تحميل كردند. اين كوفه به زودي خراب مي‌شود، چرا كه مردمش در دين خدا تفرقه ايجاد كردند و گروه گروه گشتند» (ابن الجوزي، تذكره الخواص، ص181).
آن حضرت در پاسخ به عبدالله ابن زبير كه به حضرت اعتراض كرده، پذيرش صلح را از ترس  و زبوني شمرده بود، فرمود:
«گمان مي‌كني صلح من با معاويه به خاطر ترس بوده است؟ واي بر تو! چه ميگويي؟ مگر ممكن است؟ من فرزند شجاع‌ترين مردان عربم و فاطمه سرور زنان عالم مرا به دنيا آورده است. واي بر تو! علت صلح من نه ترس وضعف، بلكه وجود ياراني چون تو بود كه ادعاي دوستي با من داشتيد و در دل نابودي مرا آرزو مي‌كرديد. چگونه به ياري شما مي‌توان اعتماد كرد» (زماني، احمد، حقايق پنهان، ص213).
آن حضرت در جاي ديگر مي‌فرمايد:
«سوگند به خدا اينکه من خلافت و حكومت را تسليم معاويه كردم جز به خاطر اين نبود كه ياراني براي نبرد با او پيدا نكردم كه اگر همراهي مي‌داشتم شب و روزم را به جنگ با او مي‌پرداختم و نبرد با او را ادامه مي‌دادم تا خداوند بين من و او حكم كند....» (طبرسي، احتجاج، ج2، ص12)
معاويه نامه‌اي به سوي امام (ع) مي‌فرستد و تقاضاي صلح مي‌كند و امام (ع) روبروي لشكر خود مي‌ايستد و مي‌فرمايد:
«بدانيد كه معاويه مرا به امري فراخوانده كه در آن نه عزت است و نه انصاف، حال اگر شما براي كشته شدن و مرگ شرافتمندانه آماده‌ايد، دعوتش را رد مي‌كنم و اگر دنياي خود را دوست داريد و زندگي با ذلت را ترجيح مي‌دهيد دعوت او را مي‌پذيرم و خشنودي شما را به دست مي‌آورم». در اين هنگام همگي لشكر فرياد برآوردند: زندگي، زندگي (ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج3، ص406)
پس يك روي سكه اين است كه امام يار و ياوري ندارد و كساني كه ادعاي دوستي او را دارند در واقع دشمن او هستند. پس در واقع صلح بر امام تحميل شده است. اما اين سكه روي ديگري هم دارد. امام مي‌توانست باهمين عده و عُدة كم تا آخرين لحظه مقاومت كند و خود و يارانش به شهادت برسند. اما آيا اين عمل به مصلحت امت بود؟ پاسخ امام (ع) منفي است. آن حضرت در پاسخ يكي از يارانش به نام مالك ابن ضمره كه علت پذيرش صلح را پرسيده بود، فرمود:
«ترسيدم ريشه مسلمانان از زمين كنده شود و كسي از آنان باقي نماند، از اين رو خواستم با مصالحه‌اي كه صورت گرفت، حافظ و نگهداري براي دين باقي بماند» (حياه الامام الحسن بن علي، ج2، ص276).
آن حضرت در پاسخ به حجر ابن عدي كه نسبت به پذيرش صلح اعتراض داشت، مي‌فرمايد:
«اي حجر... همه انسان‌ها مجبور نيستند هر آنچه را تو دوست داري دوست بدارند و مانند تو بينديشند. به خدا قسم من صلح را نپذيرفتم مگر به خاطر بقاي شما، تكليف الهي و خواست او در هر روز يك چيز است (بحار الانوار، ج44، ص57).
آن حضرت در پاسخ به عدي ابن حاتم، كه او نيز به پذيرش صلح معترض بود، فرمود، «من ديدم مردم اشتياق فراواني به صلح دارند و از جنگ بيزارند، بنابراين نخواستم جنگ را بر آنان تحميل كنم و بهتر دانستم به روزي كه موعد آن خواهد رسيد موكول نمايم، زيرا خواست الهي در هر روزي يك چيز است» (حقايق پنهان، ص216).
يكي از اصحاب آن حضرت به نام بُشر همداني به آن حضرت عرض مي‌كند: «سلام بر تو اي خوار كننده مؤمنان». امام پس از اين كه جواب سلام را داد فرمود: «من مؤمنان را خوار نكردم، بلكه به آنان عزت بخشيدم، قصدم از صلح اين بود كه شما را از مرگ برهانم، زيرا ديدم يارانم آماده جنگ نيستند» (اخبار الطوال، ص221).
از اين سخنان امام بر مي‌آيد كه آن حضرت در‌آن اوضاع نابسامان به دو جهت به جنگ ادامه نداده است، يكي اينكه خواست مردم ادامه جنگ نبوده است و ديگر اينكه ادامه جنگ به نابودي امت مي‌انجاميده است. آن حضرت در واقع آبرو و حيثيت خود را فداي مصلحت امت كرده است. آن حضرت در اين ميدان در واقع به سخن حكيمانه‌اي كه از خود آن حضرت نقل شد، عمل كرده است. از آن حضرت پرسيده شد كه خرد چيست؟ آن حضرت فرمود: «خرد عبارت است از: «جام اندوه را جرعه جرعه نوشيدن تا به دست آمدن فرصت» (گزيده ميزان الحكمه، ص541). حاكم حكيم آن است كه در اعمال و كردار خود مصلحت امت را بسنجد و هر جا بايد به پيش رود چنين كند و هر جا بايد عقب نشيني كند چنين كند. يك فرمانده خردمند و شجاع آن كس نيست كه هميشه نيروهاي خود را به جلو مي‌برد، بلكه كسي است كه به جا به جلو مي‌رود و آن جا كه جان نيروهاي خود را در خطر مي‌بيند و نابودي آنان را حس مي‌كند دستور به عقب نشيني مي‌دهد و چه بسا در شرايطي تسليم مي‌شود.
شايد گفته شود كه چرا امام حسين (ع) چنين نكرد و خود و يارانش به شهادت رسيدند؟ همان طور كه گذشت امام حسن (ع) نيز مكرر فرمود هر روزي با توجه به اوضاع و احوال وظيفه متفاوت است و خواست خدا در هر زماني يك چيز است. اوضاع و احوال زمان امام حسين كاملا متفاوت بود كه بيان آن به تفصيل مي‌انجامد. ولي شايد با چند سؤال بتوان اشاره‌اي به تفاوت وضعيت كرد.
1-  امام حسين پس از شهادت برادرش سال‌ها در تحت حكومت معاويه زيست و هيچ قيامي نكرد. علت اين امر چه بود؟
2-  يزيد به والي مدينه نامه نوشت كه يا از حسين بيعت بگيرد يا او را به قتل برساند و امام مجبور شد كه از مدينه خارج شود. اگر اين نامه نوشته نمي‌شد چه پيش مي‌آمد؟
3-  امام (ع) به مكه مي‌رود و در آنجا احساس مي‌كند كه مي‌خواهند مخفيانه او را ترور كنند. پس به ناچار حج را ناتمام گذاشته و به سمت كوفه، كه مردمش او را دعوت كرده بودند، مي‌رود. اگر اين وضعيت در مكه پيش نمي‌آمد و امام (ع) چنين خطري را احساس نمي‌كرد چه پيش مي‌آمد؟
4-  لشكر حر ابن يزيد رياحي راه بر امام مي‌بندد و نمي‌گذارد كه آن حضرت به كوفه برود و در واقع او را مجبور مي‌كند كه به سمت كربلا برود. اگر حر راه را نمي بست و امام به كوفه مي‌رفت چه مي‌شد؟
5-  وقتي امام به كربلا مي‌رود به لشكر يزيد مي‌فرمايد كه شما مرا دعوت كرديد و حال به رويم شمشير كشيده‌ايد. اگر از دعوت خود پشيمان شده‌ايد اجازه دهيد كه برگردم و بروم. اگر لشگر يزيد با اين درخواست امام موافقت مي‌كرد، چه پيش مي‌آمد؟
شعري به امام حسين (ع) منسوب است:
القتل اولي من ركوب العاري               و العار اولي من دخول الناري
مرگ به از زير بار ذلت رفتن است     و ذلت بهتر است از داخل شدن در آتش غضب الهي
گويا شرايط امام حسن مجتبي (ع) به گونه اي بود كه بايد به مصرع دوم اين شعر عمل كند و مورد شماتت قرار گيرد اما مصلحت دين و امت را بر آبرو و حيثيت خود مقدم كند.

۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

نگراني پيامبر(ص) از اینده امت



پيامبر خدا(ص) مي‌فرمايد: 
«تا زماني كه قاريان (نخبگان) اين امت با فرمانروايانش سازش نكنند، 
و تا زماني كه دانشمندان آن افراد نابكار و گنهكار را تبرئه نكنند، 
و تا زماني كه نيكان اين امت بدان آن را ياري ننمايند، 
دست خدا بر سر اين امت خواهد بود و در سايه حمايت او به سر خواهد برد. 
اما زماني كه اين كارها را مرتكب شوند، خداوند دست قدرت خود را از سر آنان بر خواهد داشت، و ستمگرانشان را بر آنان مسلط خواهد كرد» (تنبيه الخواطر، ج1، ص84) 
آن حضرت مي‌فرمايد: من بر امت خود از پيشواي گمراه بيم دارم (بحارالانوار، ح77، ص161) 
و مي‌فرمايد:«وحشتناك‌ترين چيزي كه بر امتم مي‌ترسم، منافق زبان باز است» (كنزالعمال، ح 70 و 69 و 28968) 
اينها برخي از نگراني‌هاي پيامبر اسلام(ص) درباره سرنوشت امت و آفت‌هايي است كه ممكن است اين امت به آن دچار شود. در حديث اول سخن از سه وظيفه است كه بر عهده گروه‌هایي از امت است. قاريان يا آشنايان به كتاب و دستورات دين يا نخبگان جامعه كساني هستند كه مي‌تواند ابزاري در دست حاكمان و فرمانروايان باشند. اينان مي‌توانند پست‌هايي را در حكومت بگيرند و به مواهب دنيا نايل آيند. اتفاقا حاكمان به آنان نياز مبرم دارند و از خدمات آنان استقبال مي‌كنند. اما نخبگان جامعه وظيفه‌اي ديگر دارند. آنان بايد ناظر و نقاد فرمانروايان باشند. آنان وظيفه دارند كه از حقوق توده‌هاي مردم مراقبت كنند و جلوي خودكامگي فرمانروايان را بگيرند. 
اصلاح جامعه بر عهده عالمان و دانشمندان است. آنان ممكن است از علم خود استفاده كنند و اعمال حاكمان خودكامه فاسد را توجيه كنند و براي آنها محمل بتراشند. اما وظيفه آنان عكس اين است. آنان نه تنها نبايد به توجيه رفتار زشت قدرتمندان گنهكار بپردازند، بلكه بايد تمام توان خود را براي جلوگيري از فساد و تباهي به كار گيرند. عالم و دانشمند نبايد از علم خود براي رسيدن به دنيا سود جويد بلكه وظيفه دارد اين علم را در راه اصلاح جامعه و برطرف كردن تباهي‌ها به كار بندد. 
امام صادق(ع) مي‌فرمايد: 
«ملعون است، ملعون است، آن عالمي كه از سلطان ستمگري دنباله‌روي كند و او را در ستمكاريش ياري دهد» (گزيده ميزان الحكمه، ص557). 
بدترين وضع براي جامعه و امت آن است كه نيكان جامعه بدان را در بدي‌اشان ياري رسانند. آنان كه وظيفه دارند امر به معروف و نهي از منكر كنند و جلوي بدي را بگيرند، نه تنها اين وظيفه را انجام نمي‌دهند و نه تنها خلافكار را از خلافكاري و ستمكار را از ستمكاري باز نمي‌دارند، بلكه او را در خلاف و ستمش ياري مي‌رسانند و كمك مي‌كنند. 
امام باقر(ع) مي‌فرمايد: 
«امر به معروف و نهي از منكر راه پيامبران است و شيوه نيكوكاران،‌فريضه بزرگي است كه ديگر فرايض به واسطه آن برپا مي‌شود و راه‌ها امن مي‌گردد و درآمدها حلال مي‌شود و حقوق و اموال به زور گرفته شده به صاحبانش بر مي‌گردد و زمين آبادان مي‌شود و از دشمنان انتقام گرفته مي‌شود و كارها سامان مي‌پذيرد» (الكافي، ح5، ص56). 
و امام علي(ع) مي‌فرمايد: 
«لاتتركوا الامر بالعمروف و النهي عن المنكر فيولي عليكم شراركم ثم تدعون فلا يسجاب لکم» (نهج البلاغه، نامه 47) امر به معروف و نهي از منكر را ترك نكنيد كه اگر آن را ترك كنيد اشرار شما بر شما حاكم مي‌شوند و شما دعا مي‌كنيد و دعايتان مستجاب نمي‌شود. 
اين هما چيزي است كه پيامبر در دنباله حديث خود فرموده است. پيامبر مي‌فرمايد اگر نخبگان و عالمان و نيكان وظيفه خود را انجام ندهند خداوند دست حمايت خود را از آن جامعه بر مي‌دارد و ستمگران آن جامعه حاكم بر آن خواهند شد و آنگاه آن چيزي كه پيامبر(ص) در حديث ديگر نگراني خود را از آن بيان مي‌كند رخ مي‌دهد و پيشوايان گمراه زمام امور جامعه را در دست مي‌گيرند. 
حاكماني كه چه بسا از دين مردم براي دنياي خود استفاده كنند و نتيجه‌اش اين مي‌شود كه نه ديني براي مردم بماند و نه دنيايي، هم ديانت و معنويت ملت ويران شود و هم مملكت آنان. منافق زبان‌بازي زمام امور را به دست گيرد و با نفاق و دروغ و فريب خود بر دين و ملك و مملكت مسلط شود و همه چيز را با خودكامگي خود بر باد دهد. اين وحشتناك‌ترين وضعيت در نظر پيامبر اسلام (ص) است.