۱۳۹۱ تیر ۲۱, چهارشنبه

درسی از قرآن و تاریخ درباره سقوط یک ملت و یک کشور

قرآن مجید در آیاتی به دو ماجرا اشاره می کند که برای بنی اسرائیل رخ داده است. این دو ماجرا مربوط به دو بار بدبختی و اسارت و قتل و غارت قوم اسرائیل است. بررسی علت این بدبختی ها آنگونه که در قرآن مجید به آن اشاره شده و در مجموعه عهد قدیم و نیز تاریخ آمده، بسیار عبرت انگیر و درس آموز خواهد بود و مصداق این دستور قرآن مجید است که از انسان ها می خواهد که داستان و سرگذشت پیشینیان را مطالعه و بررسی کنند تا از آنها درس بگیرند (یوسف/109؛ روم/9؛ فاطر/44؛ غافر/21 و ...).
قرآن مجید می فرماید:
«وَ قَضيْنَا إِلي بَني إِسرءِيلَ في الْكِتَبِ لَتُفْسِدُنَّ في الأَرْضِ مَرَّتَينِ وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كبِيراً(4) فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ أُولَاهُمَا بَعَثْنَا عَلَيْكمْ عِبَاداً لَّنَا أُولي بَأْسٍ شدِيدٍ فَجَاسوا خِلَلَ الدِّيَارِوَ كانَ وَعْداً مَّفْعُولاً(5) ثُمَّ رَدَدْنَا لَكُمُ الْكرَّةَ عَلَيهِمْ وَ أَمْدَدْنَكُم بِأَمْوَلٍ وَ بَنِينَ وَ جَعَلْنَكُمْ أَكْثرَ نَفِيراً(6) إِنْ أَحْسنتُمْ أَحْسنتُمْ لأَنفُسِكمْوَ إِنْ أَسأْتمْ فَلَهَافَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الاَخِرَةِ لِيَسئِئُوا وُجُوهَكمْ وَ لِيَدْخُلُوا الْمَسجِدَ كمَا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ لِيُتَبرُوا مَا عَلَوْا تَتْبِيراً(7) عَسي رَبُّكمْ أَن يَرْحَمَكمْوَ إِنْ عُدتمْ عُدْنَاوَ جَعَلْنَا جَهَنَّمَ لِلْكَفِرِينَ حَصِيراً(8) »(اسراء/4-8).
«در کتاب بر فرزندان اسرائیل اعلام کردیم که قطعا دو بار در زمین فساد خواهید کرد، و قطعا به سرکشی بسیار بزرگی بر خواهید خاست. پس آنگاه که وعده نخستین فرا رسد، بندگانی از خود را، که سخت نیرومندند، بر شما می گماریم تا میان خانه ها [.....برای قتل و غارت شما] به جست و جو در آیند، و این تهدید محقق خواهد شد. پس دوباره شما را بر آنان چیره می کنیم و شما را با اموال و فرزندان یاری می دهیم و نفرات شما را بیشتر می گردانیم. اگر نیکی کنید، به خود نیکی کرده اید و اگر بدی کنید به خود کرده اید. و چون تهدید دوم فرا رسد بیایند تا شما را اندوهگین کنند و در معبدتان چنان که بار اول وارد شدند در آیند و بر هر چه دست یافتند یکسره آن را نابود کنند. امید است که پروردگارتان به شما رحم کند ولی اگر به گناه باز گردید ما نیز [به کیفر شما] باز می گردیم، و دوزخ را برای کافران زندان قرار دادیم».
علامه طباطبایی(ره) از دو آیه قبل از این آیات برداشت می کند که سنت الهی این است که خدا همه اقوام را هدایت می کند و اگر مسیر درست را در پیش گرفتند نعمت های خود را در اختیار آنان می گذارد و هرگاه از راه درست برگشتند و به فسق و فجور و نافرمانی روی آوردند نعمت های خود را از آنان می گیرد و آنان را خوار و ذلیل و اسیر می سازد. پس در این آیات به عنوان نمونه بنی اسرائیل را ذکر کرده است (المیزان، ج13، ذیل آیات فوق).
و البته این سخنی است که در تورات فعلی نیز مکرر و با تاکید زیاد آمده است:
«اگر تمامی اوامر مرا اطاعت کنید، به موقع برای شما باران خواهم فرستاد و زمین، محصول خود را و درختان، میوه خود را خواهند داد و ... در سرزمین خود در امنیت زندگی خواهید کرد، زیرا من به سرزمین شما صلح و آرامش خواهم بخشید و شما با خاطری آسوده به خواب خواهید رفت و ... ولی اگر به من گوش ندهید و مرا اطاعت نکنید، قوانین مرا رد کنید و عهدی را که با شما بسته ام بشکنید، آنگاه من شما را تنبیه خواهم کرد و ترس و امراض مهلک و ... بر شما خواهم فرستاد. بذر خود را بیهوده خواهید کاشت، زیرا دشمنانتان حاصل آن را درو خواهند کرد و ... کسانی که از شما نفرت دارند بر شما حکومت خواهند کرد. حتی از سایه خود خواهید ترسید ... اگر باز هم مرا اطاعت نکنید ... علیه شما جنگ بر پا می کنم ... شهرهایتان را ویران و مکان های عبادتتان را خراب خواهم کرد ... سرزمین شما را خالی از سکنه خواهم کرد و دشمنانتان در آنجا ساکن خواهند شد ... بلای جنگ را بر سر شما نازل خواهم کرد تا در میان قوم ها پراکنده شوید. سرزمین شما خالی و شهرهایتان خراب خواهد شد و ... . ولی اگر آنها به گناهان خود و گناهان پدرانشان که به من خیانت ورزیدند ... اعتراف کنند و متواضع گردند و مجازات گناهانشان را بپذیرند، آنگاه دوباره وعده های خود را با ابراهیم و اسحاق و یعقوب به یاد خواهم آورد و به یاد سرزمین های آنها خواهم افتاد و ...» (سفر لاویان، باب 26).
از آیاتی از قرآن که نقل شد بر می آید که دو حادثه مهم و دو بلای دردناک برای بنی اسرائیل رخ داده که دو بار تخریب معبد را در پی داشته است. از این آیات بر می آید که همه این بلاها و گرفتاری ها نتیجه اعمال خود قوم و رهبران آنان بوده است. در لابلای این آیات این حکم کلی و سنت قطعی الهی آمده است که اگر نیکی کنید به خود کرده اید و اگر بدی کنید نیز به خود کرده اید. معنای روشن این سخن این است که هر قومی و هر ملتی نتیجه اعمال و کردار خود را خواهد دید و همان درو خواهد کرد که کاشته است.
به هر حال در تاریخ بنی اسرائیل دو حادثه مهم وجود دارد که، همان طور که صاحب تفسیر المیزان احتمال داده، می تواند مصداق آنچه قرآن مجید بدان اشاره فرموده است باشد. یکی تخریب اول معبد که به دست بختنصر، پادشاه بابل، در قرن ششم پیش از میلاد رخ داد و ویرانی کامل معبد بنی اسرائیل و شهر اورشلیم و اسارت قوم را به مدت چندین دهه در پی داشت که به اسارت بابلی معروف است. اسارتی که به وسیله کورش کبیر پایان داده شد.
حادثه دوم به سال 70 میلادی و به وسیله امپراتوری روم رخ داد که تخریب دوباره معبد بنی اسرائیل و شهر اورشلیم و قتل عام فجیع قوم و پراکندگی بازماندگان آنان را در پی داشت.
از آیات فوق بر می آید که بنی اسرائیل دو بار در زمین فساد و سرکشی می کنند و به بلای عظیم دچار می گردند. مطالعه این دو حادثه و علل وقوع آن بسیار درس آموز خواهد بود. حادثه اول، یعنی تخریب اول معبد و اسارت بابلی در مجموعه عهد قدیم به تفصیل نقل شده است. در رابطه با این ماجرا دو گونه علت آورده شده است، یکی ماورایی و دیگری زمینی. از جهت علت ماورایی گناه قوم، به طور کلی و اعم از گناه مردم و حاکمان، علت این حادثه شمرده شده، و از جهت زمینی اشتباهات حاکمان، این فاجعه را رقم زده است.
در مجموعه عهد قدیم در کتاب دوم پادشاهان، باب های 23 تا 25 و کتاب دوم تواریخ ایام، باب های 35 و 36 حادثه تخریب اول معبد و علل و نتایج آن به تفصیل آمده است. اصل حادثه از آنجا آغاز می شود که بین دو امپراتوری بزرگ آن زمان، یعنی مصر و بابل، که در دو سمت سرزمین فلسطین واقع شده بودند، جنگی سخت در گرفت. حاکمان کشور فلسطینی به نصایح پیامبران گوش ندادند و در جنگ بی طرف نماندند و به گمان اینکه مصر در جنگ پیروز می شود از آن کشور طرفداری کردند. اما بر خلاف پیش بینی آنان و درست همان طوری که انبیا گفته بودند، بابل در جنگ پیروز شد. اما حتی پس از جنگ باز حاکمان مغرور و ماجراجو به نصایح انبیا گوش ندادند و برای جبران خطاهای خود تلاشی نکردند تا اینکه پادشاه بابل با لشکری عظیم به کشور یهودا حمله کرد. باز انبیا دست به کار شدند تا جلوی نابودی قوم و قتل عام آنان و ویرانی کشور را بگیرند. آنان قدرت بابل را گوشزد می کردند و از حاکمان می خواستند که با حکومت بابل سازش کنند تا قوم نابود نگردد. اما غرور حاکمان و پیروی آنان از مشاوران نادان و شیادان دروغ گو کشور و قوم را به مهلکه ای جبران ناپذیر افکند (ر.ک. لوی، حبیب، تاریخ یهود ایران، ج1، ص105-108).
ارمیای نبی به هیات حاکمه اینگونه هشدار می دهد: «به سخنان انبیای دروغین و کسانی که آینده را با فالگیری و خواب و رویا و احضار ارواح و جادوگری پیش گویی می کنند گوش ندهید؛ آنها می گویند که تسلیم پادشاه بابل نشوید؛ ولی همه دروغ می گویند ... تمام این پیش گویی ها را برای صدقیا، پادشاه یهودا، نیز تکرار کردم و گفتم: اگر می خواهی خودت و قومت زنده بمانید، تسلیم پادشاه بابل و قوم او شوید. چرا اصرار داری کاری بکنی که همگی از بین بروند؟ چرا باید با جنگ و قحطی و وبا کشته شوید ... (کتب ارمیای نبی، باب 27، شماره های 9-13).
به هر حال ماجراجوی ها و دخالت در اموری که ربطی به کشور و دولت آنان نداشت و غرور و لجبازی باعث شد که پادشاه بابل با لشکری عظیم به کشور یهودا حمله کند و عده زیادی را به قتل برساند و بازماندگان را به اسارت ببرد و شهر و معبد آن را با خاک یکسان کند.
اما حادثه دوم کمی متفاوت بود و اشتباهات حاکمان در آغاز نه متوجه خارج و بیرون از مرزها، بلکه از میان خانه آغاز گشت. هرچند این حادثه در سال 70 میلادی رخ داد اما ریشه های آن را باید در سال 63 قبل از میلاد جست و جو کرد. در این زمان سلسله حاکمان مَکابی پس از بیش از صد سال سرنگون شد و کشور یهودیه تحت سلطه امپراتوری روم در آمد. حاکمان مکابی در دوره حکومت خود یک اصل اساسی را رعایت می کردند و آن اینکه جانب دو فرقه آن زمان یهودی، یعنی صدوقیان و فریسیان، را رعایت می کردند و حاکم خود را فراتر از جناح ها و گروه ها قرار می داد و بدین وسیله از تفرقه و اختلاف در میان ملت جلوگیری می کرد.
اما در این زمان حاکم مکابی، یوحنا هیرکانوس، بزرگ ترین اشتباهی را که ممکن است یک رهبر سیاسی-مذهبی انجام دهد، مرتکب شد. او به فرقه صدوقیان، که اتفاقا در اقلیت بودند، متمایل شد و به آنان روی خوش نشان داد. همین امر باعث شد که اختلافی عظیم در میان ملت رخ بنماید. این اختلاف به جنگ و درگیری سختی منتهی شد به گونه ای که وضعیت چنان وخیم شد که زمینه را برای ارتکاب خطای دوم فراهم کرد. آنان برای حل مشکل داخلی خود، به جای مداوای بیماری و برطرف کردن منشا اختلافات، از سردار رومی که حاکم شام بود درخواست کردند که بین آنان داوری کند. سردار رومی که با لشکر خود وارد سرزمین یهودا شده بود فرصت را غنیمت شمرده به آسانی این کشور را فتح کرده به استانی از امپراتور روم تبدیل کرد. اینگونه بود که کشور یهودا استقلال خود را از دست داد (ر.ک. بی ناس، جان، تاریخ جامع ادیان، ص549-550).
از این زمان به بعد یهودیان تحت سلطه رومیان بودند و هیچ گونه استقلالی نداشتند. یهودیان گاهی شورشی جزئی می کردند و سرکوب می شدند. سرانجام در سال 66 میلادی گروهی به نام قنائیم یا غیرتمندان یک شورش فراگیر به راه انداختند. اما برخی از عالمان بزرگ یهودی با عمل آنان مخالف بودند. در راس این عالمان فردی به نام یوحانان بن زکای بود که می گفت ما نمی توانیم با امپراتوری بزرگ روم بجنگیم. شورش ما باعث نابودی قوم می شود. باید قدرت خود و امپراتوری روم را بسنجیم و عملی که به نابودی و قتل عام قوم منتهی می شود انجام ندهیم. صرف ماجراجویی حساب نشده تنها به قوم و ملت لطمه جبران ناپذیر می زند. به هر حال قنائیم به نصایح یوحانان بن زکای گوش ندادند و به شورش خود ادامه دادند تا اینکه در سال 70 میلادی شهر اورشلیم پس از یک ماه محاصره و قحطی شدید سقوط کرد. رومیان شهر و معبد آن را ویران کرده، حمام خون به راه انداختند. یهودیان کشور خود را از دست داده پراکنده شدند (کلاپرمن، ژیلبرت ولیبی، تاریخ قوم یهود، ج2، ص161-185؛ تاریخ جامع ادیان، ص554-556).
به هر حال قرآن مجید ظاهرا به این دو حادثه مهم و درس آموز از تاریخ یهود و بنی اسرائیل اشاره دارد. دو حادثه ای که قتل عام و اسارت وپراکندگی قوم و ویرانی شهر و معبد مقدس را در پی داشت. مطالعه این دو حادثه نشان می دهد که اشتباهات رهبران سیاسی و ماجراجویی ها و لجبازی های آنان و بی توجهی رهبران به همه مردم و جانبداری از یک گروه و استفاده نکردن از کارشناسان نخبه و دلسوز و گوش فرا دادن به مشاوران شیاد و جاهل و ... این مصیبت ها را برای آن قوم و ملت پدید آورده است.

نگاشته مرتبط: معیار رابطه با کشورها، شریعت یا مصلحت ملت

۱۳۹۱ تیر ۱۷, شنبه

برخورد پیامبر و ائمه با غلو و وضعیت جامعه ما

پیامبر خدا(ص) می فرماید:
«ایاکم و الغلو فی الدین فانما هلک من کان قبلکم بالغلو فی الدین؛ از غلو و زیاده روی در امر دین بپرهیزید چرا که پیشینیان با همین غلو در امر دین به هلاکت رسیدند» (نهج الفصاحة، هاشم صالحی، ص435).
آن حضرت همچنین می فرماید: «دو دسته اند که شفاعت من به آنان نمی رسد: فرمانروای سرکش و ستمگر و کسی که در دین غلو ورزد» (قرب الاسناد، ص64، ح204).
هدف دین رستگاری انسان است و از این دو روایت شریف بر می آید که غلو مانع رستگاری انسان است. اما پرسش مهم این است که غلو چه نقشی در دینداری ایفا می کند که باعث ناکارآمدی دین در رستگاری انسان می گردد؟ پاسخ این است که نجات و رستگاری تنها و تنها در گرو تسلیم بودن در مقابل حق و حقیقت و گردن نهادن به آن است. پیام اصلی دین و گوهر و روح دین دعوت به  حق پرستی است. دین در پی آن است که انسان ها را به بازگشت به فطرت انسان که همان حق پرستی است دعوت کند و آنان را به تامل و تفکر در خویشتن خویش و نیز عالم بیرون از خود فرا بخواند تا مصادیق حق را بشناسند و به آن ها گردن نهند.
اما غلو درست نقشی عکس این ایفا می کند. بالا بردن بی جای انسان ها تنها انحراف از حق نیست بلکه باعث می شود که انسان ها کور و کر گردند و تامل و تفکر نکنند و چشم و گوش بسته خود را تسلیم انسانی مانند خود کنند. پیام دین برای یکایک انسان ها تامل و تفکر و مطالعه همه چیز برای شناخت مصادیق حق است. اما کسی که غلو می کند انسانی را در جایگاهی قرار می دهد که آنچنان بالا و دور از دسترس انسان می گردد که دیگر موضوع مورد مطالعه و تحقیق نیست. هنگامی که یک انسان معمولی معصوم می گردد، تحقیق و تفحص برای یافتن خطاهای احتمالی او بی معنا و بی موضوع می شود. همه کارها و سخنان او به صورت پیشینی درست و صحیح می گردد. این امر باعث می شود که انسان ها تسلیم و سرسپرده بی چون وچرای انسانی مانند خود گردند و این قطعا مساوی با باطل پرستی است. حق پرستی تنها با چشم و گوش باز و تامل و تفکر عمیق و مطالعه و بررسی دقیق هرکس و هر چیز ممکن است، چرا که مقدمه حتمی حق پرستی شناخت درست مصادیق حق و حقیقت است. اما این هیچ سنخیتی با غلو ندارد و در واقع غلو به روشنی و وضوح مانع آن است.
امام صادق(ع) به روشنی و با تاکید این نکته را بیان می فرماید: به هوش باشید که غالیان جوانان شما را فاسد نکنند، زیرا غالیان بدترین خلق خدا هستند. عظمت خدا را پایین می آورند و برای بندگان خدا ادعای ربوبیت می کنند. به خدا قسم که غالیان از کفار و مشرکان بدترند. غلو کننده به سوی ما بر می گردد، ولی ما او را نمی پذیریم، اما تفریط کننده به ما می پیوندد و ما او را می پذیریم. از آن حضرت پرسیده شد که علت چیست؟ فرمود: چون غلو کننده به ترک وظایف دینی عادت کرده و نمی تواند از عادت خود دست بردارد و به طاعت خداوند روی آورد، اما تفریط کننده وقتی حقیقت را بشناسد، به عبادات عمل می کند و از خدا فرمان می برد (امالی الطوسی، ص650، ح1349).
مطابق این سخن غلو مانع تسلیم شدن به حق و حقیقت است و همین باعث می شود که غلو کننده بدترین خلق خدا شود و از نجات و رستگاری دور گردد. این سخنان درباره ربوبیت دادن به انسان ها بود، اما توجه داشته باشیم که مطابق آیات قرآنی لازم نیست برای غلو و الوهیت دادن رسما کسی خدا خوانده شود؛ بلکه همین که انسانی در موضع و جایگاهی قرار داده شود که مورد اطاعت محض و بی چون و چرا قرار گیرد همین الوهیت دادن و ربوبیت دادن است (توبه/31).
این نوع از غلو بسیار رایج است و در ادیان پیش از اسلام وجود داشته است و این آن چیزی است که بدترین صورت آن را در جامعه خود شاهد هستیم. امروز شاهد آن هستیم که کسانی کرامات عجیب و غریب برای کسانی قائل می شوند و ارتباطاتی عجیب با ماوراء نقل می کنند. سخن از ملاقات مکرر با امام زمان مطرح می شود؛ سخن از عصمت افراد مطرح می شود؛ سخن در این باره مطرح می شود که در آسمان و زمین کسی مانند فلان شخصیت وجود ندارد؛ اشخاص عادی با انبیا و ائمه اطهار مقایسه می شوند و ....
به هر حال این وضعیت جامعه دینی ماست و عجیب آن است که عالمان دین در رابطه با این سخنان غلو آمیز سکوت کرده اند و یا اینکه وظیفه دینی خود را آن گونه که باید انجام نمی دهند.
اما مشی و روش پیامبر(ص) و ائمه اطهار(ع) به گونه ای دیگر بوده است. آنان به شدت تمام با این امر مبارزه می کرده اند و هرگز سکوت نمی کرده اند. آنان غالیان را طرد می کرده اند. پیامبر خدا(ص) می فرماید: «مرا از حق خودم و (حدی که دارم) بالاتر نبرید؛ خداوند متعال مرا، پیش از آنکه پیامبر کند، بنده قرار داد» (نوادر راوندی، ص16، به نقل از گزیده میزان الحکمه، ص595). امام علی(ع) می فرماید: «از غلو کردن درباره ما بپرهیزید و ما را بندگان خدا بدانید» (الخصال، ص614).
ابوبصیر به امام صادق(ع) عرض می کند که کسانی درباره شما چیز هایی می گویند. امام فرمود: چه می گویند؟ عرض کرد: می گویند امام تعداد قطرات باران و شمار ستارگان و برگ های درختان و وزن آنچه در دریاهاست و اندازه خاک های زمین را می داند. امام (ع) دست خود را به سمت آسمان بلند کرد و فرمود: سبحان الله، سبحان الله، نه به خدا قسم، اینها را کسی جز خدا نمی داند (بحار الانوار، ج25، ص294).

۱۳۹۱ تیر ۱۳, سه‌شنبه

آموزه انتظار، نگاهی پدیدارشناسانه

پدیدارشناسی نوعی رهیافت یا مکتب فلسفی است که از روشی خاص پیروی می کند. در این روش مطالعه توصیفی به عنوان تنها روش درست مطالعه موضوعات مختلف مورد تاکید است. با توجه به همین روش است که کسانی آن را به مطالعه دین نیز گسترش داده، رشته ای به نام پدیدارشناسی دین را به وجود آورده اند. کسانی که در قرن نوزدهم و بیستم و در دوران مدرن به مطالعه دین روی آورده اند، بیشتر روشی تحویل گرایانه را در پیش گرفتند و برای مثال دین را به دانشی خاص تحویل بردند. جامعه شناسان، دین را پدیده ای برخاسته از جامعه دانستند و روانشناسان منشأ آن را در روان آدمی جست و جو کردند و ...
کسانی که مدعی بودند باید دین را پدیدارشناسانه مطالعه کرد با این نوع نگاه مخالف بودند. آنان می گفتند در روش پدیدارشناسی حداقل سه اصل از اهمیت برخوردار است که باید آنها را در مطالعه دین نیز در نظر گرفت: 1) باید به جای تبیین پدیده ها به توصیف آنها پرداخت و به جای پی جویی علت و منشأ آنها به بیان آنها آنگونه که در ظاهر می نمایند پرداخت؛ 2) باید از تحویل گرایی و فرو کاستن پرهیز کرد و برای مثال دین را به جامعه یا روان آدمی فرو نکاست و به عنوان پدیده ای مستقل به آن نگاه کرد؛ و 3) باید از داوری پرهیز کرد و صدق و کذب گزاره ها را در پرانتز قرار داد و بدین طریق از دخالت پیش داوری ها جلوگیری کرد (دین پژوهی، ج1، ترجمه بهاء الدین خرمشاهی، ص172-174؛ فنایی، ابوالقاسم، در آمدی بر فلسفه دین و کلام جدید، ص66-69).
کسی که مدعی است پدیدارشناسانه یک دین یا یک آموزه یا عمل دینی را مطالعه می کند مقصود این است که فارغدلانه و بدون هیچگونه داوری به عنوان یک پدیده ظاهری خارجی صرفا آن را توصیف، و آثار و نتایج آن را بررسی می کند. بنابراین کسی که با این روش درباره یک دین مطالعه می کند لازم نیست پیرو آن دین باشد یا حتی اساسا دیندار باشد. برای مثال ممکن است یک ملحد مراسم عشاء ربانی در مسیحیت را با روش پدیدارشناسی مطالعه کند و بگوید رفتن به کلیسا و انجام این اعمال این تاثیرات را در روان آدمی می گذارد، کما اینکه کارل گوستاو یونگ، که خود را لا ادری می داند، مدعی است که همین عمل را انجام داده است.
آموزه انتظار آموزه ای است که در باورهای شیعی، مهم و اساسی تلقی می شود و واژه انتظار و واژه های هم خانواده و مترادف یا نزدیک با آن در فرهنگ شیعی بسیار متداول و رایج است؛ به گونه ای که کسی که می خواهد از بیرون، فرهنگ و باورهای شیعی را مطالعه کند، کافی است که در یکی دو مجلس وعظ، سخنرانی یا مناسک شیعی شرکت کند تا به این مهم دست یابد.
فرض کنیم یک دین شناس غیر معتقد، یعنی کسی که به آموزه های دینی باور ندارد اما دین را به عنوان یک پدیده موجود در جامعه مورد مطالعه قرار می دهد، بخواهد فارغدلانه آموزه انتظار شیعی و وضعیت موجود آن را پدیدارشناسانه مورد مطالعه قرار دهد. چنینی کسی در پی آن نیست که ادله عقلی و نقلی این آموزه را بررسی کند و درباره صحت و سقم آنها داوری کند. او در پی آن است که پاسخ پرسش هایی از قبیل آنچه در زیر می آید بیابد:
1-آیا این آموزه آنگونه که تعریف می شود هماهنگی و سازگاری درونی دارد و با آنچه متدینان به آن دین، پیام اصلی دین می دانند سازگار است؟
2-باور به این آموزه چه تاثیراتی مثبت یا منفی در روان و شخصیت افراد دارد و آیا می تواند به شخص آرامش دهد یا نه؟ باور به این آموزه در زندگی عملی شخص چه تاثیری دارد و آیا انسان ها را اخلاقی، مسئول، وظیفه گرا و متعهد بار می آورد، یا غیر اخلاقی، بی تفاوت و غیر مسئول و ...
3-این باور در روابط اجتماعی افراد چه تاثیری دارد و آیا برای مثال در استحکام خانواده، اصلاح جامعه، تلاش برای ایجاد محیطی مناسب برای زندگی و ... تاثیر مثبت دارد یا منفی؟
4-آیا باور به این آموزه انسان ها را خردمند و عقل گرا و تابع برهان و دلیل بار می آورد یا اینکه آنان را خرافه گرا و مقلد و غیر مستقل بار می آورد؟
نکته ای که باید مورد توجه قرار گیرد این است که پدیدارشناس باور و رفتار عامه متدینان را مورد مطالعه و بررسی قرار می دهد و در واقع کاری با این ندارد که این باور و رفتار چگونه باید باشد، بلکه با امور آنگونه که هست سر و کار دارد. بنابراین در مواجهه با چنین کسی نمی توان گفت که برای مثال این باور و لوازم عملی آن در لابلای کتاب ها و متون اصلی به گونه دیگری است یا می تواند به گونه دیگری تفسیر و بیان شود.
اگر پرسش های فوق را در نظر بگیریم و به بررسی پدیدارشناسانه آموزه انتظاربپردازیم ممکن است به نتایجی برسیم که چندان خوشایند نباشد. ممکن است به این نتیجه برسیم که آنچه در رفتار و عمل جامعه در رابطه با این آموزه دیده می شود با پیام اصلی و روح دین ناسازگار است.
بدون تردید مهم ترین و اصلیترین آموزه عقیدتی اسلام یگانه پرستی است. مطابق قرآن مجید و روایات اسلامی توجه به مبدا یگانه در همه زندگی یک انسان مومن باید آشکار و نمایان باشد. تنها او خالق است و تنها او رازق است و تنها او سبب ساز و سبب سوز است و ... اما بسیار دیده می شود که امام منتظر سبب خلقت کون و مکان و روزی دهنده انسان ها و حیوانات و ... می گردد و پا فراتر از مرزهای توحید می گذارد. امام، هادی و راهنمای انسان هاست و در فرهنگ قرآنی انسان نیاز به راهنما دارد و امور دیگر به حوزه الوهیت مربوط است. امام باید امامت کند و خدا خدایی و وقتی باورهای مربوط به این دو حوزه مرزهایشان از بین می رود کل دین فاسد و تباه می گردد.
باورهای دینی مجموعه ای نظام مند هستند، به این معنا که در یک پازل یا جورچین هر قطعه کار خاص خود را انجام می دهد. اگر یک قطعه از این جورچین بزرگ تر یا کوچک تر از مقدار معین باشد یا شکل و صورت معین را نداشته باشد کل مجموعه را به هم می ریزد. به نظر روشن و آشکار می رسد که در تاریخ تشیع و در جامعه کنونی باور به امام غایب از جهات متعددی از این مرز معین گذشته و می گذرد و در نتیجه نظام دینی را از شکل و صورت اصلی خود خارج می سازد.
از ابعاد عقیدتی دین که بگذریم و سراغ شخصیت و رفتار انسان ها برویم باز وضعیت بهتر نبوده است. هدف دین این بوده است که انسان هایی وارسته و پرهیزگار و متخلق بسازد . نماز یاد خدا را در بر دارد و این یاد خدا جلوی فحشا و منکر را می گیرد (عنکبوت/54) و البته این یاد خدا از تشویش و پریشانی جلوگیری می کند و انسان ها را آرام و مطمئن می سازد (رعد/28). روزه نوعی دیگر از عبادت است. هدف از واجب شدن روزه این بوده که انسان ها پرهیزگار گردند (بقره/183).
نماز و روزه دو عبادت معروف و اصلی اسلامی هستند. درباره تمام اعمال واجب و مستحبی دین چنین حکمتی وجود دارد. کسی که به حج می رود و گرد نماد حق می چرخد و به سوی نماد باطل سنگ می پراند و آن را طرد می کند به صورتی نمادین حق پرستی و باطل ستیزی خود را نشان می دهد و ... همین سخن در رابطه با عقاید وجود دارد. هیچ عقیده ای در دین وجود ندارد که در راستای انسان سازی و کمال انسانیت انسان نباشد. وقتی انسان به صفات ذاتی خداوند مانند علم و قدرت و حکمت او باور دارد این باورها باید خود را در زندگی نشان دهد. انسانی که باور دارد که همه حرکات و سکنات او زیر نظر است و حتی آنچه در قلب او می گذرد دیده و شنیده می شود اگر واقعا باور به علم الهی داشته باشد به گونه ای دیگر زندگی می کند. و کسی که باور داشته باشد که قادر مطلقی وجود دارد که همه چیز در دست اوست و بدون خواست و اراده او برگی از درخت نمی افتد، برای رسیدن به اهداف خود به هر وسیله چنگ نمی زند و ...
باور به امام غایب و آموزه انتظار باید نقشی مشخص و روشن در اعمال و کردار انسان ها داشته باشد و انسان ها را پرهیزگار بار آورد. اما وقتی این آموزه به گونه ای تفسیر و  تعبیر می شود که وظیفه و نقش اصلی امام غایب بخشش گناهان پیروان است و نفس اعتقاد به او و محبت به او موضوعیت پیدا می کند، نقش انسان سازی اش محو می شود. آن موقع است که کسی که بیش از همه شعار امام زمان را می دهد و چه بسا در ابتدای سخنرانی و انتهای آن سخن از امام زمان و تعجیل در فرج او به زبان می آورد، هیچ مقید به راستگویی و احترام به انسان ها و حفظ حقوق آنان و ... نیست. وقتی در جامعه ای مواردی اینگونه دیده می شود قطعا باید آن را علامت انحراف و تحریف آموزه دینی به حساب آورد، هرچند در مواردی اینگونه، نفاق و دورویی و استفاده ابزاری از عقاید مردم را نباید منتفی دانست.
و باز این در رابطه با اعمال و رفتار شخصی بود. همین سخن درباره اجتماع نیز وجود دارد. کسی که نگاهی گذرا به متون اسلامی بیندازد به روشنی در می یابد که اسلام به اصلاح جامعه و مبارزه با فساد و تباهی در آن توجهی خاص و ویژه دارد و آن را تکلیف فرد فرد افراد جامعه می شمارد. اما آموزه انتظار و تفسیرهایی که از آن شده است در موارد بسیار زیادی نقش معکوس داشته است. نشستن و فساد و تباهی را تماشا کردن و امر به معروف و نهی از منکر را کنار گذاشتن و حتی کمک به فساد بیشتر جامعه کردن و منتظر مصلح بودن پیامد های تفسیرهای ناصواب و غلط و مخرب این آموزه بوده است. کم نبوده اند عالمانی که در پشت همین آموزه پنهان شده و چشم خود را بر تضییع حقوق انسان ها و انواع فساد های دیگر بسته اند و دم بر نیاورده اند!
نکته دیگر اینکه به بهانه این آموزه بیش از هر آموزه و عمل دینی دیگر جامعه به سوی خرافات و خرافه پرستی سوق داده شده است. با خوابی بی سند مسجدی به وجود می آید و برای آن مراسمی خاص تعریف می شود و مردم مشکلات خود را نوشته و در چاهی می ریزند و ...
سخن از ایجاد مسیر و اتوبان برای امام زمان می رود و در مجالس تصمیم گیری یک صندلی ویژه برای آن حضرت گذاشته می شود. حکومت، حکومت امام زمان می شود و تمام فساد ها  و تباهی ها و اختلاس ها و رشوه ها و باند بازی ها و ... که شاید کشور هیچگاه امثال آن را ندیده است به پای امام زمان گذاشته می شود.
فیلم ساخته می شود و در آن ظهور قریب الوقوع امام زمان پیش بینی می شود و حتی مصادیق یاران آن حضرت مشخص می شوند و ...
از آنجا که این آموزه تاب تفسیر خرافی و بی پایه و اساس را دارد بیش از هر آموزه دیگر مورد سوء استفاده حاکمان دنیاپرست قرار گرفته و به وسیله این آموزه و با تحریف آن توده های مردم فریب داده می شوند. حتی گاهی برخی از عالمان پیروزی یک حزب و جناح در انتخابات را نتیجه عمل و رضایت امام زمان بیان می کنند و به آن رنگ دینی و مذهبی و تقدس می دهند.
به هر حال پدیدار شناسی آموزه انتظار به هیچ وجه نتیجه ای خوشایند و دلپذیر در پی ندارد. این امر وظیفه عالمان دین را بسیار سنگین می گرداند. این امر نشان می دهد که آنان وظیفه خود را در قبال تحریف این آموزه و سوء استفاده از آن انجام نداده اند. پدیدارشناسی نشان می دهد که شکل تاریخی و متعارف این باور و اعمالی که از پی آن به وجود آمده با روح دین و پیام اصلی آن سازگار نبوده است. به جای انسان سازی و پرورش انسان هایی متعهد و پرهیزگار نقشی تخدیری ایفا کرده است. به جای اصلاح جامعه به فساد و تباهی آن کمک کرده است. به جای ایجاد مسئولیت و پرورش انسان هایی مسئول باعث شده است که فرار از مسئولیت به وسیله آن توجیه شود. این آموزه چهره مذهب را بیش از هر چیز دیگر خرافی و غیر عقلانی کرده است و ...
سخن ما هرگز درباره داوری در صحت و سقم این آموزه نیست. سخن این است که وقتی با پدیدارشناسی آشکار می شود که این آموزه نقشی داشته که با پیام های اصلی دین و روح دین ناسازگار است، قطعا باید نتیجه گرفت که یا این آموزه ربطی به دین ندارد و اصل آن جعلی است، یا در آن تحریف و انحرافی صورت گرفته است. شیعیان و عالمان دینی قطعا نمی توانند و نباید اولی را بپذیرند، پس باید تلاش کنند که بیانی درست و خرد پسند و غیر خرافی و همخوان با دیگر تعالیم دین و پیام اصلی و روح دین ارائه دهند. آنان باید نسبت به سوء استفاده های از این آموزه حساس باشند و با بیان های خرافی و غیر عقلانی مبارزه کنند. آنان باید جلوی استفاده های ابزاری از این آموزه را بگیرند.
باید در پایان به این نکته اشاره کنیم که سوء استفاده از یک آموزه یا باور مذهبی ضرورتا به معنای نادرستی اصل آن نیست. در واقع از آنجا که این آموزه، ظریف و تاثیر گذار بوده است، بیشتر مورد سوء استفاده قرار گرفته است. اما وقتی یک آموزه اینگونه است وظیفه کسانی که خود را پاسدار و نگهبان دین خدا می دانند سنگین تر می شود.

۱۳۹۱ تیر ۵, دوشنبه

انصاف در مرام و کلام شهید بهشتی(ره)

جامعه ملتهب بود و بازار دروغ و تهمت رونق داشت و آیت الله دکتر سید محمد حسینی بهشتی، که بالاترین مقام قضایی کشور را داشت، بیش از هر کس دیگر در معرض تهمت و بهتان های گوناگون بود. اما نکته عجیب این بود که این شخصیت هرگز از خود دفاع نمی کرد و به مبارزه و یا حتی نقد مخالفان خود نمی پرداخت. من که جوانی حدود بیست ساله بودم شبی در تهران در یک سخنرانی ایشان شرکت کردم. شب تابستانی بود و سخنرانی در مکانی روباز و شیب دار که پر از صندلی بود برگزار می شد. انتظار من این بود که از این شخصیت دفاعی از خود و ردی بر مخالفان را بشنوم. اما برخلاف انتظار من، ایشان یک سخنرانی کاملا علمی و متین ارائه داد که نه در آن دفاعی از خود بود و نه نقدی بر مخالفان. سخنرانی تمام شد و نوبت به پاسخ به سوالات رسید. برخلاف سخنرانی ایشان، پرسش ها تند و احیانا پرخاش گرانه بود. کسی پرسیده بود: چرا آقای بنی صدر همیشه آیه یأس می خواند و ... تا این پرسش را مجری خواند توجه من جلب شد تا آنچه را که در متن سخنرانی نشنیده بودم در حاشیه آن بشنوم. اما جواب ایشان به گونه ای دیگر بود: «من نشنیده ام که برادرمان جناب آقای رئیس جمهور آیه یأس بخواند و ...».
ایشان هم سخن پرسش کننده را رد کرد و هم بر خلاف لحن پرسش کننده با نهایت احترام از قدرتمندترین مخالف خود یاد کرد. سخن او و طرز برخورد او بزرگ ترین درس انصاف و متانت برای من بود. با مخالف نیز باید محترمانه و منصفانه برخورد کرد.
یکی از مقامات عالی رتبه آن سالها خاطره ای را نقل کرد: در روز پر حادثه 30 خرداد سال 60، هنگامی که آقای بنی صدر پس از عزل از ریاست جمهوری مخفی شده بود و گفته می شد با آنان که اعلام ورود به فاز نظامی در برخورد با جمهوری اسلامی کرده بودند همراه شده است، همسر او بازداشت شد. وقتی آیت الله بهشتی از این امر مطلع شد با این کار شدیدا مخالفت کرد و تلاش پیگیرانه ای را برای آزادی او انجام داد. وقتی به او گفته شد که حداقل یک بررسی صورت گیرد تا وضعیت او مشخص شود، ایشان پاسخ داد که به فرض که همسر او اتهامی داشته باشد، این هیچ ارتباطی با این خانم ندارد. ما هیچ مجوز شرعی نداریم که حتی یک شب این خانم را در بازداشت نگه داریم. سرانجام در اثر پیگیری مداوم ایشان و با اصرار او و با مسئولیت او همان روز این خانم آزاد گردید.
اینها نمونه هایی از انصاف عملی این شخصیت بزرگوار بود که بسیار درس آموز است. اما این انصاف از نگاه دینی این شخصیت و برداشت او از اسلام ناشی می شود. ایشان می گوید:
«این ضرب المثل عامیانه گاهی بین مشتری و کاسب رد و بدل می شود که: مسلمانی یک کلمه است و بس، آن هم انصاف است. این ضرب المثل ریشه داری است، چون اسلام از انصاف جدا نیست» (حق و باطل از دیدگاه قرآن، ص127).
آری! پیامبر خدا(ص) می فرماید: «برترین مردم کسی است که در حال رفعت، فروتنی کند و در حال بی نیازی زهد ورزد و در حال توانگری انصاف به خرج دهد و به وقت قدرت شکیبا باشد» و می فرماید: «ایمان بنده خدا کامل نیست مگر اینکه سه صفت در او باشد: «در تنگدستی انفاق کند و درباره خود انصاف به خرج دهد و به دیگران سلام کند» و می فرماید: «فروتنی کن برای کسی که به تو نیکی می کند هر چند غلامی حبشی باشد و با انصاف رفتار کن نسبت به کسی که با تو بدی کند هرچند آزاد قریشی باشد» و می فرماید: از خصلت هایی که باعث می شود که من بهشت را برایتان تضمین کنم رعایت انصاف با مردم است (هاشم صالحی، نهج الفصاحه، ص67-68). امام علی(ع) می فرماید: «مومن حتی با کسی که نسبت به او انصاف به خرج نمی دهد، با انصاف رفتار می کند» و می فرماید: «عادلترین مردم کسی است که در حق ستم کننده اش با انصاف عمل کند» (غررالحکم، ح1410 و 3186).
انصاف تعریف یا ملاک و معیار و نشانه هایی دارد که شهید بهشتی(ره) آن را اینگونه بیان می کند: «انصاف یعنی چه؟ یعنی در هر موضوعی و در هر جریانی خود را جای دیگری بگذار و دیگری را جای خود؛ آن وقت ببین چه داوری می کنی و چه بینشی داری. اگر باز هم همان بینش را داشتی این می شود انصاف. معنی انصاف این است: آنچه بر خود می پسندی برای دیگران هم همان را بپسند و آنچه را بر خود نمی پسندی بر دیگران هم مپسند. اینها متن انصاف و انصاف متن اسلام است. یعنی هرگز از آن جدایی نمی پذیرد» (حق و باطل از دیدگاه قرآن، ص127).
این ملاک و معیار همان چیزی است که پیامبر خدا(ص) بیان کرده است: « هرکس با مردم چنان رفتار کند که دوست دارد آنان با او رفتار کنند، عادل است» (کنز الفوائد، ج2، ص162). امام صادق(ع) همین نکته را به این صورت بیان می فرماید: «کم ترین حقوق مومن بر مومن آن است که برای او همان چیزی را دوست داشته باشد که برای خود دوست دارد و برای او نپسندد آنچه را که برای خود نمی پسندد» (الکافی، ج2، ص169).
این همان قانون زرین اخلاق است که در ادیان و مکاتب مختلف بیان شده و در متون دینی ما مکرر مورد تاکید قرار گرفته است: «برای برادرت آن چیزی را دوست داشته باش که برای خود دوست داری» (بحار الانوار، ج73، ص128 و ج74، ص230).
امام علی(ع) در وصیت به فرزندش، امام حسن(ع) می فرماید:
پسرم! نفس خود را ما بین خویشتن و مردم میزان قرار بده، پس دوست بدار بر دیگری آنچه را که برای خود دوست داری و آنچه را برای تو ناملایم و ناگوار است، برای دیگران دوست نداشته باش. ظلم مکن چنان که نمی خواهی ظلمی به تو برسد و نیکویی کن همان گونه که دوست داری که به تو نیکویی شود. و زشت بشمار از خویشتن آنچه را که از دیگران زشت می شماری. آنچه را که نمی دانی مگو اگر چه آنچه می دانی اندک باشد و آنچه را که نمی خواهی درباره تو گفته شود، درباره دیگری مگو» (نهج البلاغه، نامه 31).
مرحوم شهید بهشتی انصاف را به معنای تسلیم شدن بی چون و چرا در برابر حق می داند. ایشان می گوید: «این می شود انصاف؛ قرآن و آیین قرآن این را می خواهد و آدمی این چنین را می خواهد بسازد؛ و اسلام این است، یعنی دشمنی نورزیدن با حق؛ در برابر حق، سلم و صلح [بودن و سرِ] تسلیم داشتن. موضع گیری مسلمان در برابر حق این است و لو این حق به ضرر او باشد ... آنجا که پای کوشش برای شناخت و پذیرش حق در میان می آید دیگر باید خود را، من را، گذشته را، وابستگی های قوم و خویشی و اجتماعی را در برابر حق فراموش کنی. دوستان عزیز، برادران و خواهران عزیز که این سخن را می شنوید، اگر بدانید این حالت در امت اسلامی –با کمال تاسف- چقدر ضعیف است. اگر بدانید ما چه طور از این سنگ زیر بنا دورمانده ایم و سنگ ترازویمان برای خوبیهای خودمان و دیگران چه قدر فرق دارد، و باز همان سنگ ترازو برای بدیها و نقطه های ضعف خودمان و کسانی که طرفدارشان هستیم با دیگران چه قدر فرق دارد؟» (حق و باطل از دیدگاه قرآن، ص128).
و باز سخن ایشان همان چیزی است که در متون دینی ما مکرر آمده است. پیامبر خدا(ص) می فرماید: «با تقواترین مردم کسی است که حق را بگوید، چه به سودش باشد و چه به زیانش» (امالی الصدوق، ص27) و می فرماید: «حق را از هرکس که برایت آورد، کوچک باشد یا بزرگ، بپذیر هرچند دشمنت باشد و باطل را، کوچک باشد یا بزرگ، هر که گوید به خودش برگردان هرچند دوستت باشد» (کنز العمال، ح43152).
امام علی(ع) می فرماید: «در خردمندی انسان همین بس که از خود دادخواهی کند و انصاف به خرج دهد ... و در انصاف داری او همین بس که هر گاه حقیقت برایش روشن شد آن را بپذیرد» (کشف الغمه، ج3، ص137).
شهید بهشتی از دور شدن امت اسلامی از مهم ترین تعلیم اسلام، که انصاف است، می نالد و می گوید: «اگر بدانید ما چگونه هستیم که از دیدن زشتیهای خودمان کوه را مو می بینیم و در دیدن زشتی های دیگران، که دوستشان نداشته باشیم، مو را کوه می بینیم. در دیدن خوبی ها و نقطه های مثبت خودمان مو را کوه می بینیم و در دیدن و ارزش نهادن به خوبیها و نقاط مثبت آنهایی که دوستان نداریم کوه را مو هم نمی بینیم. می گوییم فلانی را ول کنید، ساقط است، اسقاط است، اصلا در او کمال پیدا نمی شود. و با کمال تاسف، به همین دلیل و جهت است که فاصله ما با اسلام واقعی خیلی زیاد است» (حق و باطل از دیدگاه قرآن، ص128-129).
اینها سخنان و اندیشه هایی است که برای جامعه امروزی ما بسیار عجیب و غریب است. جامعه ای که مخالف سیاسی را می توان به هر چیزی متهم کرد. می توان در خطبه نماز جمعه شخصیت های شناخته شده و محترم را متهم به این کرد که از خارج پول گرفته اند. می توان به آنان نسبت فتنه گر، منافق، مرتد، محارب و ... داد و ... به هر حال باید افسوس بخوریم که شخصیتی مثل ایشان را از دست داده ایم و شاید هم نباید افسوس بخوریم چرا که شاید اگر زنده بود خود متهم به اموری می شد که در زمان حیات نشده بود!
ایشان مشکل اصلی جامعه را در دوری از انصاف و به همین معنا جامعه را از اسلام واقعی دور می دید. نقل چند حدیث برای نشان دادن برکات وجود انصاف در جامعه مفید است. امام علی(ع) می فرماید: «انصاف، دل را الفت می بخشد» و می فرماید: «با رعایت انصاف است که پیوند ها دوام می یابد» (غررالحکم، ح1130 و 4190) و می فرماید: «انصاف داشتن، باعث افزایش دوستان می گردد» (نهج البلاغه، حکمت 231) و می فرماید: «زکات قدرت انصاف است» (غرر الحکم، ح5448) و می فرماید: «بدانید که هر کس نسبت به مردم از خود انصاف به خرج دهد، خداوند جز بر عزت او نمی افزاید» (الکافی، ح2، ص144).

۱۳۹۱ تیر ۳, شنبه

درخواست توفیق رعایت حقوق مردم در مناجات های امام سجاد(ع)

امام علی ابن الحسین(ع) با زبان موثر و پر نفوذ دعا و مناجات اهمیت رعایت حقوق انسان ها را، که مطابق متون اسلامی اصلی ترین و مهم ترین تکلیف انسان است، به صورتی روشن بیان می فرماید. او هم از خدا می خواهد که به او توفیق رعایت حقوق دیگران را بدهد و هم از کوتاهی هایی که در این راه از او سر زده از خداوند عذرخواهی و طلب بخشش می کند:
«بارخدایا! چنان کن که هرگز به من ستم نرود، که تو بر دفع ستم از من توانایی، و به کسی ظلم و ستم نکنم چرا که تو توانایی که مرا از ستم باز داری!»
«بارخدایا! سخنان زشت و بیهوده مرا، یا دشنام هایی که از زبانم جاری می شود، یا آبروهایی که از مردم می ریزم، یا گواهی نادرستی که می دهم، یا غیبت مومن غایبی که می کنم، یا ناسزایی که به فرد حاضر می گویم، و مانند اینها که شیطان بر زبانم جاری می کند، تو همه را به حمد و سپاس خودت، و افزونی در ثناگویی تو، و بیان مجد و عظمت تو و سپاس نعمتت و اقرار به احسانت و شمارش نعمت هایت مبدل فرما» (صحیفه سجادیه، دعای مکارم الاخلاق؛ نهج العباده، ترجمه و تدوین محمود صلواتی، ص109).
«بار خدایا! پوزش می خواهم درباره مومنی که بر من حقی داشته و حق او را ادا نکرده ام، و درباره مومنی که از عیب او آگاه شده ام و آن را نپوشیده ام و از هر گناهی که برایم پیش آمده و از آن دوری نجسته ام! بارخدایا! از این خطاها و مانند آنها، از روی پشیمانی پوزش می خواهم تا در پیشگیری از تکرار آنها برایم موعظه ای باشد» (صحیفه سجادیه، دعای 38؛ نهج العباده، ص39).
این ناله های جانسوز حکایت از جایگاه رعایت حقوق انسان ها در دینداری دارد. این جایگاه به گونه ای است که بدون آن در واقع از دینداری چیزی باقی نمی ماند و هویت اصلی خود را از دست می دهد. امام علی(ع) می فرماید: «خداوند پاک، حقوق مردم را بر حقوق خود مقدم داشت، پس هر که حقوق بندگان خدا را رعایت کند این کار به رعایت کردن حقوق خدا بینجامد» (غررالحکم، ح4780).
مطابق این سخن امام علی(ع) حق مردم بر حق خدا در دین مقدم است، اما در سخنی از امام صادق(ع) ادای حق مردم بهترین عبادت شمرده شده است: «خداوند به چیزی برتر از ادای حق مومن عبادت نشده است» (الکافی، ج2، ص170).
آن حضرت میزان ادای حقوق مردم را معیار دینداری می شمارد: «هر که دین خدا را ارج نهد، به حقوق برادران خود نیز ارج می نهد و هر که دین خدا را خفیف شمارد، به برادران خود نیز اهمیتی ندهد»(بحار الانوار، ج74، ص287). و در واقع همین رعایت حقوق دیگران است که جایگاه انسان را نزد خدا نشان می دهد. امام عسکری(ع) می فرماید: «آن کس که به حقوق برادران خود آشناتر و در رعایت کردن آنها کوشاتر باشد، نزد خداوند ارجمندتر است» (الاحتجاج، ج2، ص517).
رعایت کردن حقوق دیگران و ضایع نکردن آن در واقع پایه انسانیت و دینداری است، اما درجه بالاتری هم وجود دارد. مطابق متون اسلامی یک مسلمان تنها وظیفه ندارد که حقوق دیگران را رعایت کند بلکه وظیفه دارد که حتی در برابر حقوقی که از انسان ها تضییع می شود سکوت نکند و از مظلومان دفاع کند. امام سجاد(ع) درباره کوتاهی از این وظیفه نیز به درگاه خداوند می نالد و عذرخواهی می کند:
«بارخدایا! از درگاهت پوزش می طلبم از ستمی که در برابرم بر ستمدیده ای رفته و من به یاری اش بر نخاسته ام، از نعمتی که به من ارزانی شده و من آن را سپاس نگفته ام، از خطاکاری که از من پوزش خواسته و من پوزشش را نپذیرفته ام، از بینوایی که از من درخواست کرده و من بر وی ایثار نکرده ام» (صحیفه سجادیه، دعای 38؛ نهج العباده، ص175).
نه تنها ادای حقوق دیگران و پرهیز از ظلم و ستم وظیفه فرد مومن است، بلکه مبارزه با ستمگری در جامعه و جلوگیری از تضییع حقوق انسان ها تکلیف همگانی است. پیامبر خدا(ص) می فرماید: «هرگاه مردم، وقتی ستمکار را دیدند مچ او را نگرفتند، باید منتظر عذاب همگانی خدا باشند» (مسند احمد، ج1، ص7؛ به نقل از نهج الفصاحه، مجیدی خوانساری، ص440). و می فرماید: «هرگاه کسی پیش چشم تو مورد ستم قرار گرفت، او را یاری کن و جلو ستمگری ستمگر را بگیر»(کنز العمال، ح8028).
آنچه گذشت یک مرحله از رعایت حقوق انسان ها بود. پایین ترین درجه از رعایت حقوق انسان ها پرهیز از تضییع حقوق انسان ها و سکوت نکردن در برابر ظلم و ستم است. در واقع این سطح عدالت است، اما سطح بالاتری از رعایت حقوق نیز وجود دارد که سطح احسان است. در مناجات های امام سجاد(ع) آمده است:
«بارخدایا! ... توفیقم ده تا با کسی که با من ناراستی کرده راستی کنم، به کسی که از من دوری گزیده نیکی کنم، کسی را که محرومم ساخته به احسان بنوازم، با کسی که رشته دوستی را بریده بپیوندم، کسی را که از من به بدی یاد کرده به نیکی یاد کنم، و همواره خوبی را سپاس گویم و از بدی چشم فرو پوشم».
«بارخدایا!...مرا در گسترش عدل و داد، فروخوردن خشم، خاموش کردن آتش دشمنی، گردآوری پراکندگان، آشتی دادن دشمنان، افشای نیکی، پوشاندن زشتی، نرمخویی و فروتنی، نیک سیرتی، سنگینی و وقار، خوش خلقی، سبقت در نیکی، ایثار در بخشش، دم فرو بستن از سرزنش، تمجید نکردن از افراد بی ارزش، گفتن حق –هرچند دشوار باشد-، اندک شمردن نیکی در گفتار و کردار خود –هرچند بسیار باشد-، بزرگ شمردن بدی در گفتار و کردار –هرچند اندک باشد- موفق بدار» (صحیفه سجادیه، دعای مکارم الاخلاق؛ نهج العباده، ص107).

۱۳۹۱ خرداد ۳۱, چهارشنبه

مسیر مومن تا مقام آرامش

امام حسین ابن علی(ع) می‌فرماید: 
«ان المؤمن اتخذ الله عصمته و قوله مرآته، فمرّة ینظر فی نعت المؤمنین و تارة ینظر فی وصف المتجبرین، فهو منه فی لطائف و من نفسه فی تعارف و من فطنته فی یقین و من قدسه علی تمكین؛ همانا مؤمن خدا را حافظ و نگهدار خود قرار داده و گفتار و سخن او را آیینه خود؛ گاهی در وصف مؤمنان می‌نگرد و گاهی در وصف جباران و گردن کشان؛ او از ناحیه سخن خدا به لطائف و ظرائفی دست می‌یابد و از ناحیه خود به خودشناسی؛ با هوش و زیركی خود به یقین می‌رسد و با قداست و پاكی خود به آرامش و قرار» (تحف العقول، كوتاه سخنان حسین ابن علی(ع)). 
امام (ع) در این سخن كوتاه به صورتی فشرده تمام مسیری را كه یك مؤمن می‌پیماید تا به قله آرامش برسد بیان می‌فرماید. شاید بتوان مطابق این سخن مسیر مؤمن را به چهار مرحله تقسیم كرد: 
1- سپردن خود به خدا و پذیرش هدایت از او؛ 
مطابق آیات قرآن مجید ایمان دو مرحله دارد كما اینكه كفر نیز دو مرحله دارد. خداوند می‌فرماید: «یا ایها الذین آمنوا، آمنوا بالله و رسوله؛ ای كسانی كه ایمان آورده‌اید! به خدا و رسول او ایمان آورید» (نساء/ 136) و می‌فرماید: «یا ایها الذین آمنوا اتقوالله و آمنوا برسوله؛ ای كسانی كه ایمان آورده‌اید، از خدا پروا كنید و به پیامبر او ایمان آورید» (حدید/28). در این دو آیه به روشنی دو مرحله‌ای بودن ایمان آشكار است. خداوند در این دو آیه از مؤمنان می‌خواهد كه به خدا و رسول او یا به رسول او ایمان آورند. ایمان به معنای گردن نهادن به حق و حقیقت است و دو مرحله دارد، یكی فطری كه قبل از شناخت مصادیق حق است. اینكه انسان در درون خود می‌یابد كه باید حق را بپذیرد و از باطل دوری كند به معنای حق‌پرستی فطری است. انسانی كه می‌خواهد تسلیم حق باشد فطرتا حق پرست و مؤمن است. اما مرحله دوم تسلیم شدن به مصادیق حق پس از شناخت آنهاست. در واقع معنای آیه اول این است كه: ای حق‌پرستان! خدا و رسولش حق هستند. 
همین دو مرحله‌ای بودن درباره كفر نیز مطرح است. كفر به معنای باطل پرستی و گردن ننهادن به حق است. مطابق آیات قرآنی، كسی كه باورهایش مطابق حق نیست كافر خوانده می‌شود، اما این كافر اهل عذاب نیست بلكه مرحله دیگر كفر آن است كه انسان حق را بشناسد و زیر بار حق نرود. این كفر، كه در واقع عناد با حق است، عذاب الهی را در پی دارد (ر.ك. مائده/73). 
به سخن امام حسین (ع) باز می‌گردیم. ظاهرا مقصود از مؤمن در ابتدای سخن حضرت همان مومن فطری است. یعنی كسی كه حق پرست است و به آن گردن نهاده است، با فطرت خود (اعراف/172) یا با دیدن آیات الهی (فصلت/53؛ ابراهیم/10) حقانیت خدا را در می‌یابد و به این حق گردن می‌نهد. اما این دریافتن حقانیت و گردن نهادن به آن در دو گام خود را نشان می‌دهد، یكی نظری و عقیدتی و دیگری عملی. اولی درباره هست و است و نیست ها است كه باور و پذیرش را می‌طلبد و دومی درباره باید و نبایدهاست كه عمل و گردن نهادن را طلب می‌كند. 
اما هر دو در واقع تسلیم شدن در مقابل حق و گردن نهادن به آن است، هر چند اولی به وسیله جوانح یا اعضای باطنی، كه همان دل و قلب و ضمیر است، صورت می‌گیرد و دومی علاوه بر اعضای باطنی، با جوارح یا اعضای ظاهری نیز مرتبط است و به وسیله آنها به انجام می‌رسد. 
نخستین و مهم‌ترین باور یا تسلیم قلبی مؤمن، پذیرش و تسلیم شدن به مبدأ هستی است كه نتایج بسیار مهمی برای او در پی دارد. در واقع این تسلیم یك انقلاب روحی-روانی در مؤمن ایجاد می‌كند. او با این ایمان احساس وابستگی و پیوستگی با یك بیكرانه و لایتناهی می‌كند كه نوعی اقتدار درونی را برای او در پی دارد. به تعبیر امام (ع) او خدا را حافظ و نگهدار خود قرار داده است و به همین جهت خود را وابسته به یك قدرت مطلق و لایتناهی احساس می‌‌كند و به گونه‌ای در شوكت و عظمت او سهیم می‌گردد. او احساس می‌كند كه در پناه این قدرت قاهر قرار دارد و از گزند هر گونه تخریب و ویرانی و تباهی در امان است. 
اما این سكه روی دیگری هم دارد. فرد مؤمن پس از پذیرش و تسلیم نسبت به این مبدأ گام دیگری را نیز باید بردارد. او اگر بخواهد به این قدرت بیكرانه وابسته باشد باید خود را با آن هماهنگ سازد. او باید خواست و اراده این مبدأ را درباره خود به اجرا درآورد تا شایسته آن حكومت و شكوه و جلال گردد. پس باید سخن او را آیینه خود قرار دهد. او باید مدام در مقابل این آیینه تمام قد بایستد و با هدایت و راهنمایی این آیینه خود را بیاراید تا شایستگی و لیاقت آن دستگاه را پیدا كند اما چگونگی این آرایش در قسمت بعد بیان می‌شود. 
2- شناخت ویژگی‌های حق پرستان و حق ستیزان؛ 
مؤمن در مقابل آیینۀ سخن خدا می‌ایستد تا ویژگی‌های مؤمنان حق‌پذیر و نیز حق ستیزان گردن كش جبار را بشناسد. خدا در سخن خود این ویژگی‌ها را به دو صورت بیان كرده است. گاهی به صورت مستقیم به این ویژگی‌ها پرداخته است و برای مثال فرموده است: «قد افلح المؤمنون. الذین هم فی صلاتهم خاشعون. والذین هم عن اللغو معرضون. و الذین هم لفروجهم حافظون... والذین هم لاماناتهم و عهدهم راعون...؛ به راستی كه مؤمنان رستگار شدند، همانان كه در نمازشان فروتنند، و آنان كه از كارهای بیهوده رویگردانند، و آنان كه زكات می‌دهند، و آنان كه پاكدامنند، و آنان كه امانتها و پیمان خود را رعایت می‌كنند و ...» (مؤمنون/1-8). 
اما گاهی بیان این ویژگی‌ها در قالب سرگذشت‌ها و داستان‌های پیشینیان است. گاهی زندگی حق‌پرستان والامقام و ویژگی‌ها و اعمال آنان و نیز عاقبت كار آنان به تصویر كشیده شده، و گاهی زندگی و خصوصیات و كرده‌های جباران گردن‌كش. 
امام‌(ع) می‌فرماید مؤمن هر دو را می‌بیند و در آنها تدبر می‌كند و گاهی سراغ داستان مؤمنان وارسته می‌رود تا آنان را الگو و اسوه خود قرار دهد و گاهی سراغ جباران گردن‌گش می‌رود تا از كرده‌ها و سرنوشت آنان عبرت بگیرد. او هم ابراهیم خلیل(ع) را مطالعه می‌كند كه سراپا تسلیم حق بود و به همین جهت قله حق‌پرستی را فتح كرد و شهسوار ایمان گردید، و هم داستان فرعون را می‌خواند كه در برابر حق تسلیم نگردید و تنها خود را دید و به باطل روی آورد، و گردن کش شد و ظلم و ستم كرد و حقوق انسان‌‌ها را تضییع نمود. او هم اعمال هر دو نفر و هم سرنوشت آنان را بارها مطالعه می‌كند تا درس بگیرد. 
برای او قرآن مجید كتاب هدایت است و هدایت به این معناست كه خداوند حقیقت و حق‌پرستی و عاقبت حق‌پرستان و نیز باطل و باطل‌پرستی و عاقبت باطل‌پرستان را برای انسان آشكار نماید. در سراسر قرآن مجید چیزی غیر از حق و حق‌پرستی و نتیجه حق پرستی از یك سو، و باطل و باطل پرستی و نتیجه آن، از سوی دیگر، نیست. انسان برای رستگاری خود به چیزی غیر از شناخت حق و گردن نهادن به آن و شناخت باطل و دوری از آن نیاز ندارد. پس اگر مؤمن لازم است كه خود را چون یك حق پرست كامل بیاراید، كلام خدا بهترین آیینه و راهنما برای اوست. 
3- دریافتن ظرافت مسیر و خودشناسی؛ 
همه مطالعه و دقت و توجه مرحله قبل به این نتیجه منتهی می‌شود كه انسان از یك سو خطرات راه را بشناسد و لغزش‌گاه‌ها و جای پاهای محكم و استوار را تشخیص دهد و از سوی دیگر با دیدن راه یافتگان و سقوط كردگان خویشتن خویش و توانایی‌های خود را بشناسد تا بتواند به بهترین صورت ممكن از آنها استفاده نماید. قرآن مجید هم دستگیره‌های محكم و پناه‌گاه‌های مطمئن را نشان داده است و هم لغزشگاههای مهلك و پرتگاههای خطرناك را. انسان با مطالعه كتاب خدا در می‌یابد كه آنانی كه لغزیده‌اند چه اموری باعث لغزش آنان شده است. دل بستن به قدرت و شوكت و مال و منال و حكومت و تاج و تخت و .... چه بسیار انسان‌هایی را كه به تباهی و نیستی كشیده است! در این جهان چه وسوسه‌هایی است كه انسان را از حق پرستی باز می‌دارد و به باطل پرستی می‌كشاند! گاهی برق زر و سیم است كه انسان را به منجلاب باطل‌پرستی می‌كشاند و گاهی شكوه قدرت و پست و مقام است كه انسان را از قله حق پرستی به زیر می‌كشد. به هر حال حق‌پرستی و باطل ستیزی بی‌هزینه نیست و هنگام پرداخت هزینه است كه وسوسه‌ها آغاز می‌گردد و باطل با چهره‌ای آرایش كرده نزد انسان حاضر می‌شود. هنگامی كه گفتن حق و حقیقت برای انسان هزینه دارد، انسان برای توجیه عمل خود به مفاهیمی دینی از قبیل تقیه و اعتدال و .... پناه می‌برد و نه تنها خود، حق را نمی‌گوید بلكه حق گویان را متهم به بی پروایی و تند‌روی و ... می‌كند. 
به هر حال شناخت این مرزهای ظریف و لطیف دقت بسیار می‌طلبد. حتی انسانی كه با چماق بر سر مردم می‌كوبد و حقوق آنان را تضییع می‌كند به شعار «من مأمورم و معذور» پناه می‌برد، غافل از اینكه همان راهی را می‌رود كه قاتلان حسین ابن علی(ع) رفتند. 
انسان مؤمن با مطالعه كتاب خدا نه تنها ظرافت‌های راه را می‌شناسد، بلكه به خویشتن خویش شناخت پیدا می‌كند. اگر من می‌توانم در اوج قله حق پرستی قرار بگیرم چرا خود را به منجلاب باطل‌پرستی فرو افكنم. قیمت و ارزش من بسیار زیاد است و چه زیان و خسران بزرگی است كه خود را به مال و منال و پست و مقام و وعده و وعید و مانند آن بفروشم كه اگر چنین كنم زیانكاری بدبخت خواهم بود. اگر كسانی مانند من در تاریخ بوده‌اند كه قله رفیع انسانیت را فتح كرده‌اند پس من نیز می‌توانم راه آنان را بپیمایم و خود را از منجلاب باطل‌پرستی برهانم و در زمره حق‌پرستان والامقام قرار دهم. 
به هر حال سخن امام(ع) این است كه انسان‌ها با مطالعه كتاب خدا و با نظر در آیینه سخن حضرت حق، ظرافت‌ها و لطافت‌ها را در می‌یابند و با تأمل در خویشتن به مقام رفیع خودشناسی نایل می‌آیند. 
4- رسیدن به مقام یقین و آرامش؛ 
همان‌طور كه گذشت ایمان به معنای گردن نهادن به حق و حقیقت است كه البته مقدمه‌ آن شناخت مصادیق این حق و حقیقت است. امام (ع) در پایان این سخن كوتاه بالاترین مرحله این دو وظیفه و تكلیف انسانی را بیان می‌فرماید: «انسان مؤمن، با هوش و زیركی خود به مقام یقین می‌رسد» مقام یقین بالاترین حد شناخت حق است. اما شناخت حق با تمام درجاتش راه و مقدمه است نه منزل و مقصود. منزل و مقصود نهایی عبارت آخر سخن آن حضرت است: «انسان مؤمن با قداست و پاكی خود به مقام آرامش و قرار می‌رسد». شناخت حق به هر درجه كه باشد ارزشمند است و بالاترین درجه آن كه «یقین» است بسیار ارزشمند است؛ اما از آنجا كه مقدمه است همه ارزشش در ذی‌المقدمه نهفته است. شناخت حق در صورتی ارزشمند است كه گردن نهادن به حق را در پی داشته باشد و در صورتی انسان به حق گردن می‌نهد كه خود را پاك كرده باشد و به تعبیر قرآن مجید «مخلَص» شده باشد، یعنی به درجه‌ای رسیده باشد كه هیچ وسوسه‌ای در او كارگر نباشد (حجر/40). 
این مقام، مقام آرامش است. در این مقام فرد مؤمن فانی در حق و حقیقت است و چنان عاشق حق است كه نه خودی می‌بیند و نه خواهشی و تمنایی و نه ترسی و وحشتی. او در راه عشق به حقیقت از همه چیز می‌گذرد و هزینه دادن در راه حق‌پرستی برایش شیرین و گوارا می‌گردد. چنین انسانی فقط به حق می‌اندیشد و در این راه نه تنها از زندانی شدن و محصور گشتن و تبعید شدن و محروم گردیدن و كتك خوردن و كشته شدن باك ندارد، بلكه هر هزینه‌ای را چنان شیرین و گوارا می‌یابد كه چون زینب‌كبری(س) بعد از پرداخت همه هزینه‌ها با قدی افراشته و صدایی رسا می‌فرماید «غیر از زیبایی هیچ ندیدم». این مقام آرامش است كه سرمنزل نهایی مؤمن است. آری قله حق پرستی مقام آرامش و قرار است.