۱۳۹۱ تیر ۳۱, شنبه

حکومت پارسایان (2) سیاست نفس قبل از سیاست مردم

امام علی(ع) در عهدنامه مالک اشتر پس از اینکه وظایف اصلی حکومت و حاکم را بیان می کند، شاه کلید و گام اصلی برای موفقیت در این امر مهم را بیان می فرماید. کسی می تواند این بار گران را بر دوش بگیرد و به سر منزل مقصود برساند که ابتدا خویشتن خویش را سیاست کرده باشد و قبل از حکومت بر مردم، حاکم بر خود باشد. حاکم پارسا به عنوان یک شخص هیچ خواسته ای ندارد و تنها به خواست خدا، که همان خدمت به مردم و اجرای عدالت و ادای حقوق انسان هاست، می اندیشد. حضرت می فرماید:
«او [فرماندار مصر] را به پرهیزگاری و تقوای الهی و ایثار و فداکاری در راه اطاعت او و متابعت از آنچه در کتابش فرمان داده، چه امور واجب و چه مستحب و سنت، اموری که سعادت و شقاوت انسان تنها به تبعیت و انکار و ضایع ساختن آنها بستگی دارد، فرا می خواند. به او فرمان می دهد که خداوند سبحان را با دل و دست و زبان یاری دهد، چرا که خداوند یاری یاری دهنده خود و عزت عزیزدارنده خود را بر عهده گرفته است. و نیز از او می خواهد که خواسته های نابجای خود را در هم شکند و به هنگام وسوسه های نفس، خویشتن داری پیشه کند زیرا که نفس اماره همواره انسان را به بدی وا می دارد، مگر اینکه رحمت الهی شامل حال او شود».
حاکم و حکومتی که خود را خدایی می شمارد باید خود را نبیند و تنها خدا و خواسته های او را ببیند. او باید خود را محو سازد و تنها در پی اجرای قسط و عدل و رفع فساد و تبعیض و فقر باشد چرا که خدا این امور را می خواهد. اجرای این امور تنها و تنها در صورتی ممکن است که حاکم و حکومت خود را فدای دین و آرمان های بلند آن نماید، نه اینکه به دین و ارزش های دینی و انسانی و اخلاقی به عنوان ابزاری برای حفظ و ارتقای قدرت بنگرد. نظامی پارسایانه است که حفظ ارزش های انسانی و اخلاقی و دینی را بالاترین و مهم ترین تکلیف خود بداند نه اینکه این ارزش ها را برای بقای خود فدا سازد و قربانی کند.
به هر حال سخن امام(ع) این است که حکومت خدایی با پارسایی و پرهیزگاری حاکم ممکن می گردد چرا که چنین حاکمی نه تنها خواست خدا را بر خواست خود مقدم می سازد، بلکه خواستی برای خود قائل نیست و حاضر است خود را در راه خواست خدا فدا سازد. این امر می طلبد که حاکم قبل از پذیرش وظیفه مهم اداره جامعه، و پس از آن و تا پایان کار به مبارزه با نفس بپردازد و به فرموده امام(ع) خواسته های خود را در هم شکند و لگام نفس اماره خود را در اختیار گیرد.
آن حضرت در جای دیگر به شکلی متفاوت بر این نکته پای می فشرد: «بر فرمانروا لازم است که پیش از سیاست سپاهیان خود، خویشتن را سیاست کند» و می فرماید: «هر کس نفس خود را سیاست کند (و بر آن امیر و فرمانروا باشد) به سیاست کردن بر مردم دست یابد» و می فرماید: «نفس های خود را با پارسایی سیاست کنید» (غررالحکم، ح9333 و 8013 و 5588).
در حکومت علوی حاکم خودی و نفسی نمی بیند که آن را در نظر بگیرد. این حکومت اموی است که در آن شخص حاکم و خواسته های او مقدم بر هر چیز است. درست است که یک نظام حکومتی باید اقتدار داشته باشد تا بتواند در برابر دشمنان و متجاوزان بایستد و بر مشکلات فائق آید و ... اما خطای حاکمان اموی در این است که اقتدار نظام را همان اقتدار فرد حاکم می انگارند و برای نشان دادن این اقتدار به هر حربه و وسیله ای متوسل می شوند. اما در نظام حکومت علوی شخص حاکم خود صرفا ابزاری برای اجرای حق و عدل است و خود باید فدا گردد. اقتدار نظام در این حکومت هرگز اقتدار شخص نیست، بلکه اقتدار نظامی است که ملت رکن اصلی آن را تشکیل می دهد.
از آنجا که در نظام حکومت علوی خواست شخص حاکم مطرح نیست و خواست خدا و اصول مندرج در کتاب خدا حاکمیت دارد، پس هرگز روابط شخصی حاکم با افراد معیار گزینش و سنجش و اعطای پست و مقام نیست. اینگونه نیست که حاکم به خاطر سوابق شخصی نسبت به کسی کینه بورزد و با حقد و کینه نسبت به افراد تصمیم بگیرد و درباره آنها داوری نماید. ممکن است در گذشته ها فردی اختلافات یا انتقاد ها یا برخوردهایی با فردی که بعدا به حکومت می رسد داشته باشد، اما حاکمی که بر نفس خود غلبه دارد توانایی این را دارد که دل را از کینه ها بشوید و انتقام گیری نکند و مصلحت دین و کشور و ملت را در نظر بگیرد.
حاکم پارسایی که بر نفس خود غلبه دارد جان و حیثیت و آبرو و تمام هستی خود را در راه دین و کشور و مصلحت ملت فدا می کند. چنین حاکمی همیشه تصمیمات و سخنان گذشته خود را بازبینی می کند و در پی آن است که هرگاه خطایی در آنها مشاهده کرد آنها را اصلاح کند. فردی که همه جا بر روی سخنان و تصمیمات گذشته خود می ایستد و هرگز حاضر نیست خطاهای خود را بپذیرد و همیشه به توجیه آنها می پردازد و علت همه نابسامانی ها و مشکلاتی را که در جامعه به وجود آمده است، مخالفان سیاسی و منتقدان و دشمنان خارجی اعلام می کند و حاضر نیست که بپذیرد که برخی از سیاست های او خطا بوده است، هرگز متقی و پرهیزگار نیست. این انسان، خداپرست و حق پرست نیست، بلکه شیطان پرست و نفس پرست است و مصداق این فرمایش خداوند است که کسانی هوای نفس خود را اله و معبود خود گرفته اند (جاثیة/23).
حاکم الهی و پرهیزگار هرگز با لجبازی و پای فشردن بر مواضع خطا و ناصواب خود ملتی و کشوری را بر لب پرتگاه سقوط نمی برد و آنگاه که مصلحت ملت و دین را در چیز دیگری ببیند از سخن و تصمیم خود عقب نشینی می کند. ایستادن روی سخن خود و فقر و فلاکت و بدبختی ملت را نظاره کردن و شعارهای پوچ و تو خالی دادن و ماجراجویی هایی که هزینه سنگین آنها را ملت می پردازد شجاعت و اقتدار نیست، بلکه حماقت و تهور است. امام علی(ع) می فرماید: «شجاع ترین مردم کسی است که بر هوای نفس خود غلبه کند» و می فرماید «شجاع ترین مردم کسی است که با بردباری بر نادانی چیره آید» و می فرماید «شجاع تر از خردمند وجود ندارد» و می فرماید: «آفت شجاعت، فرو گذاشتن دور اندیشی است» (غررالحکم، ح 10591 و 2899 و 3357 و 3188).

۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه

حکومت پارسایان (1) وظایف اصلی حکومت

امام علی(ع) در نامه 51 نهج البلاغه که به عهدنامه مالک اشتر معروف است، یک دوره فشرده از آیین شهریاری پارسایانه را بیان می فرماید. این نامه را می توان به بخش های متعددی تقسیم و از هر بخش درس های لازم را گرفت. این نامه اینگونه آغاز می شود:
«به نام خداوند بخشاینده مهربان؛ این دستوری است که بنده خدا علی، امیر مومنان به مالک ابن حارث اشتر در حکمی که برای او صادر کرده، داده است، یعنی هنگامی که او را والی و فرماندار مصر قرار داد تا مالیات های آن سرزمین را جمع آوری کند، با دشمنان آن سرزمین بجنگد، به اصلاح اهل آن همت گمارد و به عمران و آبادانی شهرها، قصبات، روستاها و قریه های آن بپردازد».
پس حکومت و ولایت پارسایانه تنها و تنها باری است بر دوش انسان که کم تر انسانی می تواند این بار را صحیح و سالم به منزل برساند. این بار چنان سنگین است که شخصیتی مانند علی(ع) نگران آن است که مبادا نتوانسته باشد وظایف خود را در رابطه با آن انجام دهد (نهج البلاغه/خ216). مسئولیت سنگینی که اگر ترس از خدا به خاطر شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت الهی نبود آن حضرت قطعا آن را رها می کرد (نهج البلاغه/خ3).
ولایت و فرماندهی در یک نظام پارسایانه و خدایی تنها و تنها اجرای مسئولیت و انجام وظیفه است و تنها با نگاه خدمتگزاری باید به آن نگریست. این شان و جایگاهی نیست که کسی بر آن تکیه زند و از مواهب آن بهره مند گردد و به آن افتخار کند. آن مسئولیتی سنگین است که اندک لغزش و کوتاهی چه بسا سقوط انسان را در پی دارد و دنیا و آخرت او را بر باد می دهد.
لحن امام علی(ع) در آغاز این نامه لحنی یادآور وظیفه و مسئولیت است و نه لحن حاکمی که بر کسی منت می گذارد که او را به پست و مقامی رسانده است. این امارت نه هدیه ای گرانبها و شیرین، بلکه بار مسئولیتی سنگین است که اگر مواظب نباشی به نابودی تو منتهی می شود.
امام(ع) در ابتدای این عهدنامه چهار وظیفه اصلی حکومت را بیان و مشخص می کند.
1-فرماندار مصر وظیفه دارد که مالیات های آن سرزمین را گردآوری کند. اگر حکومت از خود مردم باشد و تنها هدفش خدمتگزاری باشد روشن است که هزینه خدمتگزاری بر عهده مردم است. حاکم باید در نظامی عادلانه و منظم مالیات ها را گردآوری کرده به آن سر و سامان دهد.
2-فرماندار مصر وظیفه دارد که با دشمنان آن سرزمین بجنگد و خطر آنها را دفع نماید. مهم ترین وظیفه حکومت تامین امنیت و استقلال و حفظ تمامیت ارضی مملکت است و در این راه باید تلاش کند. وقتی حکومت با سیاست ها و روش های غلط و نادرست پشتوانه مردمی خود را از دست می دهد مجبور است برای بقای خود با قدرت های خارجی بسازد. در این صورت است که حتی کشورهای کوچک و ضعیف برای او دندان تیز می کنند و به بخش هایی از سرزمین او چشم می دوزند و از منابع مشترک استفاده شایان می کنند. حکومتی که از پشتوانه مردمی قوی و قدرتمند برخوردار نباشد مجبور است در معاهدات و قراردادها چه در مسائل ارضی مورد اختلاف و چه در امور دیگر دست پایین را داشته باشد و از حقوق ملت خود به آسانی بگذرد. اما حکومت پارسایان خود را خادم ملت می داند و هرگز حقوق آنان را تضییع نمی کند. چنین حکومتی که در دل ملت جای دارد از اقتدار ملی برخوردار است و هیچ قدرتی نمی تواند او را تهدیدی کند و چشم طمع به سرزمین او و منابع او داشته باشند. پس اگر حاکم وظیفه دارد که از سرزمین خود دفاع کند قبل از آن وظیفه دارد که اقتدار ملی را حفظ کرده به آن ارتقا بخشد و این مهم بدون تکیه بر مردم هرگز محقق نخواهد شد.
3-فرماندار مصر وظیفه دارد که به اصلاح اهالی آن سرزمین همت گمارد. اصلی ترین و مهم ترین دغدغه یک حاکم پارسا و پرهیزگار باید اصلاح تمام عیار جامعه باشد. همت اصلی او باید این باشد که وضعیت معیشت و فرهنگ و رفاه و شغل و امور دیگر یکایک شهروندان خود را متناسب با زمان تامین کند. سیاست اصلی او باید اصلاح امور مردم باشد و نه حفظ و بقای خود. رسیدگی به وضعیت مردم و مبارزه با فقر و بیکاری و فساد و فحشا و ... مهم ترین وظیفه حکومت است و حکومتی که نتواند این امور را انجام دهد هرگز نباید خود را خدایی و دینی به حساب آورد و هرگز حفظ آن واجب نیست. حکومت وظیفه دارد که فضایی ایجاد کند که مردم بتوانند عادلانه کنار هم زندگی کنند به گونه ای که حقوق هیچ انسانی تضییع نگردد. توجه به حقوق انسان ها و ایجاد نظامی عادلانه و عاری از تبعیض و رانت و فساد و رشوه و دست اندازی به بین المال مردم کار اصلی حکومتی است که خود را پارسا، پرهیزگار و دینی و خدایی می داند، و اگر در این امور موفق نباشد یا به آن اهمیت ندهد دفاع از آن نه تنها واجب نیست بلکه دفاع از حکومت جور است.
 4-فرماندار مصر وظیفه دارد که به آبادانی شهرها، قصبات و روستاهای آن کشور بپردازد. سیاست حکومت پارسایان باید بر آبادانی باشد چرا که در سایه آبادانی است که شغل ایجاد می شود و فقر از بین می رود و در نتیجه اگر کشور درست مدیریت شود، فساد و رشوه و دزدی رو به نابودی می رود و هزینه آن بسیار سنگین می گردد. ممکن است حاکمی رفاه و ارزانی کوتاه مدت با واردات بی رویه ایجاد کند اما از آنجا که این رفاه و ارزانی و فراوانی برخاسته از آبادانی نیست به زودی زائل می شود و حتی زیرساخت ها را نابود می کند و فقر و مسکنت و بدبختی به وجود می آورد. حاکم عدل و صالح هدف اصلی اش تبلیغات کوتاه مدت و فریب مردم نیست، بلکه آبادانی کشور است هرچند این امر باعث شود که در کوتاه مدت نزد مردم موفق ننماید. حکومتی که برای تبلیغات کوتاه مدت خود و موفق جلوه دادن خود سیاست هایی را در پیش می گیرد که نه تنها به آبادانی مملکت منتهی نمی شود بلکه به ویرانی و نابودی کشاورزی و دامداری و صنعت و .. منجر می شود، هرگز پارسا و پرهیزگار نیست.
آری! اینها اهداف اصلی و وظایف مهم حکومت در مکتب علی(ع) است و نظامی که خود را علوی می خواند و شعار آن حضرت را می دهد باید سیاست هایش در راستای سخنان آن بزرگوار باشد. حکومتی که با سخنان و آرمان های آن حضرت نه تنها فاصله زیاد دارد، بلکه حتی در راستا و مسیر آرمان های او حرکت نمی کند و هیچ شباهتی با منویات او ندارد بهتر است، بلکه لازم و ضروری است، که از نام آن حضرت استفاده نکند.

۱۳۹۱ تیر ۲۸, چهارشنبه

رمضان، ماه تحول درونی انسان

«یا ایها الذین امنوا کتب علیکم الصیام کما کتب علی الذین من قبلکم لعلکم تتقون؛ ای کسانی که ایمان آورده اید! روزه بر شما مقرر شده است، همچنان که بر پیشینیان شما مقرر شده بود، تا شاید که پرهیزگار شوید» (بقره/183).
نه تنها هدف روزه، بلکه هدف همه احکام و دستورات دینی و بلکه هدف کل دین پارسایی انسان هاست. پیامبر خدا(ص) می فرماید: «پایه دین پارسایی است» و می فرماید: «هر چیزی بنیادی دارد و بنیاد ایمان پارسایی است» (کنز العمال، ح7300 و 7284). امام علی(ع) پارسایی را بهترین سنگر و سپر می شمارد و می فرماید: «هیچ سنگری بهتر از پارسایی نیست» و می فرماید: «پارسایی، سپر است» (نهج البلاغه، حکمت 371 و 4). اما پرسش این است که مگر انسان هدف کدام تیرهاست که نیاز به سنگر و سپر دارد؟
در فرهنگ دینی بزرگ ترین مانع نجات و رستگاری گناه است که از آن به حرام یا نافرمانی و مانند آن تعبیر می شود. گناه همراه و قرین ظلم و ستم است، چه ظلم به خود و چه ظلم به دیگران. در واقع گناه به معنای تضییع حق است، چه حق خدا و چه حق دیگر انسان ها. به هر حال تقوا و پارسایی جلو گناه، یا ظلم، یا تضییع حق را، که مهم ترین مانع رستگاری انسان است، می گیرد. امام علی(ع) می فرماید: «پارسایی مانع ارتکاب حرام ها می شود» و می فرماید: «ریشه پارسایی دوری کردن از گناهان و پرهیز از حرام است» (غرر الحکم، ح1436 و 3097) پارسایی چنان در دین مهم است که هیچ عملی بدون آن ارزش ندارد. خداوند تنها اعمال پرهیزگاران را می پذیرد (مائده/27). امام علی(ع) می فرماید: «عبادتی که با پارسایی نباشد، خیری ندارد» (المحاسن، ج1، ص65) و امام صادق(ع) می فرماید: «تلاش در عبادت اگر با پارسایی نباشد، سودبخش نیست» (کافی، ج2، ص77).
به هر حال بالاترین درجه و مقام در دین و کمال و سعادت انسان پرهیزگاری و پارسایی است. خداوند می فرماید: «ارجمندترین و گرامی ترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست» (حجرات/13). امام علی(ع) می فرماید: «کلید ارجمندی پرهیزگاری است» و می فرماید: «هیچ کرامتی عزیزتر از پرهیزگاری نیست» (بحارالانوار، ج78، ص9 و ج70، ص288).
نتیجه پرهیزگاری و پارسایی را امام علی اصلاح نفس و دین می شمارد: «نتیجه پارسایی درست شدن نفس و دین است» (غرر الحکم، ح4636).
پس انسان پارسا و پرهیزگار یعنی انسان صالح، انسانی که همه وظایف الهی و انسانی و اخلاقی خود را انجام می دهد و حدود و مرزها را رعایت می کند و هیچ حقی را پایمال نمی کند و در یک کلمه متخلق به اخلاق نیکوست، چنان که امام علی(ع) می فرماید: «تقوا رئیس اخلاق است» (نهج البلاغه، حکمت410). و هدف دین با تمام اصول و فروعش ساختن یک چنین انسانی است.
روزه عبادتی از عبادات است که هدفش ساختن انسان هایی پرهیزگار و پارسا است. اما باید توجه داشت که پارسایی و پرهیزگاری هرگز یک امر ظاهری و بیرونی نیست. انسان پرهیزگار انسانی است که درونش متحول شده و ضمیرش آراسته و دلش پیراسته گردیده و به تبع این انقلاب درونی ظاهرش زیبا و خداپسند گشته است. پس این تحول یک تحول درونی است که در بیرون و ظاهر، آثار خود را نشان می دهد. اما ظاهری آراسته که از آراستگی درون ناشی نشده باشد نه تنها ارزش ندارد، بلکه چه بسا ضد ارزش باشد؛ چرا که نشان از نفاق و دورویی و ریاکاری می دهد.
پیامبر خدا(ص) می فرماید: «خداوند تعالی می فرماید: کسی که جوارح و اندامهایش از حرام های من روزه ندارد مرا چه حاجت که به خاطر من از خوردن و آشامیدن خودداری ورزد» (الفردوس، ج5، ص242؛ به نقل از گزیده میزان الحکمه، ص462).
 روزه به معنای تمرین پارسایی و پرهیزگاری است و پارسایی و پرهیزگاری از درون انسان ناشی می شود و با همه اعضا و جوارح انسان سر و کار دارد. امام علی(ع) می فرماید: «روزه دوری کردن از حرام هاست، آن گونه که آدمی از خوردن و آشامیدن خودداری می کند» (بحار الانوار، ج96، ص294).
زهرای مرضیه، دخت گرامی پیامبر(ص)، می فرماید: «اگر روزه دار زبان و گوش و چشم و اعضا و جوارح خود را نگه ندارد، روزه به چه کارش می آید» (دعائم الاسلام، ج1، ص268) و امام صادق(ع) می فرماید: «هرگاه روزه گرفتی باید گوش و چشم و مو و پوست و دیگر اعضای تو نیز روزه داشته باشند» (کافی، ج4، ص87).
پس انسان روزه دار با تمام وجودش روزه دار است و در یک ماه تمرین پارسایی و پرهیزگاری می کند تا این امور ملکه او گردد و آنگاه که عید فطر را جشن می گیرد انسانی دیگر شده باشد. اما انسان دیگر شدن تنها و تنها با اصلاح درون ممکن است و نه تزئین ظاهر. انسانی که روزه گرفته و تمرین خودسازی کرده همه فریب ها و ریاکاری ها و دروغ ها و خدعه ها را کنار نهاده و پاک و خالص گردیده است و این فلسفه واقعی روزه است چنان که زهرای مرضیه(س) می فرماید: «خداوند روزه را برای استواری اخلاص، واجب فرمود» (بحار الانوار، ج96، ص368).
پس کار اصلی روزه با ظاهر انسان ها نیست و بلکه با باطن و درون آنان سر و کار دارد. نتیجه روزه در دل انسان ها ظاهر می شود و نه صرفا در ظاهر آنان چنان که امام باقر(ع) می فرماید: «روزه آرام بخش دل هاست» (امالی الطوسی، ص296).
اگر همه اصول و فروع دین و از جمله روزه برای انسان سازی است، به این معنا که در پی ساختن انسان هایی پارسا و پرهیزگار است، و اگر پارسایی و پرهیزگاری از درون انسان ناشی می شود و در دل و ضمیر او ریشه دارد، پس همه کسانی که در پی ترویج و تبلیغ دین هستند باید روش های خود را اصلاح کنند. آنان باید با روش و شیوه ای سخن بگویند که در دل انسان ها حرکت و انگیزه ایجاد کند. تبلیغ دین با روشی که حداکثر، ظاهر انسان ها را تسلیم می کند و قلب و دل آنان را می رماند تبلیغ و ترویج دین و دینداری نیست و بلکه مبارزه با دین است. این روش ها هرگز انسان های پارسا و پرهیزگار درست نمی کند. این روش ها که معمولا در حکومت هایی که شعار دین می دهند بیشتر دیده می شود، باعث می شود که مردم به دو دسته تقسیم شوند. گروهی تلاش می کنند که ظاهر خود را آن گونه که حاکمان می خواهند بیارایند تا به پستی و مقامی و جایگاهی و مالی و منالی و ... برسند. پس این روش از یک سو منافق پرور است. و از سوی دیگر دیگرانی و به ویژه جوانان با توجه به روحیه جوانی به لجبازی رو می آورند و به عمد ظواهر دینی را نادیده می گیرند. پس این روش و شیوه دو محصول بیشتر ندارد؛ یا انسان هایی منافق و ریاکار و دو رو بار می آورد و یا انسان هایی لجباز و هنجار شکن. آنچه مسلم است نتیجه این روش پرورش انسان هایی پارسا نیست. برخورد خشن و نادرست برای اجرای ظاهر دین و عدم توجه به باطن دین، که اخلاق و معنویت و پارسایی است، دین را در جامعه نابود می کند چرا که نفرت ایجاد می کند. جوانی که از یک مصاحبه برای گزینش بازگشته بود می گفت از بس دروغ گفتم از خودم نفرت دارم. پرسیدم چرا دروغ گفتی، مگر پرسش ها چه بود؟ گفت پرسش ها این بود: به چه کسی رای داده ای؟ آیا نماز جمعه شرکت می کنی؟ آیا در راهپیمایی فلان روز شرکت کرده ای و ...
جوان می گوید برای چه باید در نماز جمعه شرکت کنم. مگر نماز جمعه برای یاد خدا نیست؟ مگر نماز جمعه برای پارسایی نیست؟ امام جمعه در خطبه جمعه یک مرجع تقلید را به انگلیسی بودن متهم می کند. شخصیت های شناخته شده را به دریافت پول از خارج متهم می کند و ... آیا این امام جمعه می تواند به پارسایی دعوت کند. نماز جمعه ای که در آن شعار بر علیه افراد داده می شود و هرگونه اتهامی به آنان زده می شود و ... آیا شرکت در این نماز جمعه حرام نیست؟ جوان می گوید چگونه من باید در راهپیمایی فلان روز شرکت می کردم در حالی که اصل آن از یک دروغ بزرگ آغاز شده بود. به کسانی که دلباخته امام حسین(ع) بودند اتهام زده شد که به آن حضرت جسارت کرده اند و ...
بگذریم؛ ماه مبارک رمضان در پیش است. عالمان دین وظیفه دارند که به تقوا و پرهیزگاری دعوت کنند. عالمان دین باید مردم را متوجه اخلاق و معنویت گردانند. آنان باید به رعایت حقوق انسان ها توجه دهند. آنان باید در مقابل بی اخلاقی هایی که در جامعه می بینند فریاد بزنند. آنان باید برای انسان هایی که بدون هیچ وجه شرعی و قانونی مورد ظلم و ستم قرار گرفته اند صدای عدالتخواهی اشان بلند شود. اما اگر از عالمان در این زمینه ها سکوت ببینیم و تنها برای امری ظاهری، که چه بسا وجه شرعی نیر نداشته باشد، فریادشان بلند شود باید عمیقا افسوس بخوریم.
مدیری ورزشی صدایش بلند می شود که مسابقات فوتبال در ماه مبارک رمضان حرمت این ماه را می شکند و ... سیل استفتائات به سوی مراجع تقلید سرازیر می شود. گویا برخی از مراجع خواسته این مدیر ورزشی را تکرار می کنند. این در حالی است که این مسابقان سالهاست که در ماه مبارک رمضان برگزار می شود و صدای هیچ کس درنیامده است. عجیب است. آیا فوتبال یکی از مبطلات روزه است؟! جواب مرجع تقلید این باید باشد که مبطلات روزه مشخص است و روزه خواری حرام است؛ اما فوتبال و بسیاری از مسابقات ورزشی دیگر مبطل روزه نیست و حتی اگر در روز برگزار شود مشکل شرعی ندارد.
اما اینکه آیا برگزاری این مسابقات در این ماه لازم است یا نه و آیا می توان به تعویق انداخت یا نه و تعویق انداختن آن چه هزینه هایی دارد و ... اموری است که نه در تخصص مرجع تقلید است و نه با شان و جایگاه او ارتباط دارد. البته جالب است که حتی اگر مسابقات به تعویق بیفتد باز تیم ها برای حفظ آمادگی باید تمرین کنند و باید چندین مسابقه دوستانه در همین ماه مبارک برگزار کنند و ... آیا آن مدیر این امر را نمی داند؟ آیا این استفاده ابزاری از دین نیست؟ آیا مدیر محترم برای اینکه تیمش آماده نیست و نیاز به فرصت دارد، از دین به عنوان ابزار استفاده نمی کند؟ آیا این شعارهای ظاهری از این جهت نیست که جامعه و نظام ما اینگونه می طلبد و مدارج ترقی را تنها با این شعارها می توان پیمود؟
به هر حال فوتبال امروزه یک شغل است و اگر مسئولان تشخیص می دهند که اجرای آن در ماه مبارک رمضان ضرورت دارد و اگر روزه داری برای فوتبالیستی که در این ماه مسابقه می دهد سخت یا شاق است می تواند از سفر شرعی استفاده کند و البته مانند دیگر مشاغل سخت است.
به هر حال این نمونه ای بود از استفاده ابزاری از دین و توجه بیش از حد به امور ظاهری و ظاهرسازی و ... و عالمان دین باید به این امور توجه داشـه باشند و به جای پرداختن به اموری که در شان و تخصص آنان نیست، به امور اصلی دین که اخلاق و شریعت و حقوق انسان هاست بپردازند.

۱۳۹۱ تیر ۲۴, شنبه

قرآن مجید و تایید یهودیت و مسیحیت به عنوان ادیانی الهی

قرآن مجید به دو دین یهودیت و مسیحیت، که در حجاز آن زمان رونق نسبی داشته اند، به تفصیل پرداخته و درباره متون مقدس، شخصیت ها و حوادث تاریخی، عقاید و باورهای دینی و شریعت و اخلاق این دو دین بحث کرده، برخی از امور را تایید و برخی دیگر را نقد کرده است. البته قرآن مجید به برخی از ادیان مانند صابئین و زرتشت نیز اشاره کرده نکاتی درباره آنها بیان کرده است. اما درباره ادیانی که برای مردم حجاز آن زمان ناشناخته بوده سخنی به میان نیاورده است و البته درآیاتی اشاره به این کرده که برای همه اقوام و ملل پیامبران و راهنمایانی فرستاده شده است (رعد/7؛ فاطر/24).
نکته ای که باید در اینجا مورد توجه قرار گیرد این است که قرآن مجید به هیچ معنا یک کتاب تاریخ نیست و اگر حوادث تاریخی را نقل کرده یا به شخصیت ها و اقوام و ادیانی اشاره کرده صرفا برای پندگیری و آموزش بوده است. به همین جهت تنها به پیامبرانی اشاره کرده که برای آن مردم تا حدودی شناخته شده بوده اند و ادیانی را مورد بحث قرار داده که مخاطبان اولیه قرآن، آنها را تا حدودی می شناخته اند. بنابراین، از برخورد قرآن مجید با ادیانی مثل یهودیت و مسیحیت باید یک منطق برداشت کرد و با همین منطق با ادیان دیگری که در قرآن مجید از آنها نام برده نشده است برخورد کرد.
در چند محور به نوع برخورد قرآن مجید با دو دین یهودیت و مسیحیت اشاره می کنیم:
1-قرآن مجید اصل و ریشه آسمانی این دو دین را به صورت های مختلف تایید کرده است. اولا شخصیت های بنیانگذار این ادیان را مطرح و اصل رسالت آسمانی آنان را تایید و تصدیق کرده است. قرآن مجید شخصیت و زندگی و رسالت حضرت موسی(ع) را با تفصیلی بیان کرده که به هیچ شخصیتی به این اندازه نپرداخته است. همچنین قرآن مجید به تفصیل درباره حضرت عیسی و شخصیت او و رسالت و تعالیم او پرداخته است. ثانیا قرآن مجید مکرر به این اشاره می کند که به موسی و عیسی(ع) یا پیروان آنان کتاب یا تورات و انجیل عطا کردیم. و ثالثا در قرآن مکرر به این اشاره می شود که حکمی یا خبری را به این دو شخصیت فرستادیم یا در کتاب های آنان قرار دادیم.
2-قرآن مجید متون مقدس یهودی-مسیحی را تصدیق کرده است. در قرآن مجید برای تایید متونی از اهل کتاب که در زمان پیامبر(ص) موجود بوده بیش از پانزده بار از لفظ «تصدیق» استفاده شده است. از آنجا که در این آیات، کتاب یا تورات و انجیلی که نزد پیامبر(ص) یا قرآن است (بقره/97؛ آل عمران/3؛ یونس/37 و ...) یا کتابی که نزد اهل کتاب است (بقره/89 و 101؛ آل عمران 81 و ...) تصدیق و تایید شده، پس همان کتابی که درزمان پیامبر(ص) موجود بوده مورد تصدیق و تایید قرار گرفته است. بنابراین از آنجا که تورات و انجیل و متون مقدس یهودی مسیحی پس از اسلام تغییر نکرده، چنان که مرحوم علامه طباطبایی در ذیل آیه 48 از سوره ال عمران و 43 از سوره مائده بیان کرده، و البته شواهد تاریخی متعددی بر این امر وجود دارد، از جمله اینکه نسخه های خطی مربوط به چند قرن قبل از اسلام موجود است که با متون فعلی منطبق است (جان الدر، باستان شناسی کتاب مقدس، ص116) پس قرآن مجید همین متون فعلی را تصدیق می کند. صاحب تفسیر المیزان در ذیل آیات فوق می گوید که قرآن مجید همین متون فعلی را فی الجمله تصدیق کرده است چرا که مطالب حق از متون اصلی در این کتاب ها موجود است. صاحب تفسیر المنار در ذیل آیات 41 و 91 از سوره بقره می گوید که قرآن امور مهمی در رابطه با اصول اساسی دین مثل توحید و دیگر اصول دین و نهی از کارهای ناپسند و دستور به کارهای پسندیده را که در این متون موجود است تصدیق و تایید کرده است.
به هر حال قرآن مجید همین متون فعلی یهودی-مسیحی را بارها و بارها  با لفظ «تصدیق» یا با الفاظ دیگر تایید کرده و بنابراین کسی که این متون و محتوای آنها را یکسره رد کند یا آنها را یکسره سیاه نشان دهد در واقع با قرآن مجید مخالفت کرده است. هرچند این بدین معنا نیست که قرآن مجید جزئیات این متون را تایید کرده، بلکه در آیات متعددی به صورت های مختلف مباحثی را در رابطه با حوادث تاریخ و عقاید و اعمال بیان می کند که با آنچه در این متون آمده سازگاری ندارد.
3-قرآن مجید عقاید و تعالیم زیربنایی و اساسی یهودیان و مسیحیان زمان ظهور اسلام را تایید می کند: «ان الذین امنوا و الذین هادوا و النصاری و الصابئین من آمن بالله و الیوم الاخر و عمل صالحا فلهم اجرهم عند ربهم و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون؛ بی گمان از کسانی که [به دین اسلام] ایمان آورده اند و یهودیان و مسیحیان و صابئان، کسانی که به خداوند و روز باز پسین ایمان دارند و کاری شایسته می کنند، پاداششان نزد پروردگارشان است و نه بیمی خواهند داشت و نه اندوهگین می گردند» (بقره/62؛ قس: مائده/69).
جدای از بحث رستگاری شناسی و عدل الهی در این رابطه که از این آیه می توان استفاده کرد (المیزان، ج1، ص62؛ المنار، ج1، ص324-338) از این آیه به روشنی بر می آید که یهودیت و مسیحیت در اعتقادات زیر بنایی و نیز در دستور به عمل صالح با تعالیم قرآنی تفاوت و اختلاف اساسی نداشته اند.
قرآن مجید در آیه ای دیگر با شکلی متفاوت این نکته را بیان می کند: «همه آنان [اهل کتاب] یکسان نیستند. از میان اهل کتاب، گروهی درست کردارند که آیات الهی را در دل شب می خوانند و سر به سجده می نهند. به خدا و روز قیامت ایمان دارند و به کار پسندیده فرمان می دهند و از کار نا پسند باز می دارند و در کارهای نیک شتاب می کنند و آنان شایستگانند. و هر کار نیکی انجام دهند، هرگز درباره آن ناسپاسی نبینند و خداوند به حال تقوا پیشگان داناست (ال عمران/113-115).
مصداق روشن و قطعی اهل کتاب یهودیان و مسیحیان بوده اند. از این آیه بر می آید که برخی از این اهل کتاب انسان های نیک و دارای اعتقادات و اعمال درست هستند و قطعا این باورها و اعمال را از دین و کتاب خود برداشت کرده اند. پس مطابق این آیات، یهودیت و مسیحیت زمان ظهور اسلام، هم اجمالا باورهای اصولی درستی را در بر داشته اند و هم انسان ها را به سوی اعمال صالح دعوت می کرده اند.
4-از برخی از آیات قرآن بر می آید که در تورات و انجیل زمان پیامبر(ص)، که همین تورات و انجیل فعلی است، احکام الهی وجود دارد: «و چگونه تو را داور قرار می دهند، با آنکه تورات نزد آنان است که در آن حکم خدا آمده است» (مائده/43). «و اهل انجیل باید مطابق آنچه خدا در آن نازل کرده داوری کنند و کسانی که به آنچه خدا نازل کرده حکم نکنند، آنان خود نافرمانان و فاسقند» (مائده/47). «بگو:ای اهل کتاب، تا هنگامی که به تورات و انجیل و آنچه از پروردگارتان به سوی شما نازل شده است عمل نکرده اید بر هیچ [آیین حقی] نیستید...» (مائده/68).
5-قرآن مجید نه تنها یهودیان و مسیحیان را موحد به حساب می آورد بلکه آنان را به همگرایی گرد همین اصل دعوت می کند: «بگو، ای اهل کتاب؛ بیایید بر کلمه ای که بین ما و شما برابر است هم داستان شویم که جز خدا را نپرستیم و چیزی را شریک او ندانیم و برخی از ما، برخی دیگر را به جای خداوند، به خدایی نگیرد» (ال عمران، 64).
6-هرچند آیات متعددی از قرآن مجید اهل کتاب را دعوت به اسلام می کند (ال عمران/110؛ مائده15 و 19 و 65 و ...) اما به هیچ وجه دین آنان را یکسره باطل اعلام نمی کند و حتی نقاط مثبت آن را برجسته می کند. نکته دیگر اینکه به هیچ وجه قرآن مجید یهودیا ن و مسیحیان را مجبور به پذیرش دین اسلام نمی کند و یا حتی آنان را از حقوق شهروندیشان محروم نمی گرداند. مهم ترین آیه ای که در قرآن مجید در این باره آمده است، که مورد بحث زیادی واقع شده، آیه زیر است:
«با کسانی از اهل کتاب که به خدا و روز بازپسین ایمان نمی آورند و آنچه را خدا و فرستاده اش حرام گردانیده اند حرام نمی دارند و متدین به دین حق نمی گردند، کارزار کنید تا متواضعانه به دست خود جزیه بپردازند» (توبه/29).
در این آیه سخن از جنگ با اهل کتاب است و البته آنان را متهم به بی ایمانی می کند. اما همان طور که اشاره شد اهل کتاب به خدا و روز قیامت ایمان داشته اند و به عمل صالح مطابق دین و کتابشان دستور می داده اند. پس همان طور که صاحب تفسیر المیزان بیان کرده مقصود این است که حق ایمان را آنگونه که در اسلام آمده ادا نکرده اند (المیزان، ذیل آیه فوق). یا اینکه مقصود این است که ایمان به معنای گردن نهادن کامل به حق است و ایمان به خدا به معنای پذیرش دستورات اوست. و از آنجا که آنان دستورات خدا را که توسط پیامبر او آمده نپذیرفته اند پس گویا ایمان ندارند. پس در واقع بی ایمانی آنان به معنای عدم پذیرش دین حق است همان طور که در خود آیه نیز به آن اشاره شده است.
اما نکته مهم در این آیه این است که دستور به جنگ با اهل کتاب می دهد، که در این باره نکاتی شایان توجه است. اولا این یک قضیه خارجیه است و درباره اهل کتاب آن زمان و رابطه آنها با حکومت است و حکم کلی درباره اهل کتاب همه زمان ها نیست. و ثانیا سخن آیه این است که در منطقه ای از جهان اکثریت مردم حکومتی تشکیل داده اند. اقلیت های دینی راهی جز این ندارند که حاکمیت اکثریت را بپذیرند. آنان مجبور نیستند که دین اکثریت را که اسلام است بپذیرند اما باید حاکمیت آنان را بپذیرند. برای پذیرش این حاکمیت آنان دو راه پیش رو دارند، یا اینکه به دین اکثریت در آیند و مطابق آن دین مالیات (خمس و زکات) بپردازند و برای دفاع از کشور سرباز دهند و ... یا اینکه به دین خود بمانند و قوانین کشور را بپذیرند و با پرداخت مالیاتی به نام جزیه که حاکم به صورتی عادلانه و منطقی، مطابق وضعیت جامعه، تعیین می کند، از حق شهروندی برخوردار شوند. و البته پرداخت این مالیات نباید همراه با منت باشد چرا که آن چیزی که دریافت کرده اند بسیار بیش از آن چیزی است که پرداخته اند. مسلمانان، هم مالیات می دهند و هم در جنگ شرکت می کنند و ... اهل کتاب تنها مبلغی مالیات می پردازند و از حقوقی برابر با مسلمانان برخودار می شوند. بنابراین کلمه «صاغرون» همان طور که صاحب تفسیر المیزان ذیل آیه فوق بیان کرده، به معنای تحقیر و اهانت نیست.
پس آیه فوق درباره کسانی از اهل کتاب است که حاکمیت اکثریت را نمی پذیرفته و به قوانین تن نمی داده اند. این آیه هرگز به معنای اجبار اهل کتاب به پذیرش اسلام یا محروم کردن آنان از حقوق شهروندی یا اهانت و تحقیر آنان نیست.
7-مطابق قرآن مجید همه پیامبران خدا اصول اعتقادی یکسانی آورده اند و در واقع در بعد نظری یا هست و است و نیست ها هیچ تفاوتی بین تعالیم آنان نبوده است؛ هرچند در بعد عملی یا باید و نبایدها تعالیم آنان به صورت کامل یکسان نبوده است. خداوند برای اقوام مختلف پیامبرانی فرستاده که هرچند اصول عقدیتی یکسانی آورده اند، اما شریعت های آنان متفاوت بوده است (مائده/48). از آیاتی از قرآن مجید بر می آید که نوع عبادیات یا حرام ها و حلال های خوردنی ها و آشامیدنی ها در شریعت های پیشین متفاوت بوده است. پس اگر پرسیده شود که مطابق قرآن مجید آیا حضرت موسی و حضرت عیسی تعالیمی متفاوت با تعالیم پیامبر اسلام آورده اند؟ پاسخ این است که تعالیم آنان در ناحیه اصول اعتقادات یکسان بوده هر چند شریعت های آنان تفاوت هایی داشته است.
8-مطابق قرآن مجید همه انبیای الهی یک حقیقت اساسی را تعلیم می داده اند و آن تسلیم شدن و گردن نهادن به حق و حقیقت بوده است. و این معنای واژه «اسلام» است. به این معنا «دین نزد خدا تنها اسلام است» (آل عمران/19) و هیچ دین دیگری غیر از اسلام پذیرفته نیست (آل عمران/85) و همه پیامبران به این معنا حتی قبل از پیامبر اسلام مسلمان بوده اند (آل عمران/67).
اما دین و شریعت و نظام دینی که حضرت محمد(ص) آورده در خود متن دینی به نام «اسلام» خوانده شده است. حضرت ابراهیم خلیل(ع) مسلمان بوده اما نه به این معنا که به شریعت حضرت محمد(ص) عمل می کرده، بلکه به این معنا که حق پرست بوده و حق پرستی را تعلیم می داده است. حضرت موسی و عیسی(ع) نیز مطابق قرآن حق پرست بوده و حق پرستی را تعلیم می داده اند و به این معنا مسلمان بوده اند، اما شریعت های آنان متفاوت با شریعت پیامبر اسلام بوده است.
اینکه نام دیانت آنان در اصل چه بوده و آیا اساسا نامی در متون اصلی داشته اند یا نه، بر ما پوشیده است چرا که قرآن مجید در این باره سخنی ندارد. این نیز روشن است که نام «یهودیت» که برگرفته از نام کشور یهودا یا یهودیه است که خود ریشه در نام سبط یهودا از فرزندان حضرت یعقوب دارد، نامی تاریخی است که بعدها برای این دین وپیروان آن به کار رفته است. همچنین نام مسیحیت نامی تاریخی است که بعدها به کار رفته و نام نصاری و نصرانی احتمالا از نام عیسای ناصری گرفته شده که اشاره به موطن حضرت عیسی دارد که همان شهر ناصره بوده است. به هر حال ما نمی دانیم که آیا دیانت حضرت موسی و شریعت او و نیز دیانت و شریعت حضرت عیسی نامی داشته یا نه و اگر داشته چه بوده است. اما می دانیم که دین و شریعت پیامبر خاتم در متون اصلی، «اسلام» خوانده شده که بر گرفته از تعلیم اصلی و اساسی دین و همه انبیا است.
نتیجه اینکه قرآن مجید همین ادیان موجود را، که یهودیت و مسیحیت خوانده می شوند، اجمالا تایید و تصدیق کرده و منشا آنها را آسمانی می داند و متون مقدس آنها را فی الجمله تصدیق کرده است. اینکه در قرآن مجید آمده است که دین نزد خدا اسلام است یا خدا غیر از اسلام دینی را نمی پذیرد، برخی را به این خطا انداخته که گویا تعالیم ادیان به صورت کامل یکسان بوده و گویا نام همه اسلام بوده است. این خطایی بسیار بزرگ است. همه انبیای الهی مطابق قرآن مجید حق پرستی یا تسلیم شدن در مقابل حق و حقیقت یعنی «اسلام» را تبلیغ می کرده اند و همه اصول اعتقادی یکسانی داشته اند، اما شریعت ها متفاوت بوده است. قرآن مجید با اینکه یهودیان و مسیحیان را به اسلام دعوت می کند، اما هم درستی اصل و ریشه دین آنان را تایید می کند و هم اعتقادات زیر بنایی و اصولی و عمده دستورات عملی ای که در همین یهودیت و مسیحیت فعلی موجود است.