۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه

در مكتب حسيني (5) اوج آزادگي



پس  از نخستين رويارويي امام حسين(ع) با لشکر کوفه و پس از آنکه آن حضرت پس در دو خطبه  دعوتنامه‌هاي كوفيان را يادآوري كرد و فرمود اگر شما از دعوت خود منصرف شده‌ايد و اكنون نظر ديگري داريد پس اجازه دهيد كه من بازگردم. حرابن‌ يزيد رياحي  به امام(ع) عرض كرد كه ما از اين دعوتنامه‌هايي كه شما مي‌گوييد خبري نداريم. امام(ع) دستور داد تا يك خورجين از دعوتنامه‌ها را آوردند و باز همچنان از اين دعوتنامه‌ها اظهار بي‌اطلاعي مي‌كرد. پس امام اجازه بازگشت خواست و حر پاسخ داد كه بايد از ابن زياد كسب تكليف كند. حر چون ديد امام مصمم است و حاضر به نرمش نيست، از امام خواست كه تا رسيدن پاسخ از كوفه صبر كند و در ضمن به گونه‌اي به آن حضرت هشدار داد كه اگر حركتي انجام دهد به قتل خواهد رسيد. در واقع امام را تهديد به قتل كرد و امام پاسخ او را اينگونه داد:
«آيا مرا از مرگ مي‌ترساني و آيا بيش از كشتن من كاري از شما ساخته است؟ من در پاسخ تو همان چند بيت را مي‌خوانم كه برادر مؤمن «اوسي» آنگاه كه مي‌خواست به ياري پيامبر بشتابد و در جنگ شركت كند براي پسر عمويش كه مخالف حركت وي بود انشاء نمود»:
سامضي و ما بالموت عار علي الفتي
اذا  ما  نوي حقا و جاهد  مسلما
و واسي  الرجال  الصالحين  بنفسه
و فارق  مثبورا  و خالف  مجرما
اقدم   نفسي   لا   اريد      بقائها
لتلقي خمیسا  في الهياج عرمرما
فان عشت لم اندم و ان متت لم الم
كفي بك ذلا ان تعيش و ترغما
(انساب الاشراف، ج3، ص171).
من مي‌روم كه مرگ براي جوانمرد ننگ نيست، آنگاه كه نيتش حق باشد و به عنوان مسلمان جهاد كند؛
و بخواهد باايثار جانش از انسان‌هاي صالح حمايت كند،‌ و از دشمني خدا دوري گزيده، با مجرمان مخالفت ورزد؛
من جانم را در طبق اخلاق مي‌گذارم و دست از زندگي مي‌شويم، تا در جنگي سخت با دشمني بس قوي مواجه شوم؛
من اگر زنده بمانم پشيمان نيستم و اگر بميرم ناراحتي ندارم، اما براي ذلت تو همين بس كه چنين زندگي ننگيني را سپري مي‌كني.
آزادي يك انسان بالاترين نعمتي است كه ممكن است دارا باشد. آزادي مقامي است چنان بالا و والا كه هيچ چيز نمي‌تواند بهاي آن باشد و هر هزينه‌اي براي آن ناچيز است. شايد اگر گفته شود كه آزادي نعمتي است كه همه خيرات را و همه فضايل را در خود دارد سخن چندان ناصوابی گفته نشده باشد. امام صادق(ع) مي‌فرمايد: «پنج خصلت است كه در هر كس يكي از آنها نباشد خيري در او نيست: اول، وفاداري؛ دوم، تدبير؛ سوم، شرم و حيا؛ چهارم، خوش‌خويي و خوش خلقي؛ و پنجم- كه چهار خصلت ديگر را در خود دارد- آزادي» (الخصال، ص284). پس اگر گفته شود كه انسان آزاده انساني است كه همه فضايل اخلاقي و انساني را دارا مي‌باشد سخن گزافي گفته نشده است. گويا عدم آزادگي و در بند بودن انسان است كه باعث مي‌شود به يكي از رذايل اخلاقي و انساني مبتلا شود. اين انسان اسير است كه به دروغ و فريب و خدعه مبتلا مي‌شود و اين انسان برده است كه به فحاشي و ناسزاگويي و غيبت و تهمت گرفتار مي‌شود و اين انسان در بند است كه به ستمگري و حق‌كشي و بي‌عدالتي و بي‌انصافي آلوده مي‌گردد. اما انسان آزاده از همه اين رذايل پيراسته و به همه فضايل آراسته است.
اما اين بالاترين نعمت و ام الفضايل چگونه به دست مي‌آيد؟ به تعبير ديگر آزادي با شكستن قفس‌ها و بريدن بندها و پاره كردن غل و زنجيرها حاصل مي‌شود. قفس و غل و زنجيرها و بندهاي انسان كدامند كه آزادگي را از انسان مي‌گيرند؟ مي‌توان در يك جمله كوتاه گفت دو نگراني انسان را اسير مي‌كند، يكي نگراني نرسيدن و ديگري نگراني از دست دادن. انسان مي‌خواهد به چيزهايي برسد و به همين جهت طمعكار مي‌شود. اين طمع به مال يا قدرت يا پست و مقام يا امور ديگر است كه انسان را به بند مي‌كشد و عبد و غلام مي‌گرداند. امام علي (ع) مي‌فرمايد: «بنده قانع، آزاد است و آزاد طمعكار، بنده» (غرر الحكم، ج413).
آري! قناعت به آنچه انسان دارد آزادي مي‌آورد و طمع به آنچه ندارد، بردگي؛ اما اين نيمي از آزادگي است. آزادگي انسان در صورتي كامل مي‌شود كه خود را نسبت به آنچه دارد نيز آزاد گرداند، چون دلبستگي به آنچه موجود است نيز مي‌تواند انسان ر ا به بند بكشد. انسان آزاد واقعي كسي است كه نه طمع به آنچه ندارد داشته باشد و نه اسير آنچه دارد باشد. امام صادق(ع) مي‌فرمايد: «آزاده در همه حال آزاده است. اگر بلا و سختي به او رسد. شكيبايي ورزد و اگر مصيبت‌ها بر سرش فرو ريزند او را نشكنند، هر چند به اسيري افتد و مقهور شود و آسايش را از دست دهد و به سختي و تنگدستي افتد. چنان كه يوسف صديق امين، صلوات الله عليه، به بندگي گرفته شد و مقهور و اسير گشت اما اين همه به آزادگي او آسيب نرساند (كافي، ج2، ص89).
و اين آزادگي است كه عزت و اقتدار به ارمغان مي‌آورد و اين اسارت است كه ذلت و خواري به بار مي‌آورد. امام علي(ع) مي‌فرمايد: «به اندك بسنده كنيد و تن به خواري ندهيد» (غررالحكم، ح362) و مي‌فرمايد: «مرگ آري، اما پستي و خواري هرگز؛ به اندك بسنده كردن آري، اما دست سوي اين و آن دراز كردن هرگز» (نهج البلاغه، حكمت 396). امام صادق(ع) در حديثي عجيب مي‌فرمايد: «خداوند تعالي اختيار هر كاري را به مؤمن داده است، مگر اخيتار خوار كردن خويشتن را» (كافي، ج5، ص63).
اما يكي از سخت‌ترين و آخرين مانع آزادگي كه چشم پوشي از آن بسيار سخت است حب جان است. آخرين تهديد زورمداران نيز همين گرفتن جان از آزادگان است. اما انسان‌هاي بسيار بزرگ، جان خود را نيز هزينه آزادگي خود مي‌گردانند و به راحتي از آن نيز مي‌گذرند. امام حسين(ع) در سخن فوق از تهديد حرابن يزيد رياحي با ريشخندي عبور مي‌كند. آن حضرت مي‌فرمايد غير از كشتن من كاري از دست شما ساخته نيست. شما مي‌خواهيد مرا تسليم خواسته‌هاي خود گردانيد و تنها اهرمي كه در دست داريد تهديد گرفتن جان است. اما اين جان دادن نه تنها براي من سخت و ناگوار نيست بلكه بسيار گوارا است. مرگ در راه حق و در راه صلاح و برای انسان‌هاي صالح ننگ و عار نيست بلكه بسيار شيرين است. مرگ در راه برچيدن فساد و تباهي تلخ و ناگوار نيست ،بلكه شهد است. مرگ در اين راه شكست نيست تا انسان آزاده از آن بگريزد، بلكه پيروزي است. و چنين انساني است كه اوج قله آزادگي را فتح كرده است.






۱۳۹۱ آبان ۲۷, شنبه

در مکتب حسینی (4) قیامی اصلاحی با روش مسالمت آمیز


اولين مواجهه امام حسين(ع) با لشگر كوفه در منزلي به نام اشرف است كه در آن با لشگرهزار نفري حرابن يزيد رياحي روبرو مي‌شود. امام(ع) نماز ظهر و با اندكي فاصله نماز عصر را اقامه مي‌كند و ياران او و نيز لشكر حر به او اقتدا مي‌كنند. امام پس از هر دو نماز خطبه‌اي كوتاه مي‌خواند و اين دو خطبه كوتاه ماهيت قيام حسيني و روش او را آشكار مي‌سازد. آن حضرت پس از نماز ظهر رو به مردم چنين خطبه مي‌خواند:
«اي مردم! سخنان من اتمام حجت است بر شماها و انجام وظيفه و رفع مسئوليت در پيشگاه خدا؛ من به سوي شما حركت ننمودم مگر آنگاه كه دعوت نامه‌ها و پيك‌هاي شما به سوي من سرازير گرديد. سخن شما اين بود كه ما امام و پيشوا نداريم، دعوت ما را بپذير و به سوي ما حركت كن تا خداوند به وسيله تو ما را هدايت و رهبري نمايد. اگر بدين دعوت‌ها وفادار و پايبند هستيد اينك كه من به سوي شما آمده‌ام بايد با من پيمان محكم ببنديد و در همكاري و همياري با من از اطمينان بيشتري برخوردارم سازيد؛ و اگر از آمدن من ناراضي هستيد حاضرم به محلي كه از آنجا آمده‌ام مراجعت نمايم»
نماز به پايان رسيد و كسي پاسخ امام(ع) را نداد. سپس نماز عصر اقامه گرديد و پس از نماز امام(ع) بار ديگر خطبه خواند:
«اي مردم! اگر تقواي الهي پيشه كنيد و بپذيريد كه حق در دست اهل حق باشد، اين موجب خشنودي خدا خواهد گرديد و ما اهل بيت پيامبر(ص) به ولايت و رهبري مردم شايسته‌تر و سزاوارتر از اينها (بني اميه) مي‌باشيم كه به ناحق مدعي اين مقام بوده و هميشه راه ظلم و فساد و دشمني با خدا را در پيش گرفته‌اند؛ و اگر در اين راهي كه در پيش گرفته‌ايد، پافشاري كنيد و از ما روي گردانيد و حق ما را نشناسيد و فعلا خواسته شما غير از آن باشد كه در دعوت‌ نامه‌هاي شما منعكس بود، من از همين‌جا مراجعت مي‌كنم» (طبري، ج7، ص297-298؛ ارشاد مفيد، ص224-225 و ...).
در اينجا دو پرسش اساسي وجود دارد، يكي اينكه هدف امام(ع) از سفر به كوفه چه بوده است و دوم اينكه آن حضرت با چه روشي مي‌خواسته كه هدف خود را محقق كند؟ شايد بتوان از اين دو خطبه پاسخ هر دو پرسش را يافت. آنچه در رابطه با پرسش اول از خطبه اول مي توان برداشت كرد اين است كه امام سخن از اتمام حجت و انجام مسئوليت الهي را از خطبه خود به ميان مي‌آورد و سپس درباره اين سخن مي‌گويد كه عامل اصلي كه باعث حركت آن حضرت به سمت كوفه بوده دعوت نامه‌هايي بوده كه براي آن حضرت فرستاده شده است. در اين دعوت نامه‌ها سخن از امام و پيشوايي شده است كه مردم را به مسير حق هدايت كند. در اين قسمت بيش از اينكه سخن از حكومت باشد سخن از هدايت مردم است.
در خطبه دوم سخن از توصيه به تقوا به ميان آمده است. گويا مردم حقانيت حسين(ع) را و باطل بودن يزيد را مي‌دانند و امور ديگري مانند دنيا پرستي آنان را به رودر رويي با آن حضرت وا داشته است. در هر دو خطبه سخن از دعوت‌نامه‌هايي رفته است. پس اين هم شاهدي بر اين است كه مردم حقانيت حسين(ع) و باطل بودن يزيد را مي‌دانستند. با اين حال امام(ع) در خطبه دوم قدري درباره حقانيت و شايستگي خود و نيز مسير باطلي كه يزيد براي رسيدن به خلافت طي كرده و روش و سيره فاسد و گناه‌آلود او سخن به ميان مي‌آورد.
اگر بخواهيم اين سخنان امام را با ديگر سخنان آن حضرت و نيز حوادث ديگر كنار هم بگذاريم بايد نتيجه بگيريم كه:
اولا حكومت يزيد به حدي فاسد بوده كه امام نمي‌توانسته در مقابل آن سكوت كند و بايد مخالفت خود را با آن اعلام مي‌كرده است. امام براي اين اعلام موضع اولا با يزيد بيعت نكرده و ثانيا اين عدم بيعت را اعلام كرده است. يزيد اين را برنتافته و دستور داده است كه آن حضرت يا بايد بيعت كند و در نتيجه حكومت يزيد و سياست‌ها و روش‌ها و اعمال آن را تأييد كند و يا اينكه كشته شود. در واقع اين يزيد بوده كه امام را مجبور كرده كه از مدينه بيرون بيايد. پس اگر بتوان حركت امام حسين(ع) را يك قيام ناميد، اصل اين قيام تحميلي بوده است.
ثانيا دعوت نامه‌هاي مردم كوفه در مكه به دست امام(ع) رسيده و اين زماني بوده كه امام اصل حركت خود را آغاز كرده بود. پس امام(ع) به يك قيام تحميلي تن داده و آن عدم بيعت با يزيد و عدم تأييد نظام فاسد يزيدي بوده است. اگر امام(ع) مي‌خواست به اين قيام تن ندهد به يكي از اين دو كار بايد تن مي‌داد، يا بيعت با يزيد و يا قتل مخفيانه و بدون سرو صداي آن حضرت. آن حضرت هم نمي‌خواهد يزيد را تأييد كند و هم نمي‌خواهد كه مخفيانه كشته شود. در اين اوضاع و احوال است كه دعوتنامه‌هاي مردم كوفه براي امامت و هدايت به دستش مي‌رسد و به سمت كوفه حركت مي‌كند. پس دعوت‌نامه‌ها در اصل قيام تأثيري نداشته، اما در آمدن امام به كوفه مؤثر بوده است.
اما ثالثا، هدف امام(ع) تنها اصلاح جامعه بوده است و ظاهرا بايد گفت كه آن حضرت با توجه به اوضاع و احوال مي‌دانسته كه اصلاح وضع موجود چندان كار آساني نيست. حداقل كاري كه امام مي‌توانسته انجام دهد عدم تأييد ظلم و فساد بوده است. پس با توجه به دو نكته فوق، يعني تصميم امام بر عدم تاييد ظلم و فساد و تصميم يزيد مبني بر كشتن امام، بايد به اين نتيجه برسيم كه امام كه ناچار به حركت از مكه بوده وقتي دعوتنامه‌هاي مردم كوفه به دستش رسيده، بناچار به سمت كوفه حركت كرده تا شايد نهضت اصلاحي خود را در آنجا به ثمر برساند. پس امام(ع) يك مصلح اجتماعي است و هدفي جز مبارزه با فساد ندارد.
اما پرسش دوم اين بود كه امام با چه روشي در پي محقق كردن اهداف خود بود؟ آيا آن حضرت در پي اين بود كه با خشونت به هدف خود برسد؟ از اين دو خطبه پاسخ منفي به اين پرسش برداشت مي‌شود. در هر دو خطبه امام يك مطلب را تكرار كرده است و آن اينكه اگر به آنچه در دعوتنامه‌ها بيان كرده‌ايد پايبند نيستيد من از همين‌جا باز مي‌گردم. پس امام (ع) هرگز در پي جنگ و خونريزي نبوده است. اين اولين ملاقات امام(ع) با لشكر كوفه بود و در آن خواهان اين بود كه اگر مردم او را مي‌خواهند بايد ياريش دهند تا حركت اصلاحي خود را به انجام رساند و اگر نمي‌خواهند او قصد جنگ ندارد و از مسيري كه آمده باز مي‌گردد.
پس بايد نتيجه بگيريم كه امام هرگز خشونت طلب نبود و هرگز در پي اين نبود كه با زور شمشير به هدف خود برسد. از اين به بعد تا روز عاشورا لشكر حر اجازه بازگشت به امام نداد تا اينكه جنگ بر امام تحميل شد. بنابراين هم اصل قيام و همه دست بردن به شمشير به امام(ع) تحميل شده است. امام(ع) نه در پي قيام بود و نه به دنبال خشونت و خونريزي. آن حضرت تنها ظلم و س م و فساد و تباهي را تأييد نمي‌كرد.

۱۳۹۱ آبان ۲۶, جمعه

در مكتب حسيني (3) از اوج یکتاپرستی تا حضیض دنیاپرستی

امام حسين(ع) وارد منطقه عراق شد و در منزلي به نام شقوق با مردي كوفي روبرو شد و از او درباره اوضاع كوفه پرس و جو كرد. آن مرد در پاسخ عرض كرد: «اي پسر رسول خدا! مردم عراق در مخالفت شما متحد و هماهنگ گرديده و بر جنگ با شما هم‌پيمان شده‌اند».
امام(ع) ابتدا جمله‌اي را كه حاكي از عمق توحيد و توكل است به زبان مي‌آورد: «پيش آمدها همه از سوي خداست و آنچه خود صلاح بداند انجام مي‌دهد و پروردگار تعالي هر روز به مقتضاي آن روز اراده خاصي دارد».
درست است كه خبرها هرگز براي امام(ع) و كاروان او خوشايند نيست ، اما اين هرگز باعث نمي‌شود كه انسان مؤمني كه در راه خدا گام بر مي‌دارد هيچ‌گونه تزلزلي در گام‌هاي او نمايان شود. در واقع توحيد و يگانه‌پرستي يك علم يا يك باور جداي از زندگي نيست. يگانه پرستي يك زندگي است. زندگي يكتاپرستانه و موحدانه نوعي زندگي است كه هيچ شباهتي با زندگي مشركانه ندارد. اساسا معنا و هدف زندگي در زندگي موحدانه به صورت كامل متفاوت است و اين باعث مي‌شود كه انسان ديگري ساخته شود.
امام علي(ع) همه دينداري و ايمان را در همين زيست موحدانه خلاصه مي‌كند: «ايمان چهار ركن دارد: توكل بر خدا، واگذاري كار به خدا، راضي بودن به قضاي خدا و تسليم بودن در مقابل فرمان خدا» (كافي، ج2، ص47). زيست موحدانه آن است كه انسان در همه امور، خود را وابسته و تحت قدرت يك موجود برتر يگانه بداند و هيچ قدرت ديگري را در هيچ بعد زندگي خود مؤثر نداند. چنين انساني به تمام معنا آزاد است و هيچ چيزي نمي‌تواند او را به بند بكشد. پس در واقع توحيد مساوي با آزادگی است. انسان موحد در مقابل هيچ قدرت و مكنتي خم نمي‌شود، چون تنها در مقابل آن يگانه خم مي‌شود و به همين جهت به تمام معنا آزاد است. چه زيبا امام علي(ع) بيان مي‌كند كه: « دژ توكل در حكمت است» (غرر الحكم، ح544). زندگي حكيمانه و خردمندانه يك گونه زيست در اين جهان است كه دژ و قلعه آن توكل است. پيامبر خدا (ص) از جبرئيل درباره توكل مي‌پرسد و چنين پاسخ مي‌شنود كه: «توكل بر خداوند متعال، دانستن اين مطلب است كه مخلوق نه زياني مي‌زند و نه سودي مي‌رساند، نه اعطا مي‌كند و نه جلوگيري مي‌كند. توكل بر كندن چشم اميد از مخلوق است. هر گاه بنده چنين باشد، ديگر براي احدي جز خداوند كار نمي‌كند و اميد و بيمش از كسي جز خداوند نيست و چشم طمع به هيچ كس جز خدا ندارد» (معاني الاخبار، ص261).
توكل و تكيه بر خداي يگانه است كه انسان را قدرتمند و عزیز مي‌گرداند. خداوند تعالي مي‌فرمايد: «و هر كس كه به خدا توكل كند، او براي وي بس است» (طلاق/3). بس بودن خدا براي انسان بالاترين نعمتي است كه ممكن است او به دست آورد ،چرا كه مساوي با آزادي كامل و قدرت كامل و عزت كامل است. پيامبر خدا(ص) مي‌فرمايد: «هر كس دوست دارد قدرتمندترين مردم باشد، بايد به خداوند متعال توكل كند» (جامع الاخبار، ص321) و امام علي(ع) مي‌فرمايد: «هر كس به خدا توكل كند، دشواري‌ها براي او آسان شود و اسباب برايش فراهم گردد» (غرر الحكم، ح9028) و مي‌فرمايد: «هر كس به خدا اعتماد كند، خداوند شادمانش گرداند و هر كس بر او توكل كند، خداوند كارهايش را كفايت كند» (جامع الاخبار، ص322).
امام حسين(ع) اوج توحيد و توكل و يگانه‌پرستي را در ميدان عمل نشان مي‌دهد و آنگاه كه خبرهاي ناگوار از كوفه به او مي‌رسد نه تنها خم به ابرو نمي‌آورد و تزلزل در قدم‌هايش ايجاد نمي‌شود، بلكه ذوقش سرشار مي‌گردد و سرود آزادگي ترنم مي‌كند و آواز عاشقانه سر مي‌دهد و اوج دلدادگي را بروز مي‌دهد. چشم اميد او نه به ياري مردم كوفه يا بصره و عراق، بلكه به آن مبدأ يگانه است و البته او در راه حق حق‌پرستي و يگانه‌پرستي خود گام بر مي‌دارد و در اينكه آن يگانه براي او چه سرنوشتي را رقم زند، كاملا تسلم است.
اين اوج عظمت يك انسان است كه باعث شده است به چنان قدرت با عظمتي تبديل شود كه همه قدرت‌هاي دنيوي را به هيچ نگيرد و در مقابل آنها قد خم نكند و محكم و استوار بايستد و داراي عزتي بي‌مثال گردد. اما در سوي ديگر مردم كوفه قرار دارند كه شمشير خود را بري جنگ با حسين(ع) تيز كرده‌اند. اما چرا اين انسان‌ها چنان ذليل و خوار و بي‌مقدار گشته اند كه با اينكه حقانيت حسين(ع) را مي‌دانند و درستي مسير او را مي‌شناسند و نسبت به باطل و فاسد بودن دستگاه اموي آگاهي دارند، شمشيرشان به سود باطل اموي و به زيان حق علوي به حركت درمي‌آيد؟ امام حسين(ع) در دنباله سخن خود با اشعاري به پاسخ به اين پرسش اشاره مي‌كند:
فان  تكن  الدنيا   تعد    نفسيه
فدار   ثواب  الله  اعلي  و  انبل
و ان تكن الاموال للترك جمعها
فما  بال متروك  به  المرء  يبخل
و ان يكن الارزاق قسما  مقسما
فقلة حرص المرء في الكسب اجمل
و ان يكن الابدان للموت انشأت
فقتل امرء بالسيف في  الله  افضل
                        ( مقتل خوارزمي، ج1، ص223؛ مناقب، ج4، ص72)
اگر زندگي اين دنيا ارزشمند به حساب مي‌آيد، پس جهان پاداش و جزا بالاتر و ارزشمند‌تر است؛
و اگر جمع اموال براي ترك كردن است، پس چرا انسان براي آن بخل بورزد؛
و اگر روزیها مقدر وتقسیم شده است ،پس انسان در کسب ثروت هر چه کم آزتر بهتر؛
و اگر اين بدن‌ها براي مرگ آفريده شده‌اند، پس چه بهتر كه انسان با شمشير، در راه خدا كشته شود.
امام (ع) در اين اشعار زيبا موانع پرواز انسان را بيان مي‌كند. همه گرفتاري‌هاي انسان به خاطر دنيا‌پرستي است. انسان به اين جهت آزاد نيست كه در قفس دنيا‌پرستي گرفتار است و همين امر باعث خفت و خواري او مي‌گردد. مشكل مردم كوفه اين بود كه اسير دنيا بودند. برخي را مال و برخي را قدرت و برخي را شوكت و جاه و جلال و ... به اسارت خود درآورده بود. اينكه انسان‌ها حق را مي‌شناسند و ياري نمي‌دهند و باطل و فساد را مي‌بينند و دم بر نمي‌آورند همه به خاطر اين است كه اسير دست دنيا هستند. به همين جهت است كه پيامبر خدا(ص) مي‌فرمايد: «دنيا دوستي ريشه هر معصيت و آغاز هر گناهي است» (تنبيه الخواطر، ج2، ص122) و امام صادق(ع) مي‌فرمايد:­­­­سرمنشأ هر گناهي، دنيا دوستي است» (كافي، ح2، ص315). و اين دنيادوستي است كه عزت و سربلند انسان را مي‌گيرد و انسان را خوار و حفيف مي‌گرداند. امام علی(ع) مي‌فرمايد: «دنيا انسان را خوار مي‌سازد» (غررالحكم، ح3).
به هر حال ميدان كربلا ميدان مبارزه دنيا‌پرستان با يكتاپرستان بود. در يك سو انسان‌هايي قرار داشتند كه خود را تسليم خداي خود كرده از همه چيز خود در راه حق‌پرستي گذشته بودند، و در سوی دیگر دنيا پرستان ذليل و حقيري قرار داشتند كه با اينكه حق و باطل را از هم تميز مي‌دادند اما اسارت و حفت وخواريشان آنان را وا مي‌داشت كه بر روي حق شمشير بكشند و حادثه كربلا را به وجود آورند.

۱۳۹۱ آبان ۲۵, پنجشنبه

در مكتب حسيني (2) گام زدن در مسير حق، پيروزي است


شاعر معروف عرب، فرزدق، از كوفه به سمت مكه در حركت است و در راه با امام حسين(ع) ملاقات مي‌كند. امام(ع) از او مي‌پرسد كه نظر مردم عراق درباره اوضاع چگونه است؟ فرزدق پاسخ مي‌دهد: «دل‌هاي مردم با شما و شمشيرهايشان عليه شماست و مقدرات در دست خداست كه هر طور بخواهد انجام مي‌دهد» امام(ع) در پاسخ او فرمود:
«... درست گفتي؛ مقدرات در دست خداست و او هر روز فرمان تازه اي دارد كه اگر پيش آمدها بر طبق مراد باشد در مقابل نعمت‌هاي خدا سپاسگزاريم... و اگر حوادث و پيش آمدها در ميان ما و خواسته‌هايمان فاصله اندازد و كارها طبق مراد پيش نرود بازهم آن كس كه نيتش حق است و تقوا بر دلش حاكم است، از مسير صحيح خارج نگرديده است» (طبري، ح7، ص278؛ ارشاد مفيد، ص218و ...).
مي‌توان گفت كه در اين گفتگوي امام(ع) با فرزدق هم دينداري صحيح و مغز و لب تدين آمده است و هم مهمترين انحراف از آن. در سخن فرزدق و گزارشي كه از وضعيت مردم كوفه مي‌دهد مهمترين مانع دينداري، كه همان تسليم بودن به حق و گردن نهادن به آن است، بيان شده است. فرزدق مي‌گويد كه مردم كوفه دلهايشان با حسين(ع) و شمشيرهايشان عليه اوست. اگر دلهايشان با حسين است پس حقانيت او را دريافته‌اند. بنابراين آنان تفاوت حكومت علوي را با حكومت اموي مي‌دانند. آنان مي‌دانند كه جامعه به واسطه نظام اموي فاسد شده است. آنان ،هم عمق فساد و تباهي نظام اموي را مي‌دانند و هم ارزش اصلاحگري و ترويج ارزش‌هاي انساني و ديني در حكومت علوي و حسيني را باز مي‌شناسند. آنان مي‌دانند كه جامعه نياز مبرم به اصلاح زيربنايي و اساسي دارد و اين را نيز مي‌دانند كه اين مهم از دست شخصيتي مانند حسين(ع) ساخته است.
پس مشكل مردم كوفه به هيچ وجه مشكل شناخت و معرفت نيست. مشكل آنان در بعد عمل است. اگر دينداري به معناي گردن نهادن به حق و تسليم شدن نسبت به آن است، هر انساني براي اينكه دينداري‌اش كامل و تمام گردد بايد دو وظيفه اساسي را انجام دهد. يكي اینکه مصاديق اين حق و حقيقت را باز شناسد تا با نيت درست و پاك به جاي حق‌پرستي، باطل‌پرستي نكند و به جاي گردن نهادن به حق به باطل‌ گردن ننهد. پس مقدمه حق‌پرستي، حق شناسي است و هر انساني وظيفه دارد كه براي گردن نهادن به حق و به عنوان مقدمه آن، تلاش كند تا مصاديق اين حق را بشناسد.
تكليف و وظيفه دوم انسان اين است كه حاضر شود هزينه حق‌پرستي خود را بپردازد .اگر قرار باشد كه حق پرستي و تسليم شدن نسبت به حق هيچ هزينه‌اي نداشته باشد، پس امتحان و آزمايش انسان بي‌معنا مي‌شود. اگر قرار باشد كه تسليم شدن نسبت به حق در اين دنيا همراه با لذت نفساني صرف و سود دنيوي باشد و هيچ سختي و مشقت يا زيان و ضرري نداشته باشد، پس حق‌پرستي و دينداري هيچ هنري نيست و همگان به يكسان از آزمايش سربلند بيرون مي‌آيند و اساسا آزمايش بي‌معنا مي‌گردد. مطابق متون ديني اسلامي انسان به دنيا آورده شده است تا با ميزان حق پرستي خود، يا به عبارت ديگر با ميزان آمادگي او براي پرداخت هزينه حق‌پرستي ،آزمايش شود و موفقيت در اين آزمايش جايگاه و مقام او را مشخص و معين مي‌سازد.
بر طبق آيات قرآني اصل حق پرستي و حق‌خواهي جزو سرشت و فطرت انسان است، چرا كه انسان، حنيف و مايل به حق خلق شده است (روم/30). اگر انسان فطرتا حق‌پرست است ،پس يكي از دو امر بايد مانع حق پرستي باطل پرستان شود. يا آنان در شناخت مصاديق حق و حقيقت اشتباه كنند و باطل را به جاي حق بگيرند و يا اينكه دلبستگي‌ها باعث شوند كه انسان نتواند خود را آماده پرداخت هزينه حق‌پرستي گرداند. مردم كوفه مشكل شناخت و معرفت نداشتند و حقانيت حسين(ع) و روش و مسير او و باطل بودن يزيد و روش‌هاي او را به خوبي می دانستند. آنان بين حق و باطل اشتباه نكرده بودند. مشكل آنان اين بود كه نمي‌خواستند هزينه حق‌پرستي خود را بدهند. در چنين صورتي دل انسان با حق است و شمشير او با باطل.
اما پرسش مهم در اينجا اين است كه اگر كوفيان دلشان با حسين بود و حق پرستي و حمايت از او و ياري او برايشان هزينه داشت پس لااقل بايد سكوت مي‌كردند و آن حضرت را ياري نمیكردند و نه اينكه شمشير كشيده، به جنگ او آيند. اما پاسخ اين است كه برخي از مردم همين كار را كرده و سكوت كردند. اما دو امر باعث مي‌شود كه اكثريت چنين نكنند. يكي اينكه از دست دادن منفعت نيز ضرر است و برق سكه ها و وعده پست و مقام‌ها براي بسياري جذاب است و چشم پوشيدن از آنها همان هزينه حق‌پرستي است. اما نكته ديگر اينكه در حكومت اموي سياست اين است كه هر كس با ما نيست بر ضد ماست. هر كس شمشير بر ندارد و به نفع ما بجنگد در واقع دشمن ماست. حكومت‌هاي باطل سكوت را بر نمي‌تابند و مي‌گويند همگان بايد به نفع ما سخن بگويند و اگر چنين نكنند دشمن ما هستند و از حلقه خودي‌ها بيرون هستند. به نقل اناجيل حضرت عيسي به حواريان مي‌گويد: «هر كس ضد شما نيست، با شماست» (لوقا، 50:9) يا: «هر كس ضد ما نيست با ماست» (مرقس، 40:10). اما يكي از مشخصه‌هاي حكومت باطل اين است كه مردم را به خودي و غير خودي تقسيم مي‌كنند و هر كس را كه با تمام وجود، در خدمت اهداف آنان نباشد غير خودي به حساب مي‌آورند.
اما در سخني كه امام(ع) در پاسخ فرزدق مي‌فرمايد لب و مغز و گوهر دينداري بيان شده است. در دينداري همه چيز به حق‌پرستي بر مي‌گردد. يك انسان ديندار و مؤمن و حق‌پرست يك دغدغه بيشتر ندارد و آن اينكه در مسير حق‌پرستي گام بردارد. اينكه اوضاع به كام او باشد يا نباشد براي او فرقي نمي‌كند. ممكن است عمل حق‌پرستانه او نه در زمان خود او، بلكه در نسل‌هاي بعد و بلكه قرن‌هاي بعد به ثمر بنشيند. اساسا براي او خود حق‌پرستي موضوعيت دارد و نه ثمر و نتيجه آن.
درواقع اصول اخلاقي انساني و ديني به دو دسته تقسيم مي‌شوند، برخي ابزار و وسيله‌اند و برخي هدف و مقصد. براي مثال نماز يا ياد خدا براي آرامش و دوري از گناه و فحشاء و منكر است. اما حق پرستي و گردن نهادن به حق از اصول مقصد است. انسان همه تلاش خود را مي‌كند و به اصول ديگر گردن مي‌نهد تا به مقام تسليم برسد. اما مقام تسليم براي مقام ديگري نيست و مقدمه چيز ديگري نيست. خود مقام تسليم مقصد است.
انسان حق‌پرست به حق گردن مي‌نهد و به اين فكر نمي‌كند كه آيا اين حق‌پرستي نتيجه محسوس و ملموسي براي خود او دارد يا نه. ممكن است تلاش مصلحانه يك مصلح نتيجه فوري نداشته باشد و بلكه به منزله كاشتن بذري باشد كه تبديل شدنش به درختی تنومند ،و ميوه دادنش دهه‌ها و يا قرن‌ها زمان بخواهد. اما او چنين مي‌انديشد كه عمل من يك عمل حق پرستانه است و در مسير درست قرار دارد و هم با علم روشن درستي آن را دريافته‌ام و هم پارسايانه و با نيت پاك آن را انجام داده ام. اما اينكه نتيجه چه باشد و آيا با چشمان خود نتيجه را ببينم يا نه ،براي من فرقي نمي‌كند. اينجاست كه امام حسين(ع) مي‌فرمايد عمل صحيح و درست در صورتي كه با نيت درست و متقيانه انجام شود ،صاحب آن قطعا از مسير و راه درست خارج نگرديده است. روح و مغز و لب و گوهر دينداري همين حق‌پرستي و تسليم بودن در مقابل حق است و اين آن چيزي است كه امام حسين(ع) در اين سخن بيان مي‌فرمايد.

۱۳۹۱ آبان ۲۴, چهارشنبه

در مكتب حسيني(1) مصلحت امت مقدم بر همه چیز

امام حسين(ع) پس از ورود به مكه نامه‌اي را خطاب به سران قبايل بصره مي‌نويسد كه در آن نكات بسيار مهمي را بيان مي‌فرمايد. ترجمه متن نامه به قرار زير است: 
«اما بعد، خداوند محمد(ص) را از ميان مردم برگزيد و با نبوتش بر وي كرامت بخشيد و به رسالتش انتخاب فرمود. سپس در حالي كه او وظيفه پيامبري را به خوبي انجام داد و بندگان خدا را هدايت و راهنمايي نمود او را قبض روح كرده به سوي خويش فراخواند. و ما خاندان، اولياء و اوصياء، وارثان وي و شايسته‌ترين افراد نسبت به مقام او از ميان تمام امت بوديم، ولي گروهي بر ما سبقت جسته و اين حق را از ما گرفتند و ما نيز با علم و آگاهي بر تفوق و شايستگي خويش نسبت به اين افراد، براي جلوگيري از هر فتنه و اختلاف و تشتت و نفاق در ميان مسلمانان و جلوگيري از چيره شدن دشمنان، بر آنچه پيش آمده بود، رضا و رغبت نشان داده و آرامش مسلمانان را بر حق خويش مقدم داشتيم. اما اينك اين نامه را به سوي شما مي‌فرستم و شما را به كتاب خدا و سنت پيامبر دعوت مي‌كنم، زيرا در شرايطي قرار گرفته‌ايم كه ديگر سنت پيامبر يكسره از ميان رفته و جاي آن را بدعت فرا گرفته است. اگر سخن مرا بشنويد به راه سعادت و خوشبختي هدايتتان خواهم كرد. درود و رحمت و بركت خدا بر شما باد» (تاريخ طبري، ج7، ص240).
مطالب زيادي در اين نامه مورد اشاره قرار گرفته است. اما در اين ميان به نظر مي‌رسد كه سه نكته از اهميت بيشتري برخوردار است:
1. تقدم مصلحت جامعه بر حق فرد؛ امام(ع) در اين نامه به اين نكته اشاره مي‌كند كه او و پدر و برادر بزرگوارش از دو جهت براي حكومت اولويت داشته‌اند، يكي به جهت انتساب خانوادگي و اينكه آنان از خاندان وحي هستند و ديگري اينكه آنان به لحاظ ويژگي‌هاي فردي شايسته‌ترين فرد براي اين مسئوليت‌ هستند. پس آنان از اين دو جهت شايستگي و اولويت دارند. اما بايد توجه داشت كه هيچ شايستگي فردي و هيچ اولويتي و هيچ حقي برتر و بالاتر از مصلحت جامعه نيست. فردي مانند امام علي(ع) با همه مزايا و شايستگي‌ها مقدم بر مصلحت جامعه نيست. چنين فردي نمي‌تواند و حق ندارد كه به بهانه شايستگي فردي يا حق شخصي مصلحت جامعه را ناديده بگيرد و آرامش آن را بر هم بزند.
مطابق اين سخن هيچ فردي چه خود را شايسته حكومت بداندو چه حكومت را حق خود بداند حتي اگر اين شايستگي و حقانيت مسلم و قطعي و آشكار باشد، باز بايد شايستگي فردي و حق فردي فداي مصالح جامعه گردد. فرد شايسته و محقي كه در رأس حكومت نيست اگر مصلحت جامعه اقتضا كند بايد سكوت كند و كسي كه در رأس حكومت و قدرت است اگر مصلحت جامعه اقتضا كند بايد كنار برود. فردی مانند علي(ع) بايد سكوت كند و به مدت بيست و پنج سال عزلت و گوشه نشيني اختيار كند و فردي مانند امام حسن مجتبي(ع) بايد براي مصلحت جامعه از قدرت كنارهگيري كند.
همه اينها درباره شخصيت‌هايي است كه به اعتقاد شيعيان از نصب خاص برخوردارند، هر چند به قدرت رسيدن آنان منوظ به اقبال مردم است. اما در رابطه با انسان‌هاي عادي وضعيت كاملا متفاوت است. انسان‌هاي عادي كه از هيچ‌گونه نصب خاصي برخوردار نيستند، و هم مشروعيت و هم مقبوليت خود را از رأي مردم مي‌گيرند، هيچ حقانيتي جداي از خواست و اراده مردم ندارند. اينان علاوه بر مصلحت سنجي بايد دغدغه مقبوليت عمومي را هم داشته باشند چرا كه هر لحظه كه احساس كنند كه مقبوليت عمومي خود را از دست داده‌اند، مشروعيت خود را نيز از دست داده‌اند. آنان در واقع دو وظيفه دارند، يكي اينكه به محض اينكه احتمال عدم مقوبليت دهند بايد به بررسي آن بپردازند. ديگر اينكه به محض اينكه ماندن آنان بر قدرت به مصلحت‌ جامعه نباشد بايد كناره‌گيري كنند.
2. اصل بر صلح است و قيام و انقلاب امري اضطراري است؛ از اين نامه امام بر مي‌آيد كه در جامعه تا جايي كه ممكن است بايد به اصلاح پرداخت و با نصيحت و نرمش امور را به پيش برد. سخن امام(ع) اين است كه ما در اين زمان خاص يعني زمان يزيد احساس وظيفه كرده‌ايم و اگر وضعيت به اينجا نمي‌انجاميد همان روش قبلي خود، يعني امر به معروف و نهي از منكر نرم و آرام، را در پيش مي‌گرفتيم. توجه داشته باشيم كه امام(ع) سال‌ها در زمان حكومت فرد فاسدي مانند معاويه زيسته و هرگز دست به قيام و شورش نزده و وضع موجود را تحمل كرده و البته تنها نارضايتي خود را اعلام كرده است.
البته امام(ع) در جاي ديگر اين اضطرار خود را به گونه‌اي ديگر بيان مي‌كند. در مسير كوفه فردي كوفي به نام ابوهرم خدمت آن حضرت مي‌رسد و عرض مي‌كند كه : اي پسر رسول خدا! چه انگيزه‌اي باعث شد كه از حرم جدت بيرون آيي؟ امام (ع) در پاسخ وي فرمود: «اي باهرم! بني اميه با فحاشي و ناسزاگويي احترام مرا در هم شكستند و من راه صبر و شكيبايي در پيش گرفتم. ثروتم را از دستم گرفتند و باز هم شيكبايي كردم. ولي چون خواستند كه خونم را بريزند از شهر خود خارج شدم...» (مقتل خوارزمي، ج1، ص226؛ لهوف، ص62).
مطابق اين سخن، امام(ع) هرگز در صدد قيام و شورش نبوده و فحاشي‌ها و تهمت زدن‌ها و آبروريزي‌هاي حكومت جائر را تحمل مي‌كرده است. اما آنان كار را به جایی رسانده‌اند كه امام(ع) يا بايد حكومت فاسد آنان را تأييد كند و يا اينكه كشته شود. ولي توجه داشته باشيم كه حتي در اين صورت امام نمي‌فرمايد كه من براي جنگ خارج شده‌ام. بلكه مي‌فرمايد كه از باب اضطرار و چون جانم در خطر بوده خارج شده‌ام.
3. جايي كه به نام دين به بدعت‌ها عمل مي‌شود اعتراض واجب است؛ نكته سومي كه امام(ع) به آن اشاره مي‌كند اين است كه اين زمان با زمان‌هاي ديگر تفاوت دارد و بنابر اين اعتراض و فرياد واجب است. امام مي‌فرمايد: «اما اينك... شما را به كتاب خدا و سنت پيامبر دعوت مي‌كنم، زيرا در شرايطي قرار گرفته‌ايم كه ديگر سنت پيامبر يكسره از ميان رفته و جاي آن را بدعت فرا گرفته است». توجه داشته باشيم كه امويان حكومت خود را ديني معرفي مي‌كردند و خود را جانشين رسول خدا(ص) مي‌شمردند. در زمان معاويه با همه فسادها و فريبكاري‌ها، حداقل ظواهري از دين رعايت مي‌شد. اما در زمان يزيد اينگونه نبود. در واقع دين خدا وارونه شده بود و انديشه‌ها و اعمال فاسد به جاي دين بيان مي‌شد و خرافات بي‌پايه‌ جاي عقايد صحيح را گرفته بود. يزيديان اعمال و انديشه‌هاي فاسد و تباه خود را به نام دين و به عنوان متن دين معرفي مي‌كردند و در چنين وضعيتي سكوت هرگز روا نيست.
آيا روا و جايز است كه در زماني كه اعمال و سخنان حاكمان و سياست‌هاي آنان با مسلمات دين ناسازگار است، حاكماني كه خود را عمل كننده به متن دين و بيان كننده مغز دين معرفي مي‌كنند، انسان‌هاي ديندار و متقي سكوت كنند و عالمان دين، كه خود را پرچمدار دين مي‌شمارند، لب فرو بندند و هيچ اعتراضي نكنند؟ آيا دعوت امام حسين(ع) از مردم بصره دعوت همه دينداران تاريخ و مدعيان دينداري به اين نيست كه در زماني كه به نام دين اصول مسلم دين كنار گذاشته مي‌شود و بلكه عكس آنها عمل مي‌شود، فرياد اعتراض خود را بلند كنند و ساكت ننشينند؟ آيا فرياد «هل من ناصر» حسيني براي همه زمان‌ها و مكان‌ها نيست؟! آيا تنها در يك زمان و يك مكان مبارزه با بدعتها و بدديني‌ها واجب و ضروري بوده است؟!

۱۳۹۱ آبان ۱۸, پنجشنبه

به استقبال دهه‌اي براي اصلاح فرد و جامعه



شيعيان از ديرباز دهه اول محرم را به صورتي بسيار ويژه، زنده نگه مي‌داشته‌اند، به گونه‌اي كه اين دهه در تقويم مذهبي آنان به يكي از مهمترين ايام تبديل شده است. اين بزرگداشت ويژه به جهت كار بسيار مهمي است كه در اين ايام به وقوع پيوسته است. در اين ايام انساني از انسان‌ها و فرزندي از فرزندان آدم(ع) دينداري را به اوج رسانده و در راه حق پرستي از دادن هيچ هزينه‌اي كوتاهي نكرده و به معناي واقعي كلمه قله ايمان را فتح كرده است. انساني بسيار برجسته همراه با خويشان و ياران اندك خود در ميدان نبرد حق و باطل، به خوبي پرچم حق را به احتزاز درآوردند و در راه احتزاز اين پرچم از همه چيز خود گذشتند و جان و مال و فرزند و جاه و جلال و هيچ چيز ديگري آنان را از انجام اين وظيفه خطير انساني باز نداشت. آنان براي اصلاح بشريت و نجات جامعه از فساد و تباهي و ظلم و ستم جانفشاني كردند و نام خود را در طومار كساني كه براي تحقق انسانيت انسان جان داده‌اند، ثبت و ضبط كردند.
زنده نگه داشتن نام و ياد اين انسان‌هاي والا در واقع بالا نگه داشتن پرچم حق‌پرستي و گام نهادن در راه مبارزه حق با باطل و كمك به پيرزي حق است. علاوه بر اين روايات زيادي در متون ديني شيعه درباره عزاداري براي حسن(ع) و ياران او در ايام محرم وارد شده است (براي نمونه، ر.ك. نفس المهموم، فصل دوم؛ منتهي الامال، فصل سوم از مقصد اول از باب پنجم). مطابق اين روايات عزاداري و مرثيه خواني بر حسين و ياران او و گريه بر مصائب او عبادت است و ارزش ديني بسياري دارد. در برخي از اين روايات آمده است كه عزادار امام حسين (ع) و ياران او بايد اين عبارت را بگويد يا در نظر داشته باشد كه: «يا ليتني كنت معكم فافوز فوزا عظيما؛ كاش ما هم با شما بوديم و به رستگاري عظيم نائل مي‌شديم». پس معناي عزاداري و گريه بر حسين(ع) و ياران او اين است كه فرد با عمق وجود و دل و ضمير خود با هدف و آرمان آنان همراهي مي‌كند و نه تنها اعمال آنان را تأیید مي‌كند، بلكه افسوس مي‌خورد كه چرا با آنان همراه نبوده تا او هم اعمال آنان را انجام دهد.
شركت در عزاداري امام حسين(ع) و گريه بر او حتما بايد در راستاي هدف و آرمان آن حضرت باشد والا عملي بيهوده است. اگر هدف آن حضرت دعوت انسان‌ها به انسانيت بوده و اگر هدف او، آن‌گونه كه خود آن حضرت بيان كرده، اصلاح جامعه و زدودن فساد بوده است، پس دغدغه عزادار آن حضرت هم بايد اصلاح خود و جامعه و تطهير خود و جامعه از انواع فسادها باشد. همچنين هدف برگزار كنندگان مراسم عزاداري و واعظان و مرثيه خوانان بايد همين باشد و اگر اينگونه نباشد در واقع مسيري غير از مسير امام حسين(ع) در پيش گرفته‌اند و بنابراين، نه در زمره ياران او، بلكه در مسير دشمنان او قرار دارند.
عزاداري براي امام حسين(ع) در صورتي ارزشمند است و به اصلاح فرد و جامعه مي‌انجامد كه آن حضرت تنها راهنما و هدايتگر و الگو و اسوه انسانها تلقي شود و عمل عزاداري عملي نمادين براي جايگير شدن حق پرستي و عشق به حقيقت در عمق وجود انسان باشد. هر بيان و عملي كه معناي آن نجات‌بخشي باشد با روح دين و پيام و سمت و سوي آن ناسازگار است و به جاي اصلاح‌گري به فاسد شدن فرد و جامعه منتهي مي‌شود. اگر ذهنيت فردي كه در عزاي حسيني شركت مي‌كند و براي او اشك مي‌ريزد اين باشد كه با اين عزاداري و با اين گريه، گناهان او پاك مي‌گردد، دهه محرم به زماني تبديل مي‌شود كه انسان‌ها را از گناهان و خطاهاي سال گذشته تطهير مي‌كند و براي گناهان و خطاهاي سال آينده آماده و مهيا مي‌سازد. اينجاست كه مراسم امام حسين (ع) شكل تخديري به خود مي‌گيرد و به جاي اصلاح، افساد مي‌كند و پس از يك دهه عزاداري به جاي اينكه جامعه اصلاح شده باشد، فسادش بيشتر شده است.
اما سؤال و پرسش مهم اين است كه آيا شكل و سمت و سوي عزاداري‌هاي ما، آن‌گونه كه در مجالس سنتي رواج دارد و رسانه‌هاي ما – بويژه رسانه ملي- ترويج مي‌كنند، سمت و سوي الگوگيري و هدايتگري دارند، يا نجات‌بخشي و تطهير از گناهان؟
يك راه ساده براي آزمايش اين مهم وجود دارد. يك شهر مذهبي را در نظر بگيريم كه در آن بيش از همه شهرهاي ايران مراسم عزاداري برقرار مي‌شود و اكثريت قاطع مردم در اين مراسم شركت مي‌كنند. اگر عزاداري بر امام حسين(ع) در اين شهر بيش از همه جا برقرار مي‌شود و اگر سمت و سوي اين عزاداري درست و صحيح است و انحرافي در آن رخ نداده است، پس بايد اين شهر به لحاظ آمار فساد بهترين رتبه را در سطح كشور داشته باشد و كمترين تعداد گناهان و فساد در ان رخ دهد. اما اگر خداي ناكرده، برعكس، آمار فساد آن بالا بود و جزو چند شهر اول از اين جهت بود، جاي تأمل بسيار زياد دارد. شايد خود همين عزاداري‌ها، به جاي اصلاح، افساد مي‌كند و به جاي ساختن فرد و جامعه، به تخريب آنها دامن مي‌زند. در اين صورت بر عهده عالمان دين است كه به جاي توجيه و محافظه‌كاري كمر به اصلاح خود اين مراسم ببندند و مراجع عظام اين حركت را از بيت و خانه خود آغاز كنند و توجه كنند كه آيا خود آنان به حركتي دامن نمي‌زنند كه مسير و سمت و سويش عكس جهت و سمت و سوي قيام حسيني است؟!
در دهه اول محرم الحرام به صورت سنتي در تاريخ شيعه دو عمل مهم و كليدي صورت مي‌گرفته است. يكي مرثيه خواني و عزاداري و گريه بر حسين(ع) و ياران او و ديگري آگاهي بخشي و بيان تعاليم روحبخش دين. بايد توجه و مطالعه شود كه هر دو جهت در مسير حركت و هدف امام حسين(ع) باشد و اگر اينگونه نباشد جامعه مذهبي ما و دين و مذهب ما زيان و ضرر جبران ناپذيري را متحمل شده است. احساسات مقدس مرم با نام و ياد امام حسين(ع) بر انگيخته مي‌شود و به اين جهت آنان حاضرند در اين راه هزينه كنند و از وقت و مال و تلاش و امور ديگر خود در اين راه صرف كنند. اما زيان بزرگ و جبران‌ناپذير اين است كه اين هزينه‌ها به جاي اصلاح فرد و جامعه در مسير تخريب و افساد آنان باشد و به جاي پيراستن جامعه از گناه و ظلم و ستم و فسق و فجور، كه تنها هدف همه جانفشاني‌های حسيني و علوي بوده است، به گناه و فسق و فجور دامن بزند و به توجيه ظلم و ستم و حق‌كشي، كه منش و مرام امويان بوده است، بپردازد.
مرثيه‌خوانان و نوحه‌سرايان بايد بيش از هر چيز به جنبه اصلاح‌گري نهضت حسيني توجه كنند و از اشعار و مضاميني استفاده كنند كه در اين راستا باشد. امام حسين(ع) و اهل و عيال او تشنگي و گرسنگي كشيدند و به شهادت رسيدند و به اسارت رفتند تا فرد و جامعه اصلاح شود، و هدف آنان هرگز اين نبود كه آنان ابزاري براي توجيه گناه، فراهم كنند و وسيله‌اي فراهم كنند كه انسان‌‌ها با گريه بر آنان بر نفس لوامه و وجدان بيدار خود فائق آيند و جلوي ملامت آن را بگيرند تا بتوانند به آسودگي و خيال راحت به گناهان خود ادامه دهند. تحريف هدف قيام حسيني در واقع جنگ با آن حضرت است و از شمشير يزيديان شديدتر و برنده‌تر است.
واعظان و خطيبان بايد توجه كنند كه وظيفه آنان آگاهي بخشي است. نشان دادن و آشكار ساختن عمق حركت حسيني، كه در واقع در بردارنده عمق ديانت است و حق پرستي تمام عيار و هزينه كردن همه چيز را در اين راه ترويج و تبليغ و بيان مي‌كند، بر عهده آنان است. آنان بايد به جاي توجيه مظالم و فسادها و تباهي‌هاي موجود در جامعه، به بيان و آشكار ساختن آنها و ارائه راه برون رفت از آنها بپردازند. آنان بايد بدانند كه نهضت و قيام حسيني وسيله و ابزاري براي توجيه فسادها و ظلم و ستم‌ها و حق‌كشي‌هاي حكومتها نيست، كه اگر خداي ناكرده چنين شود ظلمي نابخشودني بر اين قيام مقدس و اصل ديانت رفته است. قيام و نهضت حسيني ابزاري براي توجيه فسادها نيست، بلكه فرصتي براي مبارزه با آنهاست. واعظان و خطيبان وظيفه دارند اعمال حكومت‌ها را با سخنان و اعمال تابناك حسین(ع) و یاران و اصحاب او مقایسه کنند، نه اینکه این سخنان و اعمال و جانفشاني‌ها را به ابزاري براي توجيه فساد و سرپوش گذاشتن بر آن و تخدير وجدان جامعه تبدیل کنند.
نكته ديگر اينكه هم واعظان و هم مرثيه‌خوانان بايد از غلو به شدت بپرهيزند. خداوند تعالي به پيامبرش مي‌فرمايد: «بگو: اي اهل كتاب، در دين خود به ناحق گزافه‌گويي و غلو نكنيد، از پي هوس‌هاي گروهي كه پيش از اين گمراه كشتند و بسياري از مردم را گمراه كردند و از راه راست منحرف شدند، نرويد» (مائده/77؛ مقايه كنيد با : نساء/171). مطابق اين آيه قرآن، غلو يكي از بدترين گمراهي‌هاست. امام حسين(ع) و همه انبياء و ائمه تنها انسان‌هايي هستند مانند ديگر انسان‌ها كه به وسيله پارسايي و عبوديت خالصانه به عبد صالح خدا تبديل شده و خداوند وظيفه هدايت و راهنمايي انسان‌ها را به آنان سپرده است. آنان با سخن خود راهنماي انسان‌ها و بازندگي خود الگو و اسوه آنان هستند. اما وقتي درباره آنان غلو مي‌شود و آنان به موجوداتي متفاوت با ساير انسان‌ها تبديل مي‌شوند ديگر نمي‌توانند الگو و اسوه انسان‌ها باشند. نام و ياد امام حسين(ع) و عزاداري و گريه براي آن حضرت در صورتي مي‌تواند فرد و جامعه را اصلاح كند كه الگو و اسوه انسان‌ها باشد. زيان و ضرر غلو اين است كه ان حضرت را از اسوه بودن خارج مي‌كند و بنابراين جلو اصلاح‌گري نام و ياد آن حضرت را مي‌گيرد.