۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

ترویج افکار منحط به نام دین

سید محمد علی ایازی

در آستانه ماه محرم و عزاداری های حسینی هستیم. جامعه دینی ما امروز بیش از هر زمانی در معرض سطحي‌نگری، شعارگرایی و غفلت از ارزشهای واقعی دین و برجسته کردن امور غیر دینی به نام دین است؛ این حرکت اتفاقی پدید نیامده و مردم به میل خود به آن روی نیاورده اند، بلکه ریشه در نیازهای قدرت به این گونه اعمال و عقاید دارد.در این فضا جایی برای خردگرایی نیست و از عقاید مذهبی سوء استفاده می شود و صورت هایی از دین ترویج می شود که به وضع موجود آسیب نرساند. به عنوان نمونه از ارزشهای واقعی دین چون صداقت، حریت، مسئولیت شناسی که به نقد قدرت می پردازد و بافتهای نهادهایی از قدرت را دچار بهم ریختگی می کند، غفلت میشود و جای آنها را دروغ، تهمت به مخالف می گیرد؛ در محیط های دینی عقاید شگفت انگیز و محیر العقول رواج می یابد و روحانیان و مداحان وابسته به قدرت به نقل داستان هایی خردستیز و امور افسانه گونه می پردازند. 
جامعه دینی از دو جهت با این مشکل فزاینده روبرو است. از سویی برخی از دست اندرکاران سیاسی به دلیل ضعفها و ندانم کاری ها و بحران مشروعیت ناچارند هرچه بیشتر خود را به شعائر دینی بچسبانند و از اموری استفاده کنند که به کار آنان وجاهت ببخشد و جامعه دینی را به خود جلب کند؛ اموری از قبیل کشف و شهود و شفا یافتن افراد توسط صاحبان قدرت، استفاده از مهدویت برای وجاهت دادن به کارها و فریب مردم با اموری معجزه گونه و ماورایی. و از سویی این سطحی نگری و شعارگرایی در سطح رسانه ملی خواسته یا ناخواسته ترویج می شود. 
با مروری بر ادعاها و نمونه‌های دوره اخیر می‌بینیم کم نبوده‌اند اشخاص و جریاناتی که کوشیده‌اند از عقایدی مانند مهدویت سوء‌استفاده نموده و عده‌ای ساده‌لوح را گِرد خود جمع کنند. 
بدون شک اگر اعتقادات مذهبی در جایگاه خود قرار نگیرد و هر روز سخن از امور شگفت انگیز و غیر قابل تفسیر در جهت اهداف دنیوی رواج یابد، زمینه انحراف دینی و ترویج خرافات فراهم می شود و مرزی بین دین و خرافات باقی نمی ماند. ممکن است که اصحاب قدرت با این کارها مشکل این مرحله خود را حل کنند، اما این اعمال در آینده نه چندان دور جامعه دینی را چنان به انحطاط می کشاند که زمینه دین گریزی و دین ستیزی گسترده را فراهم می کند و اولیات دین را زیر سوال می برد. 
اگر عقلانیت و منطق علمی و فضای نقد و بررسی در جوامع مذهبی مبنای عقاید نباشد، دستاویز فراوانی برای اشخاص و جریانات طمّاع و مغرض فراهم می سازد. ترویجِ شعاریِ دین و بسته‌اندیشی و دامن زدن به عوام‌گرایی و خواب و رؤیا و خرافات به‌ویژه در زمینة معارف دینی، علاوه بر آنکه نتایج تلاش‌های دینی را بر باد می‌دهد، جامعه مذهبی را دچار خطر سست اعتقادی و سپس بی‌اعتقادی می‌کند. 
از سوی دیگر، آموزه انتظار و اعتقاد به مهدویت، ‌که مایه امیدواری و استواری شیعیان و تقویت روحیه ستم‌ستیزی و به وجود آمدن قیام‌های بزرگ بوده، موجب سوء استفاده، انحراف و تحریف و ترویج خرافات هم بوده است. بي‌شك اگر دامن اعتقادات مذهبی از خرافات و اوهام پیراسته نگردد، به دستاویز مناسبی برای اشخاص و جریانات طمّاع و مغرض تبدیل می شود. شگفت‌آور آنکه هر بار که شرایط اجتماعی و سیاسی نابسامان، و اوضاع برای مردم سخت و شکننده و یأس‌آور می‌شود، توجه به منجی بیشتر می گردد و همین امر زمینه را فراهم می کند که عده ای شیاد از اعتقاد مردم سوء استفاده کرده و با ادعای مهدویت یا ملاقات با آن حضرت و به بهانه حل مشکلات و بحران های روحی مردم، در پی اهداف شوم خود باشند. 
چنین بهره‌گیری از اعتقادات مذهبی و ترویج کشف و کرامات و سوء استفاده از مهدویت و عاشورا موجب می‌شود، تا هرکسی برای خود دکانی باز کند و مدعیان مهدویت و ملاقات و رؤیت، اعتقادات مردم و نسل جوان را تضعیف ‌كنند و زمینه استهزا و تمسخر دستگاه‌های تبلیغاتی بیگانه و دشمنان اسلا‌م و تشیع را فراهم سازند. هرچند صاحبان قدرت ممکن است ضعف ها، کاستی ها، و سوء مدیریت ها و... خود را با سوء استفاده از آموزه انتظار و مهدویت مخفی سازند، اما نتیجه این اعمال، ایجاد شک و تردید نسبت به اصل این آموزه است.همین سوء استفاده ها ممکن است در رابطه با عاشورا عزاداری و امام حسین(ع) نیز صورت گیرد که قطعا باعث وهن شعائر مذهب می گردد. 

۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

به بهانه بریدن دست سارق

محمدتقی فاضل میبدی 

در برخی جراید ازبریدن دست سارقی خبربه میان آمده بود و ازقول دادستان یکی ازاستانها نقل شده بود که در آینده چند دست دیگر قطع خواهد شد.دراین جا بهانه ای پیدا شد تا در این رابطه مطالبی را ،هر چند کوتاه، قلمی کنم . 
یکی از مسایلی که در نظامهای حقوق بشری و در فلسفه مجازاتها مطرح است ، تلطیف وملایم کردن مجازاتها و انسانی کردن کیفرهاست . به تعبیر دیگر تناسب جرم و مجازات در عرف روزگار و در نهایت کاهش جرم پس از اجرای مجازات از اهداف نظام کیفری است . آنچه که ما را به دنبال این بحث می کشاند ، نگاهی انتقادی به کیفرهای گذشته است که درتناسب باعرف معقول وموجه به نظر می رسیده. اگر در زمانی اجرای برخی کیفرها باعث کاهش جرم و عبرت دیگران میشده است، ممکن است در این روزگار نه تنها عبرتی در پی نداشته باشد ،و یا جرمی راکاهش ندهد، بلکه موجب محکومیت از جانب نهادهای حقوق بشری و یا باعث تنفراز دین شود . آیا در چنین شرایطی باید به اجرای آن حدود همچنان پای فشرد ؟ و کیفرهای پیشین ، هر چند نا خوشایند، را اجرا کرد ؟ 
نگارنده این سطور ، در صدد است تا سؤال طرح شده را با سیاقی فقهی پاسخ بگوید؛ نه این که بخواهد با حالتی انفعالی نظام فقهی را یکسره رها کرده و به قوانین امروزی تن دهد . اگر نگاهی به تاریخ احکام جزایی اسلام داشته باشیم خواهیم دید که اسلام در راه تخفیف و انسانی کردن حدود گام نهاده و راه هر چه بیشتر آن را باز گذاشته است . مقایسه قوانین جزایی تورات با قانون حمورابی و مقایسه قرآن با تورات می فهماند که کیفر جرایم درقرآن سبکترازگذشته بوده است وقرآن کریم باب تلطیف راباز گذاشته و احکام حدود ، دیات ، قصاص و تعزیر هیچگاه از امور تعبدی نبوده و تمام این ها بدست حاکم و به مصلحت جامعه اجرا و یا تعطیل میشده است.برای نمونه: 
یکی از جرمهای سنگین در هر جامعه ای قتل است . در مورد مجازات قاتل، قرآن مجید سه راه پیش پای اولیای دم میگذارد ؛قصاص کردن ویا قصاص را به دیه تبدیل کردن و یا بطور کامل قاتل را مورد عفو قرار دادن. (بقره / 178) 
به تعبیر علامه طباطبایی : لحن قرآن در مورد عفو کردن تربیتی است و مردم را به این سمت سوق میدهد که از انتقام و قصاص بپرهیزند و جانی را عفو کنند . (المیزان / ج 1 / ص 437) 
مرحوم طالقاني به روش تربيتي قرآن، در جهان امروز، به گونه‌اي پاي‌بند است كه در بحث مجازات‌ها و كيفرها، روش تربيتي قرآن را بر شلاق و تازيانه مقدم مي‌دارد. به تعبير ايشان، در مجازات‌ها سايه عدل و رحمت بايد با هم گسترده شود. در تفسير آية:ولکم فی القصاص حیوة یا اولی الباب مي‌گويد: 
قرآن در مجتمع ايماني و برادري،‌ حكم قصاص را اصل اولي و ثابت مقرر داشته و به عفو قاتل ترغيب نموده تا سايه عدل و رحمت با هم گسترده شود. اجراي قصاص به دست قدرت حكومت مردم و عفو به وجدان و صلاح اولياي مقتول، نه به اختيار حكومت، تا آتش انتقام خاموش شود و رابطه برادري و رحمت برقرار گردد ( طالقاني، پرتوي از قرآن‌، ج2، ص58). 
گسترش رحمت و كندي شمشير قانون قصاص، جمله‌اي است كه طالقانی از ویكتور هوگو در كتاب بینوایان وام می‌گیرد. 
مقتضای عدل و حق، همان قصاص است كه باید با خشونت اجرا شود و پیش رود تا آنجا كه نسیم رحمت بوزد و آن را متوقف گرداند و جای آن را بگیرد و تا آنجا كه شمشیر قصاص كند شود، قصاص تبدیل به دیه، گاه صدقه می‌شود: و دیة مسلمة الی اهله الا أن یصّدّقوا.( نسا، 92) 
مجازاتهایی از قبیل قطع دست یا سنگسار کردن در عرف جاهلیت و پیش از اسلام رایج بوده و سارق را با بریدن دست تنبیه می کردند . قرآن کریم این احکام را امضا کرد . اما شرایط سختی برای اجرای این نوع کیفرها پیش رو گذاشت ؛ بعضی فقها تا 25 شرط شمرده اند . مهمترین شرط آنست که سارق به خاطر فشار فقر و در(عام المجاعه) سال قحط وگرسنگی سرقت نکرده باشد . مال ربوده شده از اموال عمومی یا دولتی نباشد . احراز شرایط ذکر شده بسیار سخت است . حال اگر تمامی شرایط محرز شد حاکم دراجرای کیفر میتواند و یا باید مصلحت جامعه را منظور نماید و بنگرد که اجرای این حد تا چه میزان به مصلحت جامعه است . مصلحت جامعه یعنی اجرای چنین حکمی وهن به اسلام و تحقیر مسلمین تلقی نگردد . تعهدات کشور به نظامهای حقوق بشری نقض نگردد . مهم تر این که اجرای این کیفرها تا چه میزان جرم را کاهش میدهد ؟ ما اگر بر این باوریم که احکام اسلام دارای مصالح عقلایی است و این مصالح باید ، به قول غزالی: ، به جان، عقل، مال، دین و نسل برگردد ، در اجرای حدود باید مصالح این پنج چیزمنظورگردد . قرآن مجید که کیفر سرقت را به قطع دست میداند برای این است که قطع دست سنگین ترین جزای جرم سارق است، واین جرم با مجازات درروزگارخود تناسب داشته و این نوع مجازات جلوی جرم را می گرفته است. حال اگر زمانی مجازات با جرم تناسب نداشت و اجرای کیفر جرمی را کاهش نداد، فی المثل قطع دست باعث عبرت جامعه نشد و آمار سرقت همچنان بالا رفت، در این جا چه باید کرد؟ آیا باید از مجازات های جایگزین چشم پوشید؟ برخی از مفسران اسلام بر اساس قاعده فقهی گفته اند : هر گاه تأدیب بزهکاران با مجازات ملایم تر ممکن باشد ، روی آوردن به مجازات شدید تر روا نیست ( قواعد الاحکام فی مصالح الانام ، ص 75) 
در حقوق کیفری اسلام هر یک از مجازات ها فلسفه هایی دارند که عمده آنها جلوگیری از تکرار جرم و دفاع از مصالح جامع است . این که امام باقر فرمودند: حدی که در زمین اجرا گردد با برکت تر از باران چهل شبانه روز است ، منظورازحد برکندن فساد اجتماعی است. یعنی فساد اجتماعی جامعه را زودتر از خشکسالی نابود میکند . بنابراین فلسفه مهم اجرای حدود از بین بردن مفاسد اجتماعی و نابودی عرصه های گناه وجرم فردی است . مسؤلیت این کار نخست به عهده حاکمان است ؛حضرت علی(ع) با جوانی بزهکار روبرو شد و او را تنبیه کرد.جوان به حضرت عرض کرد بزهکاری من به خاطر بی پولی است.امام(ع)مشکل مالی اورا از بیت المال مرتفع ساخت تا این بزهکاری تکرار نگردد.ما نباید دراجرای حدود به گونه ای عمل کنیم که اهداف دین فدای احکام دین گردد.اینکه در دستگاه فقهی باب تزاحم ،اهم ومهم،لاضرر،احکام ثانویه واحکام حکومتی وامثال آن پیش بینی شده برای این است که اهداف دین وجامعه مسلمین آسیب نبیند.درسیره پیامبر(ص) وامام علی(ع) آمده است که این بزگواران بنا بر مصالحی حدود را موقتا تعطیل میکرده اند.امام علی(ع) فرمود :من درسرزمین دشمن حد را اجرا نمیکنم؛ زیرا تنفر از اسلام به وجود می آورد. دوعنصر زمان و مکان که امام خمینی(ره) دراستنباط احکام تاکید داشت،چیزی است که در زمان معصومین به آن عمل میشده است.به نظرغالب کارشناسان خیلی ازاحکام اعدام و یا قطع دست و یا زندانهای غیرقابل توجیه با مصلحت جامعه تزاحم پیدا میکند و قطعا مصلحت جامعه براجرای برخی از این حدود غالب است . در یک بررسی کلی و در نگاه تحلیلی باید دید جرایم و سرقتهایی که در کشور رخ میدهد ، تا چه حد منشأ آن مفاسد اقتصادی و نا برابریهای غیر طبیعی اجتماعی است ؟آیا تنگی معیشت و بیکاری و تورم و وعده های عمل نشده مسئولان یکی ازدلایل و اسباب این نوع مفاسد نیست ؟ بر اساس گزارش روزنامه های دولتی ، افزایش آمار طلاق ، دعواهای خانوادگی و رواج فروش مواد مخدر ،که هر روز شاهد این اخبار دردناک هستیم، ریشه در فقر و ناداری دارد. 
کسانی که فکر می کنند یکی از شاخصه های حکومت اسلامی اجرای پر تعداد حدود الهی است ، در اشتباهند. باید گفت کمترین اجرای حد، شاخصه نظام اسلامی است. مهمترین وظیفه حکومت اسلامی اقامه قسط اجتماعی و از بین بردن زمینه های جرم است . اجرای حدود هر چه بیشتر باشد ، علامت بیماری بیشتر جامعه است . دنیای امروز با پدیده جرم به عنوان یک بیماری برخورد میکند ؛ منشأ این نوع بیماریها، عمدتاً، به ساختاراقتصادی و سیاسی جامعه برمیگردد.غافل نباشیم که ازاهداف عمده انبیا تحقق عدالت درجامعه است .آنهم نه با حرف که با عمل.در روایت آمده است :العدل حیاة الاحکام؛ روح احکام دینی عدالت اجتماعی است.

۱۳۸۹ آذر ۹, سه‌شنبه

تجاوز به حدود الهي از سوي مدعيان پاسداري آن

سايت نشريه پرتو سخن كه متعلق به يك نهاد حوزوي است كه با رياست آيت ‌الله مصباح يزدي اداره مي‌شود، سخنان زير را با لحني تأييد‌آميز از آقاي محمد جواد لاريجاني نقل مي‌كند: 
«جواد لاريجاني با بيان اينكه بايد از صحنه سياسي كشور نفاق را از ميان برداشت، گفت: نفاق اين است كه بگوييم قانون اساسي را قبول داريم ولي به آن عمل نكنيم. مشاور رئيس قوه قضائيه اظهار داشت: موضوع كهريزك در همه جا مطرح شد اما كسي به اين مهم توجه نشان نداد كه بازداشت‌ شدگان كهريزك به استقلال و حيثيت نظام جمله كردند. وي خاطر نشان كرد: متأسفانه مجلس نيز در ابتدا گول خورد و هيچ شخصي بيان نكرد كه بازداشت شدگان كهريزك و امثال كوي دانشگاه و كوي سبحان به استقلال نظام حمله كردند»(پرتو سخن). 
اين سخنان دردآور از كسي نقل مي‌شود كه مشاور رئيس قوه قضائيه است و در اين قوه صاحب منصب بوده و هست، قوة قضائيه‌اي که فلسفه وجود‌ي‌اش دفاع از حقوق ملت است. همچنين ايشان دبير ستاد حقوق بشر كشور است كه وظيفه‌اش صيانت از حقوق بشر است. اين سخنان به وسيله كساني نقل و تأييد مي‌شود كه خود را، و البته تنها خود را، پاسدار و مدافع دين خدا مي‌دانند. 
جناب آقاي لاريجاني! شما كه شعار قانون اساسي را مي‌دهيد و مي‌گوييد «نفاق اين است كه بگوييم قانون اساسي را قبول داريم ولي به آن عمل نكنيم» آيا همين سخنان شما مطابق قانون اساسي است. جرم كساني كه به كهريزك برده شدند اين بود كه در راهپيمايي شركت كردند و اصل بيست و هفتم قانون اساسي مي‌گويد: «تشكيل اجتماعات و راهپيمايي‌ها، بدون حمل سلاح، به شرط آنكه مخل به مباني اسلام نباشد آزاد است» و در اصل نهم قانون اساسي آمده است: «هيچ مقامي حق ندارد به نام حفظ استقلال و تماميت ارضي كشور آزادي‌هاي مشروع را، هر چند با وضع قوانين و مقررات، سلب كند». 
به فرض كه از اين دو اصل دست برداريم و بگوييم قانون عادي مي‌گويد كه راهپيمايي مجوز مي‌خواهد، شما كه در قوه قضائيه مسئوليت داريد و مدافع دولت هستيد و در مجامع بين‌المللي دم از رعايت كامل حقوق بشر در كشور مي‌زنيد، باید برای صدور مجوز راهپیمایی برای مخالفان تلاش کنید. ممکن است بگویید در این جهت چقدر کوشیده اید؟
جناب آقاي لاريجاني! اصل سي و ششم قانون اساسي مي‌گويد: «اصل، برائت است و هيچ كس از نظر قانون مجرم شناخته نمي‌شود، مگر اينكه جرم او در دادگاه صالح ثابت گردد» شما كه جرم بازداشت شدگان كهريزك را اعلام مي‌كنيد، بگوييد جرم آنان در كدام دادگاه صالحي ثابت گرديده است؟ 
از همه اينها كه بگذريم، شما كه معترضيد كه چرا مجلس شورا تخلفات را پي‌گيري كرده، فرض كنيد حق با شما باشد و بازداشت شدگان مجرم باشند. آيا مجرمي كه بازداشت شده حقوقي ندارد. آيا مي‌توان به او اهانت كرد؟ آيا مي‌توان او را مورد ضرب و شتم قرار داد؟ آیا بدون حکم دادگاه صالح می توان کسی را مجازات کرد؟ جناب آقاي مشاور! اين اصل سي و ششم قانون اساسي است: «حكم به مجازات و اجراي آن بايد تنها از طريق دادگاه صالح و به موجب قانون باشد» و اصل سي و نهم مي‌گويد: «هتك حرمت و حيثيت كسي كه به حكم قانون دستگير، بازداشت، زنداني يا تبعيد شده، به هر صورت كه باشد ممنوع و موجب مجازات است» 
جناب آقاي لاريجاني! فرزندان اين ملت به فجيع‌ترين صورت مورد ضرب و شتم و اهانت قرار گرفته و برخي از اين نوگلان پرپر شده‌اند. اصول قانون اساسي آشكارا زير پا گذاشته شده است. منافق كيست؟ چه كسي دم از قانون اساسي مي‌زند و در عمل به آن پايبند نيست؟ چه كسي زير پا گذاشتن آشكار قانون را توجيه مي‌كند؟ شما يا مخالفان شما؟ 
بايد به جناب آقاي لاريجاني و مسئولان آن مؤسسه حوزوي، كه اين سخنان را نقل و تأييد مي‌كنند، عرض كنم كه مطابق شريعت مقدس اسلام حتي كسي كه جرمش ثابت شده باشد، حرمت و احترام دارد و تنها مجازاتي را بايد تحمل كند كه شرع تعيين كرده است. اندكي تخلف از اين امر جرم است و مجازات دارد. خداوند تعالي مي‌فرمايد: «تلك حدود الله فلا تعتدوها و من يتعد حدود الله فاوليك هم الظالمون» اينها حدود خداست، از آنها تجاوز نكنيد و كساني كه از حدود خدا فراتر روند، آنان همان ستمكارانند (بقره/229). 
امام باقر(ع) درباره اين آيه مي‌فرمايد: «خداوند بر زناكار خشم گرفت و براي او يكصد تازيانه قرار داد. پس هر كس نسبت به او خشم گيرد و بر اين حد بيفزايد من از او بيزاري مي‌جويم» (وسائل، ج18 ص313). امام باقر(ع) مي‌فرمايد كه امام علي(ع) به قنبر دستور داد مردي را حد بزند. قنبر از روي عصبانيت سه تازيانه بيشتر زد. علي‌(ع) قنبر را با سه تازيانه قصاص كرد» (همان، ص312). 
بنابراين حتي كسي كه مجرم است فقط همان مجازاتي را تحمل مي‌كند كه شرع و قانون تعيين كرده و ديگران حتي حق ندارند نسبت به او خشم بگيرند و مجازات او را بيفزايند كوچك‌ترين بي‌احترامي به مجرم، تا چه رسد به متهم و يا بي‌گناهي كه به ناحق دستگير شده، حرام است. نقل است كه پيامبر خدا مرد زناكاري را سنگسار كرد. مردي به رفيق خود گفت: او مثل سگ كشته شد. پيامبر‌(ص) با آن دو بر لاشه مرداري گذشتند، آن حضرت به آن دو نفر فرمود: با دندان خود تكه‌اي از اين لاشه را بركنيد. عرض كردند: اي رسول خدا! درود خدا بر تو، مرداري را به دندان گيريم؟ فرمود: آنچه از برادرتان بر گرفتيد گنديده‌تر از اين لاشه است» (تنبيه الخواطر، ج1، ص116). 
پس حتي مجرمي كه مجازات شده و اعدام گرديده است احترام دارد و كوچكترين اهانت به او گناه كبيره است. امام علي(ع) بر مردي حد جاري مي‌كند و مردم به او دشنام مي‌دهند و او را لعنت مي‌كنند. امام آنان را مؤاخذه مي‌كند و مي‌فرمايد: او از اين گناه خود پاك گرديد و ديگر بازخواست نخواهد شد» (كنزالعمال، ح14002). 
مجرم مجازات شده و كيفر مجازات خود را كشيده است. كوچك‌ترين توهين به او گناه و جرم است اين سخنان نشان مي‌دهد كه حرمت مجرم را بايد نگه داشت و به حقوق او نبايد تعدي كرد، تا چه رسد به متهم. 
جناب آقاي لاريجاني! شما به راحتي و آساني انسان‌ها را مجرم به حساب مي‌آوريد. لطفا به اين دو حديث شريف توجه فرماييد: 
پيامبر خدا(ص) مي‌فرمايد: «تا جايي كه مي‌توانيد مجازات‌ها و حدود را از مسلمانان دور كنيد. اگر براي آنان محمل و مفري يافتيد آنان را آزاد كنيد؛ زيرا اگر امام در بخشودن خطا كند بهتر از آن است كه در كيفر دادن گرفتار خطا شود» (كنز العمال، ح12971). 
و مي‌فرمايد: كيفرها را با شبهات دور كنيد و اگر شك و شبهه‌اي در مجرم بودن كسي وجود داشت او را مجازات نكنيد (همان، ح12971). 
جناب آقاي لاريجاني! ما هم با شما موافقيم كه نفاق را بايد از صحنه سياسي كشور محو كرد. اما به نظر ما مصداق آشكار منافق كسي است كه دم از اسلام مي‌زند و شعار اسلام را مي‌دهد و سخن و اعمالش با قرآن مجيد و روايات اسلامي در تضاد است. كساني كه حمله ددمنشانه به مأمن و خانه و كاشانه دانشجويان، يعني كوي دانشگاه و كوي سبحان را به گونه‌اي توجيه مي‌كنند. 
آقاي لاريجاني! اين تنها مجلس نبود كه به قول شما گول خورد. فاجعه به حدي بود كه اعتراض علني بالاترين مقام نظام را نيز به همراه داشت. 
معلوم نیست چرا شما تلاش می کنید فاجعه کهریزک را عین نظام بدانید و با نظام یکی کنید. اگر دلسوز نظام هستید بکوشید دامن نظام را از این گونه فجایع بری کنید.

۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

پایبندی به عهد و وعده در حکومت اسلامی

پایبندی یک حکومت به عهد و پیمان خود و وعده هایی که می دهد و سخنانی که می گوید یکی از معیارهای مهمی است که می توان با آن میزان ریشه داری و حقانیت و درستی یک حکومت را سنجید. این امر بدین جهت است که وفاداری نسبت به عهد و پایبندی به قول و وعده از اموری است که در همه ادیان و مکاتب مورد تاکید قرار گرفته و همگان آن را مهم ترین ارزش به حساب می آورند. این پایبندی برای حکومتی که خود را دینی می داند و مدعی است که قوانین و اعمالش منطبق بر دینی خاص است، اهمیت بیشتری دارد. حکومتی که خود را اسلامی می داند باید اعمال و کردارش منطبق بر شریعت و اخلاق اسلامی باشد. دین مبین اسلام پایبندی به پیمان را دستور می دهد و می گوید عهد و پیمان را در هیچ صورتی و با هر کسی که بسته شده باشد، هرگز نباید نقض کرد. 

خداوند می فرماید: «اوفوا بالعهد ان العهد کان مسئولا» به پیمان خود وفا کنید زیرا که از پیمان پرسش خواهد شد(الاسراء، 34). و می فرماید:«یا ایها الذین آمنوا اوفوا بالعقود» ای کسانی که ایمان آورده اید به قرارداد های خود وفا کنید(مائده،1). این دستورها عام است وبنابراین حتی اگر طرف عهد و پیمان غیر مسلمان یا کافر یا مشرک باشد باز مسلمان باید به آن وفا کند. خداوند تعالی در آیه ای دیگر به این امر تصریح می کند:«فما استقاموا لکم فاستقیموا لهم» پس تا [مشرکان] با شما [بر سر عهد] پایدارند، با آنان پایدار باشید(توبه،7). امام باقر(ع) می فرماید: خداوند به هیچ کس اجازه نداده است که از پیمان خود تخلف کند چه طرف او نیکوکار باشد و چه بدکار(الکافی، ج2، ص169). 
پس حکومتی که خود را اسلامی می داند باید به این امور پایبند باشد و الا اسلام را تنها وسیله ای برای اهداف خود قرار داده است. اگر وفای به عهد و پیمان و انجام وعده ها و قول ها از مهمترین دستورات دین اسلام است و در شرع مقدس و اخلاق اسلامی بر آنها تاکید شده است، حکومتی که خود را اسلامی می داند باید بیش از هر حکومت دیگری به این امور پایبند باشد و در اعمال و کردار او چه در داخل کشور و چه در صحنه های بین المللی این امور مشهود باشد. 
اگر حکومت اسلامی معاهدات بین المللی را امضا می کند یا آنها را می پذیرد واقعا باید به آنها پایبند باشد، چرا که همان طور که از آیات و روایات آشکار است، پایبندی به تعهدات، حتی نسبت به غیر همدینان، واجب و لازم است. همچنین دولتی که مدعی اسلامی بودن است باید به تعهدات خود نسبت به ملت خود و وعده هایی که به آنان می دهد پایبند باشد. این روزها سخنی مطرح است که، اگر درست باشد، نمونه ای از تخلف از عهد و وعده است. 
نقل می شود که دولت چند ماه قبل اعلام کرده است به ورزشکارانی که در بازی های آسیایی مدال بیاورند جوایزی تعلق می گیرد. اما گویا خانمی پس از کسب مدال طلا برای گرفتن جایزه خود مراجعه می کند و با این پاسخ روبرو می شود که شرط گرفتن جایزه آن است که متاهل شوی(تبیان). 
وقتی چنین خبری پخش می شود برای جهانیان و نیز ملت ایران سوالات متعددی مطرح می شود. آیا این اقدام دولت با تعالیم اسلام سازگار است؟ آیا شریعت اسلامی چنین کاری را اجازه می دهد؟ آیا قوانین جمهوری اسلامی، که ادعا می شود ریشه در فقه اسلامی دارد، این عمل را اجازه می دهد؟ آیا این اقدام با اخلاق اسلامی سازگاری دارد؟ به هر حال عرف جهانیان این عمل را غیر اخلاقی و غیر عادلانه به حساب می آورد. 
در فقه اسلامی بابی وجود دارد به نام «جُعاله»: «جُعاله آن است که انسان قرار بگذارد در مقابل کاری که برای او انجام می دهند مال معینی بدهد، مثلا بگوید هر کس گم شده مرا پیدا کند ده تومان به او میدهم»(توضیح المسائل مراجع، ج2، ص352). وقتی جاعل(یعنی کسی که انجام کاری را طلب می کند) این را اعلام کرد اگر کسی آن عمل را در وقت مقرر انجام داد، جاعل باید مالی را که وعده داده بپردازد و بعد از انجام عمل نمی تواند شرط جدید اضافه کند. اگر جاعل بخواهد پس از اعلام و قبل از انجام عمل از سخن خود برگردد باید اجرت کسانی را که برای انجام عمل اقدام کرده اند، به اندازه ای که کار انجام داده اند، بپردازد(همان). 
به گمان من وقتی دولت اعلام می کند که هر کس برای این مملکت افتخار بیافریند و مدال کسب کند فلان مبلغ یا فلان شیء را به او می دهد، این یک «جُعاله» است و تخلف از آن مشروع نیست و بعد از کسب مدال نمی تواند شرطی جدید اعلام کند و حتی ورزشکار می تواند به مراجع قانونی شکایت کند. 
به فرض که این امر تحت عنوان «جُعاله» قرار نگیرد، قطعا تحت عناوین دیگری قرار می گیرد که مطابق آنها نیز تکلیف دولت در این زمینه قطعی است. یکی از این عناوین عهد و پیمان است. در آیات متعددی از قرآن مجید بر وفای به عهد تاکید شده و در برخی از این آیات وفای به عهد از ویژگی های فرد مؤمن شمرده شده است (مؤمنون، 8؛ معارج، 32).پیامبر اسلام(ص) می فرماید:«کسی که پیمان شکن باشد دین ندارد»(گزیده میزان الحکمه، ص568).امام علی(ع) می فرماید:«به خدا یقین ندارد، کسی که عهد و پیمان خود را رعایت نکند» (غررالحکم، ح 9577). آن حضرت خطاب به مالک اشتر می فرماید: «هیچ یک از فرایض خداوند مثل وفای به عهد نیست که مردم، با وجود داشتن خواهش های گوناگون و آراء و اندیشه های متفاوت، در بزرگداشت آن یکدل باشند»(نهج البلاغه، نامه 532). از این سخن حضرت، که در آن وفای به عهد را یکی از مهم ترین وظایف حاکم می شمارد، بر می آید که وفای به عهد نه تنها تکلیف الهی است، بلکه از آنجا که همه انسان ها آن را محترم می دانند، پس تکلیف انسانی و عقلی و فطری نیز می باشد. 
یکی دیگر از عناوین مهم که در دین بر آن تاکید شده است «وعده» است. خداوند تعالی می فرماید: 
«یا ایها الذین آمنوا لمَ تقولون ما لا تفعلون. کبُر مقتاً عند الله ان تقولوا ما لا تفعلون» ای کسانی که ایمان آورده اید، چرا چیزی می گویید که انجام نمی دهید. نزد خدا سخت ناپسند است که چیزی را بگویید و انجام ندهید(الصف، 2 و 3). 
پیامبر خدا(ص) می فرماید: «وعده، دَین است، وای بر کسی که وعده دهد و خُلف وعده کند، وای بر کسی که وعده دهد و خُلف وعده کند، وای بر کسی که وعده دهد و خُلف وعده کند»(کنز العمال، ح6865). امام علی(ع) می فرماید: «هرگز وعده ای نده که در انجام آن مطمئن نیستی»(غررالحکم، 10297). امام رضا(ع) می فرماید: «ما خاندانی هستیم که وعده خود را دََینی بر گردن خویش می بینیم، چنان که رسول خدا(ص) چنین بود»(بحار، ج75، ص97). 
بنابراین مسلم و قطعی است که وقتی دولتی که خود را اسلامی می داند به ملت خود وعده ای می دهد یا عهدی می بندد بر او واجب است که به گفته خود پایبند باشد و شریعت و اخلاق اسلامی هرگز تخلف را اجازه نمی دهد. 
این امر در موردی که ذکر شد قبح بیشتری دارد، چرا که سال های قبل هرگز سخن از این نبوده است که شرط گرفتن جایزه متاهل بودن است و افراد متعددی با اینکه متاهل نبوده اند جوایز را دریافت کرده اند. حال که برای اولین بار برای یک خانم چنین شرطی گذاشته می شود برای جهانیان شائبه تبعیض بین زن و مرد پیدا می شود. 
به هر حال دولتی که به ارزش های دینی و دستورات اخلاقی و شرعی دین پایبند نباشد نمی تواند انتظار داشته باشد که مردم به این امور پایبند باشند. علاوه بر این، عمل حکومتی که خود را دینی می داند، اگر نادرست باشد، به دین لطمه می زند و آن را در دید جهانیان پایین می آورد. به هر حال اگر مواردی اینگونه درست باشد کسانی که نگران اخلاق جامعه هستند باید انگشت اتهام را به سوی حکومت بگیرند. آیا مردم می توانند به سخن و وعده و تعهد چنین حکومتی اعتماد کنند؟ و البته امیدوارم که خبر نادرست باشد.

۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه

ترویج دین با کدام روش؟

 سید محمد علی ایازی 

رشد فرهنگ و توسعه صنعت و سرعت ارتباطات، شيوه زندگى و انتقال اطلاعات را كاملا دگرگون كرده و شرايط اجتماعى و فرهنگى جامعه را دستخوش تحول نموده است، تا جايى كه ديگر با شيوه هاى گذشته نمى توان كسى را به دين و دینداری دعوت كرد، يا مانع از انتقال انديشه هاى مخالف به جامعه گرديد. اگر در گذشته انديشه ها از راه سخن و انتقال نسخه هاى دستى كتاب در شكل بسيار محدود انجام مى شد، هم اكنون صنعت چاپ، مطبوعات، راديو، تلويزيون، ماهواره، كامپيوتر و اينترنت، اين معادله را تغيير داده و در شكل گسترده ای باعث ارتباط افراد جوامع مختلف با هم شده است. 
در زمينه ارائه راه حل و بازگشت به جامعه اى به دور از تأثير و تأثر از القائات و شبهات دینی و دگرگونى در فضاى جامعه و بر طرف كردن نابسامانى هاى فكرى و فرهنگى و اخلاقی انديشوران اسلامى به دو گروه متمايز تقسيم شده اند. 
1- گروهى معتقد است بايد در حوزه هاى آموزشى و اجتماعى و سياسى با شيوه هاى متفاوتى عمل كرد ـ حتى اگرچه به خشونت و سخت گيرى بيانجامد ـ تا مبادا جامعه در برابر آن هجوم عظيم صدمه ببيند و اگر صدمه ديده با اين روشها دچار تغيير گردد. اين گروه مايه ها و برنامه هاى آموزشى خود را در نوسازى عنوانها و مضمونهاى كهنه و شيوه هاى قديمى مى داند و معتقد است كه از طريق احياى همين مضمونها مى توان به اهداف مورد نظر دست يافت. همچنين معتقد است كه، تا آنجا كه توان هست بايد مانع استفاده و نفوذ اين ابزار در جامعه شد و يا اين ابزارها را با شيوه هاى قانونى و اقتدارگرايانه از دسترسى مردم دور داشت. به همين دليل از همه عوامل و نيروهاى اجتماعى و سياسى و نظامى و اطلاعاتى سود مى جويد و استفاده از هر روشى را گرچه از قسم ماكياولى آن باشد ـ كه مى گويد هدف وسيله را توجيه مى كند ـ جائز مى شمارد. 
2- اما گروه دیگر علاوه بر ضرورت مقاومت در برابر اندیشه بیگانه معتقد است كه باید فرهنگ اسلامى را احیا و با بازگشت به قرآن و سنت به پالایش دین پرداخت و انحرافات و رسوبات غلیظ و خرافات را از چهره دین زدود. این گروه با اینکه هضم نشدن در تمدن جدید را اصل مى داند، اما: 
اولا: بر استفاده از تمدن جدید و سازگار كردن آن با ارزشهاى اسلامى تأكید مى كند. 
ثانیاً: رشد و ارتقاى سطح آگاهى و مصونیت سازى جامعه را بهترین شیوه براى موفقیت و عبور از بحران اجتماعى و معنوی مى داند. 
ثالثاً: بهره گیرى از شیوه هاى جدید تربیتى و ارشادى و پرهیز از خشونت و اجبار را شرط موفقیت مى داند. برخلاف گروه نخست، آزادى اندیشه و تبادل آرا و عقاید را، راهكار مصونیت سازى و بالا بردن توان جامعه در مقابل انحرافات فكرى مى داند. به همین دلیل به كارگیرى مجادله احسن و موعظه حسنه در امور معنوى و اخلاقى و هدایت جامعه را تنها راه موفقیت و سالم سازى و از همه مهمتر وظیفه دینى مى داند و بس. 
در تصور گروه نخست، دیدگاه جناح دوّم و راه كارهاى آنها دنباله روى از غرب و خودباختگى در برابر آن به شمار مى رود و عمل به راه حلهاى آنها را عامل بحران فرهنگى و از هم گسیختگى اجتماعى مى دانند. این گروه معتقد است كه این شیوه هاى تربیتى و اجتماعى و مدارا و تسامح در برابر اندیشه هاى مخالفان، از غرب آمده و نتیجه اى جز حذف دین و معنویت و ارزشهاى اخلاقى از جامعه به دنبال نخواهد داشت. 
اما در برابر، جناح دوم مبانى و روشهاى خود را بر اساس آموزهاى دینى مى داند، گرچه تجربه هاى غرب را در امر رونق اندیشه و تعاطى افكار مهم ارزیابى مى كند و گرچه جریان اصلاح در حوزه هاى فرهنگى و آموزشى را ضرورى مى داند، اما معتقد است این ایده: 
اولا: نیازمند عمل جمعى و تبادل فكرى است. 
ثانیاً: مطلوب ترین راه با آزمون و اصلاح عملى مى گردد. و لذا در این وادى پرسشهاى بسیارى مطرح مى شود، از آن جمله: 
1. این مقوله آموزش با چه تفسیرى و بهره گیرى از چه داده ها و مایه هایى ممكن است؟ 
2. آیا نباید خاستگاه و هدف معین از احیا و تعلیم روشن گردد و سطح مخاطبان و ظرفیت پذیرش آنان مورد توجه قرار گیرد؟ 
3. از آنجا كه شیوه هاى آموزشى و تربیتى همواره در تغییر است، آیا نباید در هر دوره و مقطعى در سطوح كلان جامعه، این تغییرات همراه با تحولات اجتماعى و فرهنگى عصر باشد؟ 
ثالثاً: شیوه هاى غیرمستقیم تبلیغى در شرایط فعلى از كارآمدترین ابزار براى دعوت و بهره گیرى از مضمونهاى دینى است. شیوه هاى تربیتى و اجتماعى اقتدارگرایانه و همراه با تهدید و زور نه تنها نتیجه مطلوب به بار نیاورده و نمى آورد كه موجب واكنش منفى نیز مى گردد. و تنها شیوه مدارا و تسامح است كه مى تواند به چهره دین صبغه عطوفت و رحمت ببخشد و جامعه را به معنویت ترغیب كند. انحصارگرایى و اقتدارگرایى و بهره گیرى از ابزار خشونت باعث حذف دین و معنویت از جامعه مى گردد. چنان كه این موضوع در عهد رنسانس در غرب اتفاق افتاد. 
متأسفانه در این سالهای پس از انقلاب، راه كارهاى آموزشى و تبلیغى نه تنها مضمون جدیدی در بر نداشته، كه با همان شیوه هاى كهنه به ذهن مخاطبان القا گردیده است. اگر هدف از آموزش دین در مراكز آموزشى تلنبار كردن اطلاعات دینى بوده بحثى نیست، اما اگر غرض شناخت كافى براى جذب و انجذاب و اعتقاد در سطح جوانان و نوجوانان بوده، بى گمان نتیجه مطلوبى به دست نیامده است. اگر گمان رود مواد درسى دینى مانند درسهاى تجربى و انسانى است، قطعاً كاركرد درستى در سالم سازى فرهنگى به دست نمى دهد و محصل و دانشجو نمى تواند از آنچه خوانده بهره گیرى معنوى كند. درست است كه در سالهاى اخیر سهم تعلیمات مذهبى و طرح شعارهاى اسلامى در مدارس و دانشگاهها و چاپ پوستر و عکس و جزوه های تبلیغی افزون شده و ظاهراً عنوانهاى دینى و ارزشى نمود بیشترى پیدا كرده است. اما این تلاش و كوشش نه تنها بحران فكرى و فرهنگى و اخلاقی جامعه را کاهش نداده و مشكلات فكرى و ذهنى جوانان را علاج نكرده، بلكه به دلیل خصلت كاربردى آن به بحران اعتقادى و ارزشى جوانان دامن زده است و این خود بهترین دلیل بر ناكارایى این روش آموزشى است. 

۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

غدير، عيد آزادی انسان

روز هجدهم ذي‌الحجه يكي از اعياد بزرگ و مهم شيعيان است كه يادآور حادثه‌اي است كه در آخرين سفر حج پيامبر اسلام(ص) رخ داده است، در اين روز هنگامي كه پيامبر (ص) از حج بر مي‌گشت در محلي به نام غدير خم مسلمانان را جمع كرده، مطلب بسيار مهمي را با آنان در ميان گذاشت. عبارت كليدي پيامبر اين بود كه: «من كنت مولاه فهذا علي مولاه» هر كس من مولاي اويم اين علي هم مولاي اوست. 
مسلمانان عموما در اصل وقوع اين حادثه و نيز اينكه پيامبر (ص) جمله فوق را به زبان آورده اتفاق نظر دارند، هر چند در تفسير عبارت فوق با هم اختلاف دارند و شيعيان از آن جانشيني پيامبر را در مسائل ديني و سياسي برداشت مي‌كنند. كليد واژه اين جمله كه مورد اختلاف واقع شده واژه «مولي»، از ماده «ولاية» است. شيعه اين واژه را به گونه‌اي معنا مي‌كند كه لازمه آن حجيت سخن و عمل علی(ع) است و بنابراین اطاعت و تبعیت از او واجب است. به هر حال این امر باعث شده است كه كلمه «ولایة» به مهمترین واژه برای شیعیان تبدیل شود و درباره معنای آن بحث‌های زیادی صورت گیرد و توسعه‌هایی در كاربرد آن داده شود. 
اما معنای این واژه چیست و آیا معنای آن با آزادی انسان و خود فرمانروایی او سازگار است؟ آیا معنای آن اطاعت محض و كوركورانه از انسان‌های دیگر نیست؟ این اشكالی است كه در عصر جدید به دین وحیانی می‌شود. ایمانوئل كانت در مقاله‌ای تحت عنوان «روشنگری چیست؟» می‌گوید: مفهوم روشنگری این است كه انسان باید از حالت كودكی كه خودش برای خود ایجاد كرده بیرون آید، یعنی به نیروهای خارج از خود متكی نباشد، بلكه به درك و فكر خود اعتماد كند... بشریت در حال رسیدن به دوران بلوغ است و از قبول نیروهای خارج از خود، خودداری می‌نماید و درك و عقل خود را به كار می‌برد (کالین براون، فلسفه و ایمان مسیحی، ص90). 
سخن فوق در واقع اندیشه بسیاری در عصر جدید است. ما حصل این سخن این است كه مهمترین اصل برای بشر «خود فرمانروایی» است، و این بدین معناست كه نباید از خارج كسی بر او فرمانروایی كند. به هر حال سخن غالب از عصر روشنگری به این سو این است كه دین به طور كلی، یا قرائت‌هایی از آن، با خود فرمانروایی انسان ناسازگار است و باید كنار گذاشته شود (ر.ك. همان؛ كیوپیت، دان، دریای ایمان، ص165؛ هاپ، واكر، معنای زندگی، ص128-130). 
سخن ما در اینجا این است كه آیا قرائت شیعه از دین، كه قرائت ولایی است، با خود فرمانروایی انسان ناسازگار است؟ روشن است كه اطاعت و تبعیتی كه شیعه از آن سخن میگوید چیزی فراتر از اطاعت انبیاء نیست. حال سؤال این است كه آیا اطاعت از انبیای الهی با «خود فرمانروایی» انسان ناسازگار است؟ 
ولی قبل از پرداختن به این پرسش باید به پرسش دیگری بپردازیم: آیا «خودفرمانروایی» انسان یك ارزش است؟ متون اسلامی چه پاسخی برای این سؤال دارند؟ 
اگر مقصود از «خود فرمانروایی» همان چیزی است كه در سخنان كانت آمده بود، یعنی اینكه انسان به درك و فكر و اندیشه خود اعتماد كند و آنها را به كار بندد، قطعا این یك ارزش است. در آیات متعددی از قرآن مجید بر این تاكید شده است كه انسان‌ها باید تفكر و تأمل و تعقل كنند. آنان نباید نه از آباء و اجداد خود و نه از معاصران خود تقلید و تبعیت كوركورانه كنند. تبعیت كوركورانه و محض امری مذموم است. قرآن مجید پیروان ادیان پیشین را مورد مذمت قرار می‌دهد كه از عالمان خود اطاعت محض و بی چون و چرا می‌كرده‌اند(توبه،31؛ المیزان ذیل آیه فوق). 
آنچه انبیاء انسان‌ها را به آن دعوت می‌كرده‌اند اطاعت و تبعیت كوركورانه نبوده است. از آیات متعددی از قرآن مجید بر می‌آید كه انبیاء مردم را به شنیدن سخنان آنان و تعقل درباره آن دعوت می‌كرده‌اند. اگر بخواهیم با ادبیات قرآنی سخن بگوییم، خدا انسان‌ها را به تأمل و تفكر در آیات خود دعوت می‌كند و این آیات دو دسته‌اند، یك دسته از آیات خدا در طبیعت قرار دارند و یك دسته به وسیله انبیاء بیان شده‌اند. مأموریت اصلی انبیاء این بوده كه مردم را به تأمل و تفكر دعوت كنند. در واقع كسی كه تأمل و تفكر نمی‌كند و سخن دیگران را بدون تعقل می‌پذیرد، از آزادی و «خود فرمانروایی» بهره‌ای ندارد. اما قرآن مجید و انبیایی كه داستانشان در قرآن مجید آمده است، مردم را به تبعیت محض بدون تأمل و تفكر دعوت نمی‌كرده‌اند؛ بلكه آنان را از این كار منع می كرده‌، آنان را به تعقل دعوت می‌كرده‌اند. پس در واقع انبیاء انسان‌ها را به آزادی و خود فرمانروایی دعوت می‌كرده‌اند و به تعبیر قرآن مجید: «یضع عنهم اصرهم و الاغلال التی كانت علیهم» از آنان قید و بندهایی كه بر ایشان بوده است، بر می‌دارد (اعراف، 157). 
پس جواب هر دو سؤال آشكار شد. اولا آزادی و «خود فرمانروایی» به معنایی كه گفته شد یك ارزش است؛ و ثانیا انبیاء برای دعوت به «خود فرمانروایی» آمده‌اند و پیام دین نیز همین است. 
پیامبر (ص) در حدیث شریف غدیر می‌فرماید كه «هر كس من مولای او هستم علی هم مولای اوست». اگر ولایت پیامبر به معنای آزادی انسان است پس ولایت علی هم به همین معناست. همانطور كه پیامبر آمده است كه به انسان بگوید تعقل و تفكر كن و تبعیت كوركورانه نكن علی (ع) هم به همین معنا ولایت دارد. پس پیام غدیر تداوم دعوت انسان به سوی آزادی و «خود فرمانروایی» است. به همین جهت است كه علی (ع) می‌فرماید: «از علم فرمان بر و جهل را نافرمانی كن، تا رستگار شوی» (غرر الحكم، ح 2309). و می‌فرماید: «خداوند به هیچ انسانی خردی نسپرد، مگر اینكه روزی به وسیله آن نجاتش داد» (گزیده میزان الحكمه، ص538). و می‌فرماید: «خرد محكم‌ترین پایه است» «خرد از زشتكاری دور می‌گرداند و به نیكی‌ها فرمان می‌دهد» «خرد، سامان دهنده هر كاری است» «خرد بالا برنده به سوی علیین است» «خرد پیام‌آور حق است» (غرر الحكم، ح475، 1250، 404، 1325). 
آن حضرت درباره هدف بعثت انبیاء می‌فرماید: «پیامبران خود را در میان آنان برانگیخت تا از آنان پایبندی به پیمان فطرت را بخواهند و نعمت فراموش شده او را به یادشان آورند و از راه تبلیغ با آنان گفت و گو و احتجاج نمایند و گنجینه‌های عقل‌های آنان را آشكار كرده و به كار اندازند (نهج البلاغه، خ1). 
پس كار انبیاء بیدار كردن فطرت و آشكار كردن عقول انسان‌ها بوده است و ولایت ائمه اطهار(ع) نیز به همین معناست. امام باقر(ع) خطر بد معنا كردن ولایت را، كه انحرافی خطرناك است، گوشزد می‌فرماید: 
به خدا سوگند ما از جانب خدا برائتی نداریم و میان ما و خدا خویشی نیست و ما را بر خدا حجتی نباشد و جز با طاعت به خدا نزدیك نشویم. پس هر كدام از شما كه فرمانبردار خدا باشد، ولایت ما سودش رساند و هر كدام از شما كه خدا را نافرمانی كند، ولایت ما سودش نرساند. وای بر شما، فریب نخورید، وای بر شما، فریب نخورید» (وسائل الشیعه، ج11، ص185). 
سخن فوق از این جهت به بحث ما مربوط است كه هر گونه بیان غیر منطقی از ولایت را رد می‌كند. این حدیث به این امر می پردازد كه كسانی که ولایت را به این معنا می گیرند كه انسان به صرف اینكه ادعای ولایت داشته باشد هرچند عمل صالح انجام ندهند نجات می‌یابند، در خطا هستند. اما انحراف دیگر این است كه كسی گمان كند پذیرش ولایت به معنای تعطیلی عقل و اطاعت كوركورانه است. مولانا جلال الدین رومی به زیبایی بیان می‌كند كه ولایت نبوی و علوی، كه در حدیث غدیر آمده، پیام‌آور آزادی انسان است: 
زین سبب پیغمبر با اجتهاد                     نام خود و ان علی مولا نهاد
گفت هر کس را منم مولا و دوست            ابن عم من علی مولای اوست
کیست مولا آنکه آزادت کند                    بند رقیت ز پایت بر کند
چون به آزادی نبوت هادی است               مومنان را ز انبیا آزادی است
ای گروه مومنان شادی کنید                   همچو سرو و سوسن آزادی کنید
                  (مثنوی، دفتر ششم، ابیات 4537-4541)
آری! انبیاء (ص) و ائمه(ع) تبعیت محض و بدون تأمل و كوركورانه را طلب نمی‌كرده‌اند و البته این بدین معنا نیست كه در دین امر خرد گریزی وجود ندارد. رهبران الهی دستورات دینی را می‌آورده‌اند كه هیچ یك از آنها خرد ستیز نبوده‌اند، اما جنبه‌هایی از برخی از آنها خرد گریز بوده است. برای مثال خرد آدمی چه بسا اصل «یاد خدا» و تأثیر آن بر آرامش روح و روان را درك كند و ضرورت آن را دریابد اما شكل و صورت این یاد خدا را رهبران الهی بیان كنند و به انسان بگویند نماز را به این شكل و صورت بخوان. اما این هم اطاعت محض و كوركورانه نیست چرا كه اصل یاد خدا با خرد و فطرت او سازگار و هماهنگ است. این هماهنگی و سازگاری با عقل و فطرت در احادیثی مورد تأكید قرار گرفته است. پیامبر اسلام (ص) می‌فرماید: 
«هر حدیثی كه از من به شما می‌رسد اگر موافق حق بود من آن را گفته‌ام و اگر با حق سازگار نبود من نگفته‌ام، زیرا من هرگز جز حق نمی‌گویم» (معنای الاخبار، ص90). و امام باقر (ع) می‌فرماید: «هر حدیثی كه از قول آل محمد(ص) به شما رسید و دلهایتان در برابرش نرم شد و با آن احساس آشنایی كردید آن را بپذیرید و اگر دلهایتان از آن رمید و آن را بیگانه حس كردید آن را به خدا و پیامبر و عالم از خاندان محمد(ص) واگذار كنید» (بحار الانوار، ج2، ص189). امام علی(ع) به هنگام حركت به سمت بصره برای جنگ نامه‌ای به اهل كوفه می‌نویسد: «اما بعد! من از این سرزمین و قبیله‌ام خارج شدم، در حالی كه از دو حال خارج نیست: یا ستمكارم و یا مظلوم، یا متجاوزم و یا بر من تجاوز رفته است، لذا من به تمام كسانی كه نامه‌ام به آنها می‌رسد به خاطر خدا تاكید می‌كنم، فورا به سوی من حركت كنند تا اگر نیكوكارم یاریم دهند و اگر گناهكارم مانع كار من شوند» (نهج البلاغه، نامه 57). 
از این احادیث شریف به روشنی فرمانروایی عقل و خرد و فطرت انسان فهمیده می‌شود. اما به هر حال قرائت‌هایی از دین وجود داشته است كه در آنها از انسان‌ها اطاعت محض و بی‌چون و چرا از دیگر انسان‌ها خواسته می‌شده است. نمونه آن اطاعت از سران كلیسا در مسیحیت است كه در قرون وسطا به اوج خود رسیده بود. 
این در رابطه با ولایت معصوم بود و اگر ولایت معصوم اینگونه است تكلیف غیر معصوم روشن است. در روزگار ما كسانی اطاعت از ولی فقیه را به اندازه‌ای دیدند كه در برخی از مطبوعات آمد كه برای مثال «اگر ولی فقیه بگوید ماست سیاه است ما آن را سیاه می‌بینیم». البته این دیدگاه قابل بحث و طرح نیست. اما دیگرانی هستند كه دیدگاه ولی فقیه را فوق قانون و فوق رأی و نظر ملت می‌دانند و البته ایشان به كلمه «ولایت مطلقه» كه حضرت امام (ره) به كار بردند، استناد می‌كنند. در پاسخ اینان باید متذكر شویم كه «ولایت فقیه» در قانون اساسی‌ای آمده كه اعتبار خود آن با رأی ملت است. علاوه بر این در خود این قانون اساسی آمده است كه ولی فقیه با رای مردم، مستقیم یا غیر مسقتیم، انتخاب می‌شود و بنابراین در صورتی كه احراز شود كه مردم كسی را به عنوان ولی فقیه قبول ندارند از این مقام منعزل می شود. اما در رابطه با «ولایت مطلقه فقیه» باید یادآور شوم كه در زمان امام(ره) بحث این بود كه آیا ولایت فقیه در محدوده احكام اولیه اسلام است یا اینكه ولی فقیه، یا به تعبیر دقیق‌تر، نظام اسلامی، میتواند به حكم مصلحت در مواردی از احكام اولیه دست بر دارد و سراغ احكام ثانویه برود؟ آیا، برای مثال، نظام اسلامی در صورت لزوم می‌تواند برای احداث خیابان، مسجدی را خراب كند؟ سخن حضرت امام(ره) این بود كه روشن و بدیهی است كه نظام این اختیار را دارد و ولایت فقیه مقید به احكام اولیه نیست و مطلق است. جالب این است كه كسانی كه آن روز با سخن امام مخالف بودند، امروز ولی فقیه را فراتر از قانون می‌دانند. به هر حال این سخن و اعتقاد بی‌پایه است و با عقل و منطق سازگاری ندارد و لازمه آن حكومت استبدادی به نام دین است. 
همان طور که بیان شد اطاعت محض و کورکورانه حتی نسبت به ولی معصوم ناروا است تا چه رسد به غیر معصوم.اطاعت از ولی فقیه در همان حد و اندازه ای است که در قانون اساسی آمده است.