۱۳۸۹ آبان ۲۲, شنبه

ارزش دانش در مكتب باقر‌العلوم(ع)

شنيدن نام امام محمد باقر (ع) از جهاتي انسان را به ياد علم و دانش مي‌اندازد. از يك سو لقب آن حضرت شكافنده علم و دانش است و از سوي ديگر آن امام همام دانشگاهي را بنيانگذاري كرد كه در زمان فرزند برومندش امام صادق(ع) به اوج عظمت رسيد. دانشگاهي كه در تربيت دانشمندان و شكوفايي علوم و دانش‌ها زبانزد است. در واقع تعاليم اين دانشگاه بود كه بيشترين نقش را در رسيدن تمدن شكوهمند اسلامي به اوج عظمت خود داشت.
تاريخ دو دين اسلام و مسيحيت در زمينه تمدن‌سازي از جهات متعددي قابل مقايسه است. مسيحيت در امپراطوري روم و در مهد يك تمدن به ظهور رسيده است. اين دين حدود سه قرن را در اين امپراطوري به صورت اقليتي بسيار كوچك و تحت فشار زيست. در ابتداي قرن چهارم اين دين به يكي از اديان قانوني امپراتوري و در آخر اين قرن به تنها دين قانوني و رسمي آن تبديل شد و حاكم آن گرديد. مسيحيت در حالي به ديانت حاكم و مسلط امپراتوري بزرگ روم تبديل شد كه در واقع دو تمدن بزرگ يونان و روم را همراه با تمدن‌هاي كوچك‌تر ديگر مانند تمدن‌ يهودي و تمدن مصر، به ارث برده بود. امپراتوري روم و قبل از آن امپراتوري يونان مهد علم و دانش بود و در آنها دانشگاه‌هاي متعددي وجود داشت. رشته‌هاي مختلف علمي در دانشگاه‌هاي اين دو امپراتوري شكوفا بود و اساتيد و محققان و دانشجويان در زمينه‌هاي مختلف به كار مشغول بودند. به هر حال مسيحيت از اين ميراث عظيم تمدني و فرهنگي بهره مي‌برد.
اما تاريخ حادثه عجيب و مهمي را نشان مي‌دهد. درست پس از سلطه مسيحيت بر امپراتوري روم دوره‌اي از ظلمت و تاريكي آغاز مي‌شود. نيمه اول قرون وسطا كه سده‌هاي تاريك خوانده مي‌شود، دوره‌ خاموشی علم و دانش و تمدن و فرهنگ بود. سوال مهم و اساسي اين است كه مسيحيت چه نقشي در اين تمدن سوزي داشته است؟
وضعيت تاريخي و جغرافيايي اسلام بسيار متفاوت و از هر جهت عكس وضعيت مسيحيت بود. تاريخ اسلام با هجرت پيامبر اسلام از مكه به مدينه آغاز مي شود و درست در همين زمان است كه اين دين در منطقه‌اي از جهان به دين غالب تبديل مي‌شود و اكثريت را به دست مي‌آورد. هنگامي كه پيامبر اسلام در سال دهم هجري رحلت فرمود دين اسلام منطقه حجاز رادر بر گرفته بود و وجود و حضور خود را به رخ دو امپراتوري ايران و روم كشيده بود. پس منطقه حجاز را بايد زادگاه و خواستگاه تمدن اسلامي به حساب آورد.
تفاوت بسيار مهم منطقه حجاز با امپراتوري روم اين بود كه در آن چيزي به نام علم و دانش و فرهنگ وجود نداشت. گفته مي‌شود در كل منطقه حجاز تنها هفده نفر با سواد، آن هم به حدي كه بتوانند يك قرارداد را بنويسند، وجود داشته است. پس ميراث دانش و تمدن و فرهنگ منطقه حجاز به حد بسيار ناچيزي بوده است.
اما نكته جالب در تاريخ اسلام اين است كه با اينكه در منطقه‌اي ظهور كرد كه در آن خبري از علم و دانش و فرهنگ نبود، اما درست پس از ظهور اين دين، پايه‌گذاري يك تمدن بزرگ آغاز مي‌شود و به مدت پنج قرن هر روز به عظمت آن افزوده مي‌شود تا به اوج خود مي‌رسد. و باز سوال اين است كه در اسلام چه چيزي وجود داشته است كه باعث تمدن‌سازي شده است؟ چه تفاوتي بين اسلام و مسيحيت بود كه پس از سلطه يكي تمدني عظيم به وجود آمده و پس از سلطه ديگري تمدني عظيم از بين رفته است؟
هر چند بسياري علت سقوط امپراتوري روم را بيرون از مسحيت، و براي مثال هجوم اقوام وحشي و مانند آن، مي‌دانند، اما به گمان من خود مسيحيت در اين امر تاثير زيادي داشته است. نگاه اين دین به انسان، كه او را موجودي سقوط كرده و گنهكار به حساب مي‌آورده، و ديدگاه اين دين نسبت به علم و دانش يكي از عوامل مهم سقوط امپراتوري روم بوده است. مسيحيت اندكي پس از حاكميت بر امپراتوري روم تمام مدارس آتن و دانشگاه‌ها را تعطيل كرد و اعلام كرد كه علم و دانش درست و صحيح آن است كه از درون كليسا بيرون آيد. اين امر باعث شد كه زمينه برخورد انديشه‌ها از بين برود و فكر محدود شود و تنها افرادي خاص كه در داخل كليسا بودند به جاي همه مردم دانش بياموزند و انديشه كنند و تعليم دهند. روشن است كه چنين انديشه‌اي جلوي شكوفايي علم و دانش و فرهنگ را مي‌گيرد.
اما در اسلام امر متفاوت بود. اولا انسان موجودي سقوط كرده و گنهكار نبود بلكه بر عكس او داراي فطرتي الهي بود كه به او دستور داده مي‌شد كه خود مطالعه كند و انديشه كند و تقليد نكند. به اين انسان دستور داده شده كه علم و دانش بياموزد.
سخن را با امام باقر(ع) و دانشگاهي كه او بنيان نهاد آغاز كرديم. آن امام در باره ارزش علم و دانش مي‌فرمايد: «يك ساعت مذاكره علمي بهتر از يك شب عبادت است» (الاختصاص، ص245) و مي‌فرمايد «عالمي كه از علمش بهره برد، برتر از هفتاد هزار عابد است» (گزيده ميزان الحكمه، ص 548) و مي‌فرمايد: «دلي كه در آن چيزي از دانش نباشد، مانند خانه ويرانه‌اي است كه آباد كننده‌اي ندارد» (امالي الطوسي، ص493).
در قرآن مجيد به گونه‌اي ويژه بر ارزش علم و دانش تاكيد شده است: «بگو آيا كساني كه مي‌دانند با كساني كه نمي‌دانند برابرند؟» (زمر،9) «خدا آناني را كه ايمان مي‌آورند و كساني را كه دانش داده شده‌اند درجه‌ها بالا مي‌برد» (مجادله، 11).
پيامبر اسلام(ص) مي‌فرمايد: «دانايي سر آمد همه خوبي‌هاست و ناداني سرآمد همه بدي‌ها» (بحار الانوار، ج77، ص175) و مي‌فرمايد «تحصيل دانش بر هر مسلمان، اعم از زن و مرد، واجب است» (امالي الطوسي، ص488) و مي‌فرمايد «اندكي دانش بهتر از بسياري عبادت است» (المحجة البيضاء، ج1، ص22).
امام علي (ع) مي‌فرمايد: «سرآمد فضيلت‌ها دانش است، نقطه پايان فضيلت‌ها دانش است» (غرر الحكم، ج5234) «دانش، گمشده مومن است» (عيون اخبار الرضا، ج2، ص66)
پس علم و دانش در اسلام بالاترين فضيلت است و كسب آن بسيار بالاتر و با ارزش‌تر از هر عمل است. پيامبر اسلام(ص) مي‌فرمايد كه علم و دانش را در هرجا باشد فراگيريد: «دانش را فرا گيريد، گرچه در چين باشد، زيرا طلب دانش بر هر مسلماني واجب است» (كنز العمال، 697). امام صادق(ع) مي‌فرمايد: «اگر مردم مي‌دانستند كه علم چه فوايدي دارد، هر آينه در جست‌ و جوي آن بر مي‌آمدند، گرچه در راه آن خون بريزند و در ژرفاي درياها فرو روند»‌(گزيده ميزان الحكمه، ص549).
آري! يكي از مهم‌ترين علل رشد و شكوفايي تمدن اسلامي اين بود كه بر فراگيري علم و دانش تاكيد مي‌كرد و دانش را گمشده مؤمن مي‌انگاشت. علم و دانش هر جا باشد و در دست هر كس باشد ارزشمند است. اسلام آغوش خود را به سوي دانش و علم گشود و هر چند امور زيادي را از تمدن‌هاي ديگر گرفت اما با استقبال از اين علوم و افزودن بر آنها تمدن خود را شكوفا ساخت. به فرموده مرحوم شهيد مطهري دو عامل باعث پيدايش و گسترش تمدن اسلامي شد؛ يكي تاكيد بيش از حدي كه بر تفكر و فراگيري علم و دانش داشت و ديگري احترامي است كه اسلام به عقايد ملت‌ها گذاشت (پیرامون جمهوري اسلامي، ص127)
به گفته اين شهيد بزرگوار علت اين امر اين بود كه اسلام به منطق و عقيده خود اعتماد داشت. كساني دور خود ديوار مي‌كشند و از دريافت علم و دانش ديگران جلوگيري مي‌كنند كه ايدئولوژي خود را آسيب‌پذير مي‌دانند. در كشورهاي كمونيستي حتي راديوها را به گونه‌اي مي‌‌سازند كه فقط صداي خود آنها را بشنوند. اين بدين سبب است كه مكتب خود را ضعيف و آسيب‌پذير مي‌دانند (پيرامون انقلاب اسلامي، ص11).
چه انحراف بزرگي است كه كساني به اسم اسلامي ساختن علوم بخواهند اطراف امت اسلامي ديوار بلندي بكشند و آن كاري را انجام دهند كه در مسحيت باعث تمدن سوزي شد. اينان در واقع اسلام را نشناخته، به قدرت و قوت آن اعتقاد ندارند. در واقع اينان نيز مانند ماركسيست‌ها قرائت خود از اسلام را ضعيف و آسيب‌پذير مي‌دانند. به اينان بايد گفت قرائت شما از اسلام درست نيست. قرائت انحرافي و نحيف و ضعيف خود را مساوی اسلام ندانید وگرنه كسانی كه شاگردان واقعی دانشگاه امام باقر و امام صادق(ع) هستند از این ترس و بیمی ندارند كه با اندیشه‌های دیگر روبرو شوند و حتی از بیگانگان علم و دانش بیاموزند. مرحوم شهید مطهری می‌فرماید:
من در همین دانشكده ، چند سال پیش نامه ای نوشتم به شورای دانشكده و درآن تذكر دادم ، یگانه دانشكده ای كه صلاحیت دارد یك كرسی را اختصاص‏ بدهد به ماركسیسم همین دانشكده الهیات است ولی نه اینكه ماركسیسم را یك استاد مسلمان تدریس كند ، بلكه استادی كه واقعا ماركسیسم را شناخته‏ باشد و به آن مومن باشد ، و مخصوصا به خدا اعتقاد نداشته باشد. میباید به‏ هر قیمتی شده از چنان فردی دعوت كرد تا در این دانشكده مسائل ماركسیسم را تدریس كند بعد ما هم میائیم و حرفهایمان را میزنیم ، منطق خودمان را میگوئیم هیچ كس هم مجبور نیست منطق ما را بپذیرد. نباید اینگونه فكر كرد كه چون اینجا دانشكده الهیات است ، نباید در آن‏ ماركسیسم تدریس بشود. خیر ماركسیسم باید تدریس شود ، آنهم توسط استادی‏ كه معتقد به ماركسیسم است(همان، ص13-14).
به هر حال این یك قرائت از اسلام است كه از روبرو شدن با هر اندیشه و فكری هراس ندارد و از آن استقبال می‌كند و قرائت دیگری هم هست كه تلاش می‌كند اطراف خود دیوار بكشد. روشن است كه قرائت دوم انحراف از اسلام است.

۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه

برگي از تاريخ سوء استفاده از دين

از آنجا كه دين عنصري لطيف است و با درون انسان‌ها سروكار دارد، در طول تاريخ مورد توجه قدرت پرستان بوده و از آن سوء استفاده‌هاي زيادي شده است. علاوه بر اين كم نبوده‌اند جاهلاني كه با روشي بسيار نامناسب و نفرت‌انگيز در پي اشاعه دين و دفاع از آن بر آمده‌اند. به هر حال در هر دو صورت ‌از لطافت و ظرافت آن كاسته شده به گونه‌اي كه تاثيرگذاري خود را از دست داده و ديگر نتوانسته است اقليم وجود انسان‌ها را فتح و بر قلوب آنان حكومت كند و به تعبير امير مومنان پوستين وارونه‌اي شده است كه هم بدن را گرم نمي‌كند و هم ظاهری هراس انگيز دارد (نهج‌،خ108).
نمونه اين تغيير چهره دين را در قرون وسطاي مسيحي مي‌توان ديد. در اين دوره از دين چنان سوء استفاده شد، و از دين چنان بد دفاع شد كه پس از اين دوره، تاريخ بشر شاهد چندين قرن دين ستيزي و دين گريزي فراگير بود و هنوز اين زخم عميق بر پيكر دين در غرب التيام نيافته است. اين يك قانون و قاعدة همه جايي در تاريخ دينداري بشر بوده است كه بد ديني به بي ديني و دشمني با دين مي‌انجاميده است. مطالعة برگي از تاريخ اين دوره نشان مي دهد كه چگونه ديني كه مؤسس آن همه دين و پيام آن را «عشق به خدا و عشق به هم نوع» مي‌خواند (انجيل متي، 37:32 -40) به موجودي بي‌رحم و بي‌منطق تبديل مي‌شود.
اين برگ تاريخ درباره تفتيش عقايد در قرون وسطا و چگونگي برخورد با دگرانديشان است:
«بعد از 1227، گريگوريوس و جانشينانش، شمار دم افزوني از ‌«بازپرسان» مخصوص را به اطراف و اكناف گسيل داشتند تا به تعقيب بدعتگذاران مشغول باشند. گريگوريوس براي اين امر خطير اعزام افراد فرقه‌هاي جديد فقراي مسيحي را مرجح مي‌شمرد.... عده رهبانان فرقه دومينيكيان كه به اين كار گماشته شده بودند آن قدر زياد بود كه عوام به شوخي، با تحريف نامشان، آنها را «سگان شكاري خدا» مي‌خواندند. اكثر آنها در اخلاقيات بسيار سختگير بودند، لكن تعداد كمي از آنان از فضيلت ترحم بهره‌اي داشتند. اين جماعت خود را قضاتي نمي‌دانستند كه كارشان در عين بي‌طرفي بخش و تفكيك ادله و براهين باشد، بلكه خود را مبارزاني در تعقيب دشمنان مسيح مي‌شمردند. برخي از آنان افرادي محتاط و تابع اوامر وجدان و بعضي ديگر مردمان خونخواري بودند كه از آزار همنوعان خويش لذت مي‌بردند... (ويل دورانت، تاريخ تمدن، ج4، ص1048).
در فرماني كه در سال 1280م از جانب (پاپ) نيكولاوس سوم صادر شده، آمده است: «بدين وسيله، ما عموم بدعتگذاران... را تكفير و لعنت مي‌كنيم. هنگامي كه اينگونه افراد از طرف كليسا محكوم شوند، بايد آنها را به قاضي حكومتي بسپارند... اگر كسي بعد از بازداشت توبه كند... بايد او را مادام العمر زندانی سازند... كليه افرادي كه به مردمان بدعتگذار پناه دهند، يا از آنها دفاع يا به آنها كمك كنند، بايد به عنوان بدعتگذار تكفير و لعنت شوند... كساني كه مظنون به بدعتگذاري هستند، چنانچه نتوانند بي‌گناهي خود را ثابت كنند، تكفير و لعنت خواهند شد. اگر طوق تكفير و لعنت به مدت يكسال بر گردن آنها بماند، بدعتگذار تلقي مي‌شوند و به مجازات مقرر خواهند رسيد. اين قبيل افراد را هيچ گونه حق فرجام خواهي نخواهد بود... هر كس ايشان را طبق شعاير مسيحي اجازة كفن و دفن دهد، محكوم به تكفير خواهد شد، تا آنكه به خوبي رضايت خاطر كليسا را جلب كند. چنين كسي مورد بخشايش قرار نخواهد گرفت، مگر آنكه با دست خويش اجساد به گور سپرده شدة آن مردگان را از زير خاك بيرون آورد و به دور افكند.... ما عموم افراد غير روحاني را از بحث درباره مسائل مربوط به آيين كاتوليك باز مي‌داريم؛ و اگر كسي از اين فرمان تخلف ورزد، او را تكفير خواهيم كرد. هر كس از وجود بدعتگذاران يا اشخاصي كه در خفا محافلي تشكيل مي‌دهند، يا كسانی كه از همه جهات پيرو اصول و عقايد صحيح آيين كاتوليك نيستند، آگاهي داشته باشند بايد اين مطالب را... به اطلاع اسقف يا بازپرس روحاني برسانند. اگر شخصي از انجام اين تكليف سرپيچي كند، تكفير خواهد شد... ما بدين وسيله كليه اين قبيل افراد را براي هميشه از عوايدشان محروم مي‌سازيم (همان، ص1049).
درباره شكنجه براي گرفتن اقرار آمده است:
«در محاكم اسقفي، و در طي بيست ساله اول تفتيش افكار، از شكنجه هيچ استفاده‌اي نمي‌شد، لكن (پاپ)اينوكنتيوس چهارم مقرر داشت كه هر جا قضات تقصير شخص متهم را مسلم بدانند، مي‌توانند متهم را مورد شكنجه قرار دهند. جانشينان اينوكنتيوس همگي به استفاده از اين وسيله نظر موافق نشان دادند. پاپ‌ها توصيه كردند كه در امر تفتيش افكار، توسل به شكنجه بايد آخرين حربه باشد، فقط يك بار از آن استفاده شود. بازپرسان عبارت «فقط يك بار» را چنين تفسير مي‌كردند كه غرض از آن يك بار شكنجه‌ براي هر نوبت بازپرسي است. گاهي آنها براي ادامه بازپرسي شكنجه را متوقف مي‌كردند، سپس خود را مجاز مي‌دانستند كه شكنجه را از نو آغاز كنند. ... معمولا در اين قبيل موارد، شكنجه عبارت بود از شلاق زدن متهمان، سوزاندن، كشيدن جوارح از اطراف، يا حبس مجرد در سیاهچال‌هاي تنگ و تاريك. پاهاي متهم را ممكن بود بآهستگي بر روي زغال‌هاي سوزان بريان كنند... بعضي اوقات، خوراك شخص زنداني را به عمد آن قدر محدود مي‌كردند تا جسم و اراده‌اش ضعيف و مستعد چنان شكنجه‌هايي روحي شود كه گاهي تصور كند بر وي رحمت خواهند كرد، گناهانش را عفو خواهند كرد... (همان، ص1050-1051).
در رابطه با قتل و خون ريزي آمده است:
«شعار كهنسال كليسا اين جمله بود: «كليسا از خون اجتناب مي‌ورزد»؛ براي عموم روحانيان ريختن خون ممنوع بود. بنابراين وقتي كليسا مقصراني را كه محكوم ساخته بود تحويل ارتش غير روحاني مي‌داد، در واقع عمل خودش را منحصر به اين مي‌كرد كه از حكومت مي‌خواست «مجازات مقرر» را درباره محكومان مجري دارد، و ضمنا نصيحت مي‌كرد كه از «هر نوع خونريزي و هرگونه خطر مرگ» خودداري ورزند. بعد از گرگوريوس نهم، حكومت و كليسا هر دو توافق نظر حاصل كردند كه اين توصيه را مقامات حكومتي نبايد لفظ به لفظ معني كنند، و غرض كليسا اين بود كه خون ريخته نشود، لذا مجاز بودند كه مقصران را زنده در آتش بسوزانند» (همان، ص1052).
آري، با نام دين مي‌توان جنايت و سفاکي كرد. دين و قانون را مي‌توان به گونه‌اي تفسير كرد كه مطابق ميل باشد. مي‌توان يك بار شكنجه را به يك بار براي هر بازپرسي تفسير كرد و منع خونريزي را به جواز سوزاندن زنده در آتش تفسير كرد. به هر حال نام دين و شعار دين كفايت نمي‌كند چرا كه ممكن است به نام دين و با همين شعار جناياتي هولناك صورت گيرد، كه البته نتيجه آن نفرت از دين ودشمني با آن است. امروزه عموم مسيحيان از اعمالي كه در قرون وسطا رخ داده بيزارند و آنها را محكوم مي‌كنند، اما راهي براي التيام زخم‌هاي عميقي كه بر پيكر دين وارد شده و بيزاري‌هايي كه نسبت به آن ايجاد شده، وجود ندارد. انسان‌هاي همان زمان وظيفه داشته‌اند كه جلو اين اعمال را بگيرند. جلوگيري از اعمال ناروا وظيفه عموم مؤمنان است، چنان كه خداوند مي‌فرمايد: «بايد از ميان شما گروهي باشند كه به خير دعوت كنند و امر به معروف كنند و نهي از منكر كنند، اينان رستگارانند» (آل عمران، 104).
و امام باقر(ع) مي‌فرمايد: «امر به معروف و نهي از منكر راه پيامبران است و شيوه نيكوكاران. فريضه بزرگي است كه ديگر فرايض به واسطه آن برپا مي‌شود و راهها امن مي‌گردد و درآمدها حلال مي شود و حقوق و اموال به زور گرفته شده به صاحبانش برمي‌گردد و زمين آبادان مي‌شود و ...» (الكافي، ج5، ص56).
آري، وظيفه همگان است كه در مقابل فسادها و تباهي‌ها و سوء استفاده‌هاي از دين بايستند، اما عالمان دين در اين رابطه وظيفه سنگين‌تري بر دوش دارند.
پيامبر اسلام(ص) مي‌فرمايد:
«اذا ظهرت البدع في امتي فليظهر العالم علمه فمن لم يفعل فعليه لعنة الله» هرگاه بدعتها در امت من نمايان شود عالم بايد علم خود را آشكار كند و هر كس چنين نكند لعنت خدا بر او باد (كافي، ج1، ص54).

۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

مسئولیت عمومی در قبال ظلم و فساد در سخنان امام جواد(ع)

نهمین امام شیعیان حضرت امام محمد تقی(ع) در دوره‌ای زندگی می‌كند كه حاكمان، یعنی دو خلیفه عباسی مأمون و معتصم، فضای سخن و تدریس را از آن حضرت گرفته‌اند و بنابراین سخن و حدیث زیادی از ایشان به ما نرسیده، و گفته می‌شود تنها حدود 250 حدیث از آن حضرت به ما رسیده است. با این حال آن حضرت در چندین سخن برای این نكته مهم، یعنی مسئولیت همگانی در مقابل ظلم و فساد تاكید، و چند جنبه این امر را بیان فرموده‌ است.
آن حضرت می‌فرماید: «العاملُ بالظلم و المعین علیه و الراضی شركاء» ستمكار و یاری كننده ستمكار و كسی كه به ستم او راضی است همه در گناه او شریكند (الفصول المهمه، ص291).
وقتی ظلمی در اجتماع صورت می‌گیرد این درست است كه مباشر این ظلم و ستم چه بسا یك نفر باشد، اما افراد زیادی در این ظلم شریكند چرا كه به گونه‌های مختلف ظالم را همراهی می‌كنند. وقتی انسان‌ها نه تنها در مقابل ظلم ظالم سكوت می‌كنند، بلكه به روی او لبخند می‌زنند و یا اینكه چنان رفتار می‌كنند كه گویا یار و همراه و دوست او هستند، اینان شركاء او هستند. انسان‌ها وظیفه دارند كه چنان رفتار كنند كه ظالم به روشنی مخالفت آنان را درك كند و احساس امنیت نكند، بلكه به روشنی دریابد كه خیل عظیم مؤمنان با رفتار و كردار او مخالفند.
البته همه این سخن در صورتی است كه فرد از ظالم مداحی نكند و با صراحت اعمال ناشایست او را تحسین نكند كه در این صورت مشاركت او در ظلم و فساد آشكارتر است.
آن حضرت می‌فرماید:
«من استحسن قبیحا كان شریكا فیه» آنكه كار زشتی را نیكو شمارد در آن كار شریك است (بحار الانوار، ج75، ص82).
چه زشت و ناپسند است كه كسانی برای اعمال ناشایست محمل تراشی كنند. آری، معیار و ملاك درستی و نادرستی اعمال در درون دین بیان شده است. اما چه بسا مداحین دنیاپرست به توجیه اعمالی كه با صراحت با روش و سیره پیامبر و علی ناسازگار است، می پردازند. قرآن مجید به ما فرموده است كه «ولقد كان لكم فی رسول الله اسوة حسنه» رسول خدا برای شما الگو و اسوة نیكو و پسندیده‌ای است (احزاب، 21). این الگو و اسوه چگونگی احترام به دیگران و بزرگان را بیان می‌كند. ابوذر می‌گوید:
«سلمان و بلال را دیدم كه به سوی پیامبر (ص) می‌آیند. ناگاه سلمان روی پای رسول خدا افتاد و شروع به بوسیدن آن كرد. پیامبر(ص) او را از این كار بازداشت و سپس به او فرمود: ای سلمان! رفتاری را كه عجم‌ها با شهریاران خود می‌كنند با من نكن. من بنده‌ای از بندگان خدا هستم و مانند بنده غذا می‌خورم و مانند همه نشست و برخاست می‌كنم» (بحار الانوار، ج76، ص63).
و این الگو و اسوه همچنین می‌فرماید:
«هر كس دوست داشته باشد كه او نشسته باشد و مردم در برابرش بایستند، جایگاهش در آتش است» (همان).
آیا عظمت اسلام و نظام به اموری است كه كسانی مانند پیامبر(ص) و علی (ع) صریحا آنها را رد كرده و آنها را قبیح و زشت شمرده‌اند؟ عظمت حكومت پیامبر و علی به سادگی و نشست و برخاست ساده با توده های مردم است. گاهی سخن مداحان دنیا پرست به گونه‌ای است كه گویا پیامبر(ص) و علی(ع) چندان سیاستمدار نبوده‌اند و نمی‌دانسته‌اند كه چگونه عظمت و اقتدار خود را به رخ ملت و جهانیان بكشانند. گویا آنان به خاطر بی‌سیاستی، ساده زیستی و تواضع در مقابل ملت و مواظبت تام از حریم بیت المال را سرلوحه امور خود قرار داده‌اند.
به هر حال امام جواد(ع) سخنش این است كه اعمال ناشایست دیگران را نیكو و پسندیده نشان ندهید و آن را توجیه نكنید كه شریك در آن عمل می‌گردید. شما باید در مقابل اعمال ناشایست عكس العمل نشان دهید. آن حضرت می‌فرماید:
«من شهد امرا فكرهه كان كمن غاب عنه و من غاب عن امر فرضیه كان كمن شهده». كسی كه شاهد كاری باشد و آن را ناخوش بدارد، مانند كسی است كه شاهد آن نبوده است و كسی كه شاهد كاری نباشد اما به آن راضی باشد، مانند كسی است كه شاهد آن بوده است (تحف العقول، ص456).
آری، همه مؤمنان وظیفه دارند كه وقتی شاهد عمل ناپسندی هستند، نه تنها در مقابل آن سكوت نكنند بلكه نارضایتی و نفرت خود را ابراز دارند. انسانی كه در متن جریان و حادثه‌ای قرار داشته باشد كه در آن عمل ناشایستی صورت می‌گیرد، در صورتی كه وظیفه خود را انجام دهد، یعنی نارضایتی و نفرت خود را اعلام نماید، جرمی ندارد و گویا در متن آن حادثه نیست. اما اگر كسی در متن جریان و حادثه‌ای نباشد اما به عمل ناشایستی كه صورت گرفته راضی باشد، گویا در متن است و مجرم است. به هر حال یاری ستمگران شركت در ستم است و شركت در ستم و ستمكاری برای عموم مردم قبیح است و برای عالمان قبیح‌تر. امام صادق (ع) می‌فرماید: «معلون است، ملعون است،‌آن عالمی كه از سلطان ستمگری دنباله روی كند و او را در ستمكاریش یاری دهد» (بحار الانوار، ج75، ص381). این سخن در رابطه با یاری سلطان ستمگر است و معلوم است كه یاری ستمگر به هر شكل و صورت برای عالم بیش از دیگران ناپسند است.

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

از بصیرت اندیشمندانه تا تبعیت کورکورانه

این روزها کلمه «بصیرت» زیاد به گوش می خورد و گاهی شهروندان به «با بصیرت» و «بی بصیرت» تقسیم می شوند که ظاهرا تحصیل کرده ها و اندیشمندان جامعه بیشتر در دسته دوم جای می گیرند. اکسیر «بصیرت» داروی دردهای جامعه ما گشته و کسانی هم توزیع این دارو را وظیفه خود تشخیص داده اند و اغلب نظامیان به جای اندیشمندان این وظیفه را بر عهده گرفته اند. «بصیرت» واژه ای است که در متون دینی مکرر آمده و در ادعیه از خداوند «بصیرت دینی» خواسته می شود. در طول تاریخ دین بی بصیرتی مردم مشکل اصلی انبیا بوده و همین عامل بهترین سرمایه و ابزار در دست امثال عمرو بن عاص بوده است که با استفاده از آن به راحتی بتواند باطل را حق و حق را باطل جلوه دهد. و همین مشکل باعث شده است که فردی مانند علی(ع) با چاه درد دل کند. بصیرت به معنای روشن بینی است و جامعه ای که دارای بینش درست باشد، در راه مصالح خویش درست گام بر می دارد. اما این بصیرت یا بینش چگونه حاصل می شود؟ امام علی(ع) می فرماید: «هر که بیندیشد، بینا شود»(کافی، ج2، ص55) و می فرماید: «هر که در آنچه آموخته است، بسیار اندیشه کند، دانش خود را استوار گرداند و آنچه را نمی فهمیده است، بفهمد»(غررالحکم، ح8917). و می فرماید: «هیچ دانشی چون اندیشیدن نیست»(نهج البلاغه، حکمت113). امام حسن مجتبی(ع) می فرماید: «اندیشیدن، مایه زنده دلی صاحب بصیرت است»(بحارالانوار، ج78، ص115). و می فرماید: «شما را به تقوای الهی و تداوم اندیشه سفارش می کنم، زیرا که اندیشیدن پدر و مادر همه خوبی هاست»(تنبیه الخواطر، ج1 ،ص52). پس بصیرت و بینش از اندیشه برخیزد و اگر بخواهیم جامعه ای به بصیرت برسد باید همان طور که از روایات فوق پیداست، مردم را به اندیشه دعوت کنیم، نه به تبعیت کورکورانه. امام علی(ع) انسان با بصیرت را اینگونه تعریف می کند: «با بصیرت کسی است که بشنود و بیاندیشد»(گزیده میزان الحکمه، ص104). مشکل همه پیامبران این بوده که مردم حاضر به شنیدن سخن آنان و اندیشه کردن در آن نبوده اند. البته انبیاء مردم را نه به تبعیت کورکورانه، بلکه به شنیدن و اندیشیدن دعوت می کرده اند. خداوند در آیات متعددی از قرآن مجید از انسان ها می خواهد که در آیات او، اعم از آیاتی که در جهان طبیعت هستند و آیاتی که به وسیله انبیاء فرستاده است، تامل و تدبر کنند. انسانی که آیات خداوند را می بیند یا می شنود و درباره آنها تامل می کند و می اندیشد صاحب بصیرت می گردد. اساسا بصیرت امری است که انسان باید کسب کند و امری است که باید جزو وجود انسان گردد و در درون انسان جای بگیرد. این حالت و ویژگی را نمی توان به زور به کسی داد یا از او گرفت. بصیرت با تبعیت کورکورانه هیچ سازگاری ندارد و به همین جهت قرآن مجید کسانی را که دین نیاکان خود را بدون اندیشه می پذیرند مورد نکوهش قرار می دهد(مائده/104). همچنین قرآن مجید اهل کتاب را به این متهم می کند که عالمان خود را ربّ خود قرار داده اند(توبه/31) و در روایات آمده است که مقصود این است که از عالمان خود اطاعت محض می کرده اند(ر.ک.المیزان، ذیل آیه فوق). پس قرآن مجید تبعیت کورکورانه را در حد شرک به خدا قرار داده است. پیروی بدون اندیشه از یک انسان معمولی بصیرت نیست بلکه بستن چشم است. و چه گمراه است جامعه ای که در آن کسانی که به اندیشه دعوت می کنند متهم به بی بصیرتی شوند و کسانی که به تبعیت کورکورانه دعوت می کنند صاحبان بصیرت تلقی شوند. آری! بصیرت مردم یک جامعه بزرگ ترین نعمت و بزرگ ترین سرمایه است. اما این بصیرت اینگونه حاصل می شود که از اندیشمندان دعوت شود که افکار خود را تبیین کنند و بر آنها استدلال آورند و مردم این اندیشه ها و این استدلال ها را بشنود و در آنها اندیشه کنند و بهترین را برگزینند. چه زیبا قرآن مجید می فرماید: «فبشر عباد الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه» بشارت باد بر بندگانی که سخنان را می شنوند و بهترین را بر می گزینند(الزمر،17-18). مرحوم شهید مطهری به روشنی بر این نکته تاکید می کند که در اسلام جایی برای تقلید کورکورانه نیست: «این است آزادی در تفکر.پس اسلام...رشته تقلید را از اساس پاره کرده است و می گوید من اصول دین را بدون آنکه آزادانه آن را درک کرده باشد نمی پذیرم»(پیرامون جمهوری اسلامی، ص125). پس تقلید کورکورانه ناروا و ممنوع است و اندیشه و تفکر یک تکلیف است و با انجام این تکلیف است که جامعه رشد می کند: «اينها هم يك سلسله مسائل است كه اصلا بشر را بايد در اين مسائل آزاد گذاشت تا به حد رشد و بلوغ اجتماعی لازم برسد از جمله اينهاست رشد فكری‏ همين طوری كه برای شناوری بايد مردم را آزاد گذاشت ، از نظر رشد فكری هم‏ بايد آنها را آزاد گذاشت اگر به مردم در مسائلی كه بايد در آنها فكر كنند از ترس اينكه مبادا اشتباه بكنند ، به هر طريقی آزادی فكری ندهيم‏ يا روحشان را بترسانيم كه در فلان موضوع دينی و مذهبی مبادا فكر بكنی كه‏ اگر فكر بكنی و يك وسوسه كوچك به ذهن تو بيايد ، به سر در آتش جهنم‏ فرومی‏روی ، اين مردم هرگز فكرشان در مسائل دينی رشد نمی كند و پيش نمی‏ رود دينی كه از مردم در اصول خود تحقيق می‏خواهد ( و تحقيق هم يعنی به‏ دست آوردن مطلب از راه تفكر و تعقل ) خواه نا خواه برای مردم آزادی فكر قائل است می‏گويد اصلا من از تو " لا اله الا الله " ی را كه در آن فكر نكرده ای و منطقت را به كار نينداخته ای نمی‏ پذيرم نبوت و معادی را كه تو از راه رشد فكری انتخاب نكرده ای و به آن‏ نرسيده ای من از تو نمی پذيرم پس ناچار به مردم آزادی تفكر می‏دهد مردم‏ را از راه روحشان هرگز نمی ترساند ، نمی گويد مبادا در فلان مسئله فكر بكنی كه اين ، وسوسه شيطان است و اگر وسوسه شيطان در تو پيدا شد به سر در آتش جهنم می‏روی در اين زمينه احاديث زيادی هست»(پیرامون جمهوری اسلامی ص 123-124).

۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

نشانه های انحطاط جامعه از دیدگاه امام علی(ع)

سید محمد علی ایازی

یکی از مباحث مطرح در حوزه فلسفه تاریخ، شناسایی افول و سقوط دولتها و قوانین حاکم بر آنها است. این موضوع در قرآن کریم و برخی منابع حدیثی مطرح شده است. یکی از این منابع نهج البلاغه است که گسترده ترین مباحث افول و سقوط جوامع و حکومتها را از نگاه امام علی(ع) نقل کرده است. این روایات که در قالب خطبه ها و نامه های آن حضرت نقل شده، برخی به صورت کلی و برخی شرایط و احوال دوران آن حضرت و هشدار برای برگشت به جاهلیت و ارتجاع است. این شناسایی از طریق علائمی است که جامعه ستم زده را از جامعه عدل محور و آزاد و آباد جدا می کند. بررسی این نکات کمک می کند که آنها را در جوامع معاصر شناسایی کرده و برای تعیین علائم به کلمات آن حضرت به عنوان قانونی تاریخی استناد و مراجعه کنیم.
نخستین پرسش این است که مهم ترین علامت انحطاط یک نظام چیست و چگونه می شود که جامعه به سمت اضمحلال پیش می رود؟ از مهم ترین نشانه های اضمحلال رفتار حاکمان در شیوه اداره جامعه است. بدون شک هیچ چیزی مانند رفتار حاکمان تأثیر گذار و سازنده چنین وضعیتی نیست. امام علی در سخنی به دو ویژگی اشاره می فرماید: يَستَدلُّ عَلي ادبار ِالدُّول بِأَربع: تَضييع الأُصول ِوَ التَمسُّك بِالفُروع وَ تَقديم الأراذِل وَ تأخير الاَفاضِل(غرر الحکم، ح 10965).
چهار چيز، نشانه انحطاط دولتها است، ضايع كردن اصول؛ چسبيدن به فروع؛ مقدم داشتن افراد فرومايه و پست ؛ كنار زدن افراد بافضيلت.
منظور از ضايع كردن اصول و چسبيدن به فروع، چیست؟ نخستین مفهوم آن ترجیح و سرگرم شدن و تکیه بیش از اندازه به ظواهر، شعائر و مسائل غیر بنیادی و فراموش کردن ارزشها همچون حقوق انسانها، توجه به عدالت و اخلاق اجتماعی است.
منظور از تَقديم الأراذِل وَ تأخير الاَفاضِل، چیست؟ شاید این فراز روشن تر باشد و جمله ای دیگر در توصیف امام بیانگر وجهی دیگر از این کلام است که می فرماید: عالمها ملجم و جاهلها مکرم(نهج البلاغه،خ2).در جامعه منحط عالمان خانه نشین و جاهلان و فرصت طلبان میدان دار و با احترام هستند.
امام در اشاره به نوعي از تحول ارزشهاي اجتماعي و نشان دادن نمونه دیگر نشانه های انحطاط مي فرمايند : أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا قَدْ أَصْبَحْنَا فِي دَهْرٍ عَنُودٍ وَ زَمَنٍ كَنُودٍ يُعَدُّ فِيهِ الْمُحْسِنُ مُسِيئاً وَ يَزْدَادُ الظَّالِمُ فِيهِ عُتُوّاً لَا نَنْتَفِعُ بِمَا عَلِمْنَا وَ لَا نَسْأَلُ عَمَّا جَهِلْنَا وَ لَا نَتَخَوَّفُ قَارِعَةً حَتَّى تَحُلَّ بِنَا(نهج البلاغه، خ32).
اي مردم، در روزگاري کينه‏توز، و پر از ناسپاسي و کفران نعمتها، صبح کرده‏ايم، که نيکوکار، بدکار به شمار مي‏آيد، و ستمگر بر تجاوز و سرکشي خود مي‏افزايد، نه از آنچه مي‏دانيم بهره مي‏گيريم، و نه از آنچه نمي‏دانيم، مي‏پرسيم، و نه از هيچ حادثه مهمي تا به ما فرود نيايد، مي‏ترسيم.
این بیان حضرت چهره ای دیگر از جامعه آفت زده و نظام از هم گسیخته استبدادی است.
امام به کارگزاران خود هشدار می دهد که مبادا به ستم کردن روی آورید و بگویید من مأمور و معذورم، زیرا هیچکس در پیشگاه خدا معذور نیست. وَلاَ تَقُولَنَّ: إِنِّي مُؤَمَّرٌآمُرُفاطاع... مگو من مامورم (و بر اوضاع مسلط هستم)، امر مى‏كنم و بايد اطاعت ‏شود(نهج البلاغه،نامه 53).
وَ لا يَكُونَنَّ الْمُحْسِنُ وَ الْمُسِيءُ عِنْدَكَ بِمَنْزِلَة سَوَاء فَإِنَّ فِي ذَلِكَ تَزْهِيداً لاَِهْلِ الاِْحْسَانِ فِي الاِْحْسَانِ وَ تَدْرِيباً لاَِهْلِ الاِْسَاءَةِ عَلَى الاِْسَاءَةِ وَ أَلْزِمْ كُلاًّ مِنْهُمْ مَا أَلْزَمَ نَفْسَهُ (همان)
نبايستى نيكوكار و بدكار در پيشگاه تو برابر و يكسان باشند; زيرا اين نگرش، نيرومندترين عامل در بى تفاوتى نيكوكاران نسبت به نيكوكارى و تشويق بدكاران نسبت به بدكارى است; و هركدام را مطابق كارش پاداش ده!
استبداد و بی عدالتی و ستم در جامعه آثاری برجای می گذارد و جامعه منحط را نمایان می سازد. عقب ماندگی و بی فرهنگی و خرابی و روزمرگی یکی از نشانه های چنین جوامعی است. ظاهر گرایی و بی توجهی به اخلاق از دیگر مشخصات چنین جوامعی است. استبداد و نظامی گری و قلدر مآبی از دیگر ویژگی های آن است است. وقتی میان این کشورها و کشورهای دیگر مقایسه می شود، روشن می گردد که چگونه این بی تدبیری آثار گوناگونی را برجای می گذارد که امام (عليه السلام) مطرح می کند: أَخْلاَقُكُمْ دِقَاقٌ وَ عَهْدُكُمْ شِقَاقٌ، وَدِيْنُكُمْ نِفَاقٌ، وَمَاؤُكُمْ زُعَاقٌ... بِلاَدُكُمْ أَنْتَنُ بِلاَدِ اَللَّهِ تُرْبَةً أَقْرَبُهَا مِنَ اَلْمَاءِ وَ أَبْعَدُهَا مِنَ اَلسَّمَاءِ(نهج البلاغه، خ13).
اخلاق و ارزشها به سوی انحطاط رفته و عهد و پیمان و وعده و وعید جایگاهی ندارد و دینداری به دورویی و تظاهر و ریا کشیده شده است. شهرهاى شما داراى كثيف ‏ترين زمين در شهرهاى خداوندى است نزديك‏ترين شهر به آب و دورترين آنها از آسمان. در اين بيانات هم امام ويژگيهاي محيط زندگي را در کنار رفتار نامناسب اعراب ياد آور مي شوند .

۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

فتنه گر کیست؟ دشمنان نظام چه کسانی هستند؟

واژه های «فتنه گر»، «دشمن نظام» و...امروزه در کشور ما به واژه ای کلیشه ای در ادبیات یک جریان سیاسی و مطبوعات حامی آن تبدیل شده است. این جریان سیاسی به خود اجازه می دهد که برای کسانی که همفکر او نیستند، این الفاظ را به کار برده و به دنبال آن هر ناسزایی را که خواست به آنان بگوید و هر تهمت و افترائی که خواست به آنان ببندد و هر سخن و عملی را بدون توجه به راست یا دروغ بودن آن، وشاید با علم به دروغ بودن آن، به آنان نسبت دهد. نمونه آن سخنی است که روزنامه رسالت در شماره مورخه 3/8/89 تحت عنوان «شنیده ها و نکته ها» آورده است:
«تلاش شاخه روحانی جریان فتنه برای ملاقات با رهبری»
«یک تشکل روحانی حامی فتنه سبز در قم برای ملاقات با مقام رهبری تلاش می کند. شنیده های موثق رسالت از قم حاکی است یک تشکل روحانی که طی سال های اخیر به جای فعالیت های حوزوی و دینی در عمل به بازوی جریانات افراطی اطلاحات و پس از انتخابات ریاست جمهوری به حامی جریان فتنه سبز تبدیل شده و تمام موجودیت خود را به پای جریانی ریخت که جز انزوای بیشتر دستاوردی برای این تشکل به همراه نداشت، طی یک هفته گذشته تلاش کرده با درخواست ملاقات با مقام رهبری و بهره برداری از این دیدار به بازسازی شخصیت آسیب دیده این تشکل و کم رنگ کردن تبعات منفی مسیر طی شده در دو سال اخیر خود بپردازد. اما اخبار رسیده از نا موفق بودن این تلاش ها حکایت دارد. تحرکات این تشکل روحانی که در سال های اخیر در نقش شاخه روحانی جریانات ساختارشکن و افراطی عمل کرده برای ملاقات با رهبری در شرایطی صورت می گیرد که این گروه به اصطلاح محقق چندی قبل پروژه ایجاد اختلاف میان مراجع تقلید و رهبری انقلاب را با طراحی مشروعیت زدایی از دولت کلید زد و تلاش های نا موفقی را در بیوت مراجع معظم تقلید پیگیری کرد».
این سخن همان طور که آشکار است، در رابطه با «مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم» است و به هر حال در آن اموری به این تشکل نسبت داده شده و اخباری درباره آن بیان شده و تحلیلی در رابطه با آن صورت گرفته است. از آنجا که این روش و منش و این ادبیات و منطق در یک جریان سیاسی، که خود را حامی دولت می داند، بسیار رواج دارد، جا دارد که نکاتی را در رابطه با این نوشته بیان کنیم:
1-در این نوشته دو خبر آمده، یکی در ابتدای آن و دیگری در انتهای آن. این دو خبر کذب محض است و نه تنها در جلسات رسمی این تشکل تصمیم بر چنین اموری نبوده بلکه مطابق تحقیقی که اینجانب انجام دادم حتی اعضای این تشکل به صورت شخصی و به عنوان شخص خود این امور را انجام نداده اند. بنابراین، هرچند روزنامه فوق مدعی است که منبع او موثق است اما این اخبار دروغ محض است و البته نمی توانم بگویم که منبع موثق روزنامه به شنودها دسترسی داشته چرا که این سخن از اساس جعل و دروغ سازی است.
2-این تشکل مشی و روش و منش یک جریان را، که روزنامه رسالت حامی آن و دست اندرکاران آن جزو آن هستند، نمی پسندد و مطابق تعالیم دین مبین اسلام نمی داند و عملکرد و سخنان آنان را به سود دین و ملت و مملکت نمی داند. والبته گویا دست اندرکاران آن روزنامه، خود را دین مجسم می دانند وبنابراین اعمال و رفتار خود را معیار سنجش دیانت دیگران به حساب می آورند و هر کس با این سنجه جور نیاید از دین و دیانت دست برداشته است. به هر حال سخن این تشکل این است که ما در راه دین تلاش می کنیم، اما اعمال و سخنان شما را مطابق دین نمی دانیم.
3-شما خود را مطیع و فرمانبردار رهبری به حساب می آورید. اما سوال ما این است که فرض کنیم دروغ شما راست باشد. فرض کنیم یک تشکل روحانی که تعداد قابل توجهی از آنان زندان های قبل از انقلاب را دیده و بعد از انقلاب از همراهان و یاران حضرت امام(ره) بوده و از سوی آن بزرگوار به مناصبی در نظام اسلامی تصدی یافته اند و تشکلی که همگی اعضای آن در سطوح بالا مشغول به تدریس و تحقیق هستند، آنگونه که شما گفته اید به خطا رفته باشد و حال تقاضای ملاقات با رهبری را داشته باشد. آیا رهبری که باید محور وحدت باشد به آنان وقت ملاقات نمی دهد؟ یا صورت دیگر این است که این گروه مواضعی خاص داشته و اکنون تقاضای ملاقات با رهبری را داشته باشد تا انتقادات خود را بیان کند. آیا یک تشکل روحانی شناسنامه دار و به ثبت رسیده در مراجع قانونی نمی توانند از رهبری وقت بگیرند و سخن خود را بیان کند؟ سری به عهدنامه مالک اشتر(نهج البلاغه، نامه53) بزنید. اگر رهبری اینگونه است که شما می پندارید و بیان می کنید آیا او را تنزل نداده اید. آیا هم و غم رهبری نباید این باشد که هرچه بیشتر در جامعه وحدت ایجاد کند؟ آیا رهبری نباید فراتر از جناح های سیاسی باشد؟ آیا امام راحل(ره) بیش از هر چیز دیگری بر وحدت تاکید نمی کرد؟ آیا روش او جذب حداکثری نبود؟
به گمان من دشمن نظام و فتنه گر کسانی هستند که شریعت و اخلاق اسلامی را زیر پا می گذارند. کسانی که به راحتی دروغ می گویند و مخالف خود را مخالف دین و نظام به حساب می آورند و به این هم قناعت نکرده تصویری خوفناک و بی منطق از رهبری نظام اسلامی ارائه می کنند. توجه داشته باشیم که مخالف هیچ شخصیت سیاسی ضرورتا مخالف دین و نظام نیست. آیا دشمن دین و نظام آن کسانی نیستند که بی جهت مردم را مخالف دین و نظام معرفی می کنند؟ آیا دشمن دین کسانی نیستند که با بی اخلاقی های رسوای خود اسلام را بدنام می کنند؟