۱۳۹۰ مهر ۱۸, دوشنبه

حکومت علوی شفاف و بدون مخفی کاری است

هنگامی که در میان مسلمانان و به ویژه شیعیان سخن از حکومت دینی به میان می آید حکومت علی(ع) بی درنگ به عنوان یک الگو به ذهن همگان می آید. درواقع حکومتی دینی تر و اسلامی تر است که به این الگو، یعنی حکومت علوی، نزدیک تر و با آن انطباق بیشتری داشته باشد. این نزدیکی و انطباق باید در جنبه های مختلفی از حکومت و حکومت داری باشد که در سخن آن حضرت آمده و یا از مرام و سیره او نقل شده است. یکی از این جنبه ها که حضرت به آن پرداخته شفافیت است به این معنا که از آنجا که مردم در حکومت او صاحب حکومت هستند و حاکم حکومت را از مردم گرفته و از آنان نمایندگی می کند، پس مردم نباید نامحرم به حساب آیند و آنچه در حکومت رخ می دهد از آنان مخفی گردد.
از سخنان امام علی(ع) بر می آید که حکومت باید به دو دلیل به مردم آگاهی دهد و چیزی را از آنان نپوشاند، یکی اینکه آگاهی حق مردم است و مخفی کردن و پوشانیدن حقایق حکومت در واقع تضییع و پایمال کردن حق است؛ و دوم اینکه مخفی کردن و شفاف نبودن باعث مفاسد زیادی در حکومت می شود و در واقع شفاف سازی جلوی مفاسد را می گیرد. پس سخنان آن حضرت را در این دو محور می توان دسته بندی کرد:
1-آگاهی حق مردم است. آن حضرت می فرماید: «آگاه باشید! حق شما بر من این است که جز اسرار جنگی، هیچ سری را از شما پنهان نسازم و در اموری که پیش می آید جز حکم الهی کاری بدون مشورت شما انجام ندهم» (نهج البلاغه، نامه 50).
مطابق این سخن بر حاکم لازم و واجب است که غیر از اسرار جنگی همه امور دیگر را و هر چیزی را که در حکومت رخ می دهد با مردم در میان بگذارد. البته اسرار جنگی را نمی توان برای همه مردم بیان کرد چرا که در آن صورت دشمن از آن آگاه می شود. اما هیچ حکومتی به هیچ بهانه ای حق ندارد جلو انتشار حقایق را در میان مردم بگیرد. اگر یکی از کارگزاران حکومت  به بیت المال مردم دست اندازی کرده این حق مسلم و ضروری مردم، یعنی همان صاحبان بیت المال و حکومت، است که از جزئیات آنچه واقع شده مطلع گردند. حکومتی که به بهانه های مختلف مانند حفظ امنیت و ... جلوی انتشار مفاسد حاکمان را بگیرد در واقع حقوق اولیه و ابتدایی ملت خود را پایمال کرده است و همین امر نشان می دهد که چنین حکومتی از سلامت برخوردار نیست و از دین فاصله گرفته است.
امام علی(ع) می فرماید: «ای مردم! امر خلافت مربوط به شماست و هیچ کس در آن حقی ندارد، جز آن کسی که او را برای امارت برگزیده اید. من در مقابل شما حقی ندارم جز اینکه حافظ کلید های بیت المال شما هستم» (کامل ابن اثیر، ج3، ص193، به نقل از آیت الله سبحانی، مسائل جدید کلامی، ص629).
اگر حاکم صرفا کلید دار بیت المال مردم است و مردم صاحب اختیار همه چیز هستند و او صرفا از مردم نمایندگی می کند، آیا مجاز است که فاجعه ای را که بر سر بیت المال مردم آمده از آنان مخفی کند و آنان را محرم نداند؟ آیا اگر حکومت حق مردم است و به فرموده امام علی آن را به هر کس خواستند واگذار می کنند و در غیر اینصورت هیچ کس در آن هیچ حقی ندارد، آیا مردم نباید از آنچه در حکومت می گذرد آگاهی کامل داشته باشند تا بتوانند درباره سرنوشت خود و مملکت خود تصمیم بگیرند؟
2- مخفی کردن امور از مردم مفاسد زیادی را در پی دارد. علی(ع) در فرازی شکوهمند از عهدنامه مالک اشتر به او چنین توصیه می فرماید:
«هیچگاه خود را در زمانی طولانی از رعیت پنهان مدار! چرا که دور بودن زمامداران از چشم رعایا خود موجب نوعی محدودیت و بی اطلاعی نسبت به امور مملکت است، و این چهره پنهان داشتن زمامداران، آگاهی آنان از مسائل نهانی قطع می کند. در نتیجه بزرگ در نزد آنها کوچک و کوچک بزرگ، کار نیک زشت و کار بد نیکو، و حق با باطل آمیخته می شود. چرا که زمامدار به هر حال بشر است و اموری که از او پنهان است نمی داند. از طرفی حق همیشه علامت مشخصی ندارد تا بشود راست را از دروغ تشخیص داد. از این گذشته تو از دو حال خارج نیستی یا مردی هستی که خود را آماده جانبازی در راه حق ساخته ای بنابراین نسبت به حق واجبی که باید بپردازی یا کار نیکی که باید انجام دهی، چرا خود را در اختفا نگه می داری؟! یا مردی هستی بخیل و تنگ نظر، در این صورت مردم چون تو را ببینند مایوس می شوند و از حاجت خواستن صرف نظر می کنند. به علاوه بیشتر حوائج مراجعان برای تو چندان زحمتی ندارد، از قبیل شکایت از ستمی یا درخواست انصاف در داد و ستدی. پس بدان برای زمامدار، خاصان و صاحب اسراری است که خودخواه و دست درازند و در داد و ستد، با مردم عدالت و انصاف را رعایت نمی کنند. ریشه ستم آنان را با قطع وسائل از بیخ بر کن! و به هیچ یک از اطرافیان و بستگان خود زمینی از اراضی مسلمانان وامگذار و باید طمع نکنند که قراردادی بسود آن منعقد سازی که مایه ضرر سایر مردم باشد؛ خواه در آبیاری و یا عمل مشترک دیگر، بطوریکه هزینه های آن را بر دیگران تحمیل کنند که در این صورت سودش برای آنهاست و عیب و ننگش برای تو در دنیا و آخرت. حق را برای آنان که خواهان حقند چه خویشاوند و چه بیگانه، رعایت کن؛ و در اینباره صابر باش و به حساب خدا بگذار! هر چند این کار موجب فشار بر یاران نزدیکت شود، و سنگینی این راه را به خاطر سرانجام ستوده آن تحمل کن، و هرگاه رعایا نسبت به تو گمان بد ببرند، افشاگری کن! و عذر خویش را در مورد آنچه موجب بدبینی شده آشکارا با آنان در میان بگذار، و با صراحت بدبینی آنان را نسبت به خود برطرف ساز، چه اینکه اینگونه صراحت، موجب تربیت اخلاقی تو، و ارفاق و ملاطفت برای رعیت است و این بیان عذر، تو را به مقصودت می رساند تا مردم را بر طریق حق نگاه داری» (نهج البلاغه، نامه 53، ش121-131).
امام(ع) در این فقره برخی از آفات مخفی کاری و عدم شفافیت را بیان می کند. یکی از آنها بدگمانی مردم است. حکومتی که با مردمش شفاف و رو راست نباشد مردم هر شایعه ای را می پذیرند و این امر برای حکومت کمر شکن است. ممکن است حکومتی تلاش کند که یک اختلاس چند صد میلیونی یا چند میلیاردی را مخفی کند، اما این امر وقتی چند بار تکرار شد، مردم شایعه چند صد یا چند هزار میلیاردی را هم باور می کنند و به فرموده امام(ع) حق و باطل به هم می آمیزد.
آفت دیگری که مخفی کاری به وجود می آورد و امام(ع) به آن اشاره می کند این است که مردم به دو دسته نامحرم و محرم اسرار تقسیم می شوند و در واقع این محرم اسرار هستند که فسادهای بزرگ تر و بالاتر را به وجود می آورند. اینان از همه چیز آگاه هستند و قراردادها را به نفع خود و دار و دسته خود تنظیم می کنند و یا زمین ها را تصاحب می کنند و ...
حضرت می فرماید برای جلوگیری از این امور باید با مردم با صراحت سخن گفت و هرجا خطایی صورت گرفت عذرخواهی کرد و کسانی را که فساد کرده اند آشکارا به مردم معرفی کرده دستشان را کوتاه کرد وگرنه فساد و تباهی تار و پود جامعه و حکومت را در بر می گیرد. یک حاکم صالح که اهل مخفی کاری نیست خود را در مرئی و منظر مردم قرار می دهد و خود را موظف می داند که نسبت به مسائلی که در حکومت او رخ می دهد پاسخگو باشد.
اینها برخی از سخنان امام علی(ع) درباره شفاف بودن امور در حکومت حق بود. اما در سیره و روش آن حضرت نیز این امر به وضوح دیده می شود. در دوره حکومت آن حضرت اختلاس ها و دست اندازی های به بیت المال مسلمانان توسط عمال و کارگزاران او صورت گرفته است. آن حضرت با این تخلفات برخوردی صریح و قاطع دارد.
آن حضرت در نامه ای به اشعث ابن قیس، فرماندار آذربایجان، می نویسد: «فرمانداری برای تو وسیله آب و نان نیست، بلکه امانتی است در گردنت. تو نیز باید مطیع مافوق باشی. درباره رعیت حق نداری استبداد به خرج دهی! در مورد بیت المال به هیچ کاری جز با احتیاط و اطمینان اقدام مکن! اموال خدا در اختیار تو است، و تو یکی از خزانه داران او هستی که باید آن را به دست من بسپاری؛ و امید است من رئیس بدی برای تو نباشم» (نهج البلاغه، نامه 5).
همچنین در نامه ای به زیاد ابن ابیه، فرماندار بصره، می نویسد: «صادقانه به خدا سوگند یاد می کنم که اگر گزارش رسد که از غنایم و بیت المال مسلمانان چیزی کم یا زیاد به خیانت برداشته ای، آن چنان بر تو سخت گیرم که در زندگی کم بهره و بی نوا و حقیر و ضعیف شوی» (همان، نامه 20).
آن حضرت در نامه ای به یکی دیگر از فرماندارانش می نویسد: «به من خبر رسیده که تو زمین های آباد را ویران کرده ای و آنچه توانسته تصاحب نموده ای. و از بیت المال که زیر دستت بوده است به خیانت خورده ای. فورا حساب خویش را برایم بفرست؛ و بدان که حساب خداوند از حساب مردم سخت تر است» (همان، نامه 40).
همچنین به فرماندار دیگری می نویسد: «به من درباره تو گزارشی رسیده که اگر درست باشد و این کار را انجام داده باشی پروردگارت را به خشم آورده، امامت را عصیان کرده ای. گزارشی رسیده که تو غنایم مربوط به مسلمانان که به وسیله اسلحه و اسب هایشان به دست آمده و خونهایشان در این راه ریخته شده، در بین افرادی از بادیه نشینان قبیله ات که خود برگزیده ای، تقسیم می کنی. سوگند به کسی که دانه را در زیر خاک شکافت و روح انسان را آفرید اگر این گزارش درست باشد تو در نزد من خوار خواهی شد و ارزش و مقدارت کم خواهد بود. حق پروردگارت را سبک مشمار و دنیایت را با نابودی دینت اصلاح مکن که از زیانکارترین افراد خواهی بود! آگاه باش! حق مسلمانانی که نزد من یا پیش تو هستند در تقسیم این اموال مساوی است، باید همه آنها به نزد من آیند و سهمیه خود را از من بگیرند» (همان، نامه 43).
آری! این روش حکومت داری علی(ع) است. آن حضرت نه تنها مفاسدی را که در حکومتش رخ داده مخفی نمی کند و به صورت های مختلف به توجیه آنها نمی پردازد، و نه تنها جلوی انتشار خبر این مفاسد را نمی گیرد، بلکه خود قبل از هر کس به انتشار آن می پردازد و با شدیدترین صورت ممکن با متخلف برخورد می کند.

۱۳۹۰ مهر ۱۵, جمعه

دین ورزی خردمندانه در سخنان امام رضا(ع)

فردی به نام ابن سکیت از امام علی ابن موسی الرضا(ع) می پرسد: امروز حجت بر مردم کدام است؟ امام(ع) می فرماید: عقل، با عقل است که سخنی را که واقعا از خداست و صادقانه به او نسبت داده شده است، شناخته و تایید می شود و سخنی که از خدا نیست و به دروغ به خدا نسبت داده شده، شناخته و تکذیب می شود. ابن سکیت عرض می کند: به خدا قسم جواب همین است (تحف العقول، ص473).
مطابق این سخن عقل حجتی است که بر همه حجیت های دیگر حکومت دارد و حتی سخن انبیاء را باید با آن سنجید. در طول تاریخ کم نبوده اند کسانی که پرچم بر افراشته اند و مدعی شده اند که از طرف خدا سخن می گویند و خداوند آنان را به سمت ها و ماموریت های رسالت و امامت و ولایت و وصایت و مسیح بودن و ... برانگیخته است. سخن کدامیک ازاینان را باید پذیرفت و به عنوان سخن خدا حساب کرد؟ همچنین در تاریخ یک دین و به مرور زمان قرائت ها و روایت های بسیار پرشماری از دین پیدا می شود و هر یک مدعی اند که دیانت راستین را او و تنها او ارائه می کند. به هر حال بازار دین بسیار شلوغ و پر سر و صدا بوده و هست. از سوی دیگر همه این مدعیان از آنجا که مدعی این بوده اند که از طرف خدا سخن می گویند مدعی حجیت نیز بوده اند و از مردم تبعیت را طلب می کرده اند. سخن امام رضا(ع) در این رابطه این است که انسان یک ابزار سنجش و میزان بیشتر ندارد و او داور است که چه سخنی حق است و چه سخنی باطل و او تعیین می کند که چه سخنی را باید گردن نهاد و پذیرفت و چه سخنی را نباید پذیرفت و بلکه باید رد کرد. این ابزار سنجش و این داور، عقل است. این عقل است که باید داوری کند که چه کتابی حق است و از جانب خداست و چه دینی حق است و چه شخصی حق است و درست می گوید و اگر در ادیان مختلف ادعای اعجاز برای اثبات حقانیت شده، کدام درست است و اگر برای هر اندیشه ای استدلال می شود کدام استدلال درست و صحیح است و ...
امام(ع) در سخنی دیگر ارزش تعقل و خرد ورزی را به گونه ای دیگر بیان می کند: «عبادت به زیادی روزه و نماز نیست، بلکه عبادت به زیادی اندیشه ورزی در امر خداست» (همان، ص466). اگر در روایت قبلی سخن از حجیت عقل بود در این روایت سخن از ارزش تعقل و تفکر در امر دین است. از این حدیث بر می آید که در امر دینداری خردورزی بیش از هر عمل دیگری ارزشمند است و هیچ عملی را نمی توان با آن قیاس کرد. علت این امر آشکار است. دینداری ای که همراه با اندیشه و خردورزی نباشد به معنای بردگی و تبعیت از این و آن است و این دینداری سفیهانه است. یک چنین دینداری ای نه تنها جامعه را اصلاح نمی کند بلکه به تباهی می کشاند. دینی که همراه خرد ورزی نباشد دین نیست، چرا که به فرموده رسول خدا(ص) «جانمایه آدمی خرد اوست و کسی که خرد ندارد دین ندارد» (گزیده میزان الحکمه، ص538).
امام رضا(ع) باز به گونه ای دیگر بر جایگاه عقل و خرد در حیات معنوی انسان تاکید می کند: «دوست هر آدمی خرد اوست و دشمن او جهل اوست» (کافی، ج1، ص11). این خرد آدمی است که در همه حال یار و یاور اوست و چراغی است که راه را روشن می کند و حق را از باطل متمایز می سازد و راه سعادت و کمال را به او نشان می دهد. در مقابل عقل، سفاهت قرار دارد که دشمن انسان است چرا که انسان را به بیراهه می برد و او را به باطل پرستی و سقوط می کشاند.
و باز درحالی که رسول خدا(ص) دوست داشتن مردم را پس از ایمان بالاترین عمل به حساب می آورد (نهج الفصاحه، ص281)، امام رضا(ع) این امر را نصف عقل می شمارد: «دوست داشتن مردم نصف عقل است» (تحف العقول، ص467).
آری! این جایگاه عقل و خردورزی در دینداری در مکتب رضوی است. در این مکتب دینداری بدون خردورزی و تعقل بی معنا و بیراهه است. آن حضرت در سخنی ویژگی های یک مسلمان خردمند را بیان می کند و به ده ویژگی تاکید می ورزد (تحف العقول، ص467). در واقع حضرت می فرماید عقل انسان مسلمان کامل نمی شود مگر اینکه این ده ویژگی را داشته باشد:
1-«الخیر منه مأمول» امیدی به خیر او باشد. نیکی کردن به بندگان خدا و مخلوقات او و مفید بودن برای آنان امری است که عقل و فطرت همه انسان ها ارزشمند بودن و درست بودن آن را تایید و تصدیق می کند.
مطابق این سخن انسان خردمند در پی نیکی کردن به دیگران است. این سخن را پیامبر خدا اینگونه بیان می فرماید: «اوج خرد، بعد از دینداری، دوستی با مردم و خوبی کردن به هر آدم نیک و بد است» (بحار الانوار، ج74، ص401) و می فرماید: «خوبی و احسان کن، چه به کسی که شایسته آن است و چه به کسی که شایستگی آن را ندارد؛ زیرا اگر کسی که به او احسان کرده ای شایستگی احسان را نداشته باشد، تو به فضیلت احسان دست یافته ای» (عیون اخبار الرضا، ج2، ص35).
2-«و الشر منه مأمون» مردم از شر او در امان باشند. شر و بدی رساندن به مردم از اموری است که به شدت در متون دینی ناپسند شمرده شده است. پیامبر خدا(ص) آزار رساندن به بندگان خدا را در کنار شرک به خدا قرار می دهد: «دو کار است که بالاتر از آن دو، بدی ای وجود ندارد: شرک ورزیدن به خدا و گزند و آزار رساندن به بندگان خدا» (بحار الانوار، ج77، ص137). آن حضرت می فرماید: «از ستم کردن بپرهیزید، که دلهای شما را ویران می کند» (کنز العمال، 7639) و امام علی(ع) می فرماید: «هر که ستم کند، ستمش او را به هلاکت کشاند» (الکافی، ج5، ص307).
3 و 4-«یستکثر قلیل الخیر من غیره و یستقل کثیر الخیر من نفسه» خیر و نیکی اندک دیگران را بسیار شمارد و خیر و نیکی بسیار خود را کم شمارد.
در این دو جمله دو اصل اخلاقی بسیار تاثیر گذار بیان شده است. انسانی که کار نیک دیگران را بزرگ و مهم می شمارد به آنان بیشتر احترام می گذارد و این امر به بهتر شدن جامعه کمک می کند. اما کوچک شمردن کار خیر دیگران باعث تحقیر آنان می شود که بسیار ناپسند است. از سوی دیگر کسی که کار خیر و نیک خود را بزرگ و مهم شمارد بر افراد و جامعه منت می گذارد و از آنان طلب کار می شود. به هر حال بزرگ شمردن اعمال خیر دیگران و کوچک و قلیل شمردن عمل خیر خود هم برای اصلاح فرد و هم جامعه مفید است. امام علی(ع) می فرماید: «هرگاه به تو خوبی شد، آن را یادآوری کن و هرگاه تو خوبی کردی آن را از یاد ببر» (غررالحکم، 4000 و 4001).
5-«لا یسأم من طلب الحوائج الیه» هر قدر مردم از او حاجت خواهند دلتنگ نمی شود. پیامبر خدا(ص) می فرماید: «وقتی خداوند خیر بنده ای را بخواهد، حاجت های مردمان را به او وا می گذارد» و می فرماید: «خدای تعالی بندگانی دارد که آنان را ویژه حاجت های مردمان کرده است و مردمان برای حاجت خویش به آنان پناه می برند و اینان از عذاب الهی در امانند» و می فرماید: «هر که به حاجت برادرش پردازد، خداوند به حاجتش می پردازد» (نهج الفصاحه، ص180-181).
اگر خدمت به مردم و بر آورده کردن حوائج آنان این جایگاه را در دینداری و نیز رستگاری و کمال انسان دارد پس بسیار به جاست که گفته شود انسان خردمند از برآوردن حاجت دیگران خسته و دلتنگ نمی شود.
6-«لا یملُّ من طلب العلم طول دهره» خردمند در طول عمر خود از دانش جویی خسته نمی گردد. ازاین جهت انسان عاقل و خردمند از طلب علم و دانش خسته نمی شود که به فرموده پیامبر اسلام(ص) «دانایی سرآمد همه خوبی هاست و نادانی سرآمد همه بدی ها»(بحار الانوار، ج77، ص175) و می فرماید: «با ارزش ترین مردم کسانی هستند که از دانش بیشتری برخوردارند و کم ارزشترین مردم کسانی هستند که ازدانش کم تری برخوردارند (امالی الصدوق، ص27) و امام علی(ع) می فرماید: «هیچ گنجی سودمندتر از دانش نیست» (الکافی، ج8، ص19) و می فرماید: «دانش، زندگی است» (غررالحکم، ح185). اگر علم و دانش این اندازه گرانبهاست، انسان خردمند نباید از کسب آن خسته شود.
7-«الفقر فی الله احب الیه من الغنی» فقر و تنگدستی در راه خدا برایش محبوب تر و دوست داشتنی تر از توانگری است. کسی که بخواهد حق پرستی کند و از باطل پرستی فاصله گیرد باید حاضر باشد هزینه حق پرستی خود را بپردازد. در واقع این هزینه حق پرستی است که انسان ها را از این امر باز می دارد و چه بسا به باطل پرستی می کشاند. اما انسان خردمند هم حق پرستی را بر باطل پرستی ترجیح می دهد و هم حاضر است هزینه آن را بپردازد. از دست دادن مال و مبتلا شدن به فقر و تنگدستی پایین ترین هزینه حق پرستی است.
8-«الذل فی الله احب الیه من العز فی عدوه» خواری در راه خدا برایش از عزت با دشمنانش محبوبتر است. خردمند حاضر است در راه حق و حقیقت خفت و خواری را نیز تحمل کند. برای او شکوه و جلال و پست و مقام و ...ارزشی ندارد و هرچند می تواند با خم شدن جلوی قدرتمندان ستمگر و مدح و ثنای آنان به عظمت ظاهری دنیا دست یابد اما هرگز چنین نمی کند. امام رضا(ع) درباره خوار و ذلیل شدن انسان ها در مقابل قدرتمندان سخن بسیار جالبی دارند: «انسان دست انسان دیگری نبوسد زیرا بوسیدن دست او مانند نماز خواندن بر اوست» (تحف العقول، ص473).
9-«الخمول اشهی الیه من الشهره» گمنامی را بیش از شهرت دوست دارد. انسان خردمند برای شهرت ارزش زیادی قائل نیست و بلکه گاهی آن را مانع رسیدن به هدف می بیند. برای او سعادت و کمال مهم تر و برتر از توجه و احترام مردم است.
10-امام(ع) قبل از اینکه مورد دهم را بیان کند به گونه ای این نکته را می رساند که این دهمی از همه مهم تر است. می فرماید: «العاشرة و ما العاشرة» دهم و چیست این دهمی؟ به آن حضرت عرض می شود که دهمی چیست؟ می فرماید: «لا یری احدا الا قال: هو خیر منی و اتقی» احدی را ننگرد جز اینکه بگوید او از من بهتر و پرهیزگارتر است. حضرت در ادامه می فرماید: «مردم دو دسته اند، کسانی که از او بهتر و پرهیزگارترند و کسانی که نسبت به او بدتر و زبونترند. چون انسانی را که از او بدتر و زبونتر است ببیند می گوید شاید درونش بهتر باشد، و این بهتر بودن درون برای او بهتر است و خوبی من ظاهر است و آن برای من بدتر است. و هرگاه کسی را ببیند که بهتر و با تقواتر از اوست برای او تواضع کند تا به او برسد و چون چنین رفتار کرد مجد و بزرگیش بالا رود و خوبیش خالص گردد و نامش نیکو گردد و سید اهل زمانش باشد» (تخف العقول، ص467).
آری! انسان خرمند هیچ کس را پایین تر و پست تر از خود نداند و همین امر باعث می شود که بر همگان حرمت نهد و احترام همگان را بر خود لازم و واجب شمارد. انسان خرمند دیندار هیچ انسانی را تحقیر نمی کند و کوچک ترین عملی که از آن بوی بی احترامی استشمام شود انجام نمی دهد، چرا که احتمال می دهد او در پیشگاه خداوند برتر و بالاتر باشد، هرچند که ظاهر او این امر را نشان نمی دهد.

۱۳۹۰ مهر ۱۳, چهارشنبه

امام رضا(ع) و منطق گفت و گو

مروری بر کتابی مانند احتجاج طبرسی نشان می دهد که از زمان پیامبر اسلام(ص) تا پایان دوران ائمه اطهار(ع) یک سنت و منطق و روش، یعنی سنت احتجاج، ساری و جاری بوده است. احتجاج به معنای حجت آوردن و دلیل آوردن است. اما جدای از اینکه برای این روش و عمل چه نام و لفظی به کار رفته آنچه در جریان بوده یک گفت و گوی تمام عیار بوده است. به این معنا که کسی که با پیامبر(ص) یا امام مناظره می کرده هم کاملا آزاد بوده است که مذهب و مسلک خود را معرفی و از آن دفاع کند و هم آزاد بوده است که هر اشکالی که می خواسته و به نظرش می رسیده به اسلام وارد کند و در واقع هیچ خط قرمزی وجود نداشته است.
در ابتدای کتاب احتجاج طبرسی ادله نقلی متعددی بر ضرورت این احتجاج و مناظره آورده شده و به آیاتی از قرآن مجید و روایات متعددی استناد شده است. مطابق روایاتی که در این کتاب آمده بر عالمان دین واجب است که چنین کاری را انجام دهند و در هر زمان و مکانی به تناسب به بحث و مناظره با همه مخالفان بپردازند. البته در انتهای این کتاب برخی از مناظرات و احتجاج های عالمان سده های نخست اسلامی گزارش شده است.
در میان مناظراتی که کتاب احتجاج طبرسی نقل کرده، آنچه در زمان امام رضا(ع) و توسط ایشان انجام شده از جهات مختلف برجستگی دارد.
مناظره و احتجاج در حیات آن امام همام چنان برجستگی دارد که همه کسانی که درباره آن حضرت و زندگی او کتابی نوشته اند، حتما بخش ویژه ای را به مناظرات و گفت و گوهای آن حضرت با عالمان ادیان و مکاتب مختلف اختصاص داده اند.
یکی از ویژگی های چشمگیر مناظرات امام رضا(ع) آن است که این امر در زمانی رخ داده که آن حضرت به ظاهر در قدرت است و در واقع مقام دوم مملکت است. هنگامی که امام در قدرت است و از مناظره و گفتگو استقبال می کند معنای  این عمل این است که حکومتی که ادعای دینی بودن دارد نه تنها نباید جلوی صدای مخالفان فکری و اعتقادی را بگیرد، بلکه خود باید زمینه ای را فراهم کند که همگان سخن خود را بگویند و اعتقاد خود را بیان کنند و آزادانه اعتقادات دیگر را نقد و بررسی نمایند.
آنچه در گفت و گوها و مناظرات امام رضا(ع) رخ داده این بوده که اولا از جهت طرفی که می خواسته مناظره کند هیچ محدودیتی وجود نداشته و از متکلمان دیگر نحله ها و فرقه های اسلامی تا عالمان ادیان دیگر مانند یهودیان، مسیحیان، زرتشتیان و صابئان و ... و نیز ملحدان و منکران خدا می توانسته اند در این گفت و گو شرکت کنند و آزادانه مواضع خود را بیان کنند. و ثانیا در رابطه با شنوندگان و تماشا کنندگان این مناظره ها محدودیتی وجود نداشته و توده های مردم می توانسته و حق داشته اند که این سخنان مختلف و استدلال های متنوع را بشنود و خود درباره صحت و سقم آنها داوری نمایند. و ثالثا درباره موضوع بحث محدودیتی وجود نداشته از اصل خدا گرفته تا وحدانیت او و نبوت پیامبر اسلام و امامت و احکام و دستورات اسلامی همه چیز مورد بحث و بررسی قرار می گرفت. در مناظرات امام رضا(ع) در واقع مخالفان هر بحثی را که می خواستند مطرح می کردند و با امام(ع) درباره آن به بحث می پرداختند.
شهید مطهری(ره) درباره این احتجاجات و به ویژه احتجاجات امام رضا(ع) می گوید: «بخشی از کتاب های حدیثی ما احتجاجات است. مثلا بحار الانوار یک جلد در احتجاجات دارد. ما یک کتاب داریم در احتجاج: احتجاج طبرسی. باید این احتجاجات را خواند. اینها مباحثاتی است که علمای ادیان دیگر و به طور کلی دانشمندان دیگر که بعضی از آنها دهری و مادی مسلک، بعضی یهودی، بعضی مسیحی، بعضی زرتشتی، بعضی صابئی و حتی بعضی بت پرست بودند، با ائمه داشته اند. اینها می آمدند نزد ائمه سوال می کردند، جواب می شنیدند و می رفتند. کسی نمی گفت تو چه حقی داری در دولت مقتدر اسلامی چنین حرف هایی بزنی. مخصوصا مباحثات و احتجاجات حضرت رضا(ع) که در متن کتب تاریخ و حدیث مضبوط است عجیب است...شما نظیر و شبیه اینها را کجا پیدا می کنید؟ این برای چه بود؟ برای اینکه اسلام به منطق خودش اعتماد داشت. اسلام چون به منطق خودش اعتماد داشت هیچ وقت نمی آمد مردم را بترساند بگوید درباره این مسائل فکر نکن؛ درباره خدا فکر نکن، بلکه می گفت هر چه دلت می خواهد فکر کن...» (مطهری، مرتضی، پیرامون جمهوری اسلامی، ص132-133).
آری، امام رضا(ع) با همگان به گفت و گو می نشیند و درباره همه چیز بحث می کند و همگان می توانند هر سخنی را و هر استدلالی را بشنوند. آرمان آن امام این است که مردم، خردمند و استدلال گر و نقاد بار بیایند و دینداریشان عقلانی و استدلالی باشد. هرگز مطلوب آن حضرت این نبود که فضای جامعه بسته شود تا سخنان و عقاید و اندیشه های مختلف بیان نشود و مردم به صورتی مقلدانه و کورکورانه دینی را بپذیرند. در سیره و روش امام رضا(ع) پیروان همه ادیان و مذاهب و حتی ملحدان و ماده گرایان آزادی کامل دارند که در جامعه اسلامی هم عقاید و اندیشه های خود را بیان و تبلیغ کنند و هم اندیشه ها و عقاید اسلامی را نقادی و رد کنند.
این سیره و روش ائمه اطهار و به صورتی خاص و ویژه، سیره و روش امام رضا(ع) بود. عالمان دین نیز وظیفه دارند با دیگران به گفت و گو بنشینند و اگر می خواهند اسلام را معرفی و تبلیغ نمایند و از آن دفاع کنند به صورتی استدلالی و منطقی باشد و به جای اینکه جلوی صداها و اندیشه های دیگر را بگیرند به بحث و استدلال با آنان بپردازند. عالمان دین نباید در پی مقلدان چشم بسته و مریدان بی اندیشه باشند، بلکه باید زمینه ای فراهم کنند که مردم بتوانند اندیشه های مختلف را بشنوند و اندیشه و سخن متقن تر و مستدل تر را برگزینند، چرا که چنین دینداری ای مطلوب قرآن مجید است (زمر/17-18)
عالمان دین نه تنها از این جهت نیاز به گفت و گو با عالمان دیگر ادیان و مکاتب دارند، بلکه از این جهت نیز که بر دانش خود بیفزایند. پیامبر خدا(ص) می فرماید «دانش را فرا گیرید، گرچه در چین باشد زیرا طلب دانش بر هر مسلمانی واجب است» (کنز العمال، ح28697). هرگز گمان نرود فرهنگ و تمدنی در جهان وجود دارد که هیچ سخن جالب و ارزشمندی برای دیگران ندارد. اگر فرهنگ و تمدن جاهلیت عرب نکات ارزشمندی داشته است که اسلام آنها را بگیرد و امضا کند، مانند حرام بودن جنگ در ماههایی خاص و ... پس در گفت و گوی با دیگران، هم باید در پی این بود که موضع حق را تبیین کرده از آن دفاع کرد و هم اینکه امور ارزشمند را از دیگران گرفت.
شاید با مثالی بتوان نیاز به دیگران و گرفتن امور ارزشمند از آنان را آشکار ساخت. علم کلام در اسلام دو وظیفه را بر عهده دارد یکی تبیین آموزه های عقیدتی دین و دیگری دفاع از آنها درمقابل شبهات. حال سوال این است که آیا کلام دفاعی، که تنها به دفاع از اعتقادات دینی می  پردازد، ممکن است چیزی را از دیگران بگیرد؟ شاید به نظر رسد که در این بعد اخذ و اقتباسی صورت نمی گیرد. اما واقعیت چیز دیگری است. عالمان دین استدلال های گوناگونی برای وجود خدا ارائه کرده اند. حال سوال این است که آیا ممکن نیست که یک عالم مسیحی برهانی متقن و بهتر برای وجود خدا ارائه دهد و عالمی مسلمان از این برهان استفاده کند؟ در بسیاری از زمینه ها اینگونه است. پس باید به گفت و گو پرداخت و هم موضع حق را تبیین کرده از آن دفاع کرد و هم به همگان احترام گذاشت و نکات مثبت اندیشه های آنان را گرفت.
آری! منطق اسلام و پیامبر و ائمه اطهار منطق گفت و گو و بحث و استدلال و احترام متقابل است و این امر در حیات امام رضا(ع) برجستگی خاصی دارد. و چه غرورآفرین بود زمانی که رئیس جمهور محبوب ایران در سازمان ملل متحد این منطق شکوهمند اسلام را عرضه کرد و پیشنهاد کرد که یک سال به نام گفت و گوی تمدن ها نام گذاری شود! چه افتخار آفرین بود زمانی که دنیا این منطق را تحسین کرد و به احترامش قد خم کرد! چه شکوهمند بود زمانی که نمایندگان و سران کشورهای مختلف جهان نه تنها جلسه سخنرانی رئیس جمهور کشور ما را ترک نکردند بلکه سرا پا گوش شدند تا به سخنان حکیمانه و پارسایانه و متخلقانه رئیس جمهور ما گوش دهند! چه افتخار آمیز بود زمانی که پیشنهاد رئیس جمهور ما مورد پذیرش قرار گرفت و سال 2001 به عنوان سال گفت و گوی تمدن ها اعلام شد.
و چه بی ادبانه و نابخردانه است که هنوز کسانی به خود اجازه می دهند که الفاظی زشت و رکیک را برای آن رئیس جمهور محبوب به کار ببرند، رئیس جمهوری که دبیر کل سازمان ملل درباره اش گفت: «جهان برای صلح به خاتمی های بیشتری نیاز دارد». اما بی ادبانی پیدا می شوند که نسبت به این شخصیت برجسته هتاکی کنند (رجا نیوز). و چه ناجوانمردانه و غیر پارسایانه است که فضاحت هایی که سال ها پس از دوره او در اثر بی سیاستی ها و خودخواهی ها و بی کفایتی ها و بی تقوایی های دیگران به وجود آمده به او نسبت داده شود!

۱۳۹۰ مهر ۱۱, دوشنبه

تشیع و برداشت های متفاوت از متون دینی

همه ادیان زنده جهان و برخی از ادیانی که جزو ادیان زنده شمرده نمی شوند، مانند صابئین، دارای متن مقدس یا متون مقدسی هستند که همگی پیروان آن دین آن را قبول دارند و مقدس می شمارند؛ هر چند در کنار این متن مشترک گاهی برخی از گروه ها و مذاهب متون دیگری را نیز مقدس و معتبر می شمارند که چه بسا دیگر مذاهب آن را معتبر و مقدس نمی دانند. به هرحال گویا مهم ترین امری که مذاهب مختلف را تحت عنوان یک دین جمع کرده همان متن مقدس مشترک است. برای مثال همه مسیحیان کنونی، اعم از سه گروه اصلی کاتولیک، ارتدوکس و پروتستان، و گروه های کوچک ارامنه، آشوریان و ... مجموعه عهد جدید را، که مشتمل بر 27 کتاب و نوشته کوچک و بزرگ است، معتبر و مقدس می دانند و در آن اختلافی ندارند. همچنین همه بودائیان مجموعه «تری پیتَکَه» یا «سه سبد» را معتبر می دانند، هر چند مکتب «تیره واده» تنها همین مجموعه را قبول دارد ولی مکتب «مهایانه» متون دیگری را نیز که «سوتره ها» خوانده می شوند، مقدس و معتبر می دانند.
اما نکته مهم این است که گروه ها و افراد مختلف از متن مقدس یکسان استفاده نمی کنند و برداشت های از متن متفاوت است. اینکه چه اموری باعث می شود که برداشت ها متفاوت و متنوع شود، مساله مهمی است که مورد بحث های زیادی واقع شده و نزاع ها و چالش های زیادی را بر انگیخته است. اما هیچ کس نمی تواند این امر را نادیده بگیرد و نپذیرد که در تاریخ همه ادیان تکثر و تنوع زیادی از این جهت وجود داشته است. به عبارت دیگر تکثر و تنوع برداشت های از متن مقدس واقعیتی عینی و غیر قابل انکار است. مقصود این نیست که ضرورتا همه این برداشت ها و قرائت ها بر حق هستند یا در هر مساله ای ممکن است در میان برداشت های متفاوت و ناسازگار، بیش از یک برداشت حق وجود داشته باشد؛ بلکه سخن این است که حتی اگر بپذیریم که تنها یک قرائت و برداشت می تواند حق باشد، کما اینکه همین را می پذیریم (و البته جای بحث دارد و کسانی مخالف آن هستند)، اما اصل وجود این برداشت های متفاوت را باید پذیرفت.
اما سخن این است که حال که تکثر در حقانیت برداشت ها و قرائت ها را نپذیرفتیم، آیا می توان یک برداشت را بر دیگر برداشت ها مقدم کرد و آن را حاکم دانست؟ حتی اگر ملاک و معیارهایی برای برداشت و قرائت برتر تعیین شود ممکن است درباره خود آن ها اختلاف شود و هر گروهی ملاک ها و معیارهای خاصی را در نظر بگیرد که با ملاک و معیارهای دیگران متفاوت است.
این اختلاف برداشت ها و قرائت ها وقتی درون یک دین به وجود می آید باعث پیدایش مذاهب و فرقه ها می شود و وقتی درون یک مذهب بروز می کند باعث پیدایش گرایش های مختلف می شود. تاریخ ادیان نشان می دهد که راه مشخصی برای حل اختلافات فرقه ها و مذاهب یک دین وجود نداشته است، چرا که راه یا ملاک و معیاری که یک مذهب یا فرقه مشخص کرده برای دیگران قابل قبول نبوده است. اما گاهی ملاک و معیاری که درون یک مذهب و فرقه پذیرفته شده، اجازه بروز گرایش های مختلفی را که با هم اختلاف اساسی دارند، نداده است.
نمونه این امر آن چیزی است که در مذهب کاتولیک مسیحی رخ داده است. سنگ زیربنای مذهب کاتولیک یک اصل است و آن اینکه: هر کلیسایی که سلسله اسقف هایش از طریق نصب به پطرس و ازطریق او به عیسی مسیح برسد سخنش و رأیش برای همه مسیحیان حجت و معتبر است و تنها برداشت معتبر از کتاب مقدس برداشتی است که مورد تایید این کلیسا باشد. آنان می گویند تنها کلیسای شهر رم این شرایط را دارد و بنابراین هر کسی برداشتی غیر از برداشت مورد تایید این کلیسا داشته باشد مرتد و بدعتگزار است و از دین خارج است. مطابق اندیشه کاتولیک، در دین تنها یک قرائت رسمی واحد وجود دارد و هر قرائتی متفاوت با آن کفر و الحاد است. در واقع در این اندیشه نهادی تعریف شده که بیان کننده رسمی دین است. بیان و برداشت این نهاد قطعا حق و مطابق واقع است چرا که روح القدس در آن حضور دارد و جلوی خطا و اشتباه را می گیرد (مسیحیت و بدعت ها، فصل 12)
حال پرسش این است که آیا دراسلام و در مذهب تشیع نهادی تعریف شده است که بیان کننده رسمی دین و مذهب باشد و برداشت او برای همگان حجت باشد؟ هنگامی که این سوال مطرح می شود فورا اذهان به سمت مرجعیت در مذهب تشیع می رود. اما باید توجه داشت که مرجعیت تشیع هیچ شباهتی و هیچ وجه اشتراکی با دستگاه پاپی در کلیسای کاتولیک ندارد. تفاوت های اساسی زیر را بین این دو می توان برشمرد:
1-هرچند واژه «فقه» در آیات  و روایات به معنای «دین شناسی» است و در واقع«فقه اکبر» و «فقه اصغر» را در بر می گیرد و همه جنبه ها و ابعاد دین را تحت پوشش قرار می دهد اما آن چیزی که امروزه فقه خوانده می شود تنها «فقه اصغر»، یعنی احکام فرعی عملی، را در بر می گیرد و کسی «فقیه» خوانده میشود که در احکام فرعی و چگونگی برداشت و استنباط آنها از منابع دینی تخصص دارد (مطهری، آشنایی با علوم اسلامی، اصول فقه، ص6-7). البته تخصص در فقه اکبر که بخش عمده و مهم تر دین است از محدوده کار آنان خارج است. این در حالی است که پاپ در کلیسای کاتولیک در همه جنبه های دین، اعم از نظری و اعتقادی یا عملی، نظر می دهد.
2-حجیت نظر فقیه یا مرجع تقلید از باب کارشناسی و تخصص است. مراجعه به فقیه در شیعه چیزی جدای از دیگر جنبه های زندگی نیست و همان طور که برای مثال بیمار به پزشک مراجعه می کند، فردی که خود تخصص و توان برداشت احکام فرعی را از متون دینی ندارد، به این کارشناسان مراجعه می کند. در واقع پشتوانه حجیت سخن فقیه تنها تخصص اوست در حالی که پشتوانه اصلی سخن و فتوای پاپ روح القدس است. به همین جهت فقیه ممکن است در فتوای خود حکم خدا را بیان کند و ممکن است خطا کند، اما در مورد پاپ اینگونه نیست و به اعتقاد کلیسای کاتولیک خطایی در فتوای او راه ندارد.
3-از آنجا که فقیه تنها یک کارشناس و متخصص است، ممکن است در همان زمان کارشناسان و متخصصان دیگری برداشت متفاوتی داشته باشند و البته مردم می توانند به کارشناسی که خود طبق معیارهایی او را متبحرتر می دانند، مراجعه کنند و سخن او را برای خود حجت بدانند. پس ممکن است افراد یک خانواده در یک حکم فرعی به گونه های مختلف عمل کنند و البته هیچکدام نمی توانند به صورت قطعی بگویند که به حکم خدا عمل کرده اند، بلکه صرفا می توانند بگویند وظیفه خود را انجام داده اند و معذور هستند. اما وضع برای یک خانواده کاتولیک متفاوت است و همه یکسان عمل می کنند و همه عمل خود را متن دین می دانند.
4-یک فرد کاتولیک باید بی چون و چرا از پاپ تبعیت کند و سخن و فتوای او را بپذیرد، اما یک شیعه چند راه پیش رو دارد؛ یکی اینکه خود متخصص شود و دیگر اینکه عمل به احتیاط کند و از سخن کارشناسان آنچه را که احتیاطی تر است بپذیرد و صورت سوم این است که به یک کارشناس خاص مراجعه کند. در این صورت سوم باز در صورتی که فرد یقین داشته باشد که حکم خدا آن چیزی که کارشناس می گوید نیست، باید به یقین خود عمل کند و نمی تواند به نظر کارشناس عمل کند.
از آنچه گذشت روشن و آشکار می شود که هرگز نباید مرجعیت تقلید در شیعه را با نهاد پاپی در کلیسای کاتولیک مقایسه کرد. نهاد پاپی طبق تعریف، بیان کننده و مدافع یک قرائت رسمی از دین است. کسی که از محدوده این قرائت پا بیرون بگذارد در واقع از مذهب کاتولیک خارج شده و پاپ می تواند در این مذهب افراد را بیرون از مذهب و مرتد اعلام کند. اما شأن مرجع تقلید هرگز این نیست و او تنها در زمینه تخصص خود کاری علمی انجام می دهد و مردم از تخصص او استفاده می کنند و البته در امور دیگر دین نیز به متخصصان رشته های دیگر مراجعه می کنند. اساسا کل دین در حیطه کار و تخصص فقیه، طبق اصطلاح امروزی آن، نیست که بتواند محدوده دین و مرزهای آن را مشخص کند.
پیش تر در نوشتاری تحت عنوان «از روزه فقهی تاروزه اخلاقی-معنوی» بیان شد که نماز و روزه فقهی تنها بدن نماز و روزه است و کسی ممکن است در طول زمانی که روزه است حقوق مردم را تضییع کند و بی اخلاقی کند و بسیاری از گناههای دیگر را انجام دهد، یا در زمانی که داخل نماز است به گناه مشغول باشد و در عین حال مطابق فقه نماز و روزه او صحیح باشد، در حالی که مطابق روایات متعدد این نماز و روزه هیچ یک ازآثار و نتایج بیان شده برای آنها را ندارد. این نماز و روزه بدن بی روح نماز و روزه است و فقه تنها متکفل بدن نماز و روزه و دیگر فروع عملی است. روح را باید در جای دیگری جستجو کرد.
در جهان اسلام و نیز در میان شیعیان گرایش های متفاوتی وجود داشته و برداشت های مختلفی از متون مقدس شده و همین گاهی باعث نزاع های تندی شده که گاهی حتی تکفیر و برخوردهایی را در پی داشته است. کسانی دارای مشرب عرفانی شده بر عشق و معرفت تاکید کرده و از سوی دیگر، فقیهانی آنان را تکفیر کرده خارج از دین شمرده اند. کسانی اندیشه «وحدت وجود» را توحید ناب شمرده اند و دیگرانی قائل به آن را کافر خوانده اند.
سخن این است که از آنجا که در تشیع نهاد یا شخصی وجود ندارد که بیان کننده رسمی دین باشد و قرائت او از دین تنها قرائت معتبر رسمی و دارای حجیت باشد، پس هر کسی حق دارد دیدگاه خود را بیان کند و عموم مردم در هر زمینه به کسی که متخصص می دانند مراجعه می کنند. اما اینکه عالمی عالم دیگر را تکفیر کند یا خارج از دین بداند خروج از چارچوبه تعریف شده است.
اگر پا را اندکی از این امر فراتر گذاریم و از منظری بالاتر به این امر نظر کنیم امر به صورتی دیگر به نظر می آید. برای نمونه دو عنصر و واژه «طریقت و شریعت» را در نظر بگیرید. بر اساس میزان تاکید بر این دو واژه دینی گرایش ها و مشرب هایی به وجود آمده، به گونه ای که گروه هایی بر شریعت تاکید کرده و گروه هایی بر طریقت؛ گروه هایی شریعت را ناچیز شمرده، آن را نادیده گرفته اند و گروه هایی طریقت را. وقتی به متون دینی مراجعه می کنیم از یک سو تاکید بر عمل به ظواهر اعمال عبادی و شرعی مانند نماز و روزه و حج و ... را می بینیم، تاکید هایی که هم سندشان محکم و قطعی  و هم محتوایشان روشن و آشکار است، به گونه ای که نمی توان شریعت را از دین جدا کرد؛ و از سوی دیگر عباراتی می یابیم که نشان می دهد شریعت بدون طریقت در واقع بدن بدون روح است. در روایات متعددی آمده است که دین چیزی غیر از عشق و محبت نیست. پیامبر خدا(ص) می فرماید: «دین غیر از دوست داشتن و نفرت داشتن نیست» (محمدی ری شهری، المحبة فی الکتاب و السنة، ص350). از امام باقر(ع) سوال می شود که آیا در دین عشق وجود دارد و امام پاسخ می دهد که «مگر دین غیر از عشق است؟» (دعائم الاسلام، ج1، ص71) و نیز می فرماید: «ایمان دوست داشتن و نفرت داشتن است» (تحف العقول، ص295).
اگر دین و ایمان غیر از عشق و دوست داشتن نیست، پس باید دینداری را فراتر از اجزای ظاهری عبادات جستجو کرد. این روشن و واضح است که در کلام فقیه و روش و متد او جایی برای عشق و محبت وجود ندارد و نماز و روزه بدون عشق هم به لحاظ فقهی اشکالی ندارد. پس کسی که فقه را به عنوان علمی که به بدن دین می پردازد بپذیرد، اما از آن فراتر رود و به این معنا از شریعت بگذرد، یعنی آن را بپذیرد ولی آن را کافی نداند، نه تنها به بیراهه نرفته، بلکه به وضوح تمام از متون دینی می توان برداشت کرد که راه درست همین است. در حدیثی از رسول خدا چنین نقل است: «الشریعة اقوالی والطریقة افعالی والحقیقة احوالی والمعرفة رأس مالی، والعقل اصل دینی و الحب اساسی، والشوق مرکبی و...(سید حیدر آملی، اسرار الشریعة واطوار الطریقة و انوار الحقیقة، ص8-9).
پیامبر(ص) مطابق این حدیث می فرماید: شریعت گفته های من است و طریقت اعمال من است و حقیقت حالات من است و معرفت سرمایه من است و عقل اصل دین من است و عشق و محبت اساس کار من است و شوق مرکب من است ...
مطابق این حدیث در دیانت نبوی هم شریعت و طریقت و نیز عقل و عشق و ... هر یک جایگاه خاص خود را دارند و چسبیدن به یکی و رها کردن امور دیگر انحراف از راه و روش پیامبر(ص) است.
پس ما از متون دینی همنوایی شریعت و طریقت را برداشت می کنیم، به گونه ای که هر یک کارکرد و نقش خویش را دارند و از هم جدایی ناپذیرند. شریعت نقش بدن را ایفا می کند و طریقت نقش روح را؛ هیچ یک از این دو بدون دیگری کامل نخواهند بود.
اما این خود یک برداشت است، ولی برداشت های دیگری هم وجود دارد و در واقع اختلاف در این باره به نهایت است. کسانی دین را مساوی شریعت می دانند و هیچ ارزش و اعتباری برای طریقت قائل نیستند؛ اما در طرف دیگر طیف، کسانی قرار دارند که پایبندی به شریعت را لازم نمی دانند و دین را تنها همان طریقت می دانند. طبق برداشت ما این هر دو گروه برداشت درستی ندارند و به افراط و تفریط مهلک مبتلا شده اند. اما بین این دو طرف طیف درجات متعددی وجود دارد که با اینکه هر دو عنصر را قبول دارند ولی بر یک طرف بیشتر تاکید می کنند.
اگر در حوزه های علمیه با کسانی روبرو هستیم که دین را مساوی شریعت می دانند، کسانی در تاریخ اسلام بوده اند که خود را به جریان صوفیه منتسب کرده و شریعت را لازم الاجرا نمی دانسته اند. اما نه همه فقها دین را مساوی شریعت می دانسته اند و نه همه صوفیه شریعت را رد می کرده اند. درمیان صوفیه در طول تاریخ شخصیت های برجسته ای وجود داشته اند که به شریعت پایبند بوده و خدمات ارزشمندی به فرهنگ اسلامی کرده اند. همچنین در میان فقها عارفان بزرگی ظهور کرده اند که این رشته را به پیش برده اند.
همان طور که بیان شد، در اسلام و تشیع یک نهاد رسمی وجود ندارد که قرائت و برداشت رسمی را بیان کند. بنابراین با اینکه همه اطراف نزاع حق دارند موضع علمی خود را بیان کنند و برداشت خود را از دین آشکار سازند، اما برخوردهای تند و خشن نمی تواند مبنایی داشته باشد. این نکته وقتی رسواتر می شود که کسی که خود یک طرف طیف قرار دارد و به اعتقاد بسیاری از اندیشمندان برداشتی نادرست از دین دارد، طرف دیگر را تکفیر کرده، مردم را تحریک به برخوردهای تند و خشن نماید.
ما در این سالها شاهد برخوردهای تند و خشنی نسبت به گروه های صوفیه بوده ایم و حتی شاهد بوده ایم که به گروه هایی که پایبندیشان نسبت به شریعت روشن بوده برخوردهایی ناروا صورت گرفته و حسینیه ها و مکان تجمع و عبادت آنان تصرف و تخریب شده است. این برخوردها مطابق هیچ معیاری درست نیست و همگان در جامعه اسلامی حق دارند اعمال عبادی خود را داشته باشند. گروه های صوفیه که عموما شیعه و پایبند هستند، که جای خود دارد، برادران اهل سنت نیز مسلما باید بتوانند مساجد خود را حتی در شهرهایی که اقلیت هستند داشته باشند، کما اینکه مسیحیان و یهودیان و اقلیت های دیگر دینی باید از این حقوق برخوردار باشند و حکومت موظف است که امنیت آنان را تامین نماید.