۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه

تکثیر جمعیت، شریعت و ظرفیت کشور(1)


 یکی از مشکلات امروز کشورهای مختلف جهان مساله جمعیت است و عجیب آن است که در برخی از کشورها رشد منفی جمعیت و کمبود نیروی کار و بالا رفتن متوسط سن مردم مشکل ساز است و در سوی دیگر در دیگر نقاط  دنیا و در برخی از کشورها  که با رشد بی رویه جمعیت روبرو هستند تراکم جمعیت به حد انفجار رسیده و مشکلات بسیار جدی به وجود آورده است. معمولا در کشورهای پیشرفته مشکل اول وجود دارد و به همین جهت در این کشورها رشد جمعیت و زاد و ولد بیشتر تبلیغ می شود، این در حالی است که در کشورهای عقب افتاده و جهان سوم امور به عکس است و رشد جمعیت مشکل ساز است و کنترل جمعیت و زاد و ولد تبلیغ و ترویج می شود.
در کشور ما در حالی که قبل از انقلاب کنترل جمعیت تبلیغ می شد و از سوی نهاد های مذهبی و روحانیون با آن مبارزه می شد با پیروزی انقلاب اسلامی به صورتی طبیعی جمعیت رو به ازدیاد گذاشت تا اینکه پس از چند سال مسئولان امر با مشکلات جدی روبرو شده به تبلیغ کنترل جمعیت و محدود کردن زاد و ولد روی آوردند. اما اخیرا زمزمه هایی با این مضمون شنیده می شود که آن سیاست خطا و ضد دینی و صهیونیستی و خلاف مصالح کشور بوده و کشور ما ظرفیت بیش از دو برابر جمعیت فعلی را دارد و...
عالمی دینی می گوید: «مخالفان در کشورهای شیعه نشین همان سیاست صهیونیست ها را در مساله زاد و ولد دنبال می کنند، به این معنا ضمن آنکه خودشان به شدت به فکر ازدیاد جمعیت هستند، اما شیعیان را به کنترل و کاهش جمعیت ترغیب می کنند» (فارس، 11/3/89).
روحانی دیگری می گوید: «اینکه دولت تصمیم دارد مساله کنترل جمعیت، که به ضرر شیعه است، را بردارد، کار خوبی است زیرا کنترل جمعیت ترکیب خانواده ها را به هم زده است » (فارس، 20/2/89).
روحانی دیگری که در نیروهای نظامی مسئولیت دارد با اشاره به ظرفیت 150 میلیونی کشور می گوید: «سیاست غلط کنترل موالید که در دولت سازندگی پایه گذاری و در دولت اصلاحات پیگیری شد متاسفانه نه تنها هزینه های سنگینی به کشور تحمیل کرد بلکه پیامد های بسیار منفی نیز به همراه داشت که یک نمونه بارز آن کاهش ورودی نیروی سرباز به نیروهای مسلح است ... برنامه دولت اصولگرای آقای احمدی نژاد در حذف سیاست کنترل موالید، اقدامی اصولی منطبق با موازین شرعی و گامی اساسی در جهت تقویت قدرت نظام جمهوری اسلامی است» (فارس،19/5/90).
مسئول اجرایی کشور می گوید: «کنترل جمعیت از اشتباهات بزرگی است که انجام شد چرا که  این مشکل غربی ها بود و از ترس اینکه جمعیت ما به کشورهایشان سرازیر شود و آنها را با مشکل روبرو کند می گویند شما باید جمعیت خود را کنترل کنید در حالی که آنها دچار فساد شده اند و نسلشان منقطع می شود» (فارس،20/8/89).
نویسنده نشریه ای که به یکی از مراکز حوزوی تعلق دارد (پرتو سخن، 2/6/90) طرح کنترل جمعیت را صهیونیستی می خواند و با اشاره به اینکه در زمان شاه این سیاست در پیش گرفته شده بود می گوید پس از انقلاب برای مدتی مردم خلاف این سیاست عمل کردند اما دولت های موسوی و هاشمی و خاتمی تحت تاثیر کشورهای خارجی سیاست کنترل جمعیت را در پیش گرفتند. نویسنده این نشریه از کند شدن رشد جمعیت اظهار تاسف می کند و می گوید امروزه مدارس ابتدایی از دو شیفته و چند شیفته به یک شیفته تبدیل شده و حدود سیصد هزار نفر از متقاضیان کنکور دانشگاه کم شده و کشور کمبود نیروی کار دارد که اگر نیروهای کار خارجی از ایران بیرون بروند کشور با معضل نیروی کار روبرو می شود.
به هر حال به نظر نویسنده این نشریه نزدیک به دولت، ایران نه تنها بیکار ندارد و از معضل بیکاری رنج نمی برد بلکه از معضل دیگری که کمبود نیروی کار است رنج می برد. ازنظر این افراد اینکه مدارس ما چند شیفته باشد و یا تعداد افراد پشت کنکوربیشتر باشد اسلامی تر و نشان دهنده قدرت کشور است و ...
این مساله از چند جهت جای بحث و بررسی دارد. آیا این یک مساله دینی است و دین در این رابطه موضع دارد؟ آیا کشور ما گنجایش جمعیت بیشتری دارد و میزان و معیار گنجایش چیست؟ آیا کنترل جمعیت یک طرح استعماری است که برای کنترل جمعیت دین یا مذهبی خاص در نظر گرفته شده است؟ در این نوشتار به موضع شریعت و دین در این باره خواهیم پرداخت و در نوشتار بعدی به مساله گنجایش و توان خانواده ها و کشور خواهیم پرداخت.
معروف است که در متون اسلامی زیادی زاد و ولد و آوردن فرزندان زیاد، مورد تاکید قرار گرفته است. اما آیا واقعا همین گونه است و اگر اینگونه است این تاکید چه شکل و صورتی دارد و آیا بی حد و حصر است و هیچ محدودیتی ندارد؟ با نگاهی به متون اسلامی چند و چون این امر آشکار می شود. نکته ای که باید در ابتدا به آن اشاره کنیم این است که هیچ کس نگفته است که آوردن ولد و فرزند چه کم و چه زیاد واجب است و سخن صرفا در استحباب است و ادعا شده است که آوردن فرزند زیاد مستحب است. حال سخن این است که آیا دلیل روشنی بر این استحباب وجود دارد؟
در قرآن مجید با اینکه در آیاتی بر اصل نکاح و ازدواج تاکید شده اما ظاهرا سخنی درباره تکثیر اولاد وجود ندارد. پس باید سراغ روایات برویم. مشهورترین کتاب روایی شیعه که بیش از هر کتابی مورد استفاده فقها قرار می گیرد و در واقع یک کتاب جامع و منبع اصلی است، کتاب وسائل الشیعه است. در این کتاب عنوان باب اول از ابواب احکام الاولاد بدین قرار است: «باب استحباب الاستیلاد و تکثیر الاولاد» از این عنوان بر می آید که در این باب دو دسته روایت وجود دارد یکی آنهایی که مستحب بودن اصل فرزند آوردن را نشان می دهد و دیگری آنهایی که مستحب بودن فرزند زیاد آوردن را بیان می کند.
تنها دو حدیث هشتم و چهاردهم از چهارده حدیث این باب را ممکن است کسی بگوید بر استحباب تکثیر اولاد دلالت می کند. در حدیث هشتم از پیامبر(ص) نقل می شود که فرمود: «فرزند زیاد بیاورید تا من فردا به زیادی شما در برابر امت ها افتخار کنم» این حدیث بر استحباب فرزند زیاد آوردن دلالت دارد، اما در سلسله سند آن «قاسم ابن یحیی» است که عموما تضعیف شده است.
در حدیث چهاردهم امام صادق(ع) از پیامبر نقل می کند که فرمود: «ازدواج کنید که من فردای قیامت بر کثرت شما در برابر امت ها افتخار می کنم تا اینکه کودک سقط شده نزد درب بهشت می ایستد و به او گفته می شود داخل شو، پس می گوید داخل نمی شوم تا پدر و مادرم داخل شوند».
درباره این حدیث دو نکته وجود دارد، یکی سندی و دیگری محتوایی؛ در این حدیث معلوم نیست که کسی که از امام صادق(ع) نقل می کند کیست آیا محمد ابن مسلم است یا دیگری چرا که در سلسله سند آمده است «عن محمد ابن مسلم او غیره»، از محمد ابن مسلم یا غیر او؛ این از نظر سند، اما از جهت محتوا باید بگوییم این حدیث با دستور به ازدواج آغاز می شود. در مجموع احادیثی با محتوای همین حدیث نقل شده که با دستور به نکاح و ازدواج آغاز می شود، در برخی از این احادیث اشاره به این شده است که مسلمانان باید ازدواج کنند و مانند مسیحیان رهبانیت در پیش نگیرند(نهج الفصاحه، ص327). درباره محتوای این احادیث این سخن پیش می آید که آیا مقصود از آنها این است که از رهبانیت و ترک ازدواج بپرهیزید که نتیجه آن به طور طبیعی ازدیاد نسل است، یا اینکه مقصود این است که بعد از ازدواج به هر میزان که می توانید فرزند بیاورید. به گمان من ظاهر این دسته همان اولی است و نه دومی. پس احادیثی که با دستور به نکاح و ازدواج یا پرهیز از رهبانیت آغاز میشود ممکن است اساسا به استحباب آوردن فرزند زیاد دلالت نداشته باشد.
دوازده حدیث دیگر این باب به هیچ وجه دلالتی بر تکثیر اولاد ندارند و به اصل فرزند داشتن و شباهت فرزند با پدر و کمک کردن فرزند به پدر و وارث داشتن و ... دلالت دارند که ربطی به تکثیر فرزند ندارد.
باب سوم از ابواب احکام الاولاد دو حدیث در این باره آورده که فقر و مشکلات نباید باعث شود که افراد از آوردن فرزند جلوگیری کنند. احدایثی اینگونه نیز اصل فرزند داشتن را می گوید و نه تکثیر آن را. همچنین دربرخی از احادیث آمده است که زن بچه آور بهتر از زن نازاست (همان، ص327-328). احادیث اینگونه نیز دلالتی بر تکثیر اولاد ندارد و اصل فرزند آوردن را بیان می کند.
پس تا اینجا چهار دسته روایت داریم که ممکن است ادعا شود که بر استحباب فرزند زیاد آوردن دلالت کند که سه دسته از آنها دلالت مستقیمی بر این مطلب ندارد. این سه دسته عبارتند از: 1)روایاتی که می گوید زن بچه آور بهتر از زن نازاست؛ 2)روایاتی که می گوید فقر نباید مانع فرزند آوردن شود؛ و 3)روایاتی که دستور به ازدواج می دهد و به دنبال آن آمده است که این امر باعث زیاد شدن امت نسبت به امت های دیگر می شود و این مطلوب است. هیچ یک از روایات این سه دسته بر این دلالت ندارد که برای مثال والدینی که ده فرزند دارند و برای آنان به لحاظ سنی و بدنی ممکن است که فرزند بیشتری بیاورند، بهتر است این کار را انجام دهند.
تنها یک دسته باقی ماند که مستقیما بر تکثیر اولاد دلالت داشت اما در کتاب وسائل الشیعه و در ابواب احکام اولاد تنها یک حدیث وجود دارد که اینگونه است یعنی حدیث هشتم که همان طور که گذشت سند این حدیث ضعیف است.
اما در مقابل سه دسته حدیث داریم که از آنها به گونه ای عکس این مطلب فهمیده می شود. در یک دسته از روایات این عبارت آمده است که: «قلة العیال احد الیسارین» کمی عیال یکی از دو اسباب گشایش و راحتی است. این حدیث به صورت های مختلف از پیامبر(ص) و امام علی(ع) و دیگر ائمه(ع) نقل شده است(بحار الانوار، ج97، ابواب النفقات، باب یک ). در دسته دوم یک روایت قرار می گیرد که در آن پیامبر(ص) دشمنانش را به داشتن فرزند زیاد نفرین کرده است(بحار الانوار، ج69، ص64،66،67؛ وسایل الشیعه، ابواب النفقات، باب 16، حدیث 3). دسته سوم روایاتی است که درباره جواز عزل وارد شده است. برخی از این روایات دلالت بر این دارند که مرد هنگام انزال منی می تواند از همسر جدا شود و در برخی آمده است که در صورتی که این کار را می تواند انجام دهد که از اول با همسر شرط کرده باشد یا همسر به این کار راضی باشد(وسایل الشیعه، ابواب مقدمات نکاح و آداب آن، باب های 75 و 76). باید توجه داشته باشیم که در زمان های گذشته تنها راه جلوگیری از بارداری همین عزل و جدا شدن بوده که مطابق این روایات یا اختیار این امر به دست مرد است و یا به دست مرد و زن هر دو. بنا براین جلوگیری از بارداری امری مباح و در اختیار والدین است.
یکی از عالمان حوزه علمیه قم در مقاله ای تحت عنوان «کنترل جمعیت و عقیم سازی» چند دسته روایاتی را که قبلا به نفع تکثیر فرزند آوردیم نقل کرده و همه را درست و دلالت کننده بر این مطلب به حساب آورده است. جالب اینکه ایشان از کنار سه دسته حدیث مخالف به راحتی گذشته و برای مثال با یک کلمه گفته اند که سند این احادیث ضعیف است. این در حالی است که از احادیثی که ایشان در موافقت با تکثیر اولاد نقل کرده تنها یک حدیث بر این مطلب دلالت دارد (وسایل الشیعه، حدیث 8 از باب اول ابواب الاحکام الاولاد) و آن هم همان طور که گذشت در سندش اشکال جدی است.
ایشان چنین نتیجه می گیرد که تکثیر فرزند ذاتا نیک و پسندیده است و تنها به واسطه عناوین ثانوی می توان از آن عدول کرد. اما به نظر می رسد چنین برداشتی دقیق نباشد. مطابق آنچه از روایات نقل شد، اولا ازدواج امری مقدس است و رهبانیت که باعث از بین رفتن نسل میشود ناپسند است؛ و ثانیا داشتن فرزند، بهتر و ارزشمند تر از بی فرزندی است؛ و ثالثا فقر نباید باعث جلوگیری از فرزند آوردن شود؛ اما با همه این احوال زیاد کردن فرزند، یعنی کسی که فرزند دارد ولی می خواهد فرزند بیشتری داشته باشد یکی از مباحات است و از روایات نمی توان دلیل روشن و معتبری برای استحباب آن یافت. داشتن فرزند به اندازه متعارف و به مقداری که والدین توانایی اداره نیکوی آنها را داشته باشند نیکوتر و پسندیده تر از بی فرزندی است، اما بیشتر از آن از اموری است که دست خود آنان است و باید امکانات خویش را بسنجند.

۱۳۹۰ شهریور ۱۸, جمعه

دولت کارآمد و ملاک ها و نشانه های کارآمدی

بی تردید وظیفه اصلی یک حکومت آبادانی مملکت و پیشرفت و توسعه همه جانبه کشور است. اما این نیز روشن و واضح است که تنها قصد آبادانی و پیشرفت و تلاش برای آن کافی نیست، بلکه قصد و تلاش در صورتی مفید است که آگاهانه باشد، چرا که قصد و تلاش نا آگاهانه قطعا به بیراهه می رود و چه بسا زیانش بیش از سودش باشد. پیامبر خدا (ص) می فرماید: «هرکس بدون دانش کار می کند، بیشتر از آنکه آباد کند، ویران می کند» (نهج الفصاحة، ص246). و می فرماید: «کار اندک اگر با دانش همراه شود بسیار است و کار بسیار اگر با جهل همراه باشد، اندک است» (همان، ص247).
امام علی(ع) در عهد نامه مالک اشتر بر آبادانی تاکید می کند و رونق همه جانبه دولت و حکومت را همین آبادانی می داند. آن حضرت می فرماید: «باید کوشش تو در آبادی زمین بیش از کوشش در جمع آوری خراج باشد زیرا که خراج جز با آبادانی به دست نمی آید. و آن کسی که بخواهد مالیات را بدون عمران و آبادانی مطالبه کند شهرها را خراب، و بندگان خدا را نابود می سازد و حکومتش زیاد دوام نخواهد آورد. اگر رعایا از سنگینی مالیات، و یا رسیدن آفات، یا خشک شدن آب چشمه ها، و یا کمی باران و یا دگرگونی زمین در اثر آب گرفتن و فساد بذرها، و کمبود آب برای زراعت و فاسد شدن آن به تو شکایت آوردند، مالیات را به مقداری که حال آنان بهبود یابد تخفیف ده و هرگز این تخفیف بر تو گران نیاید، زیرا که آن ذخیره و گنجینه ای است که آنان سرانجام آن را در عمران و آبادانی کشورت به کار می بندند و موجب عمران سرزمین های تو و زینت حکومت و ریاست تو خواهد بود... و عمران و آبادانی تحمل همه اینها را دارد و اما ویرانی زمین تنها به این علت است که کشاورزان و صاحبان زمین فقیر می شوند. و بیچارگی و فقر آنان به خاطر آن است که زمامداران به جمع اموال می پردازند و نسبت به بقای حکومت خود بدگمانند، و از تاریخ زمامداران گذشته عبرت نمی گیرند» (نهج البلاغه، نامه 53، شماره79-86).
پس رونق و پیشرفت در هر جنبه به آبادانی بستگی دارد و مردم درصورتی می توانند مالیات دهند که عمران و آبادانی وجود داشته باشد که نتیجه آن وضعِ خوب مردم است. اما امام علی در بخش دیگری از عهد نامه خود نکته بسیار مهم دیگری را گوشزد می کند. حاکم برای آبادانی کشور باید از عالمان و کارشناسان استفاده کند و رای و نظر آنان را بگیرد و مطابق آن عمل کند تا عملش مفید و سودمند باشد و نه زیان بار:
«با دانشمندان زیاد به گفت و گو بنشین و با حکما و اندیشمندان نیز بسیار به بحث بپرداز. این بحث ها و گفت و گوها باید درباره اموری باشد که باعث اصلاح و آبادی کشور شود و اموری را که پیش از تو باعث درستی کار مردم می شد اصلاح کند» (همان، شماره 40).
آن حضرت در بخشی دیگر از عهد نامه می فرماید: «از عجله در مورد کارهایی که وقتشان نرسیده، یا سستی در کارهایی که امکان عمل آن فراهم شده، یا لجاجت در اموری که مبهم است، یا سستی در کارها هنگامی که واضح و روشن است بر حذر باش و هر امری را در جای خودش و هر کاری را به موقع خود انجام ده» (همان، شماره 448).
سخنان فوق نشان می دهد که اگر وظیفه حاکم عمران و آبادانی کشور و توسعه و پیشرفت آن است، تنها قصد و نیت درست و نیز تلاش زیاد کافی نیست و باید این قصد و نیت و کار و تلاش، عالمانه و آگاهانه باشد و این علم و آگاهی جز با مشورت با متخصصان و کارشناسان رشته ها و زمینه های گوناگون حاصل نمی شود.
گاهی شنیده می شود که تفاوت حکومت دینی با غیر آن در این است که در این نوع حکومت حاکم عدالت دارد و انسان عادل ظلم و ستم نمی کند. اما باید توجه داشت که اولا ملکه عدالت، که بسیار مهم و ارزشمند است، ویژه قشر و گروه خاصی نیست و اینگونه نیست که پوشیدن لباسی خاص و در آمدن در سلکی خاص، عدالت را به همراه داشته باشد. همه مردم در هر شکل و لباسی که باشند ممکن است عادل باشند و ممکن است نباشند. و ثانیا به فرض که عدالت کسی ثابت باشد، به این معنا که او هرگز قصد ظلم و ستم و لطمه زدن به مردم و مملکت را ندارد، اما هرگز این کافی نیست. سپردن همه کارها به کسی که گفته می شود ملکه عدالت دارد، مساوی با آبادانی کشور و استفاده درست و صحیح از امکانات کشور نیست. بلکه راه درست آن است که کارشناسان و متخصصان در امور کشور نظر دهند و از امکانات کشور به صورت علمی و دقیق استفاده شود.
امام علی(ع) در جایی دیگر خطاب به مردم می فرماید که بیایند و به او مشورت دهند و او را راهنمایی کنند چرا که او خود را از اشتباه و خطا در مسائل اجرایی حکومت در امان نمی داند (نهج البلاغه، حکمت 216). آن حضرت می فرماید: «کسی که به رای و نظر خویش اکتفا کند، خود را به خطر افکنده است» (همان، حکمت 211). پیامبر خدا(ص) می فرماید: «هیچ کس از مشورت بدبخت نمی شود و هیچ کس با خود رایی خوشبخت نمی گردد» (نهج الفصاحه، ص518) و می فرماید: «مشورت دژی است در برابر پشیمانی و پناهگاهی در برابر ملامت» (همان).
پس تنها راه آبادانی و پیشرفت کشور و تنها راه استفاده درست از امکانات کشور این است که از نظر کارشناسان استفاده شود و در هر زمینه ای متخصص همان رشته نظر دهد و به نظر او بها داده شود. ممکن است یک عالم دین هم در زمینه علمی خود متبحر و خبره باشد و هم دارای صفای باطن و وارستگی باشد، اما این امور کفایت نمی کند که او در همه زمینه ها نظر دهد و یا نظر خود را در همه امور اعمال کند. باید توجه داشته باشیم که خود این امر خلاف عدالت است. همین طور کسی که در یک پست سیاسی قرار می گیرد، در هر رده که باشد، باید توجه داشته باشد که در همه امور متخصص نیست و حداکثر در یکی دو رشته، از دهها یا صدها رشته علمی که امروزه برای اداره یک کشور و آبادانی آن لازم است، تخصص دارد و البته در همان یک یا دو رشته هم از مشورت بی نیاز نیست.
به هر حال پیشرفت و آبادانی کشور امری دقیق و مشکل است و حتی ممکن است حکومتی که قصد خدمت داشته از سرمایه و امکانات یک مملکت استفاده کند و عملی را انجام دهد که برای مملکت زیانبار باشد. زدن سد و ذخیره آب کاری مفید و سودمند است و باعث رونق کشاورزی و نیز تولید انرژی و ... می شود اما همین امر اگر کارشناسانه نباشد و پیامد های کوتاه مدت و دراز مدت آن توسط کارشناسان محاسبه نشده باشد، چه بسا زیان های مهلکی به بار آورد و شهر یا استان یا کشوری را با مشکل روبرو سازد.
محاسبات دقیق و کارشناسانه و استفاده درست و صحیح از امکانات است که یک حکومت را موفق و کارآمد یا ناموفق و نا کارآمد میسازد. کارآمدی صرفا با شعار و یا آماری که چه بسا خود یک دولت ارائه می دهد نیست. اگر گفته می شود دولتی در یک دوره شش ساله در آمدی به اندازه تمام دولت های بیست و پنج سال قبل از خود داشته است، و آن دولت ها با درآمد بسیار اندک وبا مشکلات بسیار جدی، مانند یک جنگ تمام عیار، روبرو بوده اند، پس موفقیت دولت اخیر در مقایسه با دولت های قبلی در این است که آبادانی و پیشرفت کشور بسیار چشمگیر و نمایان باشد. اگر دولتی امکانات و درآمدی افسانه ای در اختیار داشته به گونه ای که از زمانی که کشور دولت و حکومت داشته در هیچ دوره ای به این میزان ثروت نداشته، اگر از رونق و شکوفایی خبری نیست و اگر فقر وحشتناک و بی کاری باعث فساد و فحشا و ناامنی می شود و اگر فقر و فساد و تبعیض غوغا می کند و... و این امور برای مردم محسوس و ملموس است باید بگوییم چنین دولتی ناموفق ترین و ناکارآمد ترین دولت تاریخ این کشور بوده است. به هر حال چنین دولتی امکانات فراوان یک ملت را تباه کرده و به جای آبادانی ویرانی به بار آورده است. اگر دولتی و حکومتی با داشتن و صرف کردن امکانات و درآمد افسانه ای و فوق تصور به جای آبادانی و پیشرفت و رونق در کار و کسب و تولید، فقر و بیکاری و فساد و تبعیض و نا امنی و بدبختی ایجاد کرده، علت یکی از این دو امر بوده است، یا قصد و نیت درستی نبوده وعمدا اموال ملت از بین رفته است و به تعبیر روشن تر از اموال ملت سوء استفاده شده و ... یا اینکه در صورتی خوشبینانه تر این اموال به صورتی غیر کارشناسانه در جایی خرج شده که به جای آبادانی ویرانی به بار آورده است.
حاصل سخن اینکه موفقیت یک دولت و حکومت به این سه امر است، نیت و قصد درست، تلاش و کوشش درست و علم و دانش درست. دو امر اول در عین اینکه لازم و ضروری هستند اما به هیچ وجه کافی نیستند و اگر امر سوم نباشد چه بسا به جای آبادانی و عمران، ویرانی به بار آید. و البته این علم و دانش کافی تنها و تنها با استفاده از کارشناسی و تخصص و علم و دانش متخصصان و دانشمندان زمینه های مختلف حاصل می آید.
نکته دیگر اینکه موفقیت یک دولت را باید با نسبت امکاناتی که در اختیارش بوده و میزان آبادانی که ایجاد کرده است سنجید. نباید اینگونه باشد که با صرف شعار و با تکیه بر آمارهایی که خود این دولت ارائه می دهد، دولت های پیشین را نا کارآمد و یا منحرف و ... نشان داد. دولتی که سرمایه و امکاناتی بی مانند و بی نظیر و بلکه فوق تصور داشته باید به گونه ای عمل کرده باشد که آبادانی و رونق و پیشرفت برای توده مردم مشهود و ملموس باشد و اگر اینگونه نیست ناموفق بوده است. و این عدم موفقیت را با شعار و آمار غلط و نیز وعده های عجیب و غریب و غیر کارشناسانه نمی توان جبران کرد. نه وعده باغ شهرهای زیبا و سرسبز به کار می آید و نه وعده سه برابر شدن یارانه ها و نه ... وقتی نهاد های نظارتی می گویند دولت در پرداخت یارانه ها مشکل داشته و آن را از راههای غیر قانونی تامین کرده است و ... حال چگونه می توان آن را سه برابر کرد؟ و اگر دست دولت این اندازه باز است چرا صحبت ازبدهی کلان نهاد های دولتی می رود و... به هر حال جای سوال در طرح این وعده ها زیاد است.
وقتی دولتی سخن از باغ شهرها به میان می آورد و به بیست میلیون خانوار ایرانی وعده خانه باغچه دار هزار متری می دهد و شعار می دهد که زمین این مقدار خانه را در اختیار داریم، برای یک انسان غیر کارشناس و بی اطلاع از مسائل شهرسازی و آب و خاک و ... مثل اینجانب پرسش های عجیبی مطرح می شود. برای اینجانب روشن است که ما این مقدار زمین و بلکه ده برابر آن را در اختیار داریم. اگر بخواهیم به هر خانوار به جای هزار متر مربع، یک هکتار، یعنی ده هزار متر مربع زمین بدهیم، جمع آن می شود دویست هزار کیلومتر مربع، یعنی یک هشتم مساحت ایران و برابر زمینی است که اخیرا یکی از مسئولان ادعا کرده که در نقشه کشی جدید کشور کشف شده است. کافی است کسی با یک وسیله زمینی، مسافرتی از شمال به جنوب ایران داشته باشد و در طول مسیر زمین های بایر و راکد را نگاه کند تا به روشنی برایش آشکار شود که حداقل دو سوم زمین های کشور ما بایر است و به هر خانوار هکتارها زمین می رسد. اما سخن این است که مگر مشکل کشور ما زمین بوده است که دولت می خواهد با توزیع آن، مشکل را حل کند. پر واضح است که مشکل کشور ما آب بوده و نه زمین و اگر آب کافی موجود بود زمین بایری وجود نداشت.
هرکس اندک آشنایی با کشاورزی و باغداری در مناطق گرم و خشک داشته باشد متوجه می شود که برای نگهداری حدود هشتصد متر باغچه چه میزان آب نیاز است و اگر چنین طرحی اجرا شود آب مصرفی خانوارها چندین برابر میزان مصرف فعلی افزایش می یابد. سوال این است که ما برای وضع موجود معضل جدی داریم. معضل دریاچه ارومیه، زاینده رود و کارون همه به خاطر کمبود آب است. علاوه بر این کارشناسان می گویند در اثر برداشت بی رویه از آبهای زیرزمینی سطح آب بسیار پایین رفته و در آینده ای نزدیک با خسارت های جبران ناپذیری روبرو خواهیم بود. حال چگونه دولت می خواهد طرحی بدهد که لازمه اش افزایش فوق العاده مصرف آب است و چگونه می خواهد چنین آبی را تامین کند؟
از این گذشته با این طرح کل شهرهای کشور باید از نو ساخته شوند و زیر ساخت ها همه از نو به وجود آیند و این به معنای ساختن کشوری جدید در وسط یک بیابان است. آیا بودجه و امکانات چنین کاری موجود است؟ آیا محاسبه شده است؟ آنچه در نگاه نخست به نظر می رسد این است که پشت این سخنان هیچ گونه کارشناسی علمی نیست و اگر در بقیه امور هم به همین صورت عمل شده باشد روشن می شود که بر سر ثروت افسانه ای ملت ما چه آمده است.

۱۳۹۰ شهریور ۱۴, دوشنبه

مهجوریت تئوریک قرآن مجید (2)

پیش تر در نوشتاری تحت عنوان «مهجوریت تئوریک قرآن مجید» به این بحث پرداخته شد که کسانی که آیات قرآن مجید را بی معنا می دانند و برای روشن شدن معنای آن مراجعه به روایات را ضروری می دانند در واقع به صورت تئوریک قرآن را مهجور و متروک کرده اند. گفته شد که این عمل در میان ادیان پیشین نیز سابقه دارد. عکس العمل هایی که در رابطه با آن نوشتار دیده شد اینجانب را بر آن داشت که این مطلب را به صورتی دیگر و با شرح و توضیح بیشتر بیان کنم.
تعالیم درست و صحیح دین را از کدام منبع می توان و باید گرفت؟ به عبارت دیگر، هر دینی از یک سو تعلیماتی، چه در بعد نظری دین، یعنی هست و است و نیست ها، و چه در بعد عملی دین، یعنی باید و نبایدها، دارد و از سوی دیگر منابع خاصی در خود دین تعریف شده که مومنان می توانند و باید تعالیم معتبر دین را از آن منابع بگیرند. اینکه منابع معتبر تعالیم دین کدام اند و چه سلسله مراتبی بین آنان برقرار است، مساله حجیت خوانده می شود. به هر حال این مساله اساسی ترین و زیر بنایی ترین بحث هر دین است و تاریخ ادیان بزرگ نشان می دهد بیشترین نزاع بر سر این مساله بوده و جدایی ها و فرقه گرایی های مهم بر محور این مساله به وجود آمده است. در سه دین هم خانواده، که ادیان ابراهیمی خوانده می شوند، یعنی یهودیت و مسیحیت و اسلام، به طور کلی از چهار منبع نام برده می شود که دو منبع آن فردی و درونی است، یعنی شهود و عقل و دو منبع دیگر بیرونی است، یعنی کتاب و سنت. از این چهار منبع، منبع اول به دلیل شخصی و غیر قابل انتقال بودن کم تر مورد توجه قرار گرفته است. اما سه منبع دیگر بیشتر مورد توجه قرار گرفته که در واقع دو منبع آن، یعنی کتاب و سنت، از یک سنخ، یعنی از سنخ امور نقلی، هستند و منبع دیگر، یعنی عقل، به لحاظ سنخ متفاوت است. جایگاه عقل و منبع بودن آن و ربط و نسبت آن با دو منبع دیگر یکی از بحث های مهم در تاریخ این سه دین بوده است، و پرداختن به آن و مقایسه این موضوع در سه دین سودمند است. اما در این نوشتار برآنم که به صورت مختصر به رابطه کتاب و سنت و چگونگی حجیت آنها در این سه دین بپردازم.
اگر دو عنصر کتاب و سنت را در ادیان ابراهیمی در نظر بگیریم، به این نتیجه می رسیم که بیشترین اختلاف بر سر حجیت این دو و رابطه آنها بوده است و در واقع فرقه های اصلی سه دین اختلاف اصلی اشان بر سر همین بوده است. درباره رابطه بین کتاب و سنت دو طرف طیف وجود داشته است. در یک طرف طیف، کسانی بوده اند که تنها حجیت کتاب را قبول داشته و چیزی به نام سنت معتبر و دارای حجیت در کنار کتاب و به عنوان مکمل آن را اصلا قبول نداشته اند. اما در طرف دیگر طیف کسانی بوده اند که هر چند کتاب و سنت را با هم قبول داشته اند، اما از آنجا که سنت را مفسر کتاب می دانسته اند به گونه ای که کتاب را بدون سنت بی معنا می شمرده اند و در واقع قائل به این بوده اند که معنای کتاب را تنها در پرتو سنت می توان فهمید، پس در واقع کتاب، از حجیت و اعتبار استقلالی ساقط می شده است و در واقع تنها سنت دارای حجیت باقی می ماند. بنابراین اگر دو طرف طیف را در نظر بگیریم، باید بگوییم اگر در یک طرف طیف تنها کتاب را دارای حجیت می دانسته اند، در طرف دیگر تنها سنت را دارای حجیت به حساب می آورده اند، هر چند در ظاهر به دو حجت قائل بوده اند.
در سنت یهودی و در یهودیت باستان دو گرایش و فرقه اصلی وجود داشته است، یکی «صدوقیان» و دیگری «فریسیان». در واقع اختلاف اصلی و عمده این دو فرقه همین مساله حجیت کتاب و سنت و رابطه آنها بوده است. صدوقیان تنها تورات مکتوب را قبول داشتند و هرگز چیزی به نام سنت شفاهی را معتبر نمی دانستند. اما فریسیان در طرف دیگر طیف قرار داشتند که هم به تورات کتبی و هم تورات شفاهی، که همان سنت است، قائل بودند؛ اما سنت شفاهی را مفسر کتاب و مقدم بر آن می دانستند (تاریخ قوم یهود، ج2، ص97-99؛ قوم من، تاریخ بنی اسرائیل، ص104-106). پیش تر در نوشتار «مهجوریت تئوریک قرآن مجید» ضمن نقل نمونه هایی از تقدم سنت  بر کتاب، بیان شد که رای اکثریت عالمان یک عصر کاشف سنت شفاهی بود و این سنت بر کتاب مقدم می شد.
در مسیحیت نیز وضعیت تقریبا مشابه بوده است. سه گروه اصلی مسیحی، یعنی کاتولیک، ارتدوکس و پروتستان، اختلاف اصلی اشان باز به همین مساله حجیت بر می گردد. پروتستان ها تنها کتاب مقدس را حجت می دانند و دو گروه دیگر در کنار کتاب مقدس، به سنت شفاهی نیز اعتقاد دارند، اما در اینکه حامل این سنت شفاهی کیست و آن چگونه کشف می شود با هم اختلاف دارند. به هر حال کلیسای کاتولیک می گوید رایی که در کلیسا مورد تایید و تصویب اسقف شهر رم یعنی پاپ قرار می گیرد معتبر و دارای حجیت است چرا که کاشف از سنت شفاهی است و در واقع این سنت شفاهی مفسر کتاب و مقدم بر آن است. پروتستان ها بحث های زیادی در این باره مطرح می کنند که کتاب مقدس کامل و واضح است و نیازی به سنت شفاهی ندارد (نظام التعلیم فی علم اللاهوت القویم، ج1، ص41-43 و 65-67).
به هر حال در دو دین یهودیت و مسیحیت هر دو طرف طیف وجود داشته است، هم کسانی که فقط کتاب مقدس را حجت می دانسته اند و هم کسانی که سنت را بر کتاب مقدم می کرده اند. اما وضعیت در اسلام چگونه بوده است؟ با اینکه در اسلام نیز اختلاف عمده فرقه های اسلامی همین مساله حجیت بوده اما از جهاتی تاریخ اسلام با تاریخ دو دین یهودیت و مسیحیت متفاوت بوده است. اشاره به چند نکته در این رابطه روشنگر خواهد بود:
الف) در تاریخ اسلام هیچ گروهی به حجیت انحصاری قرآن مجید قائل نبوده و همه گروههای شناخته شده، سنت را نیز در کنار کتاب معتبر و دارای حجیت می شمرده اند. با این حال یک اشتباه بسیار مهم رخ داده که باعث شده برخی از شیعیان کم اطلاع گمان کنند که اهل سنت تنها قرآن مجید را حجت می دانند و سنت را معتبر نمی دانند. اینان گمان کرده اند عبارت معروف «حسبنا کتاب الله» (کتاب خدا ما را کفایت می کند) مربوط به اینجاست. پر واضح است که اهل سنت، همان طور که از این نام پیداست، خود را پیرو سنت پیامبر می دانند و برای آن اعتبار و حجیت قائلند. عبارت «حسبنا کتاب الله» هرگز به معنای نفی حجیت سنت پیامبر نبوده و بلکه آنچه نقل میشود (که فعلا بحثی درباره چگونگی و یا صحت و سقم آن نداریم) درباره این است که پیامبر در بستر بیماری کاغذ و قلمی طلب کرد تا برای جلوگیری از گمراهی امت چیزی بنویسد و کسانی از این کار ممانعت کرده، گفتند کتاب خدا ما را کفایت می کند. به هر حال این نقل، چه درست و چه نادرست، ارتباطی با مساله حجیت سنت پیامبر ندارد و همه مسلمانان در طول تاریخ اسلام سنت پیامبر را در کنار قرآن مجید دارای حجیت و اعتبار می دانسته اند.
ب) اختلاف شیعه و اهل سنت هرگز درباره اصل حجیت سنت، در کنار کتاب خدا، نبوده و هر دو گروه این سنت را معتبر می شمرده اند. بلکه اختلاف در محدوده سنت بوده و اهل سنت تنها سنت پیامبر(ص) را معتبر و دارای حجیت می دانسته و شیعیان سنت ائمه اطهار(ع) را ملحق به سنت پیامبر می کرده و آن را نیز معتبر می شمرده اند. پس اختلاف در اصل حجیت سنت نبوده، بلکه در محدوده و گستره آن بوده است.
ج) خطای دیگری که رخ داده و برخی از شیعیان کم اطلاع را به اشتباه انداخته، حدیث معروف «ثقلین» است. باید توجه داشته باشیم که هر دو گروه قسمت اول حدیث را قبول دارند و آن اینکه پیامبر می فرماید: «انی تارک فیکم الثقلین...» (من دو چیز گرانبها را در میان شما به یادگار می گذارم). اختلاف در دنباله حدیث است که اهل سنت بیشتر به این صورت نقل می کند که: «...کتاب الله و سنتی» و شیعه بیشتر این گونه نقل می کند که «...کتاب الله و عترتی اهل بیتی». پس نقل این حدیث هم دلالت بر این ندارد که یک گروه تنها کتاب را قبول دارد، بلکه شیعه با این حدیث می خواهد سخن و سیره ائمه اطهار را ملحق به سخن و سیره پیامبر(ص) کند.
د) حال سخن این است که معنای حجیت سنت در کنار حجیت کتاب چیست و اگر کتاب حجت است و اگر در کتاب بیان همه چیز آمده است (نحل/89) پس چه نیازی به سنت وجود دارد؟ آیا معنای آیات قرآن مجید روشن نیست که نیاز به مفسر دارد؟ در میان اهل کتاب دو طیف وجود داشت، یکی کسانی که تنها کتاب را حجت می شمردند و دیگری کسانی که سنت را بر کتاب مقدم می کردند. بیان کردیم که در تاریخ اسلام طیف اول را سراغ نداریم. اما آیا اعتبار و حجیت سنت در کنار کتاب به معنای وجود طیف دوم در اسلام است. اگر کسی قائل به این شود، که البته اقلیتی به ویژه در میان شیعیان قائل بوده اند، که معنای آیات قرآن مجید بدون روایات روشن نیست و این روایات هستند که معنای قرآن مجید را روشن و آشکار می سازند، در واقع همان سخن طیف دوم را گفته اند. اگر معنای آیات قرآن مجید روشن نیست پس حجیت استقلالی ندارند. پس پیامبر(ص) دو چیز گرانبها به جای نگذاشته بلکه یک چیز را به جای گذاشته و آن سنت است.
چرا که کتابی که معنایش روشن نیست و کسی از آن چیزی نمی فهمد، خودبخود ارزشی ندارد تا چه رسد به اینکه گرانبها باشد.
ه) آیات متعددی از قرآن مجید بر حجیت و اعتبار سنت پیامبر دلالت دارد (حشر/7؛ احزاب/36 و...) و در برخی از آیات پیامبر(ص) بیان کننده قرآن مجید خوانده شده است (نحل/44). روشن است که برخی از آیات قرآن مجید با اینکه به لحاظ معنایی واضح و روش هستند برای اجرا و عمل نیاز به تفصیل بیشتری دارند. نمونه آن آیاتی است که دستور به خواندن نماز می دهند، اما تفصیل احکام رکعات و قیام و قعود و اذکار و اوقات نماز در قرآن مجید نیامده و در سنت بیان شده است. بسیاری از احکام عبادیات و معاملات و دیگر احکام اجتماعی با اینکه به صورت اجمال در قرآن مجید آمده اما روشن است که در برخی از موارد نیاز به تفصیل دارد. اما تفصیل غیر از تفسیر است. همین سخن در رابطه با اعتقادات و اخلاقیات نیز به گونه ای اندکی متفاوت قابل طرح است. در این موارد نیز مطالبی که در قرآن مجید آمده مفهوم و معنا دار است، با این حال روایات چه بسا تفصیل دهد و بطنی را آشکار کند و فروعی را اضافه کند.
پس اگر کسی، مانند اکثر عالمان برجسته، بگوید قرآن معنا دار است و مفهوم و محتوای آن برای همگان قابل دسترس است و نیازی نیست که هر آیه ای را حتما روایتی معنا و تفسیر کند، هرگز مقصودش این نیست که در دین نیازی به سنت نیست و کتاب کفایت می کند. بلکه مقصود این است که این هر دو لازم و ضروری هستند و هر یک کارکرد خود را دارند.
و) درست است که پیامبر(ص) دو شیء وزین و گرانبها از خود به جا گذاشته است، اما فراموش نشود که یکی از این دو اکبر و دیگری اصغر خوانده شده و قرآن مجید ثقل اکبر است. بزرگتر و مهم تر بودن قرآن مجید به این جهت است که قرآن اصل و متن است و سنت حاشیه و مکمل، و قرآن معیار و ملاک است و سنت را باید با قرآن سنجید، و نه بالعکس. اگر کسی قرآن مجید را بی معنا بداند و قائل به این باشد که معنای قرآن را تنها با کمک روایات می توان فهمید، پس باید قرآن را ملاک و معیار نداند و در واقع آن را ثقل اکبر به حساب نیاورد.
به هر حال شیعه واقعی و اصیل نمی تواند و نباید به قرآن مجید اینگونه نگاه کند و به بهانه روایات یا مقام و جایگاه ائمه کتاب خدا را از جایگاه اصلی خود فرود آورد. و اگر در میان گروهی که خود را شیعه می خوانند چنین چیزی رخ داده باشد، نشانه انحراف است. البته روایات پیامبر(ص) و دیگر معصومین در بسیاری از اوقات به فهم بهتر آیات کمک می کند اما هرگز نباید معنای آیات قرآن را از روایات گرفت و خود آیات را بی معنا به حساب آورد.
ذکر نمونه هایی از مواردی که سخن یا اعمالی که ظاهرا از روایاتی گرفته شده اما با قرآن مجید سازگاری ندارد، سودمند خواهد بود:
1- کتابی درباره زندگی حضرت زهراء(س) نوشته شده که در آن چهره ای خاص از آن حضرت ارائه شده است. نویسنده پس از نقل ماجرای شعب ابی طالب، می گوید روزی حضرت زهراء(س) از شدت گرسنگی رنگ چهره اش زرد شده بود. پس نزد پدر رفته گرسنگی خود را اظهار کرد: «...اینجا بود که رسول الله در مقابل این اظهارات دختر سخت ناراحت شد و مجبور گردید از نیروی ایمانی و ولایت تکوینی خود استفاده کند، دست مبارک را بر سینه فرزند محبوبش گذارد سر را به طرف آسمان بلند کرده، لبان مبارک را به حرکت در آورده، توأم با یک توجه غیبی فرمود: ای خدای سیر کننده گرسنگان و فرازنده فرومایگان، دخترم فاطمه را گرسنه مگذار...بلافاصله زردی چهره زهرا(س) برطرف شده و گونه های مبارکش گلگون شد و از خود آن بانو نقل شده که فرمود بعد از آن دعای پدرم هیچگاه گرسنه نشدم» (علم الهدی، سید احمد، تحلیلی در تاریخ زهراء(س)، ص114-116).
آیا مطابق قرآن مجید پیامبران از اعجاز خود برای برطرف کردن احتیاجات شخصی استفاده می کرده اند؟ عجیب است که قرآن مجید هیچ کار خارق العاده ای از پیامبر اسلام نقل نکرده و حتی گاهی نزد آن حضرت می آمده و از او انجام اعمال عجیب طلب می کرده اند و آن حضرت رد می کرده، اما بنا بر نقل ایشان از همین قدرت برای بر طرف کردن گرسنگی نزدیکان استفاده می کرده است. مطابق سخن ایشان حضرت زهرا از هنگام کودکی و پس از دعای پدر تا پایان عمر گرسنه نشده است. اما قرآن مجید گرسنه شدن حضرت عیسی و مادرش و نیاز آنان به غذا را دلیل بر انسان بودن و الوهیت نداشتن آن دو شخصیت به حساب می آورد (مائده/75). از این گذشته تمام ایثارها و بخشش های حضرت زهرا از این تاریخ به بعد بی ارزش می شود و آیه «و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا» و غذا را می بخشد در حالی که خود بدان نیاز دارند (انسان/8) را باید ویراستاری کرد و «علی حبه» را حذف کرد چرا که آن حضرت گرسنه نمی شده است.
2-چند سال پیش در یکی از شهرستان ها در پای سخنرانی یکی از روحانیان معروف آن شهر حاضر بودم. او آیه «یقول الکافر یا لیتنی کنت ترابا» (کافر در روز قیامت می گوید ای کاش من خاک بودم) را تفسیر می کرد. او می گفت مطابق روایتی مقصود از این آیه این است که «...یا لیتنی کنت ابوترابیا» (ای کاش من ابوترابی بودن) ابوتراب کنیه حضرت علی(ع) است و مقصود این است که ای کاش شیعه بودم. سوال این است که آیا این قرآن مجید که فصاحت و بلاغتش اعجاز است وقتی می خواهد بگوید «ای کاش پیرو علی بودم» می گوید «ای کاش خاک بودم»؟ آیا اگر اینگونه باشد از هر سخنی نمی توان هر چیزی را فهمید و نتیجه گرفت؟
3-در قرآن مجید آمده است : «ولاتسبوا الذین یدعون من دون الله فیسبوا الله عدوا بغیر علم ...»(انعام/108). و آنهایی را که جز خدا می خوانند دشنام مدهید که آنان از روی دشمنی و به نادانی خدا را دشنام خواهند داد. پس منطق قرآن مجید این است که یک مومن هرگز نباید به مقدسات دیگران توهین کند. این منطق که کسی خود را در ناسزاگویی به دیگران آزاد بداند و بگوید اگر در گوشه ای از دنیا به مقدسات من کوچک ترین توهین شود چنین و چنان می کنم، نه قرآنی است و نه عقلانی. باید روایات را، حتی اگر دارای سندی قوی باشند، تا چه رسد به ادعیه منقولی که سند ندارند، به قرآن مجید عرضه کرد و صحت و سقم آنها را با کتاب خدا سنجید. قرآن مجید می فرماید به مقدسات مشرکان ناسزا نگویید، و معلوم است که کسی که به بهانه اخبار منقول به اشخاصی که نزد دیگر مذاهب اسلامی احترام دارند، جسارت می کنند، از فرهنگ قرآنی فاصله گرفته اند (البته سنت و سیره پیامبر خدا و ائمه اطهار نیز این عمل را به روشنی و وضوح رد می کند).
4-برخی افراد ناآگاه که خود را شیعه می خوانند گمان می کنند که مجازند به عایشه، همسر پیامبر، اهانت کنند و از الفاظ رکیک استفاده کنند. اینان توجه ندارند که قرآن مجید همسران پیامبر را مادران مومنان می خواند (احزاب/6). این افراد نا آگاه توجه نمی کنند که اگر بزرگ ترین خطای این همسر پیامبر آن است که رو در روی وصی رسول خدا، علی(ع)، ایستاد و با او جنگید، آن حضرت پس از جنگ می فرماید: «و لها بعدُ حرمتها الاولی» برای عایشه از این پس نیز همان احترام قبلی پا برجاست(نهج البلاغه، خ156). پس هتاکی نسبت به این همسر رسول خدا نه با کتاب خدا سازگار است و نه با سیره امام علی(ع). به هر حال هرگز یک مسلمان نباید به خود اجازه دهد که کاری خلاف قرآن و سنت قطعی انجام دهد، هر چند روایات ضعیفی عمل او را تایید کند.
5-در پایان این نوشتار بر آنم که به نمونه ای از عرضه سنت بر قرآن مجید اشاره کنم. کتاب شریف نهج البلاغه کتابی بس عظیم است که بشریت باید در مقابل عظمتش زانو بزند. اما همین کتاب باید در مقابل قرآن مجید تعظیم نماید. برای مثال در فقره ای از این کتاب شریف آمده است: زنان از نظر ایمان ناقص اند و از نظر بهره ناقص اند و از نظر عقل ناقص اند ... (خطبه 80). اگر با توجه به توضیحی که بعد از آن آمده معنایی به دست آمد آن معنا را باید بر قرآن مجید عرضه کرد. مطابق قرآن مجید هیچ تفاوت ذاتی ای بین زن و مرد نیست و این دو به یک درجه تکلیف دارند و به یک درجه می توانند به کمال برسند. اگر عقل این دو تفاوت داشته باشد تکلیف آنان باید تفاوت داشته باشد و اگر عقل و اختیار آنان یکسان است پس ایمان آنان هم، که یک عمل اختیاری است، یکسان است. اگر توانستیم معنایی مطابق و منطبق بر قرآن از این فقره نهج البلاغه برداشت کنیم چنین می کنیم و الا آن را کنار می گذاریم و قرآن مجید را مقدم می کنیم. مقصود از اینکه قرآن مجید اصل است و ثقل اکبر است همین است.
به هر حال ما باید خویشتن را نقد کنیم و انحرافات از تشیع راستین را گوشزد نماییم و چهره تشیع اصیل و واقعی را از امور ناروا بپیراییم. بازگشت به قرآن مجید و ملاک و معیار و مرجع اصلی قرار دادن آن، راه بازگشت به اصل دین و مذهب صحیح است. ما باید ادیان گذشته را مورد مطالعه قرار دهیم و از خطاهای آنان درس بگیریم. سخن را با روایتی از پیامبر(ص)، که جای تامل بسیار دارد، به پایان می برم:
«شما راه و روش پیشینیان را وجب به وجب و گام به گام خواهید پیمود؛  به گونه ای که اگر یکی از آنان به سوراخ سوسماری رفته باشد، شما هم می روید و اگر یکی از آنان در راه با همسرش نزدیکی کرده باشد شما هم می کنید» (نهج الفصاحه، ص130).

۱۳۹۰ شهریور ۸, سه‌شنبه

رسالت اصلی دین، بستن چشم ها و گوش ها، یا تطهیر دل ها و جان ها؟

مرحوم شهید مطهری در بحث انسان کامل اشعاری از شعرای بزرگ را نقل و نقد می کند. ایشان این رباعی را از سعدی نقل می کند:

       من آن مورم که در پایم بمالند          نه زنبورم که از نیشم بنالند
      کجا خود شکر این نعمت گزارم         که زور مردم آزاری ندارم 

ایشان خطاب به سعدی می گوید مگر امر دایر بین این است که انسان یا باید مور باشد و زیر پا له شود یا زنبوری باشد که نیش بزند که اولی بر دومی ترجیح داده شود؟ صورت سومی هم وجود دارد که آن برترین صورت است و آن اینکه انسان زور داشته باشد ولی آزاری نرساند. ایشان شعر سعدی را اینگونه اصلاح می کند:

       نه آن مورم که در پایم بمالند           نه زنبورم که از نیشم بنالند
       چگونه شکر این نعمت گزارم           که دارم زور و آزاری ندارم

ایشان شعر دیگری از سعدی را نیز نقد می کند:

       بدیدم عابدی در کوهساری             قناعت کرده از دنیا به غاری
      چرا گفتم به شهر اندر نیایی            که باری، بند از دل برگشایی
      بگفت آنجا پری رویان نغزند           چو گل بسیار شد پیلان بلغزند

عابد می گوید من در غار زندگی می کنم و به شهر نمی آیم چرا که در شهر صحنه هایی وجود دارد که اگر چشم من به آنها بیفتد پایم می لغزد. پس وظیفه من آن است که کاری کنم که چشمم آن صحنه ها را نبیند. اما آیا آن دینداری ای که قرآن مجید و متون اسلامی طلب می کند این است که کاری کنیم که چشم ما چیزی را نبیند یا اینکه درون خود را به گونه ای بسازیم که کنترل خود را در دست داشته باشیم و با اینکه چشم می بیند بتوانیم خود را حفظ کنیم؟ روشن است که سراسر متون دینی این دومی را طلب می کند.
ایشان شعری از بابا طاهر نیز در همین مضمون نقل و نقد می کند:

      ز دست دیده و دل هر دو فریاد        که هر چه دیده بیند دل کند یاد
       بسازم خنجری نیشش ز فولاد          زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

آیا مشکل از چشم است که همه چیز را می بیند یا مشکل از دل است که هر آنچه را که چشم می بیند طلب می کند؟ ظاهرا شاعر مشکل را در چشم می بیند و به مبارزه با آن می پردازد. اما آیا از متون دینی هم همین برداشت می شود یا اینکه بر عکس است و بیشتر باید فکری به حال دل کرد؟ به نظر می رسد اخلاق اسلامی این دومی را طلب می کند (مطهری، مرتضی، انسان کامل، ص133-134).
آری! این مشکل و انحرافی است که در تاریخ ادیان وجود داشته است. کسانی برای پرهیز از گناه از جامعه جدا می شده اند یا با بدن خود مبارزه می کرده اند. خنجر فولادین بابا طاهر را، اُریجن، متأله مسیحی سده های اولیه میلادی، ساخت و با آن به جنگ بدن خود رفت. او برای پرهیز از شهوت و با سوء برداشت از آیه ای از انجیل خود را مقطوع النسل ساخت. دیگرانی در همین مسیحیت از قرن چهارم میلادی برای گریز از جامعه فساد آلود، رهبانیت و غارنشینی را برگزیدند. اما به هر حال این رهبانیت در قرآن مجید و سیره ائمه اطهار تایید نشده و بلکه رد شده است.
به هر حال سخن این است که برای پرهیز از گناه چه باید کرد؟ روشن است که برخی از صحنه های وسوسه انگیز چه بسا باعث انحراف افراد و لغزیدن آنان می شود و انسان هم وظیفه دارد که تلاش کند در حد امکان جامعه را از صحنه های اینگونه پاک کند، و هم وظیفه دارد که جوری حرکت و عمل کند که با این صحنه ها کم تر مواجه شود. اما آیا این تمام کار است و ماموریت اصلی دین این است که کاری کند که این صحنه ها را از اجتماع جمع کند و یا به انسان ها دستور دهد که به گونه ای زندگی کنند که هرگز شاهد این صحنه ها نباشند؟ یا اینکه ماموریت و رسالت اصلی دین چیز دیگری است و دین می خواهد قلب و دل و درون انسان ها را به گونه ای بسازد که بتوانند هنگامی که با صحنه ای روبرو می شوند به راحتی از کنار آن بگذرند و بر وسوسه ها فائق آیند و نلغزند؟
به نظر روشن و آشکار می رسد که دین در پی این است که درون انسان ها را بسازد و آن را به گونه ای بگرداند که بر ظاهر و بدن فرمانروایی کند. شاید دو عنوان و واژه «قلب» و «نفس»، که در دین به آنها توجه ویژه ای شده، این مطلب را آشکار کند.
درباره قلب یا دل و توجه به آن و ساختن آن تاکید های زیادی شده است. در آیه ای از قرآن مجید آمده است که قلب و دل سالم است که در قیامت نجات می یابد: «در روزی که مردم بر انگیخته می شوند، رسوایم مکن. روزی که هیچ مالی و فرزندی سود نمی دهد، مگر کسی که قلبی سالم نزد خدا آورد» (شعرا/ 87-89). و پیامبر خدا(ص) می فرماید: «خداوند تعالی، به چهره ها و دارایی های شما نمی نگرد بلکه به دل ها و کرده های شما می نگرد» (امالی الطوسی، ص536). امام صادق(ع) می فرماید: «جایگاه دل نسبت به بدن، همچون جایگاه امام و پیشواست نسبت به مردم» (علل الشرایع، ص 109).
پس مهم ترین بخش بدن و مرکزی ترین آنها دل و قلب است به همین جهت است که  سلامت آن مهم تر از هر بخش دیگر است. امام باقر(ع) می فرماید: هیچ سلامتی چون سلامت دل نیست (بحار الانوار، ج78، ص164). در حدیثی از حضرت موسی(ع) نقل شده است که مقرب ترین انسان ها نسبت به خداوند پاکدلان هستند (المحاسن، ج1، ص457). و امام علی(ع) می فرماید: «دل های پاک بندگان، نظرگاه های خدای سبحان است. پس هر که دلش را پاک سازد خداوند به آن بنگرد» (غرر الحکم، ح6777).
در آیات و روایات گاهی سخن از بیماری و مرض قلب و دل رفته است (بقره/10؛ کافی، ج2، ص257) و گاهی سخن از داروی این درد و مرض است (نهج البلاغه، خ198) همچنین گاهی سخن از مرگ دل و قلب به میان آمده است (نهج البلاغه، حکمت 349).
از آیات و روایات فوق روشن و آشکار است که جای دین و دینداری قلب و دل است و نه اعضای ظاهری. امام جواد(ع) در حدیثی بر این نکته تصریح می کند: «ره سپردن به سوی خداوند متعال با دل و قلب، انسان را بهتر به سرمنزل مقصود می رساند تا به رنج افکندن اعضای بدن با اعمال» (گزیده میزان الحکمه، ص653).
واژه دیگری که در متون دینی آمده و تسلط بر آن و مراقبت از آن مهم و اساسی شمرده شده است «نفس» است. پیامبر خدا(ص) می فرماید: «مجاهد کسی است که به خاطر خدا با نفس خود مبارزه کند» (تحف العقول، ص 243). آن حضرت جهاد با نفس را جهاد اکبر و بزرگ تر می نامد (معانی الاخبار، ص160). آن حضرت رابطه نفس و دل را اینگونه بیان می کند: «با خواهش های نفس خود بستیزید، دل هایتان را حکمت فرا می گیرد» (تنبیه الخواطر، ج2، ص119). امام علی(ع) می فرماید: «جهاد با نفس کابین بهشت است» (غررالحکم، ح4755) و می فرماید: «با پیکارهای بی امان با نفسهایتان زمام آن را در اختیار خود بگیرید» (غررالحکم، ح2489) و می فرماید: «ای مردم! به تربیت نفس های خود بپردازید و آن را از حرص به عادت هایش باز دارید» (نهج البلاغه، حکمت 359).
پس روشن است که دینداری به این است که انسان نفس خود را در کنترل خویش در آورد و قلب و جان خود را پاکیزه گرداند. انسانی که به معالجه درون خود پرداخته و آن را پاک و پاکیزه و سالم گردانیده است، می تواند اعضای ظاهری خود را نیز کنترل کند. پس مهم ترین وظیفه هر انسان دیندار پرداختن به درون و اصلاح آن است و تا آن سالم و درست نشود کنترل و حفظ اعضای ظاهری ممکن نیست.
اما کسان زیادی در طول تاریخ از این جهت به خطا رفته و می روند. آنان گمان کرده و می کنند که برای پرهیز خود و جامعه از گناه وظیفه دارند کاری کنند که اعضای ظاهری هرگز در معرض گناه نباشد و هرگز زمینه گناه برای آن وجود نداشته باشد. این درست است که باید زمینه های گناه در جامعه نباشد و نیز هر انسانی وظیفه دارد که خود را حتی الامکان از صحنه های وسوسه انگیز دور نگه دارد، اما آیا این بدین معناست که کاری کنیم که در جامعه امکان گناه وجود نداشته باشد؟ روشن است که چنین چیزی نه ممکن است و نه مطلوب دین.
این خطاست که گمان رود برای پیش گیری از گناه باید فضایی به وجود آید که هرگز زن و مرد نامحرم با هم روبرو نشوند و برای مثال گمان کنند وظیفه دارند در مراکز آموزشی با جداسازی جنسیتی زمینه گناه را از بین ببرند.
فرض کنیم کلاس های درس را جدا کردیم، راهروها و سالن ها و فضای باز دانشگاه را چطور؟ خیابان و مترو و وسایل حمل و نقل عمومی و مغازه و بازار و پاساژ را چطور؟ پارک ها و سینماها و دیگر مراکز عمومی را چطور؟
نه! هرگز! آنچه مطلوب اصلی متون دینی است این است که انسان ها از درون ساخته شوند تا بتوانند خویشتن را کنترل کنند. نظام های مدعی دین باید بیشترین توجه اشان این باشد که انسان متقی تربیت کنند و البته سعی کنند به صورتی صحیح جلوی ناهنجاری های اجتماعی را بگیرند. جامعه دینی جامعه ای است که انسان های پارسا و متقی تربیت می کند، انسان هایی که درون خود را اصلاح کرده و بر همه اعضا و جوارح خود تسلط کامل دارند و در عین حال که در اجتماع زندگی می کنند و چه بسا با صحنه هایی نیز روبرو می شوند بتوانند، به فرموده قرآن مجید چشم های خود را فرو نهند و پاکدامنی ورزند (نور/30-31).
آری! رسالت اصلی و هدف گوهرین دین پاکیزه کردن دل ها و جان ها و معالجه بیماری های آنهاست تا بتوانند خود را در برابر وسوسه ها از لغزش ها حفظ کنند، و نه بستن چشم و گوش انسان ها و نگه داشتن تن ها و بدن های آنان در محیطی استرلیزه شده که در آن هرگز امکان گناه کردن نباشد.