۱۳۹۱ فروردین ۱۸, جمعه

علم کلام، شاخه ها و حجیت ها

دین از دو بعد نظری و عملی تشکیل می شود که اولی به هست و نیست ها می پردازد و دومی به باید و نباید ها. در دین اسلام دو علم فقه و اخلاق متکفل تبیین بعد دوم هستند. علمی که به صورت مشخص متکفل بعد اول است علم کلام است. هرچند دو علم فلسفه و عرفان نیز به برخی از جنبه های بعد نظری دین می پردازند، اما این دو علم از یک سو به این بعد به صورت جامع نمی پردازند و از سوی دیگر با ادله نقلی و متون دینی کمتر سر و کار دارند. بنابراین جای علمی که کارویژه اش تبیین بعد نظری دین یا آموزه های عقیدتی دین باشد خالی است و امروزه علم کلام متکفل این مهم است.
اما این علم کلام وظیفه مهم دیگری را نیز بر عهده دارد و آن دفاع از دین در مقابل شبهاتی است که به آن وارد می شود. البته بحث های زیادی در این باره مطرح شده است که تاریخ این علم چه مسیری را طی کرده و آیا از ابتدا متکفل هر دو وظیفه بوده یا اینکه در ابتدا متکفل یکی از این دو بوده  و بعدا دیگری را از باب ضرورت بر عهده گرفته است؟ همچنین بحث هایی مطرح شده است که در واقع هر یک از علوم اسلامی باید چه وظیفه ای را بر عهده می گرفت و برای مثال سخن از این است که علم فقه، که در آیات و روایات به معنای اسلام شناسی است، باید تبیین هر دو بعد نظری و عملی را بر عهده بگیرد، کما اینکه در ابتدا به دو شاخه فقه اکبر و فقه اصغر تقسیم می شد که اولی به بعد عقیدتی و دومی به فروع عملی می پرداخت.
اما از این بحث های تاریخی و یا باید هایی که در عمل محقق نشده است که بگذریم، در عمل امروزه علم کلام این دو وظیفه را بر عهده دارد، یعنی اگر بخواهیم این علم را بر حسب کارکرد و وظیفه تعریف کنیم باید بگوییم: «علمی است که به تبیین آموزه های عقیدتی دین و دفاع از آنها در مقابل شبهات می پردازد». ولی این دو وظیفه چندان از هم جدا نیستند و به گونه ای هر یک در دیگری نهفته است. تبیین به معنای بیان استدلالی و مدلل است و کسی که برای سخنی استدلال می آورد در واقع از آن دفاع می کند و کسی که از سخنی دفاع می کند برای اثبات آن و رفع و دفع اشکالات آن استدلال می آورد. پس نه کسی که کلام را یک علم تبیین کننده می خواند چندان خطا رفته و نه کسی که آن را علمی دفاعی.
حال اگر بخواهیم علم کلام را بر حسب موضوعاتش، و با توجه به مساله تبیین و دفاع، دسته بندی و تقسیم کنیم اقسام زیر را می توانیم به صورتی کلی مجزا کنیم، هر چند رسم مرز مشخص و روشنی بین آنها مشکل می نماید:
الف) کلام بین دین و الحاد
بخش قابل توجهی از مباحث علم کلام به اموری اختصاص دارد که بین دینداران، در معنای وسیع آن، و ملحدان و ماده گرایان مورد اختلاف است. مقصود از دیندار به معنای وسیع آن کسی است که فراتر از ماده و عالم محسوس به عالم دیگری اعتقاد دارد و در واقع هستی را مساوی با ماده و مادیات نمی داند و به تعبیر قرآن مجید به عالم غیب اعتقاد دارد. در مقابل مقصود از ملحد به معنای عام آن کسی است که هستی را مساوی ماده و عالم محسوس می داند و فراتر از ماده به چیز دیگری قائل نیست.
هرچند در میان دینداران، به معنایی که گفته شد، درباره کیفیت این عالم غیب یا ماوراء اختلافات زیادی وجود دارد، اما همه آنان اصل آن را قبول دارند. اختلاف در نگاه به ماوراء با قبول اصل آن باعث شده است که ادیان نیز دسته دسته شوند. برای مثال در برخی از ادیان خدای شخص وار مورد پذیرش نیست و در برخی دیگر خدای شخص وار مورد تاکید و قبول است. این در حالی است که همه، اصل یک موجود برتر یا عالم برتر را قبول دارند.
به هرحال در علم کلام مسائلی وجود دارد که بین همه پیروان ادیان یا بین یک دسته از ادیان مشترک است. از آنجا که در این بخش از علم کلام طرف بحث ملحدان هستند که هیچ متن آسمانی را قبول ندارند، و نیز در طرف مقابل پیروان ادیان مختلف قرار دارند که متن مشترکی ندارند، پس تنها منبع بحث، استدلال عقلی و برهان عقلی است. در این بخش دلیل نقلی هیچ گونه کارایی ندارد، مگر اینکه در متون دینی استدلالی برای مساله ای آورده شده باشد که اگر تمام و درست باشد شنیده و پذیرفته می شود.
نکته مهم در این بخش از علم کلام این است که پیروان همه ادیان یا برخی از آنها در یک سنگر قرار دارند  و موضع واحدی دارند. نمونه آن اصل یگانه پرستی است که در ادیان ابراهیمی و برخی از ادیان دیگر مشترک است و قرآن مجید آن را «کلمه سواء» یا اصل مشترک می خواند و اهل کتاب را به همگرایی با مسلمانان حول این اصل دعوت می کند (آل عمران/64). در واقع این بخش از علم کلام می تواند و باید محور اتحاد و همگرایی ادیان و اساس و پایه گفت و گو بین آنان قرار گیرد.
در این بخش از مباحث کلامی پیروان ادیان در یک سطح و با موضعی واحد کنار هم قرار دارند و برای هدفی واحد تلاش می کنند. بنابراین هیچ کس بر دیگری برتری ندارد. از آنجا که تنها یک منبع در این بخش حکمفرماست، و آن عقل و برهان عقلی است، پس هر سخنی یا استدلالی که برای آن آورده می شود سنجیده می شود و فرقی نمی کند که گوینده آن پیرو کدام دین باشد. برای مثال در این بحث نباید برای یک فرد شیعه فرقی داشته باشد که سخنی یا ادعایی از آن یک عالم شیعه یا اهل سنت یا مسیحی یا یهودی ... است. همه معیار و ملاک استدلال است. درمیان عالمان و فیلسوفان شیعه برهانی برای اثبات وجود خدا اقامه شده و تقریرهای متنوعی از آن ارائه شده است، که به برهان صدیقین نامبردار است. از سوی دیگر در مسیحیت برهان دیگری با تقریرهای مختلف ارائه شده که به برهان وجودی مشهور است. برای یک فرد شیعه نباید هیچ فرقی داشته باشد که آن را عالمان شیعه مطرح کرده اند و این را عالمان مسیحی. در این بحث صدر المتالهین شیعه و توماس آکوئیناس مسیحی و موسی ابن میمون یهودی هیچ فرقی ندارند و سخن هیچکدام بدون استدلال پذیرفته نیست و استدلال همه به یک صورت پذیرفته است.
ب) کلام بین ادیان
بخش دیگر علم کلام مباحثی است که در آنها اسلام با ادیان دیگر اختلاف دارد و در واقع مدعیات ویژه اسلام، در مقابل دیگر ادیان، است. این بخش از یک جهت مانند بخش قبلی است و آن اینکه از آنجا که پیروان دیگر ادیان هیچ بخشی از متون مقدس اسلامی را قبئل ندارند و عموما بین ادیان مختلف متن مقدس مشترکی وجود ندارد، پس تنها منبع معتبر در این بخش نیز عقل و برهان عقلی است. البته یک مسلمان برای مثال با اینکه متون مقدس مسیحی را قبول ندارد، اما ممکن است در بحث با یک مسیحی به متون مقدس خود او استناد کند که این برهان نیست و جدل است.
در این بخش از علم کلام پیروان همه مذاهب دین اسلام هم سنگر هستند و یک هدف را دنبال می کنند. در واقع عالمان همه فرقه ها و مذاهب اسلامی در این سنگر مساوی هستند و تنها معیار برتری قوت استدلال فرد است. در این بخش، برای مثال، برای یک فرد شیعه نباید سخن شیخ صدوق یا شیخ مفید با سخن فخر رازی و غزالی فرق داشته باشد. برای مثال در بحث اثبات رسالت حضرت محمد(ص) یا وحی بودن قرآن اگر فرد شیعه برهان و بیان فخر رازی را قوی تر از برهان و بیان شیخ مفید می یابد، یا بیان و برهان دومی را نا تمام می یابد باید اولی را مقدم کند و اگر چنین نکند متعصب و خارج از دایره حق پرستی است.
این بخش از علم کلام سنگ زیربنای وحدت مذاهب اسلامی و تقریب مذاهب است و عدم توجه به آن باعث تعصب و بی منطقی می شود. در این بخش سخن عالمان دیگر مذاهب باید محترم شمرده شود و مورد اعتنا و استفاده قرار گیرد. برای مثال حتی در تفسیر آیه ای از قرآن مجید، که به این بخش مربوط است، برای یک فرد شیعه نباید تفسیر یک مفسر شیعه خود بخود بر تفسیر یک مفسر غیر شیعه ترجیح داشته باشد و هر سخنی با توجه به قوت بیان و استدلال ممکن است بر دیگری ترجیح داده شود.
ج) کلام بین مذاهب
بخش دیگری از علم کلام به مباحثی اختصاص دارد که در درون دینی خاص، یک مذهب با مذهب یا مذاهب دیگر همان دین درباره آنها اختلاف دارد. برای مثال در اسلام، شیعه با اشاعره در برخی از عقاید مانند امامت یا عدل الهی اختلاف دارد. این بخش از علم کلام را می توان کلام بین مذاهب نامید. تفاوت مهم این بخش با دو بخش قبلی در منبع مشترک است. در دو بخش قبلی تنها منبع مورد توافق طرفین اختلاف، عقل بود و در واقع منبع نقلی مشترک وجود نداشت. اما در این بخش منبع نقلی مشترک نیز، در کنار عقل، وجود دارد. برای مثال در اسلام، همه مذاهب اسلامی قرآن مجید و سنت پیامبر را حجت و معتبر می دانند. یک عالم شیعه هنگامی که تلاش می کند تا آموزه امامت را تبیین و اثبات نماید علاوه بر عقل به آیات قرآن مجید و سنت معتبر پیامبر استناد می کند. البته عالمان شیعه با استناد به همین دو منبع فوق سنت ائمه خود را به سنت پیامبر ملحق می کنند و برای آن نیز اعتبار و حجیت قائل می شوند. پس منبع این بخش از علم کلام اعم از عقل و نقل و روش بحث و تحقیق در آن عقلی-نقلی است.
اما یک پرسش مهم در رابطه با این بخش از علم کلام این است که اگر در دو بخش قبلی کسانی هم سنگر بودند که احیانا هم دین یا هم مذهب نبودند، در این بخش از علم کلام چه کسانی هم سنگرند؟ این پرسش را می توانیم به صورتی روشن تر این گونه مطرح کنم: آیا در میان پیروان یک مذهب خاص کسانی خاص مسئول تبیین مباحث عقیدتی و دفاع از آنها هستند یا اینکه همه پیروان در این امر از جایگاهی برابر و یکسان برخوردارند؟ شاید پاسخ به این پرسش به این بینجامد که بخش چهارمی در علم کلام در نظر بگیریم و آن کلام درون مذهبی است.
د) کلام درون مذهبی
آیا علاوه بر سه بخشی که ذکر شد بخش چهارمی به نام کلام درون مذهبی در علم کلام وجود دارد؟ تصویر چنین بخشی در صورتی ممکن است که در درون مذهب، نهاد یا منبع دارای حجیتی علاوه بر منابعی که قبلا ذکر شد وجود داشته باشد. برای نمونه در فرقه کاتولیک مسیحی چنین چیزی وجود دارد. در این فرقه سخن و رای اسقف شهر رم، که پاپ خوانده می شود، حجیت و اعتبار دارد و همگان موظفند رای و نظر او را در حوزه معارف دینی بپذیرند و به آن گردن نهند و از آن دفاع کنند. در واقع در این مذهب قرائت واحد رسمی از دین وجود دارد و تکلیف کلامی-الهیاتی همه کسانی که خود را کاتولیک می خوانند این است که در تبیین آموزه های دین و دفاع از آنها، در چارچوبه این قرائت مشی نمایند. آزادی تفکر و اندیشه در بحث الهیاتی تا جایی است که از مرزهایی که توسط این نهاد دارای حجیت، مشخص می شود تجاوز نشود.
اما آیا در اسلام و در مذهب تشیع علاوه بر منابع دارای حجیتی که ذکر شد، یعنی عقل و نقل (قرآن مجید و سنت معصومان) حجت دیگری وجود دارد که آن حجت محدوده ها و مرزهایی را برای تبیین آموزه های دین و دفاع از آنها مشخص کند؟ به تعبیر دیگر، در مسیحیت کاتولیک نهادی وجود دارد که مفسر رسمی متن مقدس و بیان کننده رسمی اعتقادات و اعمال دینی است. سخن و رای و فتوای این نهاد، که موید به تایید روح القدس است، دارای حجیت و اعتبار قطعی است. آیا در اسلام یا تشیع یک چنین نهادی وجود دارد؟ اگر کسی قائل به چنین نهادی بشود باید قرائت واحد رسمی از دین یا مذهب را بپذیرد و در نتیجه به کلام درون مذهبی قائل شود. در چنین صورتی پیروان دین یا مذهب در تبیین آموزه های دین یا دفاع از آنها یکسان نیستند و در واقع برخی از آنان باید از برخی دیگر تبعیت کنند و در چارچوبه مرزهایی که آنان تعیین می کنند حرکت نمایند.
واضح و روشن است که در اسلام و مذهب تشیع هیچ نهاد یا شخصی، غیر از متن مقدس و سنت و سیره موسس یا موسسان دین، هیچ نهاد یا شخصیتی حجیت ذاتی ندارد و بنابراین همه سخنان برابرند. سخنی و رایی را باید پذیرفت که برهان و استدلال محکم تری داشته باشد. البته در بیان برخی از آموزه ها تنها دلیل و برهان عقلی کارایی دارد و در برخی دیگر دلیل و برهان نقلی و یا هر دو. اما به هر حال سخن کسی پذیرفته است که دلیل و برهان قوی تری، اعم از عقلی و نقلی، داشته باشد و سخن هیچ کس به صورت پیشینی حجیت و اعتبار ندارد و بلکه حتی از موضع برتری نیز برخوردار نیست. سخن و رای یک استاد دانشگاه و یک عالم دانشگاهی با سخن یک عالم حوزوی به یک اندازه حجیت و اعتبار دارد، به این معنا که هیچ کدام حجیت ذاتی ندارند و اعتبارشان به دلیل و برهانی است که اقامه می شود و بنابراین تنها دلیل و برهان اعتبار دارد.
نکته ای که باید در اینجا بدان اشاره کنیم این است که آنچه در تشیع رجوع به کارشناس یا مرجع تقلید خوانده می شود، اولا صرفا در فروع عملی دین است و نه در اعتقادات و اخلاقیات، و ثانیا این اعتبار و حجیت صرفا از باب کارشناسی است. اعتبار سخن کارشناس تا جایی است که علم به خلاف آن نداشته باشیم و اگر به هر طریقی برای انسان علم به خطا بودن رای و نظر کارشناس حاصل شود نظر آن کارشناس اعتبار ندارد. پس انسان ها همه می توانند اندیشه و مطالعه کنند و علم به وظایف دینی خود پیدا کنند. اما اگر چنین کاری برای آنان ممکن نیست یا نمی خواهند زحمت آن را متحمل شوند باید برای اطمینان به یک کارشناس مراجعه کنند. پس مرجع تقلید، که البته من واژه کارشناس مسائل فرعی عملی را ترجیح می دهم، هرگز سخن و رأیش حجیت ذاتی ندارد و به تعبیر عالمان حوزوی، اعتبار آن طریقی است. و ثالثا این کارشناسان تنها باید واجد دو شرط باشند یکی دانش کارشناسی و دیگری عدالت و تقوا؛ اینکه این دانش و تخصص را در کجا و چگونه به دست آورده باشند و چه لباس و ظاهری داشته باشند و از کدام طبقه و گروه باشند هرگز موضوعیت ندارد. برخلاف سخن و رأی و فتوای پاپ در کلیسای کاتولیک که حجیت و اعتبارش به واسطه تایید روح القدس است و به همین جهت گاهی سخن از عصمت پاپ به هنگام فتوا دادن به میان می آید، سخن و رأی فقیه در تشیع صرفا از باب تحقیق و کارشناسی است و احتمال خطا در آن می رود و اعتبار و حجیت آن صرفا از باب اطمینانی است که عرفا از آن حاصل می شود.
ه) نتیجه گیری و جمع بندی
علمی که به تبیین بنیان های دین می پردازد و از آن دفاع می کند علم کلام است. این علم به لحاظ منبع دارای حجیت و نوع مسائل و مباحث به چند بخش قابل تقسیم است. بخشی از آن به مباحثی می پردازد که در آنها دینداران با ملحدان اختلاف دارند، که می توان آن را کلام بین دین و الحاد نامید. بخش دیگر به مباحثی می پردازد که در آنها یک دین خاص با ادیان دیگر اختلاف دارد که کلام بین ادیان نامیده می شود. بخش سوم که کلام بین مذاهب می تواند نامیده شود به مباحثی می پردازد که در آنها یک مذهب در درون یک دین خاص با دیگر مذاهب اختلاف دارد. بخش چهارم که می توان آن را کلام درون مذهبی نامید در ادیان یا مذاهبی قابل تصویر است که در آنها نهادی رسمی برای تعیین آموزه های دین وجود دارد و در واقع در آنها قرائت رسمی از دین وجود دارد.
توجه به این تقسیم نتایج و پیامد های بسیاری دارد که برخی از مهم ترین آنها به قرار زیر است:
1-از آنجا که در کلام بین دین و الحاد، عالمان یک دین با عالمان دیگر ادیان همسنگر هستند، توجه به این همسنگر بودن و همسان بودن باعث زدودن تعصبات بی جا نسبت به عالمان یک دین یا مذهب و توجه به برهان و استدلال می شود. این روحیه انسان ها را حق گرا و حق پرست بار می آورد و آنان را از گروه گرایی و تعصب باطل دور می گرداند.
2-توجه به این بخش از علم کلام به همگرایی و گفت و گوی بین ادیان کمک می کند. این بخش از علم کلام در واقع به مباحثی می پردازد که قرآن مجید آن را «کلمه سواء» یا مشترکات می نامد و پیروان ادیان را به همگرایی حول آنها دعوت می کند (آل عمران/64). شناخت زمینه های گفت و گو و مشترکات ادیان در پرتو توجه به این بخش از علم کلام حاصل می شود.
3-توجه به بخش کلام بین ادیان نیز باعث می شود که از تعصبات مذهبی حاد جلو گیری شود. در این بخش، که بخش قابل توجهی از آموزه های دینی است، عالمان مذاهب مختلف یک دین در یک سنگر قرار دارند و هیچ کدام بر دیگری برتری ندارند. توجه به این امر علاوه بر تعصب زدایی باعث تقریب بین مذاهب می گردد.
4-توجه به این امر که در اسلام و مذهب تشیع در کلام بین مذاهب همه پیروان دین و مذهب برابرند و در واقع کلام درون مذهبی و قرائت رسمی از دین وجود ندارد، باعث می شود که تنها و تنها برهان و استدلال معتبر باشد و هیچ شخصی سخنش به صورت پیشینی اعتبار و حجیت نداشته باشد و یک عالم حوزوی و یک دانشمند دانشگاهی در تبیین آموزه های دین موضعی برابر داشته باشند. حاکمیت برهان و استدلال قطعا به رشد آگاهی های دینی و تبیین درست آموزه های دین کمک می کند.
5-تفکیک بخش های علم کلام و توجه به منابع دارای حجیت در هر بخش، به عقلانی شدن دین و محدود شدن دایره تعبدیات دین کمک می کند. همچنین این توجه جلو شخصیت پرستی و غلو در افراد و نیز قائل شدن به ارتباطات موهوم با ماوراء را می گیرد. در صورتی که کسی قائل به نهادی رسمی برای تفسیر و تبیین دین بشود باید مانند کلیسای کاتولیک ارتباط خاص افراد با ماوراء و اموری مانند عصمت افراد را بپذیرد. همه این امور باعث دوری از خرافه گرایی در دین می گردد و دین را عقلانی و پذیرفتنی می سازد.

۱۳۹۱ فروردین ۸, سه‌شنبه

طبیعت را چون مادرمان دوست بداریم

سرخپوستی می گوید:
«عمل انسان سفیدپوست روح و بدن را خشن می گرداند. این درست نیست که مانند سفیدپوستان، زمین را پاره پاره کنیم و آن را ویران سازیم ... ما صرفا هدیه ای را که از روی اختیار به ما داده می شود، قبول می کنیم. ما بیش از مقداری که انگشتان طفل به پستان مادر صدمه می زند به زمین صدمه وارد نمی کنیم» M.Hopfe, Lewis, Religions of the World, p.36
و دیگری می گوید:
«ما دوست نداریم که به درختان صدمه وارد کنیم. ما همیشه هرگاه برایمان ممکن باشد قبل از قطع درختان به آنها تنباکو پیشکش می کنیم. ما هرگز چوب را تلف نمی کنیم بلکه هر چه را قطع کرده ایم مصرف می کنیم. اگر ما احساسات درخت را در نظر نگیریم همه درختان دیگرِ جنگل گریه می کنند و این قلب ما را نیز غمگین خواهد کرد» (همان).
همان طور که این سرخپوستان بدوی آمریکا از اعمال و کردار انسان های مدرن سفیدپوستی که به قاره آمریکا رفته اند و نیز از طرز برخورد آنان با طبیعت شگفت زده شده اند، انسان های مدرن به این سخنان سرخپوستان درباره طبیعت می خندند. در واقع دو نگرش به طبیعت، که بسیار با هم متفاوت است، این اختلاف عمیق را به وجود آورده است. انسان های مدرن طبیعت را مِلک خود می انگارند و به بهره کشی هر چه بیشتر از آن می پردازند. اما انسان بدوی سرخ پوست طبیعت را مادر خود می انگارد و به او احترام می گذارد و تنها از پستان این مادر مهربان شیر می نوشد. هرچند طرز سخن او اساطیری است اما مهم، پیام و معنایی است که در پس این زبان اسطوره ای نهفته است.
به هر حال این طرز نگرش انسان مدرن باعث شده است که از طبیعت بی رویه و بدون حساب و کتاب بهره کشی کند و آن را نابود سازد و در واقع محیط زندگی و خانه خود را ویران کند. او خود را با شعور و عاقل و عالم و فهیم می شمارد و انسان سرخپوست بدوی را وحشی و نفهم و بی عقل و غیر متمدن می انگارد. شگفتا! انسانی که حتی به خود رحم نمی کند و حتی هوایی را که از آن استنشاق می کند و فضایی را که در آن زندگی می کند از بین می برد و آینده خود را به خطر می اندازد خود را عاقل و زرنگ و زیرک و متمدن می شمارد و دیگران را وحشی و غیر متمدن!
یکی از پیامدهای اعمال انسان مدرن نابودی طبیعت و محیط زیست است. اکنون این انسان مدرن متوجه شده که چه خطای بزرگی انجام داده است. در میان همین سفید پوستان مدرن، طبیعت و محیط زیست طرفدارانی پیدا کرده است. نویسنده ای مسلمان نگاه انسان مدرن به طبیعت را به نقد می کشد. او می گوید انسان باید طبیعت را به مثابه همسر خود بیانگارد که از او لذت می برد و البته در قبال او مسئولیت نیز دارد. اما برای انسان مدرن طبیعت به صورت فاحشه ای در آمده که از آن بهره کشی می کند ولی مسئولیتی در قبال او ندارد. این فاحشه کم کم به صورتی در می آید که این بهره کشی و تلذذ هم از او دیگر مقدور نیست (نصر، سید حسین، انسان و طبیعت، ص9).
به نظر می رسد مثال فوق نتواند آنچه را که سرخپوست می گفت بیان کند. طبیعت مادر انسان است و نه همسر او؛ و رابطه انسان با طبیعت قراردادی و قابل فسخ نیست. هرچند به هر حال خود این سخن ارزشمند است اما شاید همه مطلب نباشد. برخی، طرفداران محیط زیست را به دو دسته سطحی نگر و ژرف نگر تقسیم می کنند. دسته نخست می گویند که انسان می تواند از طبیعت بهره کشی کند و خود را مالک آن بداند. اما باید در این بهره کشی حدودی را رعایت کند تا دیگران نیز بتوانند از آن استفاده کنند. در واقع اینان می گویند انسان محور است و همه چیز برای انسان است ولی برای همه انسان ها؛ و اخلاق حکم می کند که انسان حقوق دیگر انسان ها را رعایت کند و به آنان اجازه دهد که از طبیعت استفاده کنند. اما دسته دوم، که ژرف نگر خوانده می شوند، می گویند خود طبیعت و حیوانات و گیاهان ذی حق هستند و جدای از منافع انسان ها باید با آنها اخلاقی برخورد کرد. همان طور که انسان حق حیات و حقوق دیگر را دارد، حیوانات و گیاهان نیز از همین حقوق برخوردارند و باید با آنها اخلاقی برخورد کرد (کلارک، استیون، «اخلاق زیست محیطی» در فصلنامه هفت آسمان، ش 26، ص125-126).
اما سوال این است که متون دینی ما چه پاسخی برای پرسش های فوق دارد. آیا حق با آن انسان سرخ پوست است که طبیعت را مادر خود می انگارد یا با انسان مدرن است که آن را ملک خود می شمارد؟ آیا با طبیعت باید به خاطر انسان ها درست و اخلاقی برخورد کرد یا به خاطر خود طبیعت؟ شاید نقل چند حدیث به روشن شدن مطلب کمک کند.
پیامبر خدا(ص) می فرماید: «تحفَّظوا من الارض فانها امُّکم، و انه لیس من احد عامل علیها خیرا او شرا الا و هی مُخبرةٌ به؛ از زمین مراقبت کنید، زیرا که او مادر شماست. و هر کس بر روی زمین خوب یا بد عمل کند، زمین از آن خبر می دهد» (کنز العمال، 43673). و می فرماید: «تمسَّحوا بالارض فانها بکم برةٌ؛ زمین را نوازش کنید زیرا نسبت به شما نیکوست» (همان، ح19778).
در دو حدیث فوق با زمین به مثابه یک شخص برخورد شده است. این شخص که در واقع مادر انسان هاست بدی و خوبی را می فهمد و شهادت می دهد و شایستگی نوازش کردن دارد. اگر پاسخ نیکی های زمین را باید با نوازش کردن آن داد پس باید با خود او اخلاقی برخورد کرد.
آن حضرت در احادیث پرشماری سخن از حقوق حیوانات و لزوم برخورد اخلاقی با آنان به میان می آورد. آن حضرت می فرماید: «به صورت حیوانات نزنید، زیرا آنها حمد و تسبیح خدا می گویند» (الکافی، ج6، ص538) و می فرماید: «اگر ستمی که به حیوانات می کنید بر شما بخشیده شود، بسیاری از گناهان شما بخشوده شده است» (کنز العمال، ح24973) و می فرماید: «نفرین خدا بر کسی که حیوانی را مثله کند» (همان، ح24971) و می فرماید: «از کشتن هر جانداری بپرهیزید، مگر آنکه آزار برساند» (همان، ح39981). و می فرماید: «اگر به گوسفند رحم کنی، خداوند به تو رحم خواهد کرد» (مسند احد ابن حنبل، ج3، 436) و می فرماید: «هر حیوان پرنده و غیر پرنده ای به ناحق کشته شود، روز قیامت با قاتل خود مخاصمه می نماید» (کنز العمال، ح39968) و می فرماید: «هر کس بیهوده گنجشکی را بکشد، روز قیامت می آید و نزد عرش فریاد می زند: پروردگارا! از این بپرس که چرا بی فایده مرا کشت» (مستدرک الوسایل، ج8، ص303).
پیامبر خدا به سرنوشت دو زن اشاره می کند که یکی به حیوانی خدمت کرده و دیگری ظلم؛ زن بدکاره ای سگی را بر لب چاه آبی یافت که از تشنگی در حال هلاکت بود. پس کفش خود را در آورده سرپوش خود را به آن بسته از چاه آب کشید و سگ را سیراب کرد. خدا به خاطر این خدمت، او را بخشید (کنز العمال، ح43116؛ صحیح بخاری، ج4، ص100) و زن دیگری به خاطر اینکه گربه ای را بسته بود تا از تشنگی به هلاکت رسید داخل آتش گردید (همان؛ مکارم الاخلاق، ج1، ص280).
آن حضرت درباره قطع درختان می فرماید: «لا تقطعوا شجرا الا ان تضطروا الیها؛ تا ناچار نشوید درختی را قطع نکنید» (کافی، ج5، ص27). آن حضرت درباره قطع درخت سدر، که در حجاز زیاد بود، فرمود: «من قطع سدرةً صوب الله رأسه فی النار؛ هر کس درخت سدری را قطع کند، خداوند او را با سر در آتش خواهد افکند» (سنن ابو داود، ج4، ص361). همچنین آن حضرت کسی را که درخت سدری را قطع کند لعنت کردند (همان) همچنین آن حضرت از قطع درختان مدینه منع فرمود (همان). آن حضرت حتی در جنگ، که چه بسا وضعیت غیر عادی است و برخی از اعمال جایز می گردد، اکیدا از قطع درختان نهی فرمودند (بحار الانوار، ج21، ص90). امام علی(ع) قطع نکردن درختان سبز را باعث طولانی شدن عمر می شمارد (همان، ج76، ص319). آن حضرت کسی را که درختی را قطع کرده بود یا زراعتی را از بین برده بود یا چاهی را پر کرده بود یا نهری را خراب کرده بود علاوه بر اینکه محکوم به پرداخت خسارت می کرد، مجازات اضافه نیز می نمود (مستدرک الوسائل، ج17، ص95). البته این منع از قطع درخت درباره درختان میوه دار با تاکید بیشتری بیان شده است و کسی که چنین کند به عذابی دردناک تهدید شده است (کافی، ج5، ص264).
این احادیث درباره نهی از قطع درختان و از بین بردن آنها بود. احادیث متعدد دیگر بر کاشت و حفظ و نگهداری درختان و گیاهان تاکید می کند. پیامبر خدا(ص) می فرماید: «مسلمانی نیست که بذری بیفشاند یا نهالی بنشاند و از حاصل آن بذر و نهال پرنده ای یا انسانی یا چرنده ای بخورد، مگر آنکه برای او صدقه محسوب شود» (کنز العمال، ح9051) و می فرماید: «هر کس درختی بنشاند و در راه نگهداری و رسیدگی به آن صبر کند تا میوه دهد، در قبال هر میوه ای که از آن بخورند، یک صدقه نزد خدا برایش منظور می شود» (همان، ح9081).
آن حضرت برای تاکید بر اهمیت درختکاری می فرماید که اگر قیامت فرا رسد و در دست کسی نهالی باشد اگر می تواند آن نهال را بکارد (همان، ح9056).
همان طور که از این احادیث بر می آمد کاشت درخت نیز تنها از این جهت ارزشمند نبود که انسان ها از آن سود می برند، بلکه حتی سود بردن پرندگان و چرندگان نیز موضوعیت دارد.
علاوه بر آنچه ذکر شد، این موضوع را از جنبه دیگری می توان مورد بررسی قرار داد. آیات و روایات فراوانی تمام زمین و هر آنچه را که در آن است نعمت الهی شمرده است. از یک سو نعمت الهی احترام دارد و باید از آن درست استفاده کرد و از سوی دیگر استفاده نادرست از نعمت های الهی تحت دو عنوان اسراف و تبذیر قرار می گیرد که در آیات و روایات به شدت از آنها نهی شده است.
پس مطابق متون اسلامی طبیعت احترام دارد و به مثابه مادر انسان است و حیوانات و گیاهان نیز حقوقی دارند و باید با آنها اخلاقی برخورد کرد. هر چند استفاده انسان از طبیعت امری طبیعی و جایز است، اما این استفاده باید درست و صحیح و با رعایت اصول اخلاقی نسبت به طبیعت انجام گیرد. انسان می تواند از طبیعت استفاده کند، اما این هرگز بدین معنا نیست که انسان مالک طبیعت است و حیوانات و گیاهان حقی ندارند؛ بلکه آنها دارای حقوقی هستند که در برخی از روایات تعدادی از این حقوق برشمرده شده است (مستدرک الوسائل، ج8، ص258).

۱۳۹۱ فروردین ۶, یکشنبه

من به کدام جمهوری رای دادم؟!

ملت بزرگ ایران در انقلاب اسلامی خود حکومت  شاهنشاهی را سرنگون و به پیشنهاد امام خمینی(ره) مبنی بر استقرار جمهوری اسلامی رای دادند. من، که در آن زمان نوزده ساله بودم، به ایشان بسیار علاقه مند بودم و با دل و جان از پیشنهاد او استقبال کرده پای صندوق حاضر شده به آن رای دادم. امام خمینی چند ماه جلوتر (15/8/57) در پاسخ خبرنگار سی بی اس آمریکا که پرسیده بود: «دولت پیشنهادی شما چگونه خواهد بود و چه کسی آن را اداره خواهد کرد؟» پاسخ داد: «پیشنهاد ما جمهوری اسلامی است و چون ملت، ملت مسلم است و ما را خدمتگزار خود می داند، از این جهت حدس می زنم به پیشنهاد ما رای دهند. ما از طریق رفراندوم با ملت یک جمهوری اسلامی تشکیل می دهیم. و اما شخص، این تابع آراء مردم است و الان شخص معینی در نظر نیست» (صحیفه نور، ج3، ص33).
حدس ایشان درست بود و مردم به ایشان اعتماد کردند و به نوع حکومت پیشنهادی او رای دادند. اما از همین سخن ایشان، که از نخستین سخنان او در این باره بود، بر می آید که در این نوع حکومت رای مردم همه چیز را، و حتی شخص اول حکومت را، تعیین می کند. ایشان بعد از این تاریخ و قبل از رفراندوم دوازده فروردین 58 بارها و بارها شکل این حکومت و جایگاه رای و نظر مردم در آن و نیز ویژگی های دیگر این حکومت را بیان کردند که در چند جنبه برخی از سخنان او نقل می شود:
الف-جمهوریت و دموکراسی و رای مردم
«حکومت دموکراسی و جمهوری اسلامی برقرار می شود، در این جمهوری اسلامی، یک مجلس ملی مرکب از منتخبین واقعی مردم امور مملکت را اداره خواهند کرد» (مصاحبه با تلویزیون اتریش، 10/8/57؛ همان، ج2، ص255).
ایشان در پاسخ به خبرنگار دیگری در همان روز:
«حکومت اسلامی ما متکی به آراء عمومی خواهد بود» (همان، ص261) و پنج روز بعد در پاسخ به خبرنگار مجله المستقبل گفت: «حکومت جمهوری اسلامی مورد نظر ما از رویه پیامبر اکرم(ص) و امام علی(ع) الهام خواهد گرفت و متکی به آراء عمومی ملت می باشد و نیز شکل حکومت با مراجعه به آراء ملت تعیین خواهد شد» (همان، ج3، ص27). دو روز بعد در پاسخ به خبرنکار آلمانی: «با رفتن سلسله پهلوی، یک نظام جمهوری اسلامی مترقی پیش می آید که در این نظام به اتکاء ملت، سرنوشت ایران معلوم و دولت تعیین می شود» (همان، ص72). روز بعد در پاسخ به تعدادی از خبرنگاران خارجی: «دولت اسلامی، یک دولت دموکراتیک به معنای واقعی است» (همان، ص88). و در پاسخ به خبرنگار لبنانی که از ماهیت جمهوری اسلامی پرسیده بود (20/8/57): «ماهیت جمهوری اسلامی این است که با شرایطی که اسلام برای حکومت قرار داده است، با اتکاء به آراء عمومی ملت، حکومت تشکیل شده و مجری احکام اسلام می باشد» (همان، ص105). چهار روز بعد در پاسخ به خبرنگار آلمانی: «ملت ایران خواستار حکومت اسلامی است و من جمهوری اسلامی متکی به آراء مردم را پیشنهاد کرده ام» (همان، ص156).
در تاریخ 13/9/57 در پاسخ به خبرنگار بی بی سی که از نوع حکومت مورد نظر او پرسیده بود: «یک حکومت جمهوری اسلامی، اما جمهوری است برای اینکه به آراء اکثریت مردم متکی است و اما اسلام، برای اینکه قانون اساسی اش عبارت است از قانون اسلام» (همان، ج4، ص21). ایشان همین جمله را سه روز بعد در پاسخ به خبرنگار آمریکایی تکرار کردند (همان، ص37).
در تاریخ 16/10/57 در پاسخ به خبرنگار آلمانی: «اسلام یک دین مترقی و دموکراسی به معنای واقعی است و آن رژیمی که ما می خواهیم تاسیس کنیم یک همچو رژیمی است» (همان، ص144) دو روز بعد در پاسخ به خبرنگار تایمز لندن: «جمهوری اسلامی ... حکومتی است متکی به آراء ملت و مبتنی بر قواعد و موازین اسلامی» (همان، ص169) و چند روز بعد در پاسخ خبرنگار آمریکایی: «دولت اسلامی که ما می خواهیم یک جمهوری اسلامی است که به آراء ملت درست می شود و احکام اسلام هم در او اجرا می شود» (همان، ص205).
ایشان مکرر جمهوری مورد نظر خود را همان جمهوری که در کشورهای دیگر است معرفی می کند. در پاسخ خبرنگار فرانسوی (22/8/57): «اما جمهوری به همان معنایی است ک همه جا جمهوری است لکن این جمهوری بر یک قانون اساسی ای متکی است که قانون اسلام می باشد ... طرز جمهوری همان جمهوری است که همه جا هست» (همان، 3، ص145). حدود دو ماه بعد در پاسخ خبرنگار فرانسوی دیگر: «جمهوری اسلامی مثل سایر جمهوری هاست لکن محتوایش قانون اسلام است» (همان، ج4، ص172). و چند روز بعد در پاسخ خبرنگار ایتالیایی: «حکومت جمهوری است مثل سایر جمهوری ها و احکام اسلام هم احکام مترقی و مبتنی بر دموکراسی و پیشرفته و با همه مظاهر تمدن موافق ... است» (همان، ص209).
و سرانجام دو روز قبل از رفراندوم یعنی در تاریخ 10/1/58: «آنکه ملت ما می خواهد جمهوری اسلامی است، نه جمهوری فقط، نه جمهوری دموکراتیک، نه جمهوری دموکراتیک اسلامی، جمهوری اسلامی» (همان، ج5، ص129).
ب) حاکمان در جمهوری اسلامی
در جمهوری اسلامی تصمیمات، فردی نیست و همه امور باید روند قانونی خود را طی کند. ایشان در پاسخ خبرنگار مجله اکونومیست (18/10/57) که از آزادی ها درجمهوری اسلامی پرسیده بود، گفتند: «ما به خواست خدایتعالی در اولین زمان ممکن و لازم برنامه های خود را اعلام خواهیم نمود، ولی این بدان معنا نیست که من زمام امور کشور را به دست بگیرم و هر روز نظیر دیکتاتوری شاه، اصلی بسازم و علیرغم خواست ملت به آنها تحمیل کنم. به عهده دولت و نمایندگان ملت است که در این امور تصمیم بگیرند ولی من همیشه به وظیفه ارشاد و هدایتم عمل خواهم کرد» (همان، ج4، ص179).
در پاسخ به خبرنگار ایتالیایی (11/8/57): «در جمهوری اسلامی، زمامداران مردم نمی توانند با سوء استفاده از مقام، ثروت اندوزی کنند و یا در زندگی روزانه امتیازی برای خود قائل شوند. باید ضوابط اسلامی را در جامعه و در همه سطوح به دقت رعایت کنند و حتی پاسدار آن باشند، دقیقا باید به آراء عمومی در همه جا احترام بگذارند» (همان، ج2، ص280).
ایشان در سخنرانی های متعددی به وضعیت حاکمان صدر اسلام اشاره می کند و می گوید ما چنین حکومتی می خواهیم. ایشان می گوید ما حکومتی مثل حکومت پیامبر می خواهیم که چنان با یاران خود می نشست که وقتی فردی ناشناس وارد می شد پیامبر را نمی شناخت. ما حکومتی مثل حکومت علی(ع) می خواهیم که فردی یهودی می توانست از خلیفه مسلمانان شکایت کند و در برابر قاضی با او برابر باشد. ما حکومتی مثل حکومت های صدر اسلام را می خواهیم که در آن خلیفه دوم وقتی می خواست وارد مصر شود با یک الاغ که با غلام خود نوبتی سوار آن می شدند وارد شد و اتفاقا هنگام ورود نوبت غلام بود و خلیفه دوم طناب الاغ را می کشید و ...(همان، ج3، ص9-11 و ص68-69 وص84-85).
ج)آزادی عقیده و بیان
در مصاحبه با خبرنگار روزنامه لاکروا (10/8/57): «یکی از بنیاد های اسلام، آزادی است. انسان واقعی ملت مسلمان، فطرتا یک انسان آزاد شده است» (همان، ج2، ص263). در پاسخ خبرنگار هلندی (16/8/57): «در جمهوری اسلامی کمونیست ها نیز در بیان عقاید خود آزادند» (همان، ج3، ص48). همان روز در پاسخ خبرنگار آلمانی: «جامعه آینده ما جامعه آزادی خواهد بود و همه نهاد های فشار و اختناق ... از میان خواهند رفت ... جامعه فردا جامعه ای ارزیاب و منتقد خواهد بود که در آن تمامی مردم در رهبری امور خویش شرکت خواهند جست» (همان، ص53).
در جواب تعدادی از خبرنگاران (18/8/57): «دولت اسلامی، یک دولت دموکراتیک به معنای واقعی است و برای همه اقلیت های مذهبی آزادی به طور کامل هست و هر کس می تواند اظهار عقیده خودش را بکند و اسلام جواب همه عقاید را به عهده دارد و دولت اسلامی، تمام منطق ها را با منطق جواب خواهد داد» (همان، ص88). روز بعد در پاسخ به سوالی درباره آزادی بیان و عقیده برای مارکسیست ها به نماینده سازمان عفو بین المللی: «در حکومت اسلامی همه افراد دارای آزادی در هرگونه عقیده ای هستند و لیکن آزادی خرابکاری ندارند» (همان، ص100) و چند روز بعد در پاسخ خبرنگاری: «در جمهوری اسلامی هر فردی از حق عقیده و بیان برخوردار خواهد بود و لکن هیچ فرد و یا گروه وابسته به قدرت های خارجی را اجازه خیانت نمی دهیم» (همان، ص178).
حدود یک ماه بعد در پاسخ خبرنگاری: «حکومت ما جمهوری اسلامی است ... و جناح های سیاسی در آنجا در اظهار عقاید خود آزادند» (همان، ج4، ص65). در پاسخ به خبرنگار تلویزیون آلمان (16/10/57): «احکام اسلام احکامی است که بسیار مترقی است و متضمن آزادی ها و استقلال و ترقیات» (همان، ص144). چند روز بعد در پاسخ خبرنگاری: «در اسلام دموکراسی مندرج است و مردم آزادند در اسلام، هم در بیان عقاید و هم در اعمال ... » (همان، ص234). دو روز بعد در پاسخ به خبرنگاری: «در یک رژیم اسلامی، آزادی ها صریح و کامل خواهند بود. تنها آزادی هایی به ملت داده نخواهد شد که بر خلاف مصلحت مردم باشد و به حیثیت فرد لطمه وارد سازد» (همان، ص242).
ایشان در تاریخ 19/10/57 در مصاحبه با خبرنگار ایتالیایی اوج آزادی در جمهوری اسلامی را اینگونه بیان کردند: «هر فردی از افراد ملت حق دارد که مستقیما در برابر سایرین زمامدار مسلمین را استیضاح کند و به او انتقاد کند و او باید جواب قانع کننده دهد و در غیر این صورت اگر برخلاف وظایف اسلامی خود عمل کرده باشد، خودبخود از مقام زمامداری معزول است و ضوابط دیگر وجود دارد که این مشکل را حل خواهد کرد» (همان، ص190).
د) احزاب ، مطبوعات، اجتماعات
در تاریخ 11/8/57 در مصاحبه با خبرنگار ایتالیایی: «مطبوعات در نشر همه حقایق و واقعیات آزادند. هر گونه اجتماعات و احزاب در صورتی که مصالح مردم را به خطر نیندازد آزادند و اسلام در تمامی این شئون حد و مرز را تعیین کرده است» (همان، ج2، ص280). در پاسخ به خبرنگار انگلیسی که از آزادی حزب کمونیست پرسیده بود: «همه احزابی که برای مصالح ملت ما کار کنند آزاد خواهند بود» (همان، ص261). در پاسخ خبرنگار دیگری که از آزادی فعالیت احزاب چپ پرسیده بود: «در جمهوری اسلامی هر فردی از حق آزادی عقیده و بیان برخوردار خواهد بود و لیکن هیچ فرد و یا گروه وابسته به قدرت های خارجی را اجازه خیانت نمی دهیم (همان، ج3، ص178). خبرنگار روزنامه اطلاعات (3/11/57) پرسید: «آیا فکر می کنید که گروه های چپ و مارکسیست که در ایران هستند، آزادانه فعالیت خواهند داشت؟» و پاسخ شنید: «اگر مضر به حال ملت باشد جلوگیری می شود، اگر نباشد و فقط اظهار عقیده باشد مانعی ندارد» خبرنگار ادامه داد: «یعنی منظورتان این است که احزاب آزاد خواهند بود یا نه؟» و پاسخ شنید: «همه مردم آزادند، مگر حزبی که مخالف با مصلحت مملکت باشد» (همان، ج4، ص259).
ه) اقلیت های مذهبی
«در جمهوری اسلامی ... حقوق مردم خصوصا اقلیت های مذهبی، محترم بوده و رعایت خواهد شد» (مصاحبه با تلویزیون اتریش، 10/8/57؛ به نقل از همان، ج2، ص255). «اسلام بیش از هر دینی و بیش از هر مسلکی به اقلیت های مذهبی آزادی داده است، آنان نیز باید از حقوق طبیعی خودشان که خداوند برای آنان قرار داده است، بهره مند شوند. ما به بهترین وجه از آنان نگهداری می کنیم. در جمهوری اسلامی کمونیست ها نیز در بیان عقاید خود آزادند» (مصاحبه با خبرنگار هلندی، 16/8/57، به نقل از همان، ج3، ص48). «اقلیت های مذهبی به بهترین وجه از تمام حقوق خود برخوردار خواهند بود» (مصاحبه با مجله اشپیگل، 16/8/57، به نقل از همان، ص53). «تمام اقلیت های مذهبی در حکومت اسلامی می توانند به کلیه فرایض مذهب خود آزادانه عمل نمایند و حکومت اسلامی موظف است از حقوق آنان به بهترین وجه محافظت کند» (مصاحبه یا خبرگزاری یونایتد پرس، 17/8/57؛ به نقل از همان، ص75) «برای همه اقلیت های مذهبی آزادی به طور کامل هست و هر کس می تواند اظهار عقیده خودش را بکند» (مصاحبه با تعدادی از خبرنگاران خارجی، 18/8/57؛ به نقل از همان، ص89). «تمام اقلیت های مذهبی در ایران برای اجرای آداب دینی و اجتماعی خود آزادند و حکومت اسلامی، خود را موظف می داند تا از حقوق و امنیت آنان دفاع کند و آنان هم مثل سایر مردم مسلمان ایران، ایرانی و محترم هستند» (مصاحبه با مجله القوم العربی، 20/8/57؛ به نقل از همان، ص 103). «اقلیت های مذهبی نه تنها آزادند، بلکه دولت اسلامی موظف است از حقوق آنان دفاع کند و دیگر اینکه هر ایرانی حق دارد که مانند همه افراد از حقوق اجتماعی برخوردار باشد، مسلمان یا مسیحی و یا یهودی و یا مذهب دیگر، فرقی ندارد» (مصاحبه با روزنامه آلمانی دنیای سوم؛ 24/8/57؛ به نقل از همان، ص159).
«اقلیت های مذهبی در آینده آزاد هستند و در ایران در رفاه زندگی خواهند کرد و ما با آنها با کمال انصاف و مطابق با قانون عمل خواهیم کرد. آنان برادران ایرانی ما هستند» (مصاحبه با تلویزیون سوئیس، 18/10/57؛ به نقل از همان، ج4، ص161). «همه اقلیت های مذهبی در اسلام محترم هستند و همه گونه آزادی برای انجام فرامین مذهبی خود دارند. ما با هیچ بشری ضدیت نداریم. آنان ایرانی اند و مثل سایر ایرانیان همه گونه حق دارند» (مصاحبه با خبرنگاران خارجی، 21/10/57، به نقل از همان، ص200).
«ما کرارا این مطلب را گفته ایم که اسلام نسبت به اقلیت های مذهبی احترام قائل است و آنها در مملکت ما آزادند و حتی حق رای دارند، حق تعیین وکیل دارند و آنچه گفته شده است که ما مخالف با آنها هستیم، تبلیغاتی است که شاه به راه انداخته است. اسلام همیشه با آنها به طور مسالمت رفتار کرده است و حتما زندگی آنها در حکومت اسلامی بهتر از الآنشان است» (مصاحبه با تلویزیون آمریکا، 22/10/57، به نقل از همان، ص205).
ایشان چند روز پس از پیروزی انقلاب در تاریخ 29/11/157 در دیدار با نمایندگان زرتشتیان ایران گفتند: «من از آقایان تشکر می کنم و آقایان، چنانچه همه اقلیت ها، مطمئن باشند که اسلام با اقلیت ها همیشه به طور انسانی، به طور عدالت رفتار کرده است و همه در رفاه هستند و اینها هم مثل سایر اقلیت ها جزئی از ملت ما هستند و ما و آنها با هم در این مملکت زندگی می کنیم» (همان، ج5، ص97).
ایشان سخنان دیگری در جنبه های دیگر حقوق بشر و آزادی و سیاست خارجی و ... دارند که ذکر همه آنها به درازا می انجامد. به هر حال من به این جمهوری اسلامی که امام خمینی بیان کردند رای دادم. جمهوری ای که به معنای واقعی جمهوری است و به معنای واقعی دموکراسی است و مردم در همه امور نقش اصلی را دارند. هیچ فردی هیچ مقامی و پستی را بدون رای و نظر مردم نمی تواند اشغال کند. هیچ تصمیمی بدون رای و نظر مردم گرفته نخواهد شد. هیچ فردی فراتر از قانون نیست. حاکمان ساده زیست هستند و در بین مردم زندگی می کنند و هرگز با شکوه و جلال پادشاهان و سلاطین وارد شهرها نمی شوند. مردم از هرگونه آزادی بیان و عقیده برخوردارند و حتی می توانند حاکم را در کوچه و خیابان نقد کنند و او موظف است که پاسخگو باشد. مطبوعات آزادند، احزاب آزادند، اقلیت های مذهبی و حتی کمونیست ها در عقیده و بیان و عمل دینی و شخصی آزادند و .. من اکنون هم به چنین حکومتی رای می دهم چرا که آن را جمهوری به معنای واقعی می دانم که دین نیز آن را تایید کرده است. اما باید توجه داشت که من به همان جمهوری که امام خمینی بیان کرد رای دادم و نه غیر آن.

۱۳۹۰ اسفند ۲۹, دوشنبه

مرزهای مرزبانی دین

«تلک حدود الله فلا تعتدوها و من یتعد حدود الله فاُولئک هم الظالمون؛ اینها مرزهای خداوند است و هر کس از حدود و مرزهایی که خدا تعیین کرده تجاوز کند از ستمکاران است» (بقره، 229).
از آیه فوق بر می آید که خداوند خطوط قرمزی دارد که انسان ها باید آنها را رعایت کنند و اگر اندکی از آنها پا را فراتر گذارند ستمکار و ظالم هستند.
مرزهای خداوند همان مرزهای دین خدا هستند. انسان ها حق دارند و باید در عرض عریض این مرزها زیست کنند و از آنها پای فراتر نگذارند. اما علاوه بر همه مردم که در سراسر زندگی خود موظف به رعایت این مرزها هستند دو دسته خاص از مردم، یعنی عالمان دین و مجریان قانون، نیز با این مرزها سر و کار دارند و در واقع آنان را می توان مرزبانان این مرزها نامید. اما باید توجه داشت که خود این مرزبانی نیز مرزهایی دارد که اگر رعایت نشود تجاوز از حدود الهی است. در این نوشتار به برخی از این مرزها اشاره خواهیم کرد.
عالمان دین در واقع کارشناسانی هستند که وظیفه دارند مرزهای دقیق دین را بیان کنند و حلال و حرام آن را مشخص نمایند. آنان باید نهایت تلاش و کوشش خود را به کار بندند تا حکم واقعی خدا را بیان کنند و حرامی را حلال یا حلالی را حرام نکنند. در واقع اگر آنان خود را کارشناس دین معرفی کنند و نهایت تلاش خود را در این راه به کار نبندند و انگیزه های نفسانی خود را سرکوب نکنند و اصول درست و صحیح عقلانی را در برداشت حکم خدا از منابع اصلی به کار نگیرند، در این صورت آنان نه تنها از حدود الهی تجاوز کرده اند بلکه باعث گمراهی عده زیادی شده اند. اینان مصداق روشن ظالمان و ستمکارانی هستند که در آیه فوق به آنها اشاره شده است.
یکی از خطراتی که این کارشناسان را تهدید می کند این است که احتیاط در حلال کردن حرام باعث شود که حلال ها را حرام گردانند. این در حالی است که حرام کردن حلال ها و ممنوع کردن مجازها نیز تغییر حکم خدا و بدعت است و پیامبر خدا(ص) درباره بدعتگزار فرموده است: «من وقَّر صاحب بدعةٍ فقد اعان علی هدم الاسلام، هرکس فرد بدعتگزاری را گرامی بدارد، هرآینه بر نابودی اسلام کمک کرده است» (المعجم الاوسط، ج7، ص35، به نقل از مجیدی خوانساری، نهج الفصاحه، ص91).
خداوند تعالی درباره حرام کردن حلالهای خدا با شدت سخن می گوید و آن را مصداق تجاوز از حدود و مرزهای الهی می شمارد: «ای کسانی که ایمان آورده اید، چیزهای پاکیزه ای را که خدا برای شما حلال کرده حرام مشمارید و از حد و مرز تجاوز نکنید که خداوند کسانی را که از حد و مرز می گذرند دوست ندارد» (مائده/83). و پیامبر خدا(ص) می فرماید: «ان محرم الحلال کمحلل الحرام، کسی که حلال را حرام می کند مانند کسی است که حرام را حلال گرداند» (نهج الفصاحه،پیشین ص187). پس حرام کردن حلال های الهی نیز مصداق تجاوز از مرزهای الهی و ظلم و ستم است و عالمانی که به راحتی اعمالی را که دلیل روشنی بر حرمت و ممنوعیت آنها ندارند حرام می شمارند در واقع خود متجاوز به حدود الهی و بدعتگزارند.
نکته ای که باید در اینجا بدان توجه کرد این است که هم از روایات بر می آید و هم اصل عقلایی است و هم نزد فقها و اصولیون اسلامی اصلی مسلم است که هر عملی که دلیل قاطع بر حرمت آن نباشد مجاز و حلال است و هر شیء خوردنی ای که دلیل بر حرمتش نباشد حلال است و هر شیءای  که دلیل قطعی و روشنی بر نجاستش نباشد پاک و طاهر است.
امام صادق(ع) می فرماید: «هر چیزی مجاز است تا اینکه نهی ای درباره آن وارد شود» (وسائل الشیعه، کتاب القضاء، ابواب صفات القاضی، باب 12، ح60). و می فرماید: «هر چیزی که در آن حلال و حرام است برای تو برای همیشه حلال است تا اینکه حرام آن را به صورتی مشخص بشناسی که در آن صورت باید آن را ترک کنی» (همان، کتاب التجارة، ابواب ما یکتسب به، باب 4، ح1). و می فرماید: «هر چیزی برای تو حلال است تا اینکه به صورتی مشخص علم به حرام بودن آن پیدا کنی که در آن صورت خودت باید آن را ترک کنی» (همان، ح4). و می فرماید: «همه چیز پاکیزه است مگر اینکه به ناپاک بودن آن علم پیدا کنی، پس اگر علم پیدا کردی نا پاک است و اگر علم پیدا نکردی پس هیچ منعی برای تو وجود ندارد» (همان، کتاب الطهارة، ابواب النجاسات، باب 37، ح4).
پس اصل، حلیت و مجاز بودن اعمال و پاک بودن اشیاء است و هرگونه ممنوعیت و حرمت، دلیل می خواهد و همین که دلیل روشن و قاطعی برای آن یافت نشود مجاز و حلال است . اما به نظر می رسد که گاهی عالمان دین به ویژه در زمینه های شادی و تفریح و بازی سخت گیری های بی دلیلی انجام داده به جای آنکه اصل را بر حلیت بگذارند اصل را بر حرمت و ممنوعیت گذاشته اند. پیش تر در نوشتاری تحت عنوان «دینداری و شادمانی» بیان شد که متون اسلامی نه تنها شادی و شوخی و بازی و تفریح را نهی و منع نکرده بلکه بر آنها تاکید کرده است.
اما یک نکته را نباید از نظر دور داشت و آن اینکه در هرگونه شوخی و شادی و تفریح و بازی، اصولی را باید رعایت کرد که آنها حدود و مرزهای الهی هستند. در واقع عالم دین باید این حدود و مرزها را بیان کند. هر گونه بازی و تفریحی که خطری برای انسان داشته باشد ممنوع است و هرگونه بازی و تفریحی که از دیگران سلب آسایش کند و برای آنان مزاحمت ایجاد کند ممنوع و حرام است. اما باید توجه داشته باشیم که این محدودیت ها در خصوص بازی و تفریح نیست. در روز عاشورا و در مراسم عزاداری نیز اعمال خطرناک و اعمالی که به سلامت انسان لطمه می زند ممنوع است و در ایام محرم و اعیاد و مراسم مذهبی دیگر نیز هرگونه مزاحمت برای مردم و سلب آسایش آنان ممنوع و حرام است. بستن راه مردم تحت هر عنوان حرام است. ایجاد سر و صدای زیاد که آسایش مردم را سلب کند حرام و ممنوع است، چه بلند گوی مسجد و حسینیه باشد و چه طبل و دهل عزاداری و چه ترقه و نارنجک در چهارشنبه سوری. بستن راه مردم حرام است، چه برای شربت دادن در روز عاشورا یا نیمه شعبان باشد یا مراسم جشم ملی یا هر عنوان دیگر. مزاحمت برای مردم در چهارشنبه سوری به همان اندازه حرام است که وقتی یکی از مسئولان مملکتی وارد شهری می شود و چندین روز یک خیابان را می بندند و مغازه های آن را تعطیل می کنند و ... همه اینها به یک اندازه حرام است و عالم دین و فقیه وظیفه دارد که این مرزها را به روشنی برای مردم بیان کند نه اینکه جلوی جشن و شادی و تفریح و بازی مردم را بگیرد و آنها را ممنوع و حرام سازد.
صدمه این کار به دین و دینداری مردم وقتی شدیدتر است که بخواهد با آداب و رسوم قدیمی و ملی یک ملت مبارزه کند. مبارزه با چنین اموری صرفا به تجری مردم می انجامد چرا که حرام کردن این امور باعث عادی شدن گناه در میان مردم می شود. پس ضرورت دارد که عالمان دین مرزهای حتمی و مسلم دین را برای مردم بیان کنند و اعمالی را که دلیل قطعی و مسلمی بر حرمت و ممنوعیت آنها وجود ندارد حلال و مجاز بشمارند.
گروه دیگری که در کارشان با مرزها و حدود الهی سر و کار دارند مجریان قانون هستند. اینان نیز باید در بعد اجتماعی دین تنها حرام و ممنوع های قطعی و مسلم را ممنوع بدانند و هرگز به جلوگیری از اموری که دلیل روشن و قطعی بر حرمت و ممنوعیت آنها وجود ندارد اقدام نکنند. علاوه بر این آنان وظیفه دارند که با شیوه ای درست وصحیح از مرزهای دین پاسداری کنند. آنان باید بدانند که اولا راه اجرای دین خشونت محض نیست، بلکه در بسیاری از موارد خشونت نتیجه عکس می دهد.
پیامبر خدا(ص) می فرماید: «خدای تعالی نرم و اهل مدارا است و نرمی و مدارا را دوست دارد و بر پایه آن عطایی می بخشد  که در سایه خشونت نمی دهد» (صحیح مسلم، ج8، ص22) و می فرماید: «خدای تعالی مرا برای ایرادگیری و دردسرتراشی مبعوث نکرد بلکه برای آموزگاری و آسان سازی بر انگیخت» (کنز العمال، ح31989) و می فرماید: «خدای تعالی ملایمت و مدارا را در هر کاری دوست دارد» (صحیح بخاری، ج7، ص133) و می فرماید: «خدای تعالی آسان گیر آزاده را دوست دارد» (شعب الایمان، ح8056) و می فرماید: «خشونت، شوم و نحس است و مدارا میمون و مبارک» (کنز العمال، ح7701) و می فرماید: «مدارا در هر چیزی مایه زینت است و خشونت همه جا مایه خفت است» (النوادر الراوندی، ح89) و می فرماید: «مدارا کن و از خشونت و بدگویی بپرهیز» ( کنز العمال، ح5362).
مشابه این سخنان در احادیث پیامبر خدا و دیگر بزرگان دین بسیار زیاد است. این تاکیدها نشان می دهد که در اجرای دین نه تنها راه خشونت راه اول و اصلی نیست بلکه اساسا در بسیاری از جاها مطلوب نیست و اگر در جایی چاره ای از آن نیست از باب ضرورت است. پیامبر خدا معلم بون خود را در کنار آسان گیری و در مقابل خشونت قرار داده است. این امر به روشنی تقدم کار فرهنگی را بر سخت گیری و خشونت نشان می دهد. در احادیث مکرر آمده است که خداوند از خشونت بیزار است و مدارا را دوست دارد. آیا رواست که برای اجرای دین خدا از ابزاری استفاده کنیم که او از آن بیزار است؟!
در یکی از شهرهای اطراف اصفهان در همین ماه محرم گذشته در شب عاشورا سخنرانی داشتم و قرار بود که آخر شب به قم باز گردم. برخی از افراد از من درخواست می کردند که شب را بمانم و صبح زود نتیجه خشونت و سخت گیری حکومت را در رابطه با قمه زنی ببینم. آنان می گفتند در این شهر تعدادی معدود، شاید چند ده نفر، مخفیانه قمه می زدند و ما انجمنی برای مبارزه فرهنگی با آن درست کرده بودیم و نزدیک بود که این امر در این شهر برچیده شود. اما با مداخله خشونت آمیز حکومت اکنون صدها بلکه هزاران نفر به صورت علنی و در خیابان قمه می زنند.
همان طور که پیش تر بیان شد دلیلی بر اصل حرمت بازی و شادی در چهار شنبه سوری نداریم. حکومت می تواند نقاطی خاص از شهر را برای این کار معین کند و وسایل آتش بازی بی خطر را تعریف کند تا از آنها در ساعتی خاص در آن مکان خاص استفاده شود. اما وقتی با خشونت با اصل آن مبارزه می شود به کوچه پس کوچ ها و محله ها کشیده می شود و از ابزار خطرناک و دست ساز استفاده می شود و چه بسا گسترش نیز می یابد و باعث مصدومیت و آزار و اذیت بسیاری از مردم می شود.
به هر حال پاسداری از مرزهای الهی آداب خاص و ظریفی دارد که عدم رعایت آن باعث زیان های شدیدی به دین و ملت می شود. خداوند تعالی می فرماید: «با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت دعوت کن و با آنان از طریقی نیکوتر به بحث و جدل بپرداز» (النحل/125).