۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۳, شنبه

نگاهی به رستگاری شناسی شهید مطهری«ره» (3)

 رستگاری پیروان دیگر ادیان در قرآن و روایات

در دو نوشتار قبلی از این مجموعه دو گام از رستگاری شناسی شهید مطهری گذشت. گام نخست درباره کلید رستگاری بود که مطابق نظر ایشان این کلید عبارت بود از «اسلام فطری» به معنای تسلیم حق و حقیقت بودن. در گام دوم در این باره بحث شد که امور فطری و بدیهیات اولیه که هیچ انسانی از گردن ننهادن به آنها معذور نیست، سه چیز است، ایمان به مبدا و معاد و اصول اخلاقی و انسانی. در واقع سخن ایشان این بود که غیر مسلمانان دو دسته اند، کسانی که به خدا و معاد ایمان دارند، که اینان پاداش اعمال نیک خود را می گیرند و رستگار می شوند. دسته دیگر کسانی هستند که به خدا و قیامت اعتقاد ندارند ولی اعمال نیکی انجام داده اند. اینان اگر مقصر نباشند به بهشت نمی روند اما عذاب هم نمی شوند. ایشان این سخن را به حکمای اسلام از قبیل بو علی و صدر المتألهین نیز نسبت دادند. حال پرسش این است که این دسته بندی و این نظریه به کدام آیه یا روایت مستند است و آیا ریشه قرآنی- روایی دارد یا نه. در واقع بحث در سه محور است، یکی اینکه کسانی که به خدا و قیامت اعتقاد دارند و عمل صالح انجام می دهند اهل نجات هستند. سخن دیگر اینکه کسانی که به خدا و قیامت اعتقاد ندارند و مقصر هم نیستند، که اینها نه عذاب می شوند و نه به بهشت می روند. این دسته گاهی «مستضعف» خوانده شده اند. دسته سوم کسانی هستند که مقصرند و با حق و حقیقت عناد دارند و یا عمدا تحقیق نمی کنند. تکلیف این دسته سوم در آیات قرآن روشن است. همه آیاتی که در آنها از عذاب الیم برای کافران بحث شده مقصود کسانی است که با حق عناد دارند. در برخی از آیات به روشنی بیان شده است که کافران دو دسته اند. یکی آنان که اعتقاداتشان مطابق حق نیست و دیگر کسانی که با حق عناد دارند و با اینکه حق را می شناسند تسلیم آن نمی شوند و دسته دوم به عذاب الیم دچار می شوند.
در آیه ای از قرآن مجید درباره مسیحیان و قائلان به تثلیث آمده است: «همانا کسانی که گفتند خداوند یکی از سه تا است کافر شدند و حال آنکه هیچ خدایی جز خدای یگانه نیست، و اگر از آنچه می گویند باز نایستند البته به کافران آنان عذابی دردناک خواهد رسید» (مائده/73). در این آیه کلمه کفر دو بار به کار رفته و تکرار نشان می دهد که این کلمه به دو معنا به کار رفته است و کفر دومی باعث عذاب می شود (المیزان، ج6، ذیل آیه فوق). کفر اول  به معنای حق نبودن اعتقاد است و کفر دوم به معنای عناد با حق. پس تکلیف معاندان روشن است اما دو دسته دیگر جای بحث دارد.
الف) مومنان به خدا و قیامت
این سخن که ایمان به خدا و قیامت و انجام عمل صالح در رستگاری انسان نقش دارد در آیاتی از قرآن مجید آمده است. در آیه معروفی که تکثرگرایان نیز به آن استناد کرده اند، و گویا شهید مطهری برداشت آنان را قبول ندارد (عدل الهی، ص308)، اعتقاد به خدا و قیامت، در کنار عمل صالح عوامل رستگاری شمرده شده است: «ان الذین آمنوا و الذین هادوا و النصاری و الصابئین من امن بالله و الیوم الاخر و عمل صالحا فلهم اجرهم عند ربهم و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون؛ در حقیقت کسانی که [به اسلام] ایمان آورده اند و کسانی که یهودی شده اند، و نصرانی ها و صابئان، هر کس به خدا و روز بازپسین ایمان داشت و کار شایسته کرد، پس اجرشان را پیش پروردگارشان خواهند داشت و نه بیمی بر آنان است و نه اندوهناک خواهند شد» (بقره/62).
از ظاهر این آیه بر می آید که پیروان چهار دین، یعنی اسلام، یهودیت، مسیحیت و صبی، به شرط اینکه به خدا و روز قیامت باور داشته باشند و عمل صالح انجام دهند پاداش اعمال خود را دریافت می کنند و هر گز عذاب نخواهند شد. آیه دیگری شبیه این آیه در قرآن مجید آمده که اندکی متفاوت است:
«ان الذین امنو و الذین هادوا و الصابئون و النصاری من امن بالله و الیوم الاخر و عمل صالحا فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون؛ در حقیقت کسانی که ایمان آورده و کسانی که یهودی و صابئی و نصرانی اند، هر کس به خدا و روز بازپسین ایمان داشت و کار شایسته کرد، پس نه بیمی بر آنان است و نه اندوهناک خواهند شد» (مائده/69).
این آیه علاوه بر تفاوت جزئی لفظی، یک تفاوت مهم با آیه قبلی دارد و آن اینکه عبارت «لهم اجرهم عند ربهم» را ندارد. این تفاوت از این جهت مهم است که از آیه دوم تنها معذب نشدن را می توان برداشت کرد، اما ظاهر آیه اول این است که هم معذب نمی شوند و هم پاداش می گیرند. پس آیه اول با آنچه از شهید مطهری و حکما نقل شد منطبق است.
صاحب تفسیر المیزان در تفسیر آیه 62 از سوره بقره میگوید، محصل معنای این آیه این است که اسم اسلام و یهودی و مسیحی و صابئی کارآیی ندارد و باعث نجات و رستگاری نمی شود، بلکه فرد باید واقعا به خدا و روز قیامت ایمان داشته باشد و عمل صالح انجام دهد تا رستگار شود. این نکته ای است که در آیات متعددی از قرآن مورد تاکید قرار گرفته است . هیچ نام و اسمی برای رستگاری کافی نیست و تنها عبودیت و بندگی باعث رستگاری می شود. حتی درباره پیامبران آمده است که اگر شرک ورزند اعمالشان تباه می گردد (انعام/88). پس آیه درصدد بیان این است که باور و عمل واقعی باعث رستگاری می شود و نه امور دیگر (المیزان، ج1، ذیل آیه فوق).
اگر نام اسلام مانند نام ادیان دیگر کارآیی ندارد و تنها ایمان به خدا و روز قیامت و عمل صالح کارآیی دارد، پس باید نتیجه گرفت که ممکن است کسی پیرو ادیان دیگر باشد و به این امور باور داشته باشد و عمل کند و رستگار شود. پس باید مفسر فوق را نیز مانند شهید مطهری شمول گرا به حساب آورد. اما باید توجه داشت که از آیه هرگز نمی توان تکثر گرایی را برداشت کرد. آیه صرفا می گوید که اعتقاد واقعی به خدا و قیامت و عمل صالح باعث رستگاری می شود و فرقی نمی کند کسی که این امور را انجام داده به ظاهر پیرو کدام دین باشد. ازآیه هرگز بر نمی آید که همه این ادیان حق هستند و نیز بر نمی آید که پیروان این ادیان در صورتی که دین اسلام را حق بیابند وظیفه ندارند به آن بگروند، چنان که آیات متعدد دیگری آنان را به ایمان به اسلام دعوت کرده است. سخن این است که با اینکه همگان وظیفه دارند که تحقیق و مطالعه کنند و اگر به این نتیجه رسیدند که اسلام حق یا حق برتر است باید ایمان بیاورند، اما کسانی که به این نتیجه نمی رسند یا حقیقت برای آنان کشف نمی شود، اگر ایمان واقعی به خدا و قیامت داشته باشند و عمل نیکو انجام دهند رستگار می شوند. این بدیهی و روشن است که کسی که واقعا به خدا ایمان دارد، در صورتی که خدا از او بخواهد که به دین دیگری ایمان آورد و این حقیقت بر او آشکار گردد، به خواست خدا تسلیم می شود و الا در واقع ایمان ندارد. پس برداشت تکثرگرایانه از این آیه، به معنای حقانیت و نجات بخشی همه ادیان، نادرست است.
اما نکته جالب این است که از همین آیه انحصار گرایی یا رد تکثر گرایی برداشت شود. همان طور که بیان شد این آیه رد انحصار گرایی است یعنی مطابق این آیه ممکن است کسی پیرو دین اسلام نباشد و رستگار شود. از سوی دیگر هرچند کسانی از این آیه تکثر گرایی را برداشت کرده اند، اما همان طور که بیان شد، این آیه دلیل بر تکثرگرایی نمی تواند باشد. اما عجیب این است که برخی از عالمان همین آیه را دلیل بر رد تکثرگرایی و اثبات انحصارگرایی شمرده اند. البته در اصطلاح ایشان تکثرگرایی، شمول گرایی را نیز شامل می شود. ایشان می گوید: «آیه در مقام بیان این اصل کلی است که نجات انسان در قیامت، در گرو اعتقاد به اصول دین خاتم(ص) یعنی اسلام و عمل به احکام آن است» (آیت الله جوادی آملی، دین شناسی، ص224). ایشان برای اثبات انحصارگرایی و اینکه تنها اعتقاد به دین اسلام باعث نجات می شود و پیروان دیگر ادیان راهی به رستگاری ندارند، به دو آیه از قرآن مجید متوسل می شوند. یکی به آیه ای که دستور به جنگ با اهل کتاب را می دهد (توبه29) که جدای از اینکه مربوط به شرایطی خاص بوده، هیچ دلالتی بر این ندارد که اگر کسی برای مثال مسیحی یا یهودی باشد و با حق عناد نداشته باشد ولی حق بر او آشکار نشده باشد و به خدا و قیامت معتقد باشد و عمل صالح انجام دهد، رستگار نمی شود.
آیه دیگری که ایشان از آن برای انحصار گرایی استفاده می کند، آیه 85 از سوره ال عمران است: «و من یبتغ غیر الاسلام دینا فلن یقبل منه؛ اگر کسی دینی غیر از اسلام طلب و قبول کند از او پذیرفته نیست» بنابراین کسی اهل نجات است که مسلمان باشد، یعنی به اصول سه گانه دین معتقد باشد و عمل صالح انجام دهد (آیت الله جوادی آملی، دین شناسی، ص224-225). این آیه می فرماید دینی غیر از اسلام نجات بخش نیست، اما آیات دیگر بیان کرده است که ابراهیم خلیل مسلمان بوده و انبیای دیگر مسلمان بوده اند. اساسا دین نزد خدا همان اسلام یعنی تسلیم بودن در مقابل حق و حقیقت است کما اینکه در آیه ای دیگر آمده است که دین نزد خدا همان اسلام است(آل عمران/19). از این گذشته بر فرض که مقصود از «الاسلام» در این آیه همان دین و شریعت خاتم باشد مقصود این است که کسی که این دین را شناخته و آن را حق برتر یافته و سراغ دین دیگر رود از او پذیرفته نیست و این امری است که شمولگرا نیز آن را قبول دارد.
به هر حال اگر مقصود ایشان این است که همه، از جمله اهل کتاب، وظیفه دارند که دین اسلام را مطالعه کنند و اگر آن را حق بیابند (که البته مطابق قرآن این دین حق است و خدا حقانیت آن را تایید کرده) به آن ایمان آورند، این نکته ای است که در آیات زیادی مورد تاکید قرار گرفته است. اما اگر مقصود این است که کسی که می خواهد دین حق را بیابد و به آن گردن نهد و در این راه تلاش می کند، ولی به حقیقت نمی رسد و البته مطابق دین خود به خدا و قیامت باور دارد و عمل صالح انجام می دهد، چنین کسی رستگار نمی شود، این سخن به هیچ وجه با آیاتی که ایشان مورد استناد قرار داده اثبات نمی شود.
به آیه 62 از سوره بقره باز می گردیم. عالم فوق مدعی بود که این آیه دلالت دارد که تنها با دین خاتم انسان نجات می یابد و برای پیروان دیگر ادیان راهی به سوی رستگاری وجود ندارد. ایشان برای توضیح مدعای خود می گوید:
«اگر کسی بگوید که در آیه، فقط ایمان به خدا و قیامت و عمل صالح مورد استناد است و از اصل نبوت سخنی به میان نیامده است، جواب این است که خداوند در جمله «و عمل صالحا» با بیان عمل صالح، دو مطلب را گوشزد می کند: 1-اعتقاد به وحی و نبوت، 2-عمل به آنچه پیامبر و حجت هر عصری آورده است؛ چون در فرهنگ قرآن، عمل صالح بر عملی منطبق می شود که مطابق با وحی و ره آورد حجت هر عصر باشد و زمانی انسان به وحی عمل می کند که آورنده وحی را به رسمیت بشناسد. پس ، آیه مزبور، اعتقاد به توحید و معاد را به صراحت، و اعتقاد به نبوت را در ضمن بیان عمل صالح ذکر کرده است» (آیت الله جوادی آملی، دین شناسی، ص225).
این سخن بسیار شگفت است و شگفت تر اینکه ایشان چنین سخنی می فرماید. خود ایشان در آثار متعددشان مکرر بیان می کنند که دین دو منبع دارد، یکی عقل و دیگری وحی و نباید عقل را در مقابل دین قرار داد، بلکه عقل خود یک منبع دین است. از این گذشته اگر بنا باشد کسی بگوید که عمل صالح را تنها از طریق وحی می توان تشخیص داد پس باید حسن و قبح ذاتی عقلی را، که از مشخصات شیعه است، قبول نداشته باشد. اگر قرار است که صالح بودن عمل تنها با وحی تشخیص داده شود، پس عقل راهی به شناخت آن ندارد.
نکته دیگر اینکه ایشان فرمودند طبق منطق قرآن عمل صالح عملی است که از وحی گرفته شده باشد. کدام آیه قرآن چنین دلالتی دارد؟ برعکس آیات متعددی از قرآن مجید برخلاف این دلالت دارد (برای نمونه الشمس/7؛ انسان/3 و...). عجیب است، آیا ممکن نیست که کسی که هیچ سخن وحی را نشنیده باشد عمل صالح انجام دهد؟ شما فلاسفه می گویید حتی کسی که در جنگل و جزیره با حیوانات بزرگ شده است، با عقل و فطرت خود به همان جایی می رسد که وحی، انسان را به آنجا می رساند و این نکته را به صورت داستان های مشهوری مثل آبسال و سلامان و ... بیان می کنید. شما چگونه می توانید بگویید عمل صالح را تنها از طریق وحی می توان شناخت؟
پس برداشت ایشان از این آیه که نتیجه می گیرد که: «فقط اعتقاد به اصول اسلام و عمل به احکام آن، موجب نجات است» (همان، ص226) نادرست می نماید.
عالم دیگری تکثرگرایی را به دو نوع رستگاری شناختی و معرفت شناختی تقسیم می کند و البته هر دو را رد می کند. در تکثرگرایی نجات شناختی، که عبارت دیگر از شمول گرایی است، این آیه را نقل می کند و می گوید کسانی که قائلند نجات ورستگاری پیروان دیگر ادیان ممکن است به این آیه (بقره/62) نیز استناد کرده اند. ایشان می گوید که این آیه ربطی به بحث نجات پیروان دیگر ادیان ندارد، بلکه می خواهد ادعاهای یهودیان و مسیحیان را که در آیات دیگری آمده رد کند. در آیه 18 از سوره مائده آمده که پیروان این دو دین خود را فرزندان خدا خوانده اند و در آیه 80 از سوره بقره آمده است که آنان گفتند ما فقط در روزهای اندکی وارد آتش میشویم و در آیه 135 از سوره بقره مدعی شدند که هدایت تنها در دین ماست و ... در این آیه می خواهد این ادعاها را رد کند و بگوید رستگاری ربطی به نام این دین و آن دین ندارد و به ایمان و عمل صالح بستگی دارد (آیت الله سبحانی، مسائل جدید کلامی، ص98-99).
اگر قرآن مجید در آیات متعددی اهل کتاب را به خاطر ادعای انحصاری رستگاری و نجات و هدایت در دین خود مورد نقد قرار می دهد و می فرماید رستگاری به این نام ها مربوط نیست و صرفا به ایمان و عمل صالح بستگی دارد (برای نمونه، بقره/111-113)، این سخن قرآن مجید شامل مسلمانان نیز می شود و آنان نیز نباید رستگاری را منحصر در نام اسلام کنند. عجیب است که ایشان هیچ توجهی به ظاهر آیه نمی کنند و مدعی می شوند که این آیه در پاسخ انحصارگرایی های یهود و نصارا است. اولا این ادعا بی دلیل است و ربطی به ظاهر آیه ندارد. و ثانیا به فرض که این ادعا درست باشد، پس این آیه هم انحصارگرایی را رد می کند چون ادعای انحصار رستگاری را در نام هر دینی رد می کند.
به هر حال اگر بخواهیم ظاهر این آیه را در نظر بگیریم باید بگوییم با نظریه ای که ازشهید مطهری و حکمای اسلام نقل شد منطبق است یا بسیار نزدیک است. اما سخن این است که آیات دیگری از قرآن مجید رستگاری را به دو اصل، یعنی ایمان به خدا و عمل صالح، منوط کرده و در آنها سخنی از ایمان به معاد نیست. در آیه ای بسیار مهم پس از رد انحصارگرایی بر این نکته تاکید می شود که رستگاری در گرو ایمان به خدا و عمل صالح است:
«و قالوا لن یدخل الجنة الا من کان هودا او نصاری تلک امانیهم قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین. بلی من اسلم وجهه لله و هو محسن فله اجره عند ربه و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون؛ و گفتند هرگز کسی به بهشت در نیاید مگر آنکه یهودی یا مسیحی باشد. این آرزوهای ایشان است. بگو اگر راست می گویید دلیل خود را بیاورید. آری، هر کس که خود را با تمام وجود به خدا تسلیم کند و نیکوکار باشد، پس اجر او نزد پروردگارش محفوظ است و بیمی بر آنان نیست، و غمگین نخواهند شد» (بقره/111-112).
در آیه اول سخن از ادعای انحصار رستگاری است. در ادامه آیه آمده است که این آرزوی آنان است و دلیلی بر آن نیست. آیا مقصود این است که ادعای انحصاری رستگاری در نام یک دین کلا ادعایی بی برهان و دلیل است. یا اینکه مقصود این است که هر کس ادعای رستگاری دارد و رستگاری را منحصر در دین خود می داند باید با عمل خود این امر را نشان دهد؟ احتمال دوم درست نیست، چون عمل انسان هر قدر درست باشد هر چند میتواند مدعی رستگاری باشد، اما نمی تواند مدعی انحصار رستگاری شود. پس ادعای انحصار رستگاری کلا ادعایی بی دلیل است. در آیه دوم معیار رستگاری را بیان می کند که دو چیز است، تسلیم شدن در برابر خدا و اعمال نیکو. کسی که این دو ویژگی را داشته باشد هم از عذاب رهایی می یابد و هم از بهشت خداوند برخوردار میشود.
در آیه ای دیگر سخن از این است که بهترین دین آن است که انسان خود را به خدا تسلیم کند و نیکوکار باشد:
«لیس بامانیکم و لا امانی اهل الکتاب من یعمل سوءاً یُجزَ به و لا یجد له من دون الله ولیا و لا نصیرا. و من یعمل من الصالحات من ذکر او انثی و هو مومن فاولئک یدخلون الجنة و لا یظلمون نقیرا. و من احسن دینا ممن اسلم وجهه لله و هو محسن و اتّبع ملة ابراهیم حنیفا؛ [رستگاری] نه به دلخواه و آرزوی شما بستگی دارد و نه اهل کتاب. هر کس بدی کند در برابر آن کیفر می بیند و جز خدا برای خود یار و مددکاری نمی یابد. و کسانی که کارهای شایسته کنند در حالی که مومن باشند، آنان داخل بهشت می شوند و به قدر نخ خرمایی مورد ستم قرار نمی گیرند. و دین چه کسی بهتر است از آن کس که خود را تسلیم خدا کرده و نیکوکار است و از آیین حق گرایی ابراهیم تبعیت می کند» (نساء/123-125). اگر در آیه قبلی فرمود که انحصار رستگاری آرزوی اهل کتاب است، در این آیات مسلمانان را هم به آنان ملحق می کند و می فرماید رستگاری نه به میل شماست و نه اهل کتاب، بلکه معیار دارد. هر کس بد عمل باشد مجازات می شود و هر کس نیکوکار باشد، در صورتی که عمل او مومنانه باشد یعنی عمل او از حق پرستی برخاسته باشد، رستگار میشود. درآیه سوم دین برتر را معرفی می فرماید: تسلیم شدن کامل به خدا و نیکوکاری. و البته این همان آیین حق پرستی است که ابراهیم خلیل(ع) مروج آن بود.
در آیه ای دیگر همین دو اصل را کلید رستگاری شمرده است:
«و اذا قیل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما وجدنا علیه اباءنا اولو کان الشیطان یدعوهم الی عذاب السعیر. و من یُسلِم وجهه الی الله و هو محسن فقد استمسک بالعروة الوثقی؛ و چون به آنان گفته شود: آنچه را خدا نازل کرده پیروی کنید، می گویند: بلکه آنچه که پدرانمان را بر آن یافته ایم، پیروی می کنیم؛ آیا اینگونه نیست که شیطان آنان را به سوی عذاب سوزان فرا می خواند. و هر کس در حالی که نیکوکار است خود را به خدا تسلیم کند قطعا به ریسمان و دستگیره ای محکم چنگ زده است» (لقمان/21-22).
در آیه نخست سخن از این است که دین تقلیدی ارزش ندارد و آن دین شیطانی است. دینی ارزش دارد که از حق پرستی برخیزد. در آیه دوم آن دین ارزشمند را بیان می کند که دو اصل دارد، یکی سپردن خود به خدا و تسلیم شدن به او و دیگری انجام اعمال نیکو.
پس مطابق این سه آیه دو اصل برای رستگاری کافی است که یکی ایمان به خدا یا تسلیم شدن در برابر اوست و دیگری اعمال صالح و نیکو. اما در اینجا پرسشی مطرح می شود و آن اینکه اگر همین دو اصل کافی است، پس چرا در آیه قبلی، یعنی آیه 62 از سوره بقره، سخن از سه اصل بود و علاوه بر این دو اصل، بر اعتقاد به معاد هم تاکید شده بود؟ از این گذشته، آیا در واقع مطابق قرآن همین تسلیم خدا شدن و انجام اعمال نیکو کافی است؟ به نظر می رسد که باید این آیان را بر آیه 62 از سوره بقره و 69 از سوره مائده مقدم کنیم و قائل شویم تنها ایمان به خدا و عمل صالح کافی است. آیا می توان گفت که کسی خود را به صورت کامل به خدا تسلیم کرده و اعمال نیکو و صالح انجام داده و با این حال رستگار نمی شود؟ این خلاف عقل و منطق است و علاوه بر این با سه آیه ای که نقل شد ناسازگار است. علاوه بر این، همان طور که در نوشتار قبلی اشاره شد فطری دانستن معاد، حتی به بیانی که شهید مطهری(ره) از آن داشت، یعنی رجوع به خدا، مشکل است و آیه و روایتی در دست نداریم که فطری بودن آن را تایید کند، مگر اینکه بگوییم لازمه باور به خداست، که اگر اینگونه باشد نیاز به ذکر جداگانه ندارد.
اما پرسش مهم در اینجا این است که اگر همین دو اصل کافی است، پس چرا در دو آیه قبل اشاره به سه اصل شده بود؟ پاسخ این است که اولا در آن دو آیه از ادیان خاص نام برده شده بود که اتفاقا همه در شکل و صورتی که در زمان ظهور اسلام داشتند، اعتقاد به معاد از اصول مسلم آنها بود. در واقع آن دو آیه حکم کلی نمی دهند، بلکه یک قضیه خارجیه را بیان می کند: در میان پیروان این ادیان کسانی هستند که به خدا و قیامت ایمان واقعی دارند و عمل صالح انجام می دهند، اینان رستگار می شوند. اما سه آیه فوق حکم کلی می دهد و مطابق آن هر کس در هر جا و تحت هر نام اگر واقعا تسلیم خدا باشد و اعمالش نیکو باشد رستگار می شود. این دو اصل مطابق قرآن مجید از فطریات انسان است و هر انسان حق پرستی باید به آن گردن نهد. اما باید باز اشاره کنیم که مقصود ازخدا که فطری است، صفات خاصی که در ادیان آمده، مانند شخص وار بودن و ... نیست، بلکه باور به اصل یک مبدا نور و عالم معنا مقصود است.
ب)قاصران و مستضعفان
شهید مطهری می گوید آنچه درباره رستگاری پیروان دیگر ادیان گفته شد درباره کسانی بود که عمل صالح انجام داده اند و به خدا و قیامت هم اعتقاد داشته اند. اما کسانی که از روی جهل و نادانی اعمال ناشایستی انجام داده اند و این جهل به خاطر این بوده که پیرو ادیان دیگر بوده اند چه حکمی دارند؟ به تعبیر ایشان اینان زیر صفر هستند و خود چیز مثبتی ندارند، اما تقصیری هم نداشته اند.
ایشان برای حل این مشکل سراغ دو اصطلاح قرآنی-روایی می رود که بین عالمان مشهور شده است. این دو اصطلاح یکی «مستضعف» است و دیگری «مُرجَون لامر الله». مقصود از مستضعفان بیچارگان است، کسانی که راه چاره ای ندارند و مقصود از «مرجون لامر الله» کسانی که کارشان با خداست و مطابق حکمت با آنان برخورد می کند (عدل الهی، ص351-352).
در اینجا دو پرسش مطرح است که پاسخ می طلبد. اول اینکه مقصود از مستضعف و مرجون لامر الله چیست و چه کسانی را شامل می شود؟ پرسش دوم این است که حکم این افراد چیست و آیا این افراد رستگار می شوند یا نه و به بهشت می روند یا نه؟
ایشان پس از نقل آیات قرآن و برخی از روایات می گوید از روایات بر می آید که همه کسانی که دچار عذاب الهی می شوند معاندان با حق و یا لااقل کسانی هستند که وظیفه تحقیق و جست و جو را انجام نداده اند. اما اکثریت انسان ها که عنادی با حق ندارند اما به دلیل قصور فهم و ادراک یا به علل دیگر به حق نرسیده اند، که تعدادشان هم بسیار زیاد است، اینان همه مستضعف و  مرجون لامر الله هستند (عدل الهی، ص357) ایشان همچنین آیات و روایاتی را که اعمال منکران نبوت و امامت را غیر مقبول می دانند بر این حمل می کند که این در صورتی است که انکار از روی عناد و تعصب باشد، اما اگر این عدم اعتراف از روی قصور باشد اینان از نظر قرآن کریم مستضعف و مرجون لامر الله هستند (همان، ص380-381).
پس مطابق نظر ایشان مستضعف همه کسانی هستند که به حقیقت و دین حق اعتراف ندارند ولی مقصر نیستند و بلکه قاصرند. اما اینکه حکم قاصر و مستضعف چیست هر چند ایشان تصریح نکرده اما از سخنانی که در چند جا بیان کرده می توان به جمع بندی اجمالی رسید. در یک جا سخن ایشان این است که مستضعفان کسانی هستند که زیر صفر هستند و نه تنها عمل صالحی انجام نداده اند، بلکه از روی جهل اعمال ناشایستی نیز انجام داده اند. اگر مستضعفان اینان باشند، طبق مبنای ایشان، این افراد به بهشت نمی روند و به خاطر گناهانشان هم مجازات نمی شوند چون مقصر نبوده اند.
اما ایشان کسانی را هم که به خدا و قیامت اعتقاد ندارند نیز به قاصر و مقصر تقسیم می کند و مقصران را اهل دوزخ می شمارد و درباره قاصران می گوید که عذاب نمی شوند و به بهشت هم نمی روند. البته او این سخن را از حکمای اسلام نقل و ظاهرا تایید می کند (همان، ص381). علاوه بر این، ایشان کسانی را هم که به خدا و قیامت اعتقاد دارند ولی اسلام نیاورده اند به دو دسته قاصر و مقصر تقسیم می کند که قاصران را همان مستضعفان می شمارد (همان) و البته همان طور که پیشتر بیان شدن این دسته یعنی قاصران از دسته سوم، رستگار می شوند و به بهشت می روند.
اگر بخواهیم سخن ایشان را درباره مستضعفان و حکم آنان جمع بندی کنیم باید بگوییم، اکثریت قاطع غیر مسلمانان و غیر شیعیان که با حق و حقیقت عناد ندارند مستضعف هستند. از بین این مستضعفان تنها کسانی به بهشت می روند که به خدا و قیامت ایمان دارند و عمل صالح انجام داده اند. اما کسانی که به خدا و قیامت ایمان ندارند یا عمل صالح انجام نداده اند یا از روی جهل عمل ناشایستی انجام داده اند، عذاب نمی شوند هرچند به بهشت هم نمی روند.
اما عالمی دیگر به این مساله به صورت اندکی متفاوت می پردازد (آیت الله سبحانی، مسائل جدید کلامی، ص103-105) ایشان پرسشی را مطرح می کند و تلاش می کند با عنوان «مستضعف» آن را پاسخ دهد: «هرگاه رستگاری فقط از آن آخرین آیین ها باشد لازمه آن این است که اکثریت مردم جهان در روز رستاخیز معاقب و معذب بوده، و از رحمت الهی دور باشند در حالی که رحمت حق گسترده تر از آن است که این همه انسان ها را در آتش دوزخ بسوزاند».
ایشان به این پرسش دو پاسخ می دهد. پاسخ اول این است که اگر شمای تکثر گرا همه ادیان را حق و در بردارنده رستگاری می دانید، پس اسلام و قرآن را هم حق می دانید. حال اگر در قرآن تصریح شده باشد که پیروان دیگر ادیان رستگار نمی شوند پس یا قرآن را باید کامل بپذیرید یا کامل رد کنید. در قرآن خطاب به پیامبر(ص) آمده است که هر چه تو کوشش کنی اکثر مردم ایمان نمی آورند (یوسف/103).
این پاسخ ایشان به جهات مختلف عجیب است. اولا اشکال عقلی را نمی توان پاسخ نقلی داد و اگر اشکال عقلا وارد باشد باید نقل را تاویل کرد. و ثانیا در همه متون دینی عباراتی آمده است که ازظاهر آنها کسانی ممکن است انحصار گرایی را برداشت کنند. پس این نوعی مغالطه است که گفته شود یا باید قرآن را کامل بپذیرید یا کامل رد کنید، چرا که همین سخن در رابطه با، برای مثال، عهد قدیم یا عهد جدید هم می آید. و ثالثا آیه مورد اشاره ایشان کم ترین ارتباطی با این بحث ندارد. در آیه آمده است که هر چه پیامبر تلاش کند اکثر مردم جهان مسلمان نمی شوند. این آیه چه ارتباطی با رستگاری پیروان دیگر ادیان دارد؟ مردم ممکن است با حق عناد نداشته باشند ولی سخن پیامبر را نفهمند یا عالمان دین آنان جلو فهم ایشان را بگیرند و ... در این آیه به هیچ وجه بحث رستگاری یا عدم رستگاری نیست.
پاسخ دیگر ایشان به این پرسش که آن را مهم تر و پاسخ قرآنی می شمارد این است که کافران یا قاصرند و یا مقصر. آنانی که مقصرند عذاب می شوند اما آنانی که قاصرند همان مستضعفان قرآن هستند که از عذاب الهی مستثنی هستند، هرچند رستگار نمی شوند، چرا که رستگاری واقعی تنها از آن مسلمانان است.
ایشان چهار گروه را مستضعف می شمارد: 1) کسی که در سرزمینی به دنیا آمده باشد که امکان آموزش دین صحیح در آن نباشد؛ 2) کسی که در سرزمینی زندگی کند که در آن فقیه دانشمند نباشد؛ 3) کسی که در خانواده ای تربیت شده باشد که نسبت به آیین موروثی چنان متصلب باشند که احتمال دین حقی را خارج از آن ندهد؛ 4) انسانهایی که ازنظر فکری ضعیف باشند.
پس مطابق نظر ایشان، که آن را به آیات و روایات منتسب می کند، غیر مسلمانان یا مقصرند، که اهل عذابند، و یا قاصرند، که آنان اکثریت مردم جهان را تشکیل می دهند. اینان اهل عذاب نیستند، اما به بهشت هم نمی روند.
اما پرسش این است که آیا واقعا از آیات و روایات همین نظر و موضع برداشت می شود؟ باید نگاهی به آنها بیندازیم. کلمه مستضعف در قرآن مجید، که به این بحث مربوط است، در سوره نساء آیات 97-98 آمده است: «کسانی که فرشتگان در حالی جانشان را می گیرند که بر خود ستم کرده اند، به آنان می گویند: در چه حالی بودید؟ می گویند ما بر روی زمین مستضعف بودیم. به آنان می گویند آیا زمین خدا وسیع نبود تا در آن مهاجرت کنید؟ پس آنان جایگاهشان دوزخ است، و بد سرانجامی است. مگر آن مردان و زنان و کودکان مستضعفی که چاره جویی نتوانند و راهی نیابند. پس آنان را امید است که خداوند ببخشاید که خداوند همواره خطابخش و آمرزنده است» (نساء/97-99).
این آیات وضعیت بدکارانی را بیان می کند که عذر می آورند که ما در جامعه ای زندگی می کردیم که چاره ای نداشتیم و ضعیف بودیم. در پاسخ به آنان گفته می شود که شما مستضعف نبودید چرا که می توانستید مهاجرت کنید. مستضعف آن مردان و زنان و کودکانی هستند که هیچ چاره ای ندارند و نمی توانند راهی پیدا کنند. اینان را خدا می بخشد چرا که معذور هستند.
در این آیات هرگز سخنی از این نیست که کسانی که به دلایلی دین حق را نشناخته اند، چه وضعیتی دارند. بلکه تنها سخن از کسانی است که چنان ضعیف هستند که هیچ چاره ای به ذهنشان نمی رسد. اینکه برخی از مفسران از این آیه برداشت کرده اند که کسانی که به هر دلیل به حق نرسیده اند و درک نکرده اند، آنان هم مستضعف هستند (المیزان، ذیل آیه فوق) هیچ ارتباطی با ظاهر آیه ندارد.
وقتی به سراغ روایات می رویم وضع ازاین هم روشن تر می شود. برای نمونه روایاتی در کتاب اصول کافی ج 2 (4) در بابی تحت عنوان «باب المستضعف» و در کتاب بحار الانوار ج 72 (69) در بابی تحت عنوان «باب المستضعفین و المرجون لامر الله» آمده است. در این باب در روایاتی تعریف روشن و صریحی از مستضعف شده است. زراره از امام باقر(ع) درباره مستضعف می پرسد و امام پاسخ می دهد: «او کسی است که حیله به کفر ندارد که کافر شود و راهی به ایمان ندارد که مومن گردد. نه می تواند مومن شود و نه کافر؛ آنان کودکانند، و هر مرد و زنی که عقل و خردشان مانند کودکان است. قلم تکلیف از اینان برداشته شده است» (کافی، کتاب الایمان و الکفر، باب المستضعف، ح1).
در حدیث دیگری آن حضرت می فرماید مستضعفان آن کسانند که راه و چاره ای نمی شناسند. نه حیله به کفر را می شناسند و نه راه ایمان را. کودکان و زنان و مردانی که عقلشان مثل کودکان است، مستضعف هستند (همان، ح2). روایت سوم این باب با اندکی تفاوت لفظی همین مضمون را می رساند.
در روایت دیگری امام باقر(ع) پس از اینکه اعتقادات راوی را تایید می کند و اهل عذاب را بیان می کند می فرماید مستضعفان استثنا هستند و آنان زنان و کودکان شما هستند، می فرماید: آیا ام ایمن را دیده ای، او آن چیزهایی را که شما می دانید نمی داند و نمی فهمد اما من شهادت می دهم که او اهل بهشت است (همان، ح6).
در روایات دیگری امام صادق(ع) غیر مستضعف را معرفی می کند: «کسی که اختلاف مردم را بفهمد و بشناسد مستضعف نیست» (همان، ح7) در احادیث دهم و یازدهم این باب همین مضمون تکرار شده است. در احادیث دیگر باب سخنان دیگری درباره مستضعفان آمده است که ربطی به این بحث ندارد. در کتاب بحار الانوار در بابی که اشاره شد همین روایات عموما تکرار شده و البته گاهی روایات دیگری نیز دیده می شود.
اگر بخواهیم غلبه روایات را با توجه به تعداد و صراحت، در نظر بگیریم باید بگوییم اولا به لحاظ تعریف مستضعف کسی است که کودک است یا به لحاظ عقلی ضعیف است و همه کسانی را که غیر مسلمان هستند و مقصر نیستند، شامل نمی شود. و ثانیا در این روایت هرگز سخن از این نبود که آنان به بهشت نمی روند، بلکه یا سخن از این بود که به بهشت می روند و یا از آنان تکلیف برداشته شده است.
واژه دیگر «مرجون لامر الله» است که در آیه 106 از سوره توبه آمده است: «و عده ای دیگر [مرجون لامر الله] کارشان موقوف به فرمان خداست: یا آنان را عذاب می کند و یا توبه آنان را می پذیرد».
آیات قبل از این آیه دسته های مختلف مردم را بیان می کند تا در پایان به این گروه می رسد. در آیه تعریفی از این افراد نیست اما درباره سرنوشتشان آمده است که امور آنان به دست خداست که یا آنان را ببخشد و یا مجازات کند. در کتاب کافی پس از باب مستضعف باب دیگری تحت عنوان «المرجون لامر الله» آمده که دو حدیث از امام باقر(ع) در آن آمده است. در هر دو حدیث آمده است که مقصود از المرجون لامر الله کسانی هستند که زمانی مشرک بوده اند و جنایاتی مانند قتل حمزه و جعفر را انجام داده اند و اکنون به ظاهر ایمان آورده اند ولی ایمان آنان واقعی و عمیق نیست. اینان نه بر کفر مانده اند و نه ایمان واقعی آورده اند. در باره اینان خدا داوری خواهد کرد. در بابی از بحار الانوار که پیش تر اشاره شد روایاتی به همین مضمون آمده است.
پس نه در آیه قرآن مجید و نه روایات، مرجون لامر الله هرگز کسانی معرفی نشده اند که پیرو ادیان دیگرند و عناد ندارند ولی به حق هم نرسیده اند. پس وارد کردن دو واژه «مستضعف» و «مرجون لامر الله» به این بحث چندان به جا نیست.
بنابراین باید افراد را به لحاظ رستگاری اینگونه دسته بندی کنیم:
1-کسانی که با حق عناد دارند یا در عدم شناخت حق مقصرند که اینان اهل عذابند.
2-کسانی که حق پرستند و به خدا ایمان دارند و عمل صالح انجام می دهند، که اینان رستگارانند.
3-کسانی که مستضعف هستند و عقلشان ضعیف است مانند کودکان و امثال آنها، که تکلیف از آنان برداشته شده و اینان به بهشت می روند.
اما آیا می شود دسته چهارمی متصور شد و آن کسانی که به خدا باور ندارند، اما با حق عناد ندارند؟ یا عمل صالح انجام نمی دهند اما با حق عناد ندارند؟ پاسخ این است که از آنجا که اصل وجود خدا، به معنای کلی آن، و نیز عمل صالح، به معنای اخلاق و اصول انسانی، مطابق قرآن مجید فطری است، پس در نجات شناسی قرآن کسی که این دو اصل را نداشته باشد معذور نیست.
در پایان باید به این نکته اشاره کنیم که مطابق آیات و روایات اسلامی هر کس به اندازه ای رستگار می شود که حق پرستی کرده است. اگر در روایاتی آمده است که کسانی که کافرند ولی عملی صالح انجام داده اند، از عذابشان کاسته می شود یا تنها عذاب نمی شوند، مقصود کسانی است که در مجموع باطل پرستیشان بر حق پرستیشان می چربد.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

زهرا(س)، الگوی اعتدال

از آیاتی از قرآن مجید بر می آید که اعتدال و میانه روی ارزشی بس بزرگ و مهم است که سعادت و رستگاری انسان در آن نهفته است. قرآن مجید در سه آیه به گونه ای خاص و ویژه از کسانی که اهل اعتدال و میانه روی هستند تعریف و تمجید می کند و آنان را از همگان متمایز می سازد. در یک آیه آنان را در مقابل تمام کسانی قرار می دهد که بد عمل می کنند:
«اگر آنان [اهل کتاب] به تورات و انجیل و آنچه از جانب پروردگارشان به سویشان نازل شده است، عمل می کردند، قطعا از بالای سرشان [برکات آسمانی] و از زیر پاهایشان [برکات زمینی] برخوردار می شدند. از میان آنان گروهی معتدل و میانه رو هستند، و بسیاری از ایشان بد رفتار می کنند»(مائده/66).
مطابق این آیه اهل کتاب دو دسته هستند، برخی از آنان اعمال ناشایست انجام می دهند، که بسیارند و برخی از آنان که کمترند، معتدل و میانه رو هستند. پس اعتدال و میانه روی مساوی با شایسته کاری است.
در آیه ای دیگر اعتدال و میانه روی در مقابل ستمکاری بر خویشتن قرار گرفته است:
«سپس این کتاب را به آن بندگان خود که برگزیده بودیم، به میراث دادیم؛ پس برخی از آنان بر خود ستمکارند و برخی از ایشان اهل اعتدال و میانه روی هستند و برخی از آنان در کارهای نیک به فرمان خدا پیشگامند؛ و این خود توفیق بزرگ است» (فاطر/32).
و باز در آیه ای دیگر اعتدال و میانه روی را ویژگی کسانی می شمارد که از آیات الهی عبرت می گیرند و درس می آموزند: «و چون موجی کوه آسا آنان را فرا گیرد، خدا را بخوانند و اعتقاد را برای او خالص گردانند، و چون نجاتشان داد و به خشکی رساند برخی از آنان معتدل و میانه رو هستند، و نشانه های ما را جز هر خائن نا سپاسگزاری انکار نمی کند» (لقمان/32).
مطابق این آیات اعتدال و میانه روی از ویژگی هر انسان درستکار، و عبرت آموزی است که هرگز بر خود ظلم و ستم نمی کند. چنین انسانی از بالاترین جایگاه برخوردار است و اهل سعادت و رستگاری است.
نکته مهمی که می توان از این آیات برداشت کرد این است که بالاترین انحرافی که ممکن است در اندیشه و عمل انسان پیش آید، خروج از حد اعتدال است. تاریخ ادیان نشان می دهد که بیشترین انحراف و تحریف از این ناحیه رخ داده است. اگربخواهیم بعد اندیشه را در نظر بگیریم، بیشتر انحرافات و اختلافات از این جهت به وجود آمده که بر یک ارزش تاکید بیش از حد شده است. برای نمونه در تاریخ اسلام در مساله افعال انسان به اندازه ای اختلاف پیش آمده است که بیش از آن ممکن نیست. گروهی به آن سو رفته اند که خالق و فاعل فعل انسان تنها خداست و انسان هیچ نقشی در آن ندارد. گروه دیگری درست در طرف دیگر طیف قرار گرفته و گفته اند خدا انسان را در افعال خود به حال خودش رها کرده و هیچ دخالتی در کارهای او ندارد. فاصله بین جبر و تفویض فاصله ای است که بیش از آن ممکن نیست.
اما سخن این است که هر یک از این دو طرف طیف، که به گمان ما به گمراهی عمیق و عظیم کشیده شده اند، به یک ارزش بیش از حد توجه کرده، آن اندازه به سوی آن کشیده شده اند که ارزش مقابل را فراموش کرده اند. یک گروه بر یگانگی خداوند و قدرت و خالقیت خداوند چنان تاکید کرده اند که جایی برای اختیار انسان باقی نگذاشته اند و در نتیجه عدالت خداوند را زیر سوال برده اند و دسته مقابل بر عدالت خداوند تاکید کرده اند و افعال انسان را از حیطه قدرت خداوند خارج ساخته اند و قدرت و خالقیت مطلق او را زیر سوال برده اند.
 بسیاری از ناهنجاری هایی که به نام دین صورت می گرفته و می گیرد از زیاده روی در یک ارزش ناشی می شود. در آیین بودا راهبان باید برای امرار معاش خود کاسه گدایی به دست گرفته درب خانه های مردم قوت روزانه خود را بگیرند. این کار به نظر ما و طبق تعالیم اسلام نادرست است، چرا که عزت نفس را از بین می برد. همین عمل برخاسته از تاکید افراطی بر ارزشی است که در دین اسلام نیز ارزشمند است و آن مبارزه با نفس است. اما حفظ اعتدال بین عزت نفس و مبارزه با نفس، که هر دو ارزش هستند، امری بس مهم و در واقع مهم ترین وظیفه انسان است. در اسلام نیز در برخی از گرایش های افراطی صوفیه که ملامتیه خوانده می شوند همین مبارزه با نفس به تحقیر شدید نفس انجامیده است.
در آیین جَین در هند، راهبان باید برهنه مادرزاد زندگی کنند. باز این نیز تاکید افراطی بر یک ارزش است. انسان برای رستگاری باید خود را از همه دلبستگی ها آزاد سازد و حتی لباس باعث دلبستگی می شود. تاکید بر آزاد سازی نفس از دلبستگی های دنیوی در این آیین به حدی است که گفته می شود بنیانگذار آن به دیگران سلام نمی کرد و پاسخ سلام آنان را نمی داده تا به کسی دلبسته نشود. در واقع برای جلوگیری از دلبستگی، اصول اولیه اخلاق زیر پا گذاشته شده است.
به هر حال موارد اینگونه در تاریخ ادیان بسیار زیاد است. گاهی در برخی از ادیان زیاده روی در یک ارزش عبادی یا شعائری باعث کاریکاتوری شدن شکل کلی دین شده است. نمونه آن را می توان در شیعیان برخی از مناطق جهان دید که عزاداری برای امام حسین(ع) جای همه عبادیات دین را گرفته است.
به هر حال حفظ اعتدال چنان مهم است که در اخلاق ارسطویی اساس اخلاق شمرده شده است. برای مثال حفظ اعتدال در قوه غضبیه، شجاعت است که اخلاقی است، اما افراط در آن تهور و تفریط در آن جُبن است که هر دو ضد ارزش هستند.
پس رعایت اعتدال در ارزش ها در دین بسیار مهم است. اما بیشترین نقش را در آموزش رعایت اعتدال، الگوها و اسوه های دینی ایفا می کنند. هنر آنان این است که به همه ارزش ها به اندازه ای که بایسته و شایسته است اعتنا و توجه می کنند. به همین جهت است که درباره شخصیتی مانند علی(ع) با تسامح گفته می شود که او جامع اضداد است. در واقع آن حضرت ارزش های متفاوت را که به ظاهر نقطه مقابل یکدیگرند در خود جمع کرده و در رعایت ارزش ها اعتدال ایجاد کرده است.
زهرای مرضیه، دخت گرامی رسول خدا(ص)، یک اسوه و الگوست و او نیز هنرش در همین اعتدال و جمع همه ارزش های دینی، اخلاقی و انسانی است. یکی از اموری که در اسلام و نوع ادیان مورد بحث بوده و مورد افراط و تفریط های بسیار زیادی واقع شده، حفظ عفت و پاکدامنی زن است که در همه ادیان مورد تاکید بوده و در اسلام توجهی ویژه به آن شده است. اما از سوی دیگر زن یک انسان است و باید در اجتماع نقش ایفا کند و وظیفه حق پرستی خود را، که انسانیتش به آن بستگی دارد، انجام دهد. او نیز وظیفه دارد به جامعه خود خدمت کند. او نیز وظیفه دارد با بی عدالتی ها و ظلم و ستم ها و تضییع حقوق هایی که در جامعه خود می بیند مبارزه کند. او نیز هم حق دارد و هم وظیفه دارد که دانش اندوزی کند و خود را به بالاترین درجات برساند تا بتواند همه وظایف انسانی خود را انجام دهد.
اما بزرگ ترین آفت و انحراف این بوده که کسانی به یکی از این دو ارزش توجه کرده و چنان بر آن تاکید کرده اند که در واقع ارزش دیگر را نابود ساخته اند. عده ای چنان بر عفت و پاکی و پوشش زن تاکید کرده اند که او را به کلی از جامعه دور ساخته اند. او را به کالایی تبدیل کرده اند که صرفا در خانه خدمتگزار شوهر باشد. اینان به بهانه های مختلف اجازه نمی داده اند که زنان به تحصیل بپردازند، چرا که لازمه آن این بوده که زنان به اجتماع وارد شوند. برخی در این امر چنان افراط می کنند که گمان می کنند راه رعایت عفت اجتماعی این است که زنان در همه مجامع از دانشگاه و مدرسه گرفته تا بیمارستان و پارک و اتوبوس و ... کاملا از مردان جدا شوند و دیواری بین آنان کشیده شود.
طرف دیگر طیف کسانی هستند که بر بعد اجتماعی و برابری زن با مرد به گونه ای تاکید می کنند که گویی باید به صورتی بی بند و بارانه و بدون رعایت ارزش های دینی و اخلاقی زنان با مردان مراوده داشته باشند. اینان گمان می کنند برای اینکه زن در اجتماع باشد لازمه اش این است که برای مثال پوشش زنان و مردان نیز باید یکسان باشد و هرگونه پوشش و حجابی را مانع اجتماعی بودن زن می انگارند.
هنر زهرای مرضیه، که او را به الگویی برای انسان ها تبدیل کرده است، همین جمع بین ارزش ها، و از جمله دو ارزش فوق است. این بانوی بزرگ از یک سو در عمل و سخن خود بر حفظ عفت و رعایت ارزش های دینی و اخلاقی در این زمینه بسیار تاکید می کند. اما از سوی دیگر همین بانویی که مهم ترین ارزش برایش حفظ عفت است، در مجامع حاضر می شود و برای دفاع از حق و حقیقت و عدالت مبارزه می کند. او در کوچه های مدینه حرکت می کند و با مهاجران و انصار ملاقات می کند و وظایف آنان را گوشزد می کند. او در مسجد حاضر می شود و برای مردان سخنرانی می کند و مهم ترین وظایف انسانی و دینی آنان را بیان می کند. پس مطابق تعالیم این اسوه بی نظیر باید بین این دو ارزش جمع کرد و زنان، هم عفت را رعایت کنند و هم وظایف اجتماعی خود را انجام دهند. هنر زن بودن همین است.
در دین عبادت ارزشمند است، اما خدمت به مردم و رسیدگی به درد مستمندان و بیچارگان ارزشمند تر است. زیارت خانه خدا و عتبات عالیات ارزشمند است، اما وظایف مهم تری هم وجود دارد که اگر کسی آنها را نادیده بگیرد و سالی چند بار به حج و زیارت رود عمل او بی ارزش می گردد. هنر آن است که انسان خدمت به دیگران و دستگیری ازمستمندان را با عبادت جمع کند. زهرا(س) از این نظر اسوه است که هم عابد عاشق است و هم آنچه را که خود به شدت به آن نیاز دارد به مستمندان می بخشد و این دو ارزش را جمع می کند.
زن ممکن است به جامعه بیاید و وظایف خود را انجام دهد، اما خانه و خانواده و فرزند و همسر را فراموش کند. هنر زهراء این بود که در مسجد بیان رسای حق و حقیقت و عدالت بود و در خانه همسر و مادری با وفا و مهربان. هنر زهرا(س) که او را به اسوه تبدیل کرده، این است که او همه ارزش ها را با هم جمع کرده و هر چیزی را سر جای خود قرار داده است.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

بحثی درباره قوّام بودن مرد بر زن در آیه 34 از سوره نساء

در آیه 34 از سوره نساء سخنی در باب رابطه زن و مرد آمده که بسیار بحث انگیز شده و تفسیرها و برداشت های گوناگون و گاهی عجیب را در پی داشته است. در این آیه آمده است: «الرجال قوامون علی النساء بما فضل الله بعضهم علی بعض و بما انفقوا من اموالهم ...؛ مردان سرپرست [قیام کننده به امور] زنانند، و این به خاطر برتری ای است که خدا به برخی از آنان داده و به خاطر هزینه ای است که مردان از اموال خود [برای زنان] می کنند».
بحث درباره این آیه را در دو محور پی می گیریم:
الف) کلیدواژه ها
سه کلید واژه بحث انگیز در این بخش از آیه وجود دارد. یکی واژه «قوام» و دیگری «فضل الله» و سومی «انفقوا». گفته می شود قیم کسی است که مسئول قیام به امور شخصی دیگر است و در اینجا از آنجا که مرد مسئول رسیدگی به امور زنان است قوام، که صیغه مبالغه از ماده قیام است، خوانده شده است (المیزان، ذیل آیه فوق). برخی از مفسران تعبیر «الرجال قوامون علی النساء» را به «یقومون علیهن قیام الولاة علی الرعیة» معنا کرده اند که به معنای نوعی حکومت است. همان طور که حاکمان بر رعیت حکومت می کنند مردان نیز بر زنان حکومت می کنند (فیض کاشانی، تفسیر الصافی، ذیل آیه فوق). مفسر دیگری عبارت فوق را به همین صورت و البته با اندکی تفصیل بیشتر معنا می کند «یقومون علیهن بالامر و النهی کما تقوم الولاة علی رعایاهم و لذلک سُمُّوا قُوّاما؛ مردان به زنان امر و نهی و فرمانروایی می کنند همان طور که حاکمان بر رعایا امر و نهی می کنند و به همین خاطر حاکمان «قُوّام» خوانده شده اند (طبرسی، جوامع الجامع، ذیل آیه فوق). و البته برخی از مفسران جدیدتر آن را به «سرپرست و خدمتگذار» معنا کرده اند و گفته اند همان طور که یک جامعه رئیس و سرپرستی می خواهد یک خانواده هم به هرحال یک سرپرست می خواهد و الا اداره نمی شود. این سرپرست باید مرد باشد به دلیل اینکه نسبت به زن برتری هایی دارد و نیز هزینه منزل را او می دهد (تفسیر نمونه، ذیل آیه فوق).
به هر حال درباره معنای «قوام» و مقصود از آن در این آیه اختلاف شده است. برخی قیام به امور زن فهمیده اند و برخی حاکمیت و فرمانروایی مرد و اطاعت زن و نیز برخی سرپرستی یا خدمتگزاری را نیز فهمیده اند. اینها نمونه هایی از تفاسیر و برداشت ها بود. از آنجا که در دنباله آیه علت و دلیل این قیم بودن بیان شده شاید در ادامه بحث با روشن شدن دلیل قوّام بودن، معنای خود آن آشکار گردد.
واژه دیگر در این آیه کلمه «فضلنا» است. کلمه تفضیل به معنای برتری دادن است. خدا از چه جهت به مرد برتری داده است که این برتری باعث قوام بودن مرد می شود. باز مفسران اقوال متفاوتی دارند. صاحب تفسیر المیزان این برتری را در قدرت بدنی بیشتر و طاقت بیشتر برای اعمال دشوار و نیز قدرت تعقل بیشتر می داند (المیزان، ذیل آیه فوق). برخی از مفسران اموری را نقل کرده اند که به نظر عجیب می رسد «العقل و الحزم و الجهاد و الخطبة و الاذان و عدد الازواج و الطلاق و غیر ذلک؛ برتری مرد نسبت به زن که خدا به او داده عقل، بردباری، جهاد، خواستگاری، اذان و تعداد همسران و طلاق و ... است» (طبرسی، جوامع الجامع، ذیل آیه فوق). اگر اینها برتری باشد برخی از آنها می تواند ذاتی و تکوینی باشد مانند عقل و بردباری و برخی حکم یا اختیاری است که ممکن است گفته شود که خدا به انسان ها داده است. البته برخی از آنها نه برتری است و نه ضرورتا خدا داده است؛ بلکه یک امر صرفا عرفی است مانند خواستگاری و البته در کل، همه این امور نشان می دهد که معنای این برتری به هیچ وجه برای مفسران روشن نبوده و هر یک حدسیات بی دلیل خود را آورده اند.
مفسر دیگری «کمال عقل و حسن تدبیر و زیادتر بودن قدرت بدنی در اعمال و عبادات» را به عنوان برتری ها بر شمرده است (فیض کاشانی، تفسیر صافی، ذیل آیه فوق). دیگری برتری را در هیکل و قدرت و درک و حسن تدبیر و کمال عقل دانسته و این امور را برتری های ذاتی شمرده است (جنابادی، بیان السعاده، ذیل آیه فوق). دیگری این برتری را در فکر برتر و قدرت تدبیر بیشتر دانسته و گفته است که از آنجا که زنها عاطفی ترند از این جهات ضعیف ترند (تفسیر نمونه، ذیل آیه فوق).
اینها برخی از اقوال و البته نمونه هایی از تفاسیر بود که بسیار متشتت و حدسی و بی دلیل بود. اگر بخواهیم آنچه را که در همه این اقوال شیوع داشت در نظر بگیریم باید بگوییم گویا اکثریت این مفسران به دو نکته به عنوان برتری مرد بر زن اشاره داشته اند یکی جثه و هیکل و قدرت بدن یا طاقت، و دیگری عقل یا فکر و تدبیر. اینکه تفاوت اول بین مرد و زن وجود دارد امری وجدانی و عینی است. اما اینکه مردان عاقل تر و متفکرتر و مدبرتر از زنان هستند جای بحث دارد.
آیا قدرت تعقل و تفکر و قدرت تدبیر امور در مردان بیش از زنان است؟ کسی که مدعی چنین چیزی است و می خواهد آن را در امور دینی تاثیر دهد یا اساسا یک باور دینی برای اوست و در انسان شناسی خود چنین اعتقاد و باوری دارد، باید این باور را یا از عقل و تجربه گرفته باشد و یا از نقل و متون دینی.
عقل و خرد، همان طور که در متون دینی ما اشاره شده (مطالب السؤول، ص49، به نقل از گزیده میزان الحکمه، ص541) دو گونه است، یکی عقل و خرد ذاتی و دیگری عقل و خرد اکتسابی و تجربی. انسان ذاتا عاقل است و از این جهت با حیوانات فرق دارد. این عقل ذاتی است و در همین عقل ذاتی که به معنای قدرت تعقل است ممکن است انسان ها با هم تفاوت داشته باشند. ولی قدری از این قدرت تعقل پایه است که همه انسان ها دارند و تکلیف بر همین پایه و اساس مبتنی است و بر همین اساس فعل انسان ها تحسین یا تقبیح می گردد و اخلاقی و غیر اخلاقی شمرده می شود؛ در حالی که فعل حیوان اینگونه نیست. آیا کسانی که می گویند مردان قدرت تعقل بیشتر دارند مقصودشان همین معنای خرد ذاتی است؟ اگر اینگونه باشد از آنجا که انسانیت انسان به عقل اوست پس باید زن و مرد از دو جنس باشند و تکالیف آنها متفاوت باشد. این در حالی است که در دین به لحاظ تکالیف و در نتیجه درجات کمال بین زن و مرد هیچ تفاوتی نیست.
نوع دیگر عقل، عقل اکتسابی و تجربی است که انسان در جامعه و محیط آن را کسب می کند. این نوع عقل بین افراد بسیار متفاوت است و با توجه به جوامع و زمان و مکان ممکن است بین زن و مرد تفاوت باشد. جامعه ای که اجازه هیچ گونه ابراز وجود به زن نمی دهد و او را در خانه حبس می کند و اجازه دانش آموزی به او نمی دهد در چنین جامعه ای طبیعتا عقل تجربی نوع زنان از نوع مردان کم تر است. اگر مقصود از کم تر بودن عقل زن از مرد این باشد، پس نسبت به زمان ها و مکان های مختلف متفاوت است. ممکن است که در جامعه ای زنان امکان کسب این عقل تجربی را به اندازه مردان داشته باشند و در نتیجه نباید هیچ تفاوتی بین زن و مرد باشد. اگر مقصود این عقل است پس برتری مرد نسبت به زن تنها مربوط به جامعه حجاز آن زمان و جوامع مانند آن است و در جوامعی که این برتری نیست پس «قوام» بودن مرد هم منتفی می شود.
نکته دیگر اینکه این نوع برتری، یعنی برتری در عقل تجربی ، در برخی از جوامع مشهود است و عقل آن را تایید می کند. اگر کسانی که سخن از برتری عقلی مرد بر زن را به میان می آورند، مقصودشان عقل تجربی باشد باید به این تن دهند که در جوامع متفاوت با حجاز، دیگر مردان «قوام» بر زنان نیستند. اما اگر مقصودشان عقل و خرد ذاتی است، این دیگر مشهود و مورد تایید عقل نیست و حداقل مسلم نیست و همان طور که گذشت تساوی در تکلیف شرعی و کمال و اینکه همه عقلای عالم دستورات اخلاقی و حقوقی را به صورت مساوی متوجه زن و مرد می کرده اند و به یکسان آنان را توبیخ و تشویق و تحسین و تقبیح می کرده اند، حاکی از این است که نه دین از این جهت تفاوتی بین زن و مرد قائل است و نه عقلاء. پس دلیل عقلی و عقلایی نه تنها به سود این ادعا نیست، بلکه به روشنی برخلاف آن است.
حال اگر دلیل عقلی به سود این امر نیست آیا دلیل نقلی برای آن وجود دارد؟ در قرآن مجید همه جا مرد و زن برابر هستند و تکلیف، یکسان متوجه آنان شده است. در انسان شناسی قرآن مجید به روشنی و وضوح تمام هیچ تفاوتی بین زن و مرد نیست. اما به نظر می رسد که روایاتی که در این باره وجود دارد احیانا تفاوت عقلی زن و مرد را به ذهن عالمان انداخته است. نمونه این روایات، خطبه 80 نهج البلاغه است. در این خطبه از امام علی چنین نقل است که بعد از جنگ جمل چنین فرموده است:
«ای مردم! همانا زنان از نظر ایمانی ناقصند، از نظر بهره و استفاده ناقصند، از نظر عقلی ناقصند. اما دلیل نقص ایمان آنان این است که در ایام حیض نماز و روزه نمی خوانند؛ اما دلیل نقصان عقلشان این است که شهادت دو زن مثل شهادت یک مرد است؛ اما دلیل نقصان بهره آنان این است که ارث آنان نصف مرد است. پس از زنان بد بپرهیزید و مراقب نیکان آنان باشید. در امور خوب از آنان اطاعت نکنید تا در امور بد و زشت طمع نکنند»
برای پذیرفته شدن یک روایت چند مرحله باید گذرانده شود:
1-این روایت یک روایت فقهی با مضمون احکام فرعی است یا یک امر اعتقادی را در بر دارد. اکثریت عالمان خبر واحد ظنی، یعنی خبری که سندش یقینی نیست، را حجت می دانند اما این حجیت تنها در فقه است و نه در امور دیگر. بسیار اندکند کسانی که خبر واحد ظنی را در اعتقادات حجت بدانند، به گونه ای که برخی از عالمان می گویند طبق نظر شیعه خبر ظنی در اعتقادات حجت نیست (طباطبایی، محمد حسین، شیعه در اسلام، ص 122). از آنجا که تفاوت عقلی زن با مرد یک بحث اعتقادی مربوط به انسان شناسی است و لوازم اعتقادی متعددی دارد، پس اساسا جای استناد به خبر واحد نیست.
2-سخن فوق در صورتی است که این خطبه از نهج البلاغه سند شناسی شود و حداقل سند آن به اندازه یک خبر واحد عادل ظنی اثبات شود که چنین عملی صورت نگرفته است. در واقع آنچه گفته شد که خبر واحد در فقه حجت است، مقصود خبری است که سلسله سند مشخص داشته باشد و راویان همه عادل یا موثق باشند. چنین عملی در مورد این خطبه و بسیاری از خطبه های دیگر نهج البلاغه صورت نگرفته و یا حتی کسانی برخی از آنها را بدون سند معتبر می دانند.
3-هر حدیثی را باید با قرآن مجید سنجید و روایات زیادی نیز بر این نکته پای فشرده اند. در بسیاری از احادیث آمده است که روایت و حدیثی که مخالف قرآن باشد باید کنار گذاشته شود (برای نمونه ر.ک. کافی، ج1، ص69) و البته در برخی از روایات آمده است که حدیثی که موافق قرآن نباشد باید کنار گذاشته شود (کنز العمال، ح907).
گفته نشود که خود روایات عرضه به قرآن هم حدیث هستند و با حدیث چگونه می توان محدوده حجیت حدیث را مشخص کرد. چرا که این مسلم است که حدیث نسبت به قرآن حجیت درجه دو دارد و در واقع حجیتش را از قرآن گرفته است. پس حدیث را باید با قرآن سنجید و نه بالعکس. این امری عقلی است.
4-تمام آنچه را که در نقل آمده، حتی آیات قرآن را باید با عقل سنجید. حتی اگر آیه ای از قرآن به ظاهر خرد ستیز باشد باید ظاهر آن را تاویل کرد. آیاتی که ظاهرشان جسمانیت خداست حتما باید تاویل گردند چرا که به ظاهر با عقل سازگاری ندارند. دلیل این امر این است که در هیچ جای دین نباید یک امر خردستیز وجود داشته باشد چرا که پذیرش امر خردستیز مساوی با عدم حجیت عقل و خرد است. اگر عقل و خرد حجیت نداشته باشد اصل دینداری و نیز پذیرش دین خاص زیر سوال می رود، چرا که تنها عقل حکم به هر دو کرده است. البته پذیرش امور خردگریز در آموزه های عقیدتی غیر بنیادین و نیز بخش عبادیات دین، به شرط اینکه دلیل نقلی قطعی یا معتبر داشته باشد، منعی ندارد و بلکه لازم است.
به سخن منسوب به امام علی (ع) در خطبه 80 نهج البلاغه باز می گردیم. در جمله اول این خطبه سخن از این است که زنان از نظر ایمان ناقص هستند و دلیل این امر این است که آنان در ایام عادت ماهیانه نماز نمی خوانند و روزه نمی گیرند. آیا مقصود این است که زنان از آنجا که در ایام عادت از نماز و روزه معاف هستند همین باعث می شود که ایمان آنان ناقص گردد؟ یا اینکه مقصود این است که اینکه آنان از نماز و روزه معاف شده اند شاهد و علامت این است که ایمان آنان ضعیف است؟ به این معنا که چون ایمانشان ضعیف بوده خدا آنان را معاف کرده است؟ هر دو صورت اشکالات بسیار جدی دارد. ایمان امری اختیاری است و به همین جهت در قرآن مجید بارها به آن امر شده است. ایمان به معنای گردن نهادن به حق و حقیقت است. آیا اینکه زن در یک دوره چند روزه در ماه از برخی از عبادات معاف است این باعث می شود که ایمان او ناقص گردد؟ آیا اگر همه درجات و کمال انسان به ایمان اوست این ظلم فاحش به زن نیست که او را از عملی محروم کنیم که ایمان او را ناقص می گرداند؟! اما اگر صورت دوم را بگیریم، چه چیزی باعث شده که ایمان زنان به صورت پیشینی ناقص باشد که این نقص باعث شده که آنان از عبادت محروم شوند؟ آیا زنان به گونه ای خلق شده اند که برای آنها دستیابی به درجات بالای ایمان ممکن نیست؟ این سخنان به وضوح تمام و به طور کامل و واضح هم خرد ستیزند و هم قرآن ستیز و بلکه حتی معنای محصلی ندارند.
شبیه همین سخن درباره جمله سوم که عقل زنان را ناقص می خواند وارد است. آیا مقصود این است که عقل زنان ذاتا ناقص است یعنی به لحاظ خلقت با عقلی ناقص خلق شده اند؟ اگر اینگونه باشد پس زن و مرد دو جنس هستند و اساسا تکلیف آنان باید متفاوت باشد. همه آیات قرآنی دلالت بر همگن بودن و همسان بودن مرد و زن به لحاظ انسانیت و کمال و تکلیف دارند. این در صورتی است که مقصود عقل ذاتی باشد، اما حتی اگر مقصود عقل اکتسابی و تجربی باشد باز نیز این صحیح نیست که رهبر یک کشور بزرگ یا یک امپراتوری پهناور نیمی از جمعیت خود را ناقص العقل بخواند!
به نظر می رسد که حتی اگر سند این سخن درست شود، که البته مشکل است، باز به دلیل ناسازگاری با عقل و قرآن مجید حتما باید کنار گذاشته شود. روایات دیگری هم ممکن است با مضمون شبیه این وجود داشته باشد که باید به همین صورت با آنها  برخورد کرد. در انسان شناسی کاملا خردپسند قرآن مجید هیچ  تفاوتی بین زن و مرد از لحاظ خلقت و توانایی ها و کمالات و ایمان وجود ندارد و هر سخنی که با آن ناسازگار باشد باید کنار گذاشته شود.
به نظر می رسد که این قول که زنان به صورتی ذاتی و در اصل خلقت خود از نظر عقلی و فکری یا قدرت تدبیر و مانند آن پایین تر از مردان هستند و مردان نسبت به آنان برتری دارند باید گنار گذاشته شود. این سخن دلیل نقلی قابل توجه ندارد و با قرآن مجید و عقل و خرد ناسازگار است. پس آنچه درباره واژه «تفضیل» باقی می ماند تفاوت در جثه و هیکل است که امری مشهود و عینی است. نکته دیگری که باقی می ماند عقل تجربی و اکتسابی است که می تواند گفته شود که در آن ظرف خاص و زمان و مکان خاص، یعنی حجاز 1400 سال پیش، زنان از آنجا که هیچ موقعیت اجتماعی نداشته اند، امکان شکوفایی این عقل را نداشته اند و از این جهت احیانا مردان آن زمان برتر بوده اند. اما این تفاوت همه جایی و همه زمانی نیست.
کلیدواژه سوم در این جمله از آیه کلمه «انفقوا» است. مردان چه چیزی را برای زنان هزینه می کرده اند که به خاطر آن باید نسبت به آنان قوام باشند؟ مفسران به دو هزینه اشاره می کنند، یکی مهریه و دیگری نفقه. به نظر می رسد که از بین مهریه و نفقه باید به دومی اهمیت بیشتری داد چرا که اولی می تواند بسیار اندک باشد و در واقع توافقی است؛ اما نفقه امری تعریف شده و مشخص است و هزینه آن قابل توجه است.
ب) نگاه کلی به آیه
خداوند در این آیه شریفه ظاهرا حکمی را بیان می کند و آن این است که مردان «قوام» بر زنان هستند. همان طور که گذشت درباره معنای قوام بودن مفسران نظرات متعددی ارائه کرده اند. به نظر می رسد با توجه به دو علتی که بعد از آن آمده بهترین معنا همان سرپرستی خانواده باشد، به این معنا که به کسی که هزینه خانواده را متقبل می شود و به لحاظ قدرت بدنی به گونه ای است که هم می تواند در آمد داشته باشد و هم برای حریم خانه امنیت ایجاد کند و احیانا به لحاظ عقل تجربی و اکتسابی نسبت به زن برتری دارد پس او علی الاصول برای این سرپرستی و مدیریت مناسب تر است. حتی در شرایط مساوی به لحاظ عقلانیت اکتسابی و قدرت مدیریت، از آنجا که همه هزینه خانواده بر عهده اوست پس او در این امر اولویت دارد و در واقع حق اوست.
به نظر می رسد تا اینجای کار مشکلی نباشد. برای مثال اگر جامعه حجاز 1400 سال و بسیاری از جوامع امروزی مشابه با آن را در نظر بگیریم این دو ویژگی وجود داشته و دارد. از یک سو زنان قدرت تامین زندگی خود را نداشته و ندارند و همه هزینه زندگی بر عهده مرد بوده و هست، و از سوی دیگر ساختار جامعه به گونه ای است که تنها مردان قدرت و توان کسب در آمد داشته اند و تنها آنان توان دفاع از حریم خانواده، که در آن جوامع بسیار نا امن بوده، را داشته اند و از سوی دیگر نوع زنان از آنجا که در آن جوامع هرگز امکان بروز و ظهوری برای آنان نبوده از خرد اکتسابی بی بهره بوده اند و مردان به طور نسبی نسبت به آنان برتری داشته اند.
نکته ای که در اینجا باید بدان اشاره کنیم این است که هرگاه خداوند شریعتی را برای بشر می فرستاده، صورت ظاهری و ابتدایی آن حتما باید با شرایط مخاطبان اولیه کاملا منطبق باشد. در واقع آن جامعه و آن وضعیت و آن شرایط پایه است. اما اگر قرار است که این شریعت برای مکان ها و زمان های دیگر با شرایط متفاوت حجیت و اعتبار داشته باشد باید بتواند خود را با آن شرایط منطبق سازد. خلط بین آنچه از احکام شریعت ابدی و جاودانه است و آنچه که مربوط به شرایط و اوضاع و احوال مخاطب اولیه بوده، بزرگ ترین آفتی است که باعث می شود یک شریعت قابلیت همه جایی و همه زمانی بودن خود را به کلی از دست بدهد.
اما از این که بگذریم، شاید یک پرسش قدری این مساله را وضوح بخشد. فرض را بر این می گذاریم که در همان زمان پیامبر(ص)، زنی همه هزینه زندگی خود و شوهر و کل خانواده را می پرداخته است و این زن به لحاظ عقل اکتسابی و قدرت مدیریت پایین تر از همسر خود نبوده بلکه بالاتر بوده است. البته نه به این معنا که مرد چنان عقب افتاده و کند ذهن و یا سفیه باشد که گفته شود از باب اضطرار سرپرستی را باید به زن داد. و باز فرض را بر این می گذاریم که زن از نظر قدرت بدنی هم کم تر از همسر خود نبوده باشد. آیا در این فرض باز هم می گوییم مرد سرپرست این خانواده است و «قوام» بر زن است؟ اگر کسی پاسخ مثبت دهد باید بگوید اینگونه احکام کاملا تعبدی بوده و بنابراین به طور کلی قابلیت انطباق با زمان ها و مکان های دیگر گرفته می شود.
سخن دیگر این است که در این آیه آمده که یک علت یا دلیل قوام بودن، هزینه کردن مرد برای همسر است. حال پرسش این است که آیا مقصود از این هزینه کردن همان نفقه ای است که شرع معین کرده است؟ آیا قوام بودن مرد نسبت به زن به خاطر این است که نفقه ای را که شرع معین کرده به همان اندازه و تمام کمال می پردازد؟ اگر اینگونه باشد در طول تاریخ اسلام کم تر مردی اینگونه رفتار کرده است. و به فرض که کسانی اینگونه رفتار کرده باشند، در اکثر جوامع اینگونه نبوده است. آیا این قوام بودن جزو حقوقی نیست که همان طور که در نوشتار (زندگی زناشویی بانگاه به زندگی زناشویی دو اسوه) بیان شد، از حقوق توافقی است و همان طور که به هر دو طرف زن و مرد حقوقی داده شده که اگر هر یک بخواهند همه حقوق خود را استیفا کنند، زندگی تباه می گردد؟ در واقع همان طور که در آن نوشتار بیان شد حقوقی که در شریعت برای طرفین تعیین شده هرگز مطلوب شرع اجرای آنها نبوده  و خود ائمه به آن صورت آن را اجرا نمی کرده اند.
نکته دیگر اینکه در اکثریت قاطع جوامع در واقع زن و مرد برای اداره زندگی با هم کار می کنند و حتی در مناطق روستایی زنان در کنار مردان در مزرعه و بیابان به شدت کار می کنند و علاوه بر کار کشاورزی و دامپروری، کار خانه را نیز باید سر و سامان دهند. به هر حال در اکثریت جوامع در واقع مردان نفقه ای به زنان نمی دهند چرا که حداقل این است که آنان در خانه کار می کنند و قطعا اگر بخواهند مزد بگیرند، بیش از نفقه آنان است. پس باید بگوییم در جوامعی که ما شاهد آن هستیم بسیار اندک می بینیم که مردی نفقه ای به همسر خود بدهد و اگر به فرض اندکی هم نفقه می دهند یا بیش از خدمت همسر برای او هزینه می کنند، زنانی که بیش از نفقه خود در خانه و بیرون آن خدمت می کنند بسیار بیشترند.
نکته دیگر اینکه در جامعه ای مثل حجاز هنگام ظهور اسلام برای زنان هرگز امکان داشتن شغل و در آمد زایی نبوده است. اما امروزه در اکثریت جوامع این امکان برای آنان وجود دارد. اگر در گذشته درآمد زایی بیشتر به قدرت بدنی مربوط بوده امروزه بیشتر به قدرت اندیشه و ظرافت مربوط است. پس کسانی که برتری مرد را نسبت به زن به جهت هیکل و جثه می دانستند، امروزه در شغل و درآمد زایی این امر کارآیی ندارد.
شبیه همین سخن را درباره امنیت خانواده می توان گفت. در جوامع آن روز دفاع از خانه و خانواده، آن هم با شمشیر و نیزه و مانند آن مطرح بوده است. امروزه نه آن ناامنی ها وجود دارد و نه اگر وجود داشته باشد شمشیر و نیزه و قدرت بدنی کارآیی دارد. امروزه حتی جنگ به سمت ابزارهای الکترونیک پیش می رود. دفاع از خانه و خانواده نه با شمشیر و نیزه و قدرت بدنی، بلکه با چشم الکترونیک و ابزار پیشرفته دیگر است که در آنها فرقی بین زن و مرد نیست.
نکته دیگر درباره قدرت تعقل و تفکر است. همان طور که گذشت اینکه گفته شود زن و مرد از این جهت تفاوت ذاتی دارند، هم با قرآن مجید ناسازگار است و هم با عقل. اما ممکن است گفته شود در زمانی و مکانی و جامعه ای زنان در عقل تجربی و اکتسابی یا عقل معاش ضعیف تر از مردان بوده و هستند. اما این امر به دلیل آن بوده که در آن جوامع امکان رشد برای زنان وجود نداشته است. حال اگر در جامعه ای، مانند بسیاری از جوامع امروزی، این امکان برای زن وجود داشته باشد و نوع زنان نسبت به مردان از این جهت کاستی نداشته باشند، باز امر فرق می کند.
به هر حال سخن این است که آنچه در این آیه شریفه آمده قوامیت یا سرپرستی و مدیریت مرد را نسبت به همسر خود یا خانواده خود تایید می کند، اما برای این حکم دو علت یا دلیل آمده که وجوه عاقلانه ای که می توان از آنها برداشت کرد، که البته مخالف با خود قرآن مجید نباشد، در زمان ها و مکان های مختلف می تواند تغییر کنند.
اما نکته پایانی در این بحث این است که درست است که صورت پایه ای عقد ازدواج در اسلام مطابق وضعیت مخاطب اولیه تنظیم شده است، اما در خود احکام عقد ازدواج مندرج است که بسیاری از امور با قرارداد و شرط طرفین می تواند تغییر کند. در متون روایی ما احادیث زیادی وارد شده که چه درعقد ازدواج و چه غیر آن طرفین می توانند شرایطی بگذارند و کسی که به شرطی متعهد می شود باید به آن عمل کند. البته در این روایات گاهی آمده است که شرط این شرطها این است که مخالف کتاب خدا نباشند یا حرام خدا را حلال و حلال او را حرام نکنند (برای نمونه، ر.ک. وسائل الشیعه، ج18، ص16 و 17 و ج21، ص289-290 و ...).
اما این روشن است که اگر معنای مخالف کتاب خدا بودن این باشد که هر چه را که کتاب بالاصاله برای هر فرد حلال کرده با شرط حرام نشود، یا وقتی گفته می شود حلال خدا را حرام نکند مقصود این باشد که آنچه در اصل برای فرد حلال است، حرام نشود، در این صورت هیچ شرطی جایز نیست، چون همه شرایط جلوی چیزی را که برای فرد مباح یا حلال است می گیرد. پس مقصود امر دیگری است که روشن و عقلانی است. انسان در طول زندگی خود اختیار حقوق شخصی خود را دارد و می تواند بر سر آنها معامله کند، اما همین که این معامله بر سر حقوق به اینجا کشید که تکلیفی را از بین ببرد این جایز نیست. در واقع هیچ مومن متشرع نمی تواند به هیچ معنایی بر سر تکالیف خود معامله کند. پس اگر شرطی خودش یا لازمه اش ترک واجبی یا ارتکاب حرامی باشد این شرط باطل است. همچنین اگر شرع مقدس در موری خاص روش خاصی را تعیین کرده یا دستور خاصی داده است، شرط نمی تواند خلاف این دستور باشد. برای مثال زنی با همسر خود شرط کرده است که عدم ازدواج مجدد همسر مهر او باشد. در احادیث آمده است که این شرط باطل است چون مهر حتما باید مال باشد (وسائل الشیعه، ج21، ص275) یا آمده است که اگر چنین کند او خودبخود رها و طلاق داده شده است. طلاق روش و صیغه خاص خود را دارد و باز در روایت آمده است که این شرط باطل است (همان، ج21، ص277). به هر حال همان طور که در عقد نامه های امروزی جامعه ما برخی از امور شرط است که باید مرد امضا کند و به ظاهر مخالف حقوق اولیه مرد در متون دینی است، امور متعدد دیگری را طرفین می توانند، با شرایطی که گفته شد، شرط کنند. از حق مسکن و اجازه شغل و بیرون رفتن و منع ازدواج مجدد و ... و همچنین سرپرستی خانواده می تواند با قراداد تعیین شود یا طرفین قرار بگذارند که در مخارج زندگی سهیم شوند و در اداره خانواده نیز با مشاوره امور را پیش ببرند و ...
نگاشته های مرتبط